,

اینستاگرام و بشر تنها

اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟

سبا مقدم

متن کامل مقاله:

تکنولوژی هر روز ما را با دستاوردی جدید غافلگیر می کند و از نظر بسیاری، مقاومت در مقابل جریان پر سرعت این رودخانه خروشان، تلاشی مذبوحانه است. اگر فضاهای مجازی را یکی از مصادیق این دستاوردها بدانیم، شاید بتوانیم ادعا کنیم که این روزها شاهد شیوع گسترده آن، خصوصاً فیس بوک و اینستاگرام هستیم و در هر سطح و هر طبقه ای که باشیم، قطعاً سری هر چند کوتاه به این فضا زده ایم و اگر نگوییم کامل، حداقل تاحدودی با دنیای آن آشنایی داریم. گره خوردن این دنیای مجازی با دنیای واقعی پیرامونمان، من را بر آن داشت که نه با نگاهی کاربرگونه، که با نگاهی محقق گونه به صفحات آن سری بزنم تا بتوانم از منظر روانکاوی تا حدودی به این سوال پاسخ دهم که چرا زمان بسیار زیادی از افراد در این گونه فضاها سپری می شود؟

وقتی که به صفحات اینستاگرام نگاه می کنم، وقتی پیغام ها، عکس ها و چهره های معروف آن را می بینم، مدام مفاهیم مختلف روابط ابژه ای (یکی از تئوری های روانکاوی)به خاطرم می آیند. اول از همه، مفهومی که بیش از هر چیز به ذهنم می آید، ظرفیت تنها بودن[1] (وینی کات، 1958) است. این ظرفیت، یکی از مهم ترین نشانه های بلوغ در رشد عاطفی می باشد. از نظر وینی کات اغلب همه جا ترس از تنها ماندن و یا میل به تنها ماندن مطرح است و جنبه های مثبت ظرفیت تنها بودن، مفهومی است که به آن کم توجه شده است. در این مفهوم، رابطه دو نفری با مادر بسیار مهم است. این ظرفیت، اشاره به تنهاییِ صرف نیست. چون بسیاری ممکن است در انزوا باشند و ظرفیت تنها بودن نداشته باشند و از این تنهایی در عذاب باشند. گرچه افرادی هم هستند که لذت بسیاری می برند از تنهایشان و چه بسا ممکن است تنهایشان را ارزشمندترین دارایی اشان بدانند.

نکته مهم این است: تنها بودنِ کودک در حضور مادر. در واقع اساس این مفهوم دارای پارادوکس است؛ تجربه تنها بودن درحالیکه یک نفر حضور دارد. توانایی لذت بردن از تنهایی همراه با یک دیگری که او نیز تنهاست، تجربه ای سالم است. این جنس تنهایی به معنی «کناره گرفتن» از جمع نیست، چراکه با رفع نیاز به گذراندن زمانی برای خود، فرد تمایل به اشتراک گذاشتن تنهایی اش با دیگران را دوباره باز می یابد (وینی کات، 1958).

ولی آنچه ما به وضوح در فضاهای مجازی همچون اینستاگرام شاهد هستیم، تلاش برای تنها نماندن و چه بسا فرار از حتی لحظه ای تنها بودن است. از نظر من رد پای این تلاش و فرار از ثانیه ای به حال خود بودن را می توان در لحظه به لحظه به اشتراک گذاشتن هر فکری، هر حسی، هر اتفاق و هر کاری، دید. میزانی که کاربران اینستاگرام، ثانیه ثانیه اشان را با دیگران مشتاقانه شریک می شوند، من را به این فکر وامی دارد که واقعاً چقدر تنها هستند؟ یا شاید درست تر باشد بپرسیم، واقعاً چقدر تاب تنها بودن با خود را دارند؟

دختری جوان از خود و دوستش عکسی گرفته و در زیر آن نوشته:

  • همین الان، برای اولین بار در کافه جدید دوستم

پسری در فضای بازی از خود یک سلفی گرفته و یادداشتی برای آن گذاشته که:

  • همین الان در لباس های زمستانی، خدارو شکر زمستون

دیگری، اشکی در چشم این جمله را نوشته که:

  • چقدر کم حوصله و غمگینم این روزها، کاش کسی می آمد، کاش…

حتی در بستر بیماری چنین پیغامی گذاشته شده که:

  • ویروس جدید گرفتم، تن درد و اسهال و استفراغ، فکر کردم مسموم شدم، دکترها گفتن خیر. همین الان تو بیمارستان

ظرفیت تنها بودن، مستلزم درونی کردن مادر/مراقبی حمایتگر است. وینی کات (1958) چه جالب گفته است: تنها بودن در حضور دیگری. گویی که این جماعت زیر نگاه این همه چشمی که ویدئو و عکس های شان را می بینند است که تازه می توانند تحمل کنند که تنها باشند. یا نه اتفاقاً کارکرد این همه دنبال کننده[2] این است که فرد با خودش و ابژه های درونی[3] اش(بازنمایی ذهنی از افراد مهم زندگی، از جمله مادر و پدر) تنها نباشد، یا اصلاً برعکس، این چشم ها، بازنمایی هایی از ابژه های درونی هستند که فرد بایستی در مقابل آن ها، خودش را به هر طریقی که در ارتبطشان معنادار است، ارائه کند؟

ظرفیت تنها بودن و بلوغ روانی بدین معنا هستند که فرد فرصت تجربه مادر به حد کافی خوب[4] و نتیجتاً باور به یک محیط خوب را داشته است. این باور حاصل تکرار ارضای نیازهای غریزی کودک به طرز رضایت بخش (وینی کات،1958) و همچنین مستلزم درونی کردن ابژه های خوب (همراه داشتن صدای افراد مهم زندگی) که به فرد در مورد حال، آینده و در کل، زندگی اطمینان می دهد است و اجازه می دهد که فرد موقتاً حتی در غیاب ابژه ها و تحریکات بیرونی، با خرسندی استراحت کند و در دنیای بزرگسالی که پرتر است از ناکامی، اضطراب و تنهایی، آن حضور غایب، به کمکش آید در تحمل زندگی و ملالت هایش.

به تصور من دنیای مجازی، خصوصاً فضاهایی مثل فیس بوک قدیم و اینستاگرام جدید– البته بایستی منتظر گونه های جدیدتری هم باشیم چرا که گویا هرکدام عمر چند ساله دارند- کارکردهای روانی مهمی دارند. عموم، بیشترین نقدی که به این جریان وارد می کنند، این است که دیگر کسی زمانی صرف مطالعه ی کتاب نمی کند، چراکه همه وقتشان در این فضا سپری می شود. من مثل بسیاری دیگر، معتقدم این پدیده علت های روانی متعددی دارد؛ آدم ها تنها هستند! به شدت تنها! و به طرز شدیدتری نابلد هستند در پر کردن تنهایی اشان. کتاب خواندن، اتفاقاً مستلزم تنها شدن و بعبارتی روبرو شدن با ابژه های درونی و صداهای درونی است! اگر کسی راه دیالوگ کردن با این صداها را نیاموخته باشه، اگر کسی صدای درونی سرزنش گر، قضاوت گر و یا بسیار بلندپروازی داشته باشه، و هنوز نتوانسته باشه چاره ای کارامد برایش پیدا کند، چه چیزی بهتر است از عضو شدن در یکی از فضاهای مجازی، مثل اینستاگرام؛ تمام فکر و فضا را چنان موفقیت آمیز پر می کند، که هیچ فضایی برای با خود تنها بودن به معنای واقعی وجود ندارد. همان طور که بر همگان روشن است، در صفحه جستجوی آن، تا بی نهایت ویدئو، عکس و کامنت موجود است، از کسانی که به دلیل مشابهی- فرار از با خود تنها ماندن- به آنجا پناهنده شده اند. فکر می کنم وقت آن رسیده است که این نوع بودن اینستاگرامی را به رسمیت بشناسیم!

تنهایی به قدر کافی خوب[5]، نیاز ضروری می باشد که تنها درصورت وجود حمایتی پنهان، ممکن می شود؛ نوعی از حمایت والد/مراقب که کودک از آن بی خبر است. یعنی در خلوت خودش که مشغول بازی یا هر فعالیتی است، بدون اینکه خلوت یا افکارش بهم بخورد، درصورت نیاز، حمایت یا کمکی به وی داده می شود ولی او حضور فعال کسی را در محیط حس نمی کند.

سوال این است که چند درصد ما به واقع چنین تجربه ای داشته ایم؟

اگر جامعه آماری ما اینستاگرام باشد، به نظر می رسد، محیط اولیه در این زمینه- فراهم کردن تنهایی به قدر کافی به معنی چشمانی که مراقب ما هستند تا بدون اینکه خلوت ما را بر هم زنند آنچه نیاز ماست را به صورت غیر مستقیم تامین کنند- قویاً شکست خورده است. می توان فرض کرد در کودکی این افراد، مراقب/مادر، یا به طرز ترسناکی به کل غایب بوده است و یا به طرز مزاحم گونه ای همه جا بوده است و به کودک امکان بودن با خود در آرامش را حتی برای لحظاتی نداده است.

به قول همراه اول که می گوید «هیچ کس تنها نیست»! باید تشکری کرد از مسئولین فضاهای مجازی، که هیچ کس را با ابژه ها و صداهای مزاحم درونش تنها نمی گذارد. معنا دادن به تنهایی و نهراسیدن از آن، مستلزم طی کردن راهی بس طولانی است. این طور که به نظر می رسد بسیاری از ما در زمان مناسب فرصت و شانسش را نداشته ایم. پس عجیب نیست، هر چه که بتواند این تنهایی را طوری پر کند که حتی یک روزنه هم خالی نماند، با استقبال گسترده ای روبرو می شود. همچنانکه کم نشنیده ایم از خود و اطرافیان خود که نمی دانیم روز خود را چگونه گذرانده ایم، البته که به صورت تاریک روشن، یادمان هست ساعت ها، مشغول ویدئو و عکس دیدن و یا عکس گذاشتن و نوشتن افکارمان یکی پس از دیگری، بوده ایم.

به همین دلیل فکر می کنم یکی دیگر از کارکردهای مهم فضای مجازی این است که بتوانیم در آرامش- البته با همکاری صمیمانه خودمان- از اهداف و برنامه های ریز و درشتمان، جا بمانیم و چه بسا حتی در آخر روز اصلاً فراموش کنیم چه تصمیماتی داشته ایم. برای بسیاری از ما اضطرابِ فکر کردن به آرزوهای بلند مدت، خواسته ها و جاه طلبی ها، اهداف کوتاه مدت و حتی برنامه های رزوانه (یک تماس تلفنی واجب، یک تکلیف مهم پر چالش) آن چنان زیاد است که شایسته است دست زاکربرگ[6] ها را ببوسیم که با با کم دردترین روش ما را از مسیر اضطراب و انتظارات از خودمان منحرف ساخته اند. خواباندن اضطرابِ هیچ کار نکردنِ این همه آدم، جداً دست آوردیست تحسین کردنی.

دست در دست این اضطرابِ بی کاری و اضطراب دور شدن از تبدیل شدن به آن خود ایده آل، منطقاً احساس دیگری هم هست: احساس ناکفایتی. ولی نگران نباشیم، اینستاگرام فکر همه جایش را کرده است. این حس ناکفایتی از نظر من خودش را با تعداد دنبال کننده ها و لایک ها آرام می کند. مفهوم به قدر کافی خوب بودن[7] (وینی کات، 1960) دیگر در اینجا یک دستاورد درونی نیست. به قدر کافی خوب بودن، مفهومی است که وینی کات برای توصیف مادر یا محیط دربرگیرنده کودک استفاده می کند؛ یعنی مادری که نیازمندی های کودک خود را در حد توانش، شناسایی و به طور نسبتاً مداوم تامین می کند. نتیجتاً نیز قرار است چنین مادری درونی سازی شود تا کودک نیز چنین برداشت و عملکردی در رابطه با خود و جهان داشته باشد. مادری که به خود چنین حسی را دارد، می تواند به کودکش هم منتقل کند که نیازی نیست عالی و بی نقص باشد، کافیست تلاشش را بکند و بهترینی که از او برمی آید باشد و همین کفایت می کند.

ولی وابستگی عجیب کاربرها به تعداد لایک ها، جداً جای بحث دارد. حیرت انگیز است که این افراد از لحظه به لحظه اشان عکس می گیرند و یا از ثانیه به ثانیه افکارشان نوشته می گذارند، نه چون بعداً نگاه کنند و خاطره ای زنده کنند، بلکه اغلب به این دلیل که به اشتراک بگذارند، دیگری ها در جریان سیر فکری آن ها قرار گیرند و زیر آن جمله ای بنویسند که لایک بیشتری دریافت کنند. ساده انگاریم اگر فکر کنیم کار به اینجا ختم می شود؛ نیاز جدی از آن لحظه به بعد است که فرد مدام صفحه خود را چک می کند تا ببیند چند نفر لایک زدند و در مجموع چقدر لایک دریافت کرده است. به تصور من این لایک کارکرد جدی برای روان دارد و شاید باید پرسید:

این همه لایک قرار است کدام درد را آرام کند؟ کدام خلاء روانی قرار است با آن پر شود؟ اصلاً چه کسی قرار بوده لایک کند و نکرده و این نتیجه اش شده که ساعت ها افراد در فضاهای مجازی سرگردانند تا مرهمی برای دردهای پنهانشان بیابند. کاش آن زمانی که وقتش بود، آنچه روزانه با هر پست فقدانش حس می شود، تامین شده بود.

 عکسی از چهره خود و در زیرش سوال از اینکه چقدر زیبا هستم؟

  • مدل موی جدیدم چطوره؟

دیگری فیلمی از خود در حال نواختن سازی می گذارد و زیر آن می نویسد:

  • ساز جدید شروع کردم، هر روز یک قطعه براتون ضبط می کنم و میذارم، نظر بدین.

عکس فصل پاییز را می بینیم و تصویر شخصی بلند قامت از پشت، که در حال دور شدن است:

  • دوستان گلم یه مدت حال و هوای خوبی ندارم، می خوام برم تنها باشم

و همه دنبال کننده های علاقه مند طبیعتاً زیر آن می نویسند

  • چرا می ری؟ نرو، بهت عادت کرده بودیم
  • یعنی چی شده؟ از ما کمکی بر می اد؟
  • هر جا هستی دوستت داریم.
  • من از پیغام هات آرامش می گرفتم، نرو

پُست بعدی یک عکس سلفی است که زیر آن نوشته شده: «من و همسر در آسمان» در حالیکه بسیار اتفاقی از صندلی ها معلوم است در قسمت درجه یک هواپیما نشسته اند.

عکس دیگری از یک بشقاب غذای فوق العاده جذاب و خوشمزه است بر روی یک میز رنگی همراه با دخترهای زیبا که در زیر آن نوشته شده:

  • یک روز خوب با بهترین ها
  • یک عصر دلچسب با دوستانی دلچسب

همه در این عکس ها، لبخند دارند، لباس های شاد و شیک به تن دارند و همه چیز عالی به نظر می رسد؛ یک زوج عاشق، یک خانواده مهربان و خوش بخت، یک گروه دوستی بسیار صمیمی و بی مشکل، یک محیط آرام و صد البته همه چیز قرار است به طرز غریبی فریبنده و تحریک کننده باشند! به طوری که در زیر عکس ها نظرات افراد را این طور می بینیم:

  • خوش بحالت
  • خدا شانس بده ما هم بریم!
  • ان شاءلله هرجا هستی مثل همیشه خوشحال و خندان باشی
  • مگه داریم؟! این همه خوشبخت؟

از نظر من حسی که مجموعه اینها منتقل می کنند، حسادت پرتاب شده به بیرون است. یعنی گویی ناچار می شویم برگردیم و برای بار چندم، با هر عکس زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم آیا ما هم انقدر خوشبخت هستیم؟ یعنی به نظر می رسد اتفاقی که با دیدن بسیاری از عکس هایی که یک فضای فوق العاده را تصویر می کنند رخ می دهد این است که چیزی درونمان قلقلک داده می شود، گاهاً دچار احساس نارضایتی از زندگی خودمان می شویم که دقیقاً تا پیش از عکس آن حس را نداشتیم. ولی الان درگیر می شویم با ملغمه ای از احساسات گیجی، عدم رضایت و شک کردن و حسادت که هم بخشی اش مال خودمان است که تحریک شده و بالا آمده، و هم به جانمان انداخته شده و با آن درگیر شده ایم، یا به تعبیر کلاینی(1964)[8] همانندسازی فرافکنانه[9] که منظور از آن این است که حس های شدید و غیرقابل تحمل برای خودمان، چه خوب و چه بد، به دیگری فرافکن می شوند و دیگری آن ها را گرفته، با آن ها همانندسازی کرده و همانگونه حس و یا رفتار می کند. چند نفر شاهد زندگی ما باشن و غرق حسادت و حسرت و قبطه شوند کافیست تا فرد مطمئن شود زندگی اش به قدر کافی خوب است و ارزش زیستن دارد؟

بیون[10](1964)، مفاهیم جالبی مطرح می کند تحت عنوان کانتین[11] و کانتین کننده [12] که منظور این است که ما چگونه یک تجربه و یا حس را پردازش می کنیم. از نظر بیون، انسان به دانستن واقعیت علاقه مند است و به همین دلیل فرایند فکرش مدام در حال حرکت است. ولی از نظر او برای پردازش احساسات سنگین، دو نفر/ذهن لازم است. نیروی کمکی یا همان کانتین کننده (مادر/درمانگر) قرار است آن حس و حالی که به دلیل سنگینی و قلمبه بودن برای کودک/بیمار، به بیرون فرافکن شده است را گرفته، هضم کند و به وی پس دهد. کانتین کننده، فرایند شناختن، فکر کردن، تجربه کردن، معنی دادن به تجربه و اسم دادن به احساسات است (آگدن، 2004).

من با خودم فکر می کنم چقدر فراوانند لحظالتی که توانایی هضمشان برایمان سخت است. گاهاً حس های شدیدی همچون شادی و غم، دلتنگی و کسالت، هیجان و لذت کانتین نمی شوند و کانتین کننده ای نیازی است، یک دیگری، چه بسا، فوجی از دیگری ها، اغلب لازم است تا احساست با آن ها به اشتراک گذاشته شده تا از قلمبگی درآمده و قورت داده شوند. فرقی نمی کند، چه حس خوب و چه حس بد، آنچه در صفحات اینستاگرام می بینیم این است که کاربران تقریباً تصویر همه گونه حسی را به اشتراک می گذارند- چه زمانی که در اوج احساس خوشبتی هستند و چه زمانی که بسیار حس شکست خوردگی، ناکامی و تنهایی دارند-گویی تنها از این طریق و از طریق خواندن کامنت های دیگران است که می توانند تجربه اشان را لمس کنند، شاید هضم کنند، البته گاهی هم فقط به بیرن پرتاب کنند.

حتی عشق و دوست داشتن هم به تنهایی و در خلوت حس نمی شود، باید با دیگران به اشتراک گذاشته شود:

مادری عکس خود و فرزندش را در یک روز برفی گذاشته و زیر آن نوشته:

  • این عکس برای اینه که اولین روز برفی ات رو برات ثبت کنم، برای من این لحظه ناب بودنته که با تمام وجود سعی می کنم ازش لذت ببرم و بخاطر بسپرم. مرسی که گذاشتی طعم مادر بودن رو بچشم

زوج دیگری از خود عکس گذاشته اند، در حالیکه در زیرش می خوانیم:

عزیزم خیلی دوستت دارم می خوام همه دنیا بدونه تو برای من چقدر ارزش داری

چهره ای خسته در لباس فرم کارمندی سلفی خود را چنین توصیف کرده است:

  • وقتی خسته از سر کار بر می گردی، و سر راه یه کاکتوس و یک شکلات داغ برای خودت می خری و کمی قدم می زنی در پارک، می تونی امیدوار باشی که حالت بهتر می شه، مگه نه؟

نیاز دیگری که به نظر در این فضا ارضا می شود، میل به دیده شدن است. بسیاری از اینکه به تعداد دفعات زیادی دیده[13] شوند و درموردشان نظر نوشته شود، خوب و بدش اصلاً فرق نمی کند، موقتاً خوشحالند و شاید آرام. به نظر من یکی از پدیده هایی که در اینستاگرام به کررات می بینیم و قویاً به آن دامن زده شده، میل به جلب توجه شدید است. بی انصافی نکنیم، این نیاز بشری است و همه ما این میل را داریم و بی شک تامین نشدن حداقلی از آن در روابطمان، ما را دچار مشکلات جدی خواهد کرد. ولی آنچه در این فضاها می بینیم دیگر فقط مبالغه است.

جدا از بزرگسالانی که مدام در حال عکس گرفتن از خودشان هستند، اخیراً شاهد زندگی ثانیه به ثانیه نوزادان و کودکانی هستیم که قرار است تامین کننده این نیاز در والدینشان باشند. گویی اینها قبل از اینکه فرصت انتخاب کردن نوع بودنشان را داشته باشند، نمایشی به دنیا می آیند، یعنی از لحظه ای که در بیمارستان هستند و شیر می خورند تا اولین قدم ها، اولین دندان ها و اولین کلماتشان به اشتراک گذاشته می شود.

بنیتا، دختری معروف در اینستاگرام، در هر حالت و هر شرایطی که هست، فرق نمی کند، باید با خاله اش یک ویدئو پر کنند و بفرستند، حتی وقتی می خواهد مشق بنویسد یا در حال نوشیدن چایی است، یا سفری به شمال داشته، بایستی جمله ای از پیش آموخته شده، برای تماشاچیان بگوید.

چهره معروف کوچک دیگری که به گمانم به سختی 6سال دارد، با مادرش در حال صحبت کردن در مورد عشقش به یک پسری است؛ کاملاً متوجه است که جلوی دوربین قرار دارد و خبری از خلوت مادر و دختری نیست! بنابریان لازم است حواسش را جمع کند، قشنگ حرف بزند، جالب باشد و بامزه، تا صفحه مادرش بی نهایت لایک بخورد. البته که لازم به ذکر است که این دختر بچه خودش هم صفحه اختصاصی دارد، همراه با دنبال کننده های وفادار و عاشق. او خیلی زود و خیلی خوب فهمیده است که برای این چشم ها و این نظرها زندگی می کند؛ حتی قبل از اینکه سواد خواندن نظرها را داشته باشد.

البته لازم به ذكر است كه يكي از مهم ترين كاركردهاي روابط بشري، به اشتراك گذاشتن احساسات و افكار است و شاید بتوان ادعا کرد با به اشتراک گذاشتن است که بسیاری از رخدادهاي مهم و معنادار زندگي مان به گونه ای متفاوت تجربه می شوند. يعني با صحبت كردن یا نوشتن برای دیگران درباره آنچه برايمان پيش آمده يا آنچه حس كرده ايم، مي توانیم احساس واقعي خودمان را بهتر لمس کنیم و شايد درك روشن تر و متفاوت تر و چه بسا کامل تری از آن واقعه داشته باشیم.

از این رو، هدف اين مقاله به هيچ عنوان زیر سوال بردنِ اهميت اين ويژگي ارتباطي-لذت به اشتراك گذاشتن احساسات با ديگران-نمی باشد. آنچه كه در اينجا بر آن تاكيد است و شاید بتوان با این مقیاس بین کاربران تفاوت قائل شد، بیان ثانيه به ثانيه افکار و بروز لحظه به لحظه احساسات است. در نتیجه سوالی که با دیدن این ها برای من ایجاد می شود این است که:

بعد از چند صد لایک می توان به باقی زندگی پرداخت؟ چقدر زمان برایمان می ماند که در خلوتی بنشینیم و با خود و افکارمان تنها باشیم؟ از سویی دیگر، چقدر این تلاش برای پیدا کردن دنبال کننده و درخواست دنبال کردن صفحات افراد دیگر، راجع به بودن معنادار با دیگری است و چقدر صرفاً راجع به تنها نماندن است؟ با این همه مشغولیت در فضای مجازی، چقدر انرژی باقی می ماند تا در فضای واقعی و با افراد واقعی زمان بگذرانیم؟ اصلاً با این همه دغدغۀ تنها نبودن و سوال درباره چقدر خوب و دوست داشتنی بودن خود آیا فضایی برای بودن با دیگری باقی می ماند؟ و یا در همین حد کفایت می کند که زیر عکس ها و کامنت های یکدیگر، لایک بزنیم؟

به واقع وقتی چنین غرق در فضای مجازی باشیم، چقدر انرژی روانی باقی می ماند تا به سوال و اهمیت دوست داشتنِ دیگری و عشق ورزیدنِ اصیل به دیگری بیاندیشم؟

 

منابع

Bion, W. R. (1964) Elements of psychoanalysis, Heinemann, London.

Klein, M. (1964) Notes on Some Schizoid Mechanisms. In The Writings of Melanie Klein, Vol. III, Hogarth, London.

Ogedn, T. H. (2004). On holding and containing, being and dreaming. International Journal of Psycho-Analysis. 85:1349-1364

Winnicot, D. W. (1958). The Capacity To Be Alone. International Journal of Psycho-Analysis, 39: 416-420

Winnicot, D. W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship. International Journal of Psycho-analysis, 41:585-595

 

[1] . Capacity To Be Alone

[2] .Follower

[3] .Internal Objects

[4] .Good Enough Mother

[5] .Good Enough Aloneness

[6] .Marc Elliot Zuckerberg  برنامه نویس رایانه و موسس شبکه اجتماعی آن لاین فیس بوک در آمریکا است.

[7].Good Enough

[8] . Klein

[9] . Projective Identification

[10] .Bion

[11] .Contain

[12] .Container

[13] .View

زندگی خوب چگونه ایجاد می شود؟

What makes a good life?

Lessons from the longest study on happiness

Robert Waldinger, November 2015

زندگی خوب چگونه ایجاد می شود؟

در طول مدتی که زندگی می کنیم، چه چیزی ما را سالم و شاد نگه می دارد؟
اگر قرار بود الان برای آینده تان به بهترین نحو سرمایه گذاری کنید، چگونه زمان و انرژی خود را صرف می کردید؟

ابتدای این قرن از نسل جوان نظرسنجی بعمل آمد و از آن ها پرسیده شد مهم ترین اهداف زندگیشان چیست؟ و بیش از 80٪‏ آن ها پاسخ دادند، هدف اصلی آن ها در زندگی پولدار شدن است و 50٪‏ از همین جوان ها هدف اصلی دیگری نیز عنوان کردند، که آن مشهور شدن بود.

به ما همواره گفته شده که سخت کار کنید و بیشتر بدست آورید و این تصور داده شده است که این ها به منظور داشتن یک زندگی خوب ضروری هستند. ولی اگر بتوانیم مردم را از زمان نوجوانی تا سنین پیری مطالعه کنیم، تا دریابیم واقعاً چه چیزی مردم را شاد و سالم نگه می دارد، به چه عواملی می رسیم؟ ما این کار را انجام دادیم:

تحقیق هاروارد در باره رشد بزرگسالی، احتمالا طولانی ترین مطالعه درباره زندگی بزرگسالی است. 75 سال، زندگی 724 مرد را زیر نظر گرفتیم. هر سال در مورد کار، محل زندگی و سلامتی آن ها می پرسیدیم که البته همه این سوالات بدون اطلاع از این که چه اتفاقی در زندگی آنها رخ خواهد داد، پرسیده می شدند.

مشابه این مطالعه بسیار نادر است. چنین مطالعاتی اغلب در طول یک دهه از بین رفته اند. چراکه بسیاری از آزمودنی ها مطالعه را رها می کردند و یا بودجه پروژه قطع می شده است و یا محققین از تحقیق جدا می شدند و یا افراد می مردند و هیچ کسي مسير را ادامه نميداد.

ولی با ترکیبی از شانس و پشتکار چند نسل از پژوهشگران، این مطالعه انجام شده است. حدود 60 مرد از 724 شرکت کننده هنوز زنده هستند و در این مطالعه حضور دارند؛ بیشتر آن ها در دهه 90 عمرشان هستند و ما هم اکنون شروع به مطالعه بر روی بیش از 2000 نفر از فرزندان این مردها کرده ایم و من مدیر چهارم این مطالعه هستم.

  • از 1938 زندگی دو گروه را در نظر گرفتیم. گروه اول از این مطالعه زمانی آغاز شد که آن ها سال دوم دانشگاه هاروارد بودند و در طول جنگ جهانی دوم دانشکده را تمام کردند و تعدادی از آن ها نیز به خدمت جنگ درآمدند. گروه دومی که زیر نظر گرفتیم، گروهی از پسران فقیرترین محله هاي بوستون بودند. پسرانی که در این مطالعه انتخاب شدند، تعمداً از خانواده های مشکل دار و محروم بودند. آن ها در اتاق هایی فاقد آب گرم و سرد زندگی می کردند. هنگام ورود به مطالعه، همه این نوجوانان مصاحبه شدند، آزمایشات پزشکی انجام دادند، ما به خانه هایشان رفتیم و با والدین آن ها صحبت کردیم و به مرور زمان این نوجوانان به بزرگسالی رسیدند و پا به عرصه های مختلف زندگی گذاشتند.

آنها یا کاگر کارخانه، وکیل و یا دکتر شدند. یک نفرشان رئیس جمهور آمریکا شد. عده ای معتاد به الکل و عده ای مبتلا به اسکیزوفرنی شدند. عده اي از نردبان اجتماعی صعود کرده و تمام مسیر را تا بالا رفتند و عده اي هم مسیر خود را در جهت عکس رفتند.

برای داشتن شِمای واضحی از زندگی آن ها ما فقط به فرستادن پرسشنامه اکتفا نکردیم؛ ما از آن ها در خانۀ خودشان هم مصاحبه گرفتيم، از دکترشان، سوابق پزشکیشان را درخواست كرديم، تست خون و اسکن مغزی انجام داديم و با فرزندانشان صحبت كرديم. هنگام بیان نگرانی هاشان با همسرانشان، از آن ها فیلم گرفتيم. 10 سال پیش ما نهایتاً از همسرانشان نیز تقاضا کردیم به مطالعۀ ما بپیوندند و آن ها به ما گفتند: چه عجب!

  • خب ما چی بدست آوردیم؟ از صدها هزار صفحه اطلاعات جمع آوری شده چه نتایج و درس هایی گرفتیم؟ درس ها راجع به ثروت، شهرت یا سختکوشی نبودند! پیام واضحی که از این مطالعه 75 ساله بدست آوردیم این است: روابط خوب ما را شادتر و سالمتر نگه می دارد.
  • ما 3 درس بزرگ دربارۀ روابط بدست آوردیم؛ اول این که روابط اجتماعی واقعاً برای ما خوب است؛ تنهایی، واقعاً كشنده است!!! به نظر می رسد که افرادی با روابط اجتماعی بالا، با خانواده، دوستان و اجتماع، شادتر و از نظر فیزیکی سالمتر و عمر طولانی تر دارند،  نسبت به افرادی که روابط کمتری دارند؛ تجربۀ تنهایی سمی  و زهرآگین است. افرادی که گوشه گیرترند نسبت به افراد اجتماعی تر، حس می کنند کمتر خوشحالند و سلامتی آن ها زودتر از سنين میانسالی به خطر می افتد و کارکرد مغز خود را سریعتر از دست می دهند و زندگی کوتاه تری دارند.
  • ما می دانیم که می توان در جمع احساس تنهایی کنیم و هم می توان در یک ازدواج نيز احساس تنهایی داشت. پس دومین درس بزرگي که آموختیم این است که تعداد دوستان مهم نیست! و یا در یک رابطه متعهد هستید یا نه. بلکه موضوع کیفیت روابط نزدیک است. تحقیقات نشان می دهند که زندگی در روابط متشنج و پر از جر و بحث، برای سلامتی مضر است. مثلاً ازدواج های مشکل دار و بدون احساس، مشخصاً برای سلامتی بدتر از گرفتن طلاق هستند و زندگی در روابط گرم در سنین میانسالی سلامتی را در سطح مطلوبي حفظ می کند.

افراد تحقیقمان را تا 80 سالگی بررسی کردیم، با این هدف که ببینیم آیا با بررسی دوره میانسالی آن ها می توان پیش بینی کرد که چه کسی در دهۀ 80 زندگیش، شاد و سلامت خواهد بود و چه کسی نخواهد بود؟ به این جهت تمام اطلاعاتی که از آن ها داشتیم را کنار هم گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که سطح کلسترول در سن 50 سالگی، عامل پیش بینی کنندۀ چگونه پیر شدن افراد نیست؛ بلکه اینکه چقدر از روابط خود راضی بودند، تعین کننده است! افرادی که در سن 50 سالگی از روابطشان بیشترین رضایت را داشتند، در 80 سالگی سالم ترین ها بودند!

اغلب خوشحال ترین زوج های ما-زن و مرد- در 80 سالگی شان گزارش دادند، زمانی که درد جسمانی زیادی دارند، خُلقشان همچنان بالا و شاد می ماند، ولی افرادی که روابط خوبی نداشتند، در آن زمانی که درد جسمانی زیادی دارند، با درد عاطفی و روحی آن درد تشدید می شود.

  • سومین درس بزرگی که در مورد روابط و سلامت آموختیم، این است که روابط خوب نه فقط جسم ما، بلکه مغزمان را هم محافظت می کنند. به نظر می رسد وجود یک پیوند امن با فردي دیگر در 80 سالگی، نقش محافظت کننده دارد. افرادی که در روابطی هستند که می توانند بر روی آن در صورت نیاز حساب کنند، حافظه قوی تری دارند و افرادی که در چنین روابطی نیستند، اغلب زوال حافظه را زودتر تجربه می کنند.
  • این پیام که “روابط خوب برای سلامتی و شادمانی ما مفید است”، یک موضوع خیلی قدیمی است. پس چرا انقدر سخت فهمیده و راحت از آن چشم پوشی می شود؟ خوب، چون ما انسان هستیم. دوست داریم هرچه سریع تر هر چیزی را درست کنیم، چیزی بدست آوریم که در زمان کم باعث خوب شدن زندگی شود. روابط اما، پیچیده و گیج گننده هستند؛ رسیدگی به خانواده و دوستان کار سختی است و شاید همیشه کار لذت بخشی نباشد!!! و همچنین یک کار مادام العمر است و تمام نشدنی!
  • افراد 75 سالۀ بازنشسته ای که در مطالعه ما خوشحالترین ها بودند، آن هایی بودند که فعالانه تلاش کرده بودند تا هم-کارانشان را با هم-بازی های جدیدشان جایگزین کنند!!! در مطالعۀ ما جوانانی بودند که عمیقاً باور داشتند که شهرت، ثروت، موفقیت و کار، چیزهای لازم برای یک زندگی خوب هستند. ولی بارها و بارها در طول این 75 سال، تحقیق به ما نشان داده است که تنها افرادی خوشبخت هستند که در روابط امن و مطمئنی با خانواده، دوستان و جامعه هستند.

در مورد شما چطور؟

به قول مارک تواین: زمان زیادی نداریم! زندگی بسیار کوتاه است؛ برای بحث ها و عذرخواهی ها و دل شکستن ها….فقط برای دوست داشتن زمان هست…

“زندگی خوب با روابط خوب ساخته می شود”

421305806_153789_9712728884948601154