خیانت (Infidelity)

بازنگری موضوع خیانت؛ “سخنرانی برای هرکسی که تابحال در رابطه ای عاشقانه بوده است”

خلاصه ای از سخنرانی

چرا خیانت می کنیم؟ چرا انسان های شاد هم خیانت می کنند؟ هنگامی که می گوییم خیانت، دقیقاً منظور چیست؟ آیا یک رابطه عشقی، فیزیکی، روسپی گری، اتاق چت یا ماساژی با پایانی خوش؟
چرا فکر می کنیم مردان از سر کسالت و به دور از درگیری عاطفی خیانت می کنند؟ و زنان بخاطر تنهاییشان و به دنبال صمیمیت خیانت می کنند؟
و آیا همواره این کار باعث پایان رابطه بین افراد می شود؟
یک گناه ساده است که می تواند رابطه یک زوج را برهم زند و شادی و هویتشان را از آن ها بگیرد:داشتن یک معشوق؛ و با این حال این رفتار بسیار زیاد انجام و بسیار کم درک و شناخته شده است.
بی وفایی، از زمان بوجود آمدن ازدواج وجود داشته است و همچنین تابوی علیه آن.
در حقیقت در خیانت چنان سرسختی و پافشاری هست که ازدواج فقط می تواند به آن حسادت کند.
چگونه با این ممنوعیت جهان شمول که هنوز به صورت جهانی به آن عمل می شود، مصالحه کنیم؟
در طول تاریخ مردان عملاً، دارای مجوز برای خیانت همراه با پیامدهای کم بودند و توسط مجموعه ای از نظرهای بیولوژیکی و تکاملی پشتیبانی می شدند که توجیه می کرد آن ها نیاز به زیرآبی رفتن دارند.
اما چه کسی واقعا می داند در عمق ماجرا چه می گذرد؟ زیرا وقتی موضوع رابطه فیزیکی مطرح می شود، اصرار مردان بر بزرگنمایی است و فشار زنان بر پنهان کردن، کوچک کردن و انکار آن است، که تعجب آور نیست که هنوز9 کشور وجود دارد که زنان برای خیانت در آن کشته می شوند.
تک همسری قبلاً به معنی یک نفر برای تمام عمر بود؛ امروزه تک همسری یعنی یک نفر در هر نوبت رابطه!! منظور این است که احتمالاً بسیاری از افراد می گویند:”من در تمام رابطه هایم تک زوجی هستم”! ما عادت داشتیم ازدواج کنیم و برای اولین بار رابطه جنسي را تجربه کنیم!! اما امروزه ازدواج می کنیم و رابطه فیزیکی را با دیگران متوقف می کنیم!!
حقیقت این است که تک همسری هیچ ارتباطی با عشق ندارد. مردان بر وفاداری زنان تکیه می کنند تا از تعلق فرزندانشان به آن ها و این که چه کسی وارث آن ها باشد، مطمئن شوند.
اما معنای خیانت گسترده است: رابطه فیزیکی، دیدن فیلم های غیراخلاقی، پنهانی فعال بودن در فضاهای مجازی دوست یابی. بنابراین چون یک معنای مورد پذیرش عام برای این پدیده نداریم، برآوردها و تخمین های افراد از آن زیاد است؛ بین 26% تا 75%.
تقریبا 95% از افراد می گویند که واقعا اشتباه است که به همسرتان دربارۀ داشتن رابطه با دیگری دروغ بگویید، اما درست در بین آن ها همین میزان هم خواهند گفت که اگر ما هم در این موقعیت باشیم، دقیقاً همین کار را می کنیم(دروغ ميگوييم).
به نظر من این تعریف برای خیانت مناسب باشد؛ سه عنصر کلیدی که دو نفر را کنار هم می آورد: یک “رابطه پنهانی” که هسته خیانت است؛ یک ارتباط کم و بیش عاطفی؛ و کیمیای جنسی.
کیمیای جنسی یک واژه کلیدی است. زیرا لذت شهوانی چیزی مثل یک بوسه است که تنها تصور ابرازش، می تواند فریبندگی قدرتمندی برابر با یک رابطه فیزیکی واقعی چندساعته داشته باشد.
همان طور که مارسل پروست گفت: این تصورات ما از ديگري است که مسئول عشق است؛ نه خودِ آن فرد.
هنگامی که هدف از ازدواج شراکت اقتصادی بود، خیانت، تنها تهدید امنیت اقتصادی ما بود. اما امروزه ازدواج یک تمهید عاشقانه است، پس خیانت امنیت عاطفی ما را تهدید می کند.
روزگاری بود که ما تمایل به خیانت داشتیم، چون فضایی بود تا دنبال عشق خالص بگردیم؛ اما حالا که ما به دنبال عشق ازدواج ميكنيم، چطور هنوز خیانت رخ می دهد؟!!!
امروزه خیانت به طرق مختلف  به فرد صدمه می زند؛ ما باور و ایده ال عاشقانه ای داریم که با وجود شخصی ديگر، تمامی نیازهای تمام نشدنی مان برآورده مي شود: فردي وجود دارد كه: بهترین مشوق من، بهترین دوست من، بهترین والد برای فرزندم، معتمد من، همدم من، همزاد معنوی من خواهد شد.  من هم تمام این ها براي او هستم، من انتخاب شدم، من منحصربه فردم، قابل تعویض نیستم، جایگزینی ندارم، من آن یک نفر هستم!
خیانت به من می گوید من آن یک نفر نیستم! آن فرد نیستم! بی وفایی، بزرگترین جاه طلبی عاشقانه را در هم فرومی پاشد.
در طول تاریخ خیانت همواره دردناک بوده است، و امروزه نيز اغلب صدمات روانی بسياري به دنبال دارد، زیرا درک ما از خویشتن را تهدید می کند!
یکی از بیمارانم به نام فرناندو، مبتلا به این رنج شده، دائم می گوید: :”فکر می کردم همسرم را می شناسم، این که زوج بودیم، و من که بودم و او كه بود، ولی حالا همه چیز زیر سوال رفته”.
خیانت نقض اعتماد و یک بحران هویت است؛ “آیا هرگز دوباره می توانم به تو اعتماد کنم؟ آیا هرگز می توانم به کس دیگری اعتماد کنم؟”
خیانت در عصر دیجیتال به هزار روش رسوا می شود؛ لپ تاپ و ایمیل باز مانده، پیام های مکرر در فضاهای مجازی در گوشی موبایل و …
اما امروزه با تناقض دیگری مواجه هستیم. به دلیل این ایده آل رمانتیکی، ما به وفادارای زوجمان با اشتیاق خاصی اعتماد می کنیم. اما هرگز به این میزان هم تمایل به انحراف نداشته ایم؛ نه به دلیل اینکه امروزه آزمندی جدید و بيشتري داریم، بلکه چون در عصری زندگی می کنیم که احساس می کنیم محق هستیم به دنبال آرزویمان برویم. زیرا این فرهنگ “من شایسته خوشحال بودن هستم” رایج است و اگر قبلاً جدا می شدیم چون خوشحال نبودیم، امروز طلاق می گیریم چون می خواهیم خوشحال تر باشیم!
اگر قبلاً طلاق و جدایی شرم آور بود، امروزه ماندن، زمانی که می توانی جدا شوی، شرم آور است.
خب اگر می توانیم جدا شویم، چرا باز هم معشوقه داریم؟ باورکلی این است که اگر فردی خیانت کند، یا در رابطه اش اشکالی هست یا در خودش. ولی میلیون ها نفر نمی توانند مشکل مرضی داشته باشند. منطق این را می گوید: اگر شما آنچه را که می خواهید در خانه دارید، پس نیازی برای رفتن به جای دیگری نیست. گمان می شود که یک ازدواج بدون نقص، ما را در مقابل پرسه زدن در بیرون واکسینه می کند. اما اگر این نشود و اشتیاق عمر متناهی داشته باشد چه؟ اگر چیزی باشد که حتی رابطه خوب هم نتواند آن را فراهم کند چه؟ اگر حتی افراد راضی هم خیانت کنند چه؟ موضوع چیست؟

اغلب کسانی که من با آن ها کار می کنم، زن بارگی مزمن ندارند، بیشتر آن ها به تک زوجی اعتقاد دارند، حداقل برای زوجشان. اما خودشان را درگیر بین ارزش ها و باورهایشان می یابند. اغلب آن ها برای دهه ها وفادار بوده اند؛ اما یک روز آن خط را شکستند. با اینکه هرگز فکر نمی کردند این کار را بکنند، و در خطر از دست دادن همه چیز قرار گیرند.
اما برای چی؟ داشتن معشوق یک رفتار خیانت آمیز است؛ ولی در عمق داشتن معشوق، اغلب یک اشتیاق و حسرت برای ارتباط عاطفی می یابیم، برای تازگی، برای یک رابطه فیزیکی پرحرارت، آرزویی برای بدست آوردن تکه های از دست رفته خودمان یا تلاشی برای بدست آوردن نشاط و شادی، در مقابل فاجعه ها و از دست دادن ها.
یکی از بیمارانم، عاشق همسرش و در یک ازدواج موفق، به من گفت همیشه آنچه از او انتظار می رفته را انجام داده: دختر خوب، همسر خوب، مادر خوب، مراقبت از پدر و مادر تازه مهاجرت کرده اش. ولی اخیراً نسبت به باغبانی که درخت های خانه شان را می زند، دچار احساساتی شده بود. مردی با خالکوبی و کامیونش، کاملاً برعکس پریا! اما در سن 47 سالگی، رابطه نامشروع او مانند نوجوانی است که هرگز نداشته!
داستان او، این نکته را برجسته می کند که ما در طلب نگاه دیگری هستیم؛ این طور نیست که ما می خواهیم زوجمان را کنار بگذاریم یا از او ناراضی هستیم، بلکه از خودمان ناراضی هستیم و می خواهیم آن فردی بشویم که واقعاً هستیم! و برای اینکه دنبال شخص دیگری باشیم، نیست! بلکه در روابط موازي، بیشتر به دنبال خودِ دیگرمان هستیم!
در سراسر جهان همه کسانی که معشوقه دارند، یک چیز را می گویند:”احساس زنده بودن می کنم”. و اغلب به من راجع به چیزهایی که اخیراً از دست داده اند می گویند؛ کسی که فوت کرده، دوستی که خیلی زود رفته، خبر بدی که به تازگی از پزشکشان شنیده اند و …
مرگ و فناپذیری در سایۀ معشوق داشتن است. زیرا این سوال ها را دامن می زند: همش همین است؟ آیا چیز دیگری هم هست؟ آیا تا 25 سال دیگر را هم مثل این خواهم گذراند؟ آیا هرگز دوباره این حس را خواهم داشت؟
این باعث شد فکر کنم که شاید این سوال ها افراد را به شکستن خط قرمزها سوق می دهد. برخی افراد با داشتن معشوق می خواهند تلاش کنند برای مرگ پادزهر بسازند؛ با آن مبارزه کنند. برخلاف تصور عامه، معشوق داشتن کمتر به علت رابطه فیزیکی، و بیشتر دربارۀ میل و آرزوست: میل به توجه، میل به احساس ویژه بودن، میل به مهم بودن.
این حقیقت که قادر به داشتن معشوقتان نیستید، تمایل را در شما زنده نگه می دارد. این در خودش یک ماشین میل و آرزو در بردارد؛ به این دلیل که ناتمامیت و ابهام، تمایل به داشتن آنچه نمی توانید داشته باشید را در شما ایجاد می کند. همیشه ما به دام اغوای قدرتمند “ممنوعیت” می افتیم؛ که اگر کاری را انجام دهیم که نباید انجام دهیم، احساس می کنیم که واقعاً کاری که می خواستیم را کرده ایم!!
هميشه به بیمارانم مي گويم اگر یک دهم از جسارت، تخیل و استعدادی که برای معشوقه هاشان می گذارند، در روابط با همسرشان، گذاشته بودند، احتمالاً هرگز نیاز به زوج درمانی نمي بود!!
ما چگونه از آسيب خیانت درمان می شويم؟ خیانت اتفاق بزرگیست. اما قابل التیام است. برخی خیانت ها ناقوس عزا را برای روابطِ در حال مرگ، بصدا در می آورند. اما برخی دیگر، افراد را به فرصت های جدید سوق می دهد. حقیقت این است که بیشتر زوج ها که تجربه معشوق داشتن را دارند، با هم می مانند. اما برخی از آن ها فقط بقا می یابند و گروهي هم قادر خواهد بود یک بحران را به فرصت تبدیل کنند؛ آن ها قادرند این اتفاق را به تجربه مولد تبدیل کنند.
چه بسیارند شریک های فریب خورده که اغلب می گویند:”تو فکر کردی من هم بیشتر از این نمی خواستم؟ فكر كردي من راضي بودم؟نه، اما من کسی نیستم که این کار را بکنم!” اما حالا که خیانت فاش شده، آن ها نیز ادعای بیشتری می کنند و دیگر حمایتی از موقعیت موجود نمی کنند، موقعيتي كه تا پيش از اين، از آن شكايتي نداشتند، گرچه كه كاملاً هم راضي نبودند.
متوجه شده ام که خیلی از زوج ها پس از فاش شدن خیانت، از آنجا كه این خبر غیرمتعارف منجر به یک موقعیت جدید می شود، بعد از سالها گفتگوهای عمیق، صادقانه و صریحی با هم دارند و نسبت به شریکی که بی علاقگی جنسي داشته اند، ناگهان حریص و شدیداً متمایل می شوند؛ و آن ها هیچ نمی دانند که این چگونه در آن ها ایجاد مي شود.
گاهی ترس از دست دادن، آتشی دوباره به میل جنسی می زند و راه را به طور کامل برای نوع جدیدی از حقیقت می گشاید. هنگامی که خیانت فاش می شود، چه چیزهای خاصی هست که یک زوج می توانند انجام دهند؟
ما از آسیب روحی این را می دانیم که شفا و درمان، هنگامی شروع می شود که فرد خاطی به خلاف خود اذعان  کند. برای شریکی که معشوقه داشته، یک چیز، پایان دادن به خیانت است. اما چیز دیگری که ضروریست، بیان احساس گناه و پشیمانی برای صدمه زدن به همسرش است.
اما حقیقت این است که خیلی از این افراد، گرچه حس گناه بسیار زيادي دارند که به شریکشان آسیب زدند، اما حس پشيماني برای داشتن معشوقه و خیانت نمی كنند. این تمایز مهم است.
نیک، نیاز به احیای روابط زناشویی دارد؛ او نیاز دارد برای مدتی حافظ مرزها باشد. این وظیفۀ اوست که این را احیا کند. چون اگر راجع به آن فکر کند، می تواند زنش را از وسواس و از این اطمینان که موضوع خیانت فراموش نشده، خلاص کند و این خودش شروع ایجاد دوبارۀ اعتماد است.
اما برای زنش، یا شرکایی که فریب خورده اند، ضروریست کاری بکنند که احساس با ارزش بودن را به آن ها برگرداند، و خودش را با عشق دوستان و فعالیت هایی احاطه کند تا به او شادی، معنا و هویت را برگردانند. حتی مهم تر از همه، جلوگیری از کنجکاویست نسبت به جزئیاتی مانند اینکه کجا بودی؟ كجا رفته بودید با هم؟ هر چندوقت یکبار؟ چه چیزش از من بهتر بود؟ سوالاتی که فقط ایجاد درد بیشتر می کنند و شب ها شما را بیدار نگه می دارند.
در عوض، روی آوردن به سوالاتی که معنا و انگیزه را بررسی می کنند؛ این معشوقه برای تو چه معنایی داشت؟ تو چه چیزی را می توانستی بیان و تجربه کنی با او، که با من نمی توانستی؟ وقتی به خانه مي آمدي چه حالی داشتی؟ زندگی ما چه ارزشی برای تو دارد؟ آیا راضی هستی که تمام شده؟
هر خیانت تعریف دوباره ای از روابط زناشویی خواهد داشت و هر زوجی، خودش، میراث خیانت را تعیین می کند. اما خیانت ها باقی می مانند و از بین نمی روند.
خیانت در یک رابطه زناشویی به اشکال مختلفی پدیدار می شود و شیوه های زیادی هست که ما به شریک زندگیمان خیانت می کنیم: با تحقیر، با غفلت، با بی تفاوتی و با خشونت.
خیانت جنسی تنها یک شیوه برای صدمه زدن به شریک زندگی است. به زبان دیگر، قربانی یک خیانت، همواره قربانی یک ازدواج نیست.
چون من فکر می کنم که چیز خوبی هم می تواند از خیانت حاصل شود، اغلب این سوال عجیب را از من می پرسند:”آیا هرگز خیانت را پیشنهاد می کنم؟” داشتن رابطه نامشروع را توصیه نمی کنم، همان طور که توصیه ای برای ابتلا به سرطان ندارم. گرچه می دانیم افرادی که بیمار بودند، اغلب دربارۀ اینکه چطور بیماری آن ها را به دیدگاه دیگری سوق داده، صحبت می کنند.
من به خیانت از دو وجه نگاه می کنم: صدمه و خیانت در یک وجه؛ رشد و شناخت خود و دیگری در وجه دیگر؛ آنچه که این جریان با تو کرد و آنچه که برای من معنا دارد.
بنابراین هنگامی که زوجی در پی فاش شدن خیانتی پیش من می آیند، اغلب به آن ها می گویم: امروزه، ما دو تا سه رابطه عاشقانه یا ازدواج داریم و برخی از ما با همان شخص اول این رابطه را داریم؛ ازدواج اول شما به پایان رسیده، آیا می خواهید دومی را با هم بسازید؟

منبع

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *