,

اینستاگرام و بشر تنها

اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟

سبا مقدم

متن کامل مقاله:

تکنولوژی هر روز ما را با دستاوردی جدید غافلگیر می کند و از نظر بسیاری، مقاومت در مقابل جریان پر سرعت این رودخانه خروشان، تلاشی مذبوحانه است. اگر فضاهای مجازی را یکی از مصادیق این دستاوردها بدانیم، شاید بتوانیم ادعا کنیم که این روزها شاهد شیوع گسترده آن، خصوصاً فیس بوک و اینستاگرام هستیم و در هر سطح و هر طبقه ای که باشیم، قطعاً سری هر چند کوتاه به این فضا زده ایم و اگر نگوییم کامل، حداقل تاحدودی با دنیای آن آشنایی داریم. گره خوردن این دنیای مجازی با دنیای واقعی پیرامونمان، من را بر آن داشت که نه با نگاهی کاربرگونه، که با نگاهی محقق گونه به صفحات آن سری بزنم تا بتوانم از منظر روانکاوی تا حدودی به این سوال پاسخ دهم که چرا زمان بسیار زیادی از افراد در این گونه فضاها سپری می شود؟

وقتی که به صفحات اینستاگرام نگاه می کنم، وقتی پیغام ها، عکس ها و چهره های معروف آن را می بینم، مدام مفاهیم مختلف روابط ابژه ای (یکی از تئوری های روانکاوی)به خاطرم می آیند. اول از همه، مفهومی که بیش از هر چیز به ذهنم می آید، ظرفیت تنها بودن[1] (وینی کات، 1958) است. این ظرفیت، یکی از مهم ترین نشانه های بلوغ در رشد عاطفی می باشد. از نظر وینی کات اغلب همه جا ترس از تنها ماندن و یا میل به تنها ماندن مطرح است و جنبه های مثبت ظرفیت تنها بودن، مفهومی است که به آن کم توجه شده است. در این مفهوم، رابطه دو نفری با مادر بسیار مهم است. این ظرفیت، اشاره به تنهاییِ صرف نیست. چون بسیاری ممکن است در انزوا باشند و ظرفیت تنها بودن نداشته باشند و از این تنهایی در عذاب باشند. گرچه افرادی هم هستند که لذت بسیاری می برند از تنهایشان و چه بسا ممکن است تنهایشان را ارزشمندترین دارایی اشان بدانند.

نکته مهم این است: تنها بودنِ کودک در حضور مادر. در واقع اساس این مفهوم دارای پارادوکس است؛ تجربه تنها بودن درحالیکه یک نفر حضور دارد. توانایی لذت بردن از تنهایی همراه با یک دیگری که او نیز تنهاست، تجربه ای سالم است. این جنس تنهایی به معنی «کناره گرفتن» از جمع نیست، چراکه با رفع نیاز به گذراندن زمانی برای خود، فرد تمایل به اشتراک گذاشتن تنهایی اش با دیگران را دوباره باز می یابد (وینی کات، 1958).

ولی آنچه ما به وضوح در فضاهای مجازی همچون اینستاگرام شاهد هستیم، تلاش برای تنها نماندن و چه بسا فرار از حتی لحظه ای تنها بودن است. از نظر من رد پای این تلاش و فرار از ثانیه ای به حال خود بودن را می توان در لحظه به لحظه به اشتراک گذاشتن هر فکری، هر حسی، هر اتفاق و هر کاری، دید. میزانی که کاربران اینستاگرام، ثانیه ثانیه اشان را با دیگران مشتاقانه شریک می شوند، من را به این فکر وامی دارد که واقعاً چقدر تنها هستند؟ یا شاید درست تر باشد بپرسیم، واقعاً چقدر تاب تنها بودن با خود را دارند؟

دختری جوان از خود و دوستش عکسی گرفته و در زیر آن نوشته:

  • همین الان، برای اولین بار در کافه جدید دوستم

پسری در فضای بازی از خود یک سلفی گرفته و یادداشتی برای آن گذاشته که:

  • همین الان در لباس های زمستانی، خدارو شکر زمستون

دیگری، اشکی در چشم این جمله را نوشته که:

  • چقدر کم حوصله و غمگینم این روزها، کاش کسی می آمد، کاش…

حتی در بستر بیماری چنین پیغامی گذاشته شده که:

  • ویروس جدید گرفتم، تن درد و اسهال و استفراغ، فکر کردم مسموم شدم، دکترها گفتن خیر. همین الان تو بیمارستان

ظرفیت تنها بودن، مستلزم درونی کردن مادر/مراقبی حمایتگر است. وینی کات (1958) چه جالب گفته است: تنها بودن در حضور دیگری. گویی که این جماعت زیر نگاه این همه چشمی که ویدئو و عکس های شان را می بینند است که تازه می توانند تحمل کنند که تنها باشند. یا نه اتفاقاً کارکرد این همه دنبال کننده[2] این است که فرد با خودش و ابژه های درونی[3] اش(بازنمایی ذهنی از افراد مهم زندگی، از جمله مادر و پدر) تنها نباشد، یا اصلاً برعکس، این چشم ها، بازنمایی هایی از ابژه های درونی هستند که فرد بایستی در مقابل آن ها، خودش را به هر طریقی که در ارتبطشان معنادار است، ارائه کند؟

ظرفیت تنها بودن و بلوغ روانی بدین معنا هستند که فرد فرصت تجربه مادر به حد کافی خوب[4] و نتیجتاً باور به یک محیط خوب را داشته است. این باور حاصل تکرار ارضای نیازهای غریزی کودک به طرز رضایت بخش (وینی کات،1958) و همچنین مستلزم درونی کردن ابژه های خوب (همراه داشتن صدای افراد مهم زندگی) که به فرد در مورد حال، آینده و در کل، زندگی اطمینان می دهد است و اجازه می دهد که فرد موقتاً حتی در غیاب ابژه ها و تحریکات بیرونی، با خرسندی استراحت کند و در دنیای بزرگسالی که پرتر است از ناکامی، اضطراب و تنهایی، آن حضور غایب، به کمکش آید در تحمل زندگی و ملالت هایش.

به تصور من دنیای مجازی، خصوصاً فضاهایی مثل فیس بوک قدیم و اینستاگرام جدید– البته بایستی منتظر گونه های جدیدتری هم باشیم چرا که گویا هرکدام عمر چند ساله دارند- کارکردهای روانی مهمی دارند. عموم، بیشترین نقدی که به این جریان وارد می کنند، این است که دیگر کسی زمانی صرف مطالعه ی کتاب نمی کند، چراکه همه وقتشان در این فضا سپری می شود. من مثل بسیاری دیگر، معتقدم این پدیده علت های روانی متعددی دارد؛ آدم ها تنها هستند! به شدت تنها! و به طرز شدیدتری نابلد هستند در پر کردن تنهایی اشان. کتاب خواندن، اتفاقاً مستلزم تنها شدن و بعبارتی روبرو شدن با ابژه های درونی و صداهای درونی است! اگر کسی راه دیالوگ کردن با این صداها را نیاموخته باشه، اگر کسی صدای درونی سرزنش گر، قضاوت گر و یا بسیار بلندپروازی داشته باشه، و هنوز نتوانسته باشه چاره ای کارامد برایش پیدا کند، چه چیزی بهتر است از عضو شدن در یکی از فضاهای مجازی، مثل اینستاگرام؛ تمام فکر و فضا را چنان موفقیت آمیز پر می کند، که هیچ فضایی برای با خود تنها بودن به معنای واقعی وجود ندارد. همان طور که بر همگان روشن است، در صفحه جستجوی آن، تا بی نهایت ویدئو، عکس و کامنت موجود است، از کسانی که به دلیل مشابهی- فرار از با خود تنها ماندن- به آنجا پناهنده شده اند. فکر می کنم وقت آن رسیده است که این نوع بودن اینستاگرامی را به رسمیت بشناسیم!

تنهایی به قدر کافی خوب[5]، نیاز ضروری می باشد که تنها درصورت وجود حمایتی پنهان، ممکن می شود؛ نوعی از حمایت والد/مراقب که کودک از آن بی خبر است. یعنی در خلوت خودش که مشغول بازی یا هر فعالیتی است، بدون اینکه خلوت یا افکارش بهم بخورد، درصورت نیاز، حمایت یا کمکی به وی داده می شود ولی او حضور فعال کسی را در محیط حس نمی کند.

سوال این است که چند درصد ما به واقع چنین تجربه ای داشته ایم؟

اگر جامعه آماری ما اینستاگرام باشد، به نظر می رسد، محیط اولیه در این زمینه- فراهم کردن تنهایی به قدر کافی به معنی چشمانی که مراقب ما هستند تا بدون اینکه خلوت ما را بر هم زنند آنچه نیاز ماست را به صورت غیر مستقیم تامین کنند- قویاً شکست خورده است. می توان فرض کرد در کودکی این افراد، مراقب/مادر، یا به طرز ترسناکی به کل غایب بوده است و یا به طرز مزاحم گونه ای همه جا بوده است و به کودک امکان بودن با خود در آرامش را حتی برای لحظاتی نداده است.

به قول همراه اول که می گوید «هیچ کس تنها نیست»! باید تشکری کرد از مسئولین فضاهای مجازی، که هیچ کس را با ابژه ها و صداهای مزاحم درونش تنها نمی گذارد. معنا دادن به تنهایی و نهراسیدن از آن، مستلزم طی کردن راهی بس طولانی است. این طور که به نظر می رسد بسیاری از ما در زمان مناسب فرصت و شانسش را نداشته ایم. پس عجیب نیست، هر چه که بتواند این تنهایی را طوری پر کند که حتی یک روزنه هم خالی نماند، با استقبال گسترده ای روبرو می شود. همچنانکه کم نشنیده ایم از خود و اطرافیان خود که نمی دانیم روز خود را چگونه گذرانده ایم، البته که به صورت تاریک روشن، یادمان هست ساعت ها، مشغول ویدئو و عکس دیدن و یا عکس گذاشتن و نوشتن افکارمان یکی پس از دیگری، بوده ایم.

به همین دلیل فکر می کنم یکی دیگر از کارکردهای مهم فضای مجازی این است که بتوانیم در آرامش- البته با همکاری صمیمانه خودمان- از اهداف و برنامه های ریز و درشتمان، جا بمانیم و چه بسا حتی در آخر روز اصلاً فراموش کنیم چه تصمیماتی داشته ایم. برای بسیاری از ما اضطرابِ فکر کردن به آرزوهای بلند مدت، خواسته ها و جاه طلبی ها، اهداف کوتاه مدت و حتی برنامه های رزوانه (یک تماس تلفنی واجب، یک تکلیف مهم پر چالش) آن چنان زیاد است که شایسته است دست زاکربرگ[6] ها را ببوسیم که با با کم دردترین روش ما را از مسیر اضطراب و انتظارات از خودمان منحرف ساخته اند. خواباندن اضطرابِ هیچ کار نکردنِ این همه آدم، جداً دست آوردیست تحسین کردنی.

دست در دست این اضطرابِ بی کاری و اضطراب دور شدن از تبدیل شدن به آن خود ایده آل، منطقاً احساس دیگری هم هست: احساس ناکفایتی. ولی نگران نباشیم، اینستاگرام فکر همه جایش را کرده است. این حس ناکفایتی از نظر من خودش را با تعداد دنبال کننده ها و لایک ها آرام می کند. مفهوم به قدر کافی خوب بودن[7] (وینی کات، 1960) دیگر در اینجا یک دستاورد درونی نیست. به قدر کافی خوب بودن، مفهومی است که وینی کات برای توصیف مادر یا محیط دربرگیرنده کودک استفاده می کند؛ یعنی مادری که نیازمندی های کودک خود را در حد توانش، شناسایی و به طور نسبتاً مداوم تامین می کند. نتیجتاً نیز قرار است چنین مادری درونی سازی شود تا کودک نیز چنین برداشت و عملکردی در رابطه با خود و جهان داشته باشد. مادری که به خود چنین حسی را دارد، می تواند به کودکش هم منتقل کند که نیازی نیست عالی و بی نقص باشد، کافیست تلاشش را بکند و بهترینی که از او برمی آید باشد و همین کفایت می کند.

ولی وابستگی عجیب کاربرها به تعداد لایک ها، جداً جای بحث دارد. حیرت انگیز است که این افراد از لحظه به لحظه اشان عکس می گیرند و یا از ثانیه به ثانیه افکارشان نوشته می گذارند، نه چون بعداً نگاه کنند و خاطره ای زنده کنند، بلکه اغلب به این دلیل که به اشتراک بگذارند، دیگری ها در جریان سیر فکری آن ها قرار گیرند و زیر آن جمله ای بنویسند که لایک بیشتری دریافت کنند. ساده انگاریم اگر فکر کنیم کار به اینجا ختم می شود؛ نیاز جدی از آن لحظه به بعد است که فرد مدام صفحه خود را چک می کند تا ببیند چند نفر لایک زدند و در مجموع چقدر لایک دریافت کرده است. به تصور من این لایک کارکرد جدی برای روان دارد و شاید باید پرسید:

این همه لایک قرار است کدام درد را آرام کند؟ کدام خلاء روانی قرار است با آن پر شود؟ اصلاً چه کسی قرار بوده لایک کند و نکرده و این نتیجه اش شده که ساعت ها افراد در فضاهای مجازی سرگردانند تا مرهمی برای دردهای پنهانشان بیابند. کاش آن زمانی که وقتش بود، آنچه روزانه با هر پست فقدانش حس می شود، تامین شده بود.

 عکسی از چهره خود و در زیرش سوال از اینکه چقدر زیبا هستم؟

  • مدل موی جدیدم چطوره؟

دیگری فیلمی از خود در حال نواختن سازی می گذارد و زیر آن می نویسد:

  • ساز جدید شروع کردم، هر روز یک قطعه براتون ضبط می کنم و میذارم، نظر بدین.

عکس فصل پاییز را می بینیم و تصویر شخصی بلند قامت از پشت، که در حال دور شدن است:

  • دوستان گلم یه مدت حال و هوای خوبی ندارم، می خوام برم تنها باشم

و همه دنبال کننده های علاقه مند طبیعتاً زیر آن می نویسند

  • چرا می ری؟ نرو، بهت عادت کرده بودیم
  • یعنی چی شده؟ از ما کمکی بر می اد؟
  • هر جا هستی دوستت داریم.
  • من از پیغام هات آرامش می گرفتم، نرو

پُست بعدی یک عکس سلفی است که زیر آن نوشته شده: «من و همسر در آسمان» در حالیکه بسیار اتفاقی از صندلی ها معلوم است در قسمت درجه یک هواپیما نشسته اند.

عکس دیگری از یک بشقاب غذای فوق العاده جذاب و خوشمزه است بر روی یک میز رنگی همراه با دخترهای زیبا که در زیر آن نوشته شده:

  • یک روز خوب با بهترین ها
  • یک عصر دلچسب با دوستانی دلچسب

همه در این عکس ها، لبخند دارند، لباس های شاد و شیک به تن دارند و همه چیز عالی به نظر می رسد؛ یک زوج عاشق، یک خانواده مهربان و خوش بخت، یک گروه دوستی بسیار صمیمی و بی مشکل، یک محیط آرام و صد البته همه چیز قرار است به طرز غریبی فریبنده و تحریک کننده باشند! به طوری که در زیر عکس ها نظرات افراد را این طور می بینیم:

  • خوش بحالت
  • خدا شانس بده ما هم بریم!
  • ان شاءلله هرجا هستی مثل همیشه خوشحال و خندان باشی
  • مگه داریم؟! این همه خوشبخت؟

از نظر من حسی که مجموعه اینها منتقل می کنند، حسادت پرتاب شده به بیرون است. یعنی گویی ناچار می شویم برگردیم و برای بار چندم، با هر عکس زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم آیا ما هم انقدر خوشبخت هستیم؟ یعنی به نظر می رسد اتفاقی که با دیدن بسیاری از عکس هایی که یک فضای فوق العاده را تصویر می کنند رخ می دهد این است که چیزی درونمان قلقلک داده می شود، گاهاً دچار احساس نارضایتی از زندگی خودمان می شویم که دقیقاً تا پیش از عکس آن حس را نداشتیم. ولی الان درگیر می شویم با ملغمه ای از احساسات گیجی، عدم رضایت و شک کردن و حسادت که هم بخشی اش مال خودمان است که تحریک شده و بالا آمده، و هم به جانمان انداخته شده و با آن درگیر شده ایم، یا به تعبیر کلاینی(1964)[8] همانندسازی فرافکنانه[9] که منظور از آن این است که حس های شدید و غیرقابل تحمل برای خودمان، چه خوب و چه بد، به دیگری فرافکن می شوند و دیگری آن ها را گرفته، با آن ها همانندسازی کرده و همانگونه حس و یا رفتار می کند. چند نفر شاهد زندگی ما باشن و غرق حسادت و حسرت و قبطه شوند کافیست تا فرد مطمئن شود زندگی اش به قدر کافی خوب است و ارزش زیستن دارد؟

بیون[10](1964)، مفاهیم جالبی مطرح می کند تحت عنوان کانتین[11] و کانتین کننده [12] که منظور این است که ما چگونه یک تجربه و یا حس را پردازش می کنیم. از نظر بیون، انسان به دانستن واقعیت علاقه مند است و به همین دلیل فرایند فکرش مدام در حال حرکت است. ولی از نظر او برای پردازش احساسات سنگین، دو نفر/ذهن لازم است. نیروی کمکی یا همان کانتین کننده (مادر/درمانگر) قرار است آن حس و حالی که به دلیل سنگینی و قلمبه بودن برای کودک/بیمار، به بیرون فرافکن شده است را گرفته، هضم کند و به وی پس دهد. کانتین کننده، فرایند شناختن، فکر کردن، تجربه کردن، معنی دادن به تجربه و اسم دادن به احساسات است (آگدن، 2004).

من با خودم فکر می کنم چقدر فراوانند لحظالتی که توانایی هضمشان برایمان سخت است. گاهاً حس های شدیدی همچون شادی و غم، دلتنگی و کسالت، هیجان و لذت کانتین نمی شوند و کانتین کننده ای نیازی است، یک دیگری، چه بسا، فوجی از دیگری ها، اغلب لازم است تا احساست با آن ها به اشتراک گذاشته شده تا از قلمبگی درآمده و قورت داده شوند. فرقی نمی کند، چه حس خوب و چه حس بد، آنچه در صفحات اینستاگرام می بینیم این است که کاربران تقریباً تصویر همه گونه حسی را به اشتراک می گذارند- چه زمانی که در اوج احساس خوشبتی هستند و چه زمانی که بسیار حس شکست خوردگی، ناکامی و تنهایی دارند-گویی تنها از این طریق و از طریق خواندن کامنت های دیگران است که می توانند تجربه اشان را لمس کنند، شاید هضم کنند، البته گاهی هم فقط به بیرن پرتاب کنند.

حتی عشق و دوست داشتن هم به تنهایی و در خلوت حس نمی شود، باید با دیگران به اشتراک گذاشته شود:

مادری عکس خود و فرزندش را در یک روز برفی گذاشته و زیر آن نوشته:

  • این عکس برای اینه که اولین روز برفی ات رو برات ثبت کنم، برای من این لحظه ناب بودنته که با تمام وجود سعی می کنم ازش لذت ببرم و بخاطر بسپرم. مرسی که گذاشتی طعم مادر بودن رو بچشم

زوج دیگری از خود عکس گذاشته اند، در حالیکه در زیرش می خوانیم:

عزیزم خیلی دوستت دارم می خوام همه دنیا بدونه تو برای من چقدر ارزش داری

چهره ای خسته در لباس فرم کارمندی سلفی خود را چنین توصیف کرده است:

  • وقتی خسته از سر کار بر می گردی، و سر راه یه کاکتوس و یک شکلات داغ برای خودت می خری و کمی قدم می زنی در پارک، می تونی امیدوار باشی که حالت بهتر می شه، مگه نه؟

نیاز دیگری که به نظر در این فضا ارضا می شود، میل به دیده شدن است. بسیاری از اینکه به تعداد دفعات زیادی دیده[13] شوند و درموردشان نظر نوشته شود، خوب و بدش اصلاً فرق نمی کند، موقتاً خوشحالند و شاید آرام. به نظر من یکی از پدیده هایی که در اینستاگرام به کررات می بینیم و قویاً به آن دامن زده شده، میل به جلب توجه شدید است. بی انصافی نکنیم، این نیاز بشری است و همه ما این میل را داریم و بی شک تامین نشدن حداقلی از آن در روابطمان، ما را دچار مشکلات جدی خواهد کرد. ولی آنچه در این فضاها می بینیم دیگر فقط مبالغه است.

جدا از بزرگسالانی که مدام در حال عکس گرفتن از خودشان هستند، اخیراً شاهد زندگی ثانیه به ثانیه نوزادان و کودکانی هستیم که قرار است تامین کننده این نیاز در والدینشان باشند. گویی اینها قبل از اینکه فرصت انتخاب کردن نوع بودنشان را داشته باشند، نمایشی به دنیا می آیند، یعنی از لحظه ای که در بیمارستان هستند و شیر می خورند تا اولین قدم ها، اولین دندان ها و اولین کلماتشان به اشتراک گذاشته می شود.

بنیتا، دختری معروف در اینستاگرام، در هر حالت و هر شرایطی که هست، فرق نمی کند، باید با خاله اش یک ویدئو پر کنند و بفرستند، حتی وقتی می خواهد مشق بنویسد یا در حال نوشیدن چایی است، یا سفری به شمال داشته، بایستی جمله ای از پیش آموخته شده، برای تماشاچیان بگوید.

چهره معروف کوچک دیگری که به گمانم به سختی 6سال دارد، با مادرش در حال صحبت کردن در مورد عشقش به یک پسری است؛ کاملاً متوجه است که جلوی دوربین قرار دارد و خبری از خلوت مادر و دختری نیست! بنابریان لازم است حواسش را جمع کند، قشنگ حرف بزند، جالب باشد و بامزه، تا صفحه مادرش بی نهایت لایک بخورد. البته که لازم به ذکر است که این دختر بچه خودش هم صفحه اختصاصی دارد، همراه با دنبال کننده های وفادار و عاشق. او خیلی زود و خیلی خوب فهمیده است که برای این چشم ها و این نظرها زندگی می کند؛ حتی قبل از اینکه سواد خواندن نظرها را داشته باشد.

البته لازم به ذكر است كه يكي از مهم ترين كاركردهاي روابط بشري، به اشتراك گذاشتن احساسات و افكار است و شاید بتوان ادعا کرد با به اشتراک گذاشتن است که بسیاری از رخدادهاي مهم و معنادار زندگي مان به گونه ای متفاوت تجربه می شوند. يعني با صحبت كردن یا نوشتن برای دیگران درباره آنچه برايمان پيش آمده يا آنچه حس كرده ايم، مي توانیم احساس واقعي خودمان را بهتر لمس کنیم و شايد درك روشن تر و متفاوت تر و چه بسا کامل تری از آن واقعه داشته باشیم.

از این رو، هدف اين مقاله به هيچ عنوان زیر سوال بردنِ اهميت اين ويژگي ارتباطي-لذت به اشتراك گذاشتن احساسات با ديگران-نمی باشد. آنچه كه در اينجا بر آن تاكيد است و شاید بتوان با این مقیاس بین کاربران تفاوت قائل شد، بیان ثانيه به ثانيه افکار و بروز لحظه به لحظه احساسات است. در نتیجه سوالی که با دیدن این ها برای من ایجاد می شود این است که:

بعد از چند صد لایک می توان به باقی زندگی پرداخت؟ چقدر زمان برایمان می ماند که در خلوتی بنشینیم و با خود و افکارمان تنها باشیم؟ از سویی دیگر، چقدر این تلاش برای پیدا کردن دنبال کننده و درخواست دنبال کردن صفحات افراد دیگر، راجع به بودن معنادار با دیگری است و چقدر صرفاً راجع به تنها نماندن است؟ با این همه مشغولیت در فضای مجازی، چقدر انرژی باقی می ماند تا در فضای واقعی و با افراد واقعی زمان بگذرانیم؟ اصلاً با این همه دغدغۀ تنها نبودن و سوال درباره چقدر خوب و دوست داشتنی بودن خود آیا فضایی برای بودن با دیگری باقی می ماند؟ و یا در همین حد کفایت می کند که زیر عکس ها و کامنت های یکدیگر، لایک بزنیم؟

به واقع وقتی چنین غرق در فضای مجازی باشیم، چقدر انرژی روانی باقی می ماند تا به سوال و اهمیت دوست داشتنِ دیگری و عشق ورزیدنِ اصیل به دیگری بیاندیشم؟

 

منابع

Bion, W. R. (1964) Elements of psychoanalysis, Heinemann, London.

Klein, M. (1964) Notes on Some Schizoid Mechanisms. In The Writings of Melanie Klein, Vol. III, Hogarth, London.

Ogedn, T. H. (2004). On holding and containing, being and dreaming. International Journal of Psycho-Analysis. 85:1349-1364

Winnicot, D. W. (1958). The Capacity To Be Alone. International Journal of Psycho-Analysis, 39: 416-420

Winnicot, D. W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship. International Journal of Psycho-analysis, 41:585-595

 

[1] . Capacity To Be Alone

[2] .Follower

[3] .Internal Objects

[4] .Good Enough Mother

[5] .Good Enough Aloneness

[6] .Marc Elliot Zuckerberg  برنامه نویس رایانه و موسس شبکه اجتماعی آن لاین فیس بوک در آمریکا است.

[7].Good Enough

[8] . Klein

[9] . Projective Identification

[10] .Bion

[11] .Contain

[12] .Container

[13] .View

چه عاملی موجب دلزدگی ما در رابطه عاشقانه می شود؟

از جمله خطرات بزرگ و عجیب عاشق شدن، رفتار و پاسخ ماست وقتی که طرف مقابل به عشق ما پاسخ مثبت می دهد…

گاهی ما عاشق می شویم که از دست نقایص خودمان به یک آدم زیبا، کامل، بی عیب و نقص و حسابی پناه ببریم ولی اگر همچین آدم کاملی تصمیم بگیرد روزی به عشق ما جواب مثبت دهد، همین کافیست که بلافاصله از چشم ما بیفتد. چطور ممکن است آنطور آدم کامل که در خیال ماست اینقدر بد سلیقه باشد که از ما خوشش بیاید!!!

به نظر می آید که یکی از لوازم رابطه ی خوب این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم و این هم ریشه در کودکی دارد. لازم است که خودمان را شایسته ی عشق بدانیم وگرنه به عشق دیگران در بزرگسالی خیلی ناشیانه و بد جواب می دهیم . بدون خویشتن دوستی، ابراز عشق به آدم دیگر برای ما حال به هم زن و گیج کننده خواهد بود و ناخودآگاه این عشق را پس می زنیم و خراب می کنیم. اگر قبلاً در زندگی ندیده گرفته می شدیم یا منفور بودیم، راحت تر خواهیم بود که باز ما را ندید بگیرند و یا ابراز نفرت کنند. اگر درست و حسابی قانع نشده باشیم که دوست داشتنی هستیم، دریافت عشق مثل این می ماند که یک جایزه ای به ما داده اند که خودمان را لایقش نمی دانیم. آن بیچاره ای که عاشق کسی شده است که از خودش متنفر است، باید خودش را آماده کند که هر وقت از معشوق تعریف می کند، متهم به چاپلوسی شود.

یک طنز قدیمی هست از مارکس که می گوید هیچ وقت عضو کلوپی نمی شوم که آدم مزخرفی مثل من را به عضویت بپذیرد!!!

ما به پارادوکس این جوک می خندیم، مگر می شود که یک آدم هم بخواهد عضو یک کلوپ شود و هم بعد از اینکه عضو شد، عضویتش را نخواهد؟ چرا به خاطر عضویتمان جشن نگیریم؟! جوابش در نفرت از خود است. برای خیلی از ما عضو یک کلوپ عالی بودن چیزیست که نمی توانیم بپذیریم. اگر کلوپ یا معشوق ما را بخواهد، ما دیگر نمی توانیم آن/او را بخواهیم.

در بسیاری از رابطه ای یک چنین لحظه ی مضحکی پیش می آید که معلوم می شود قرار است که به عشق ما جواب مثبت داده شود. دیگر قرار نیست نا امیدانه آرزوی وصل داشته باشیم و می شود به معشوق رسید. برخورد ما در این لحظه بستگی دارد به تعادل بین خویشتن دوستی و نفرت از خود؛ اگر نفرت از خود پیروز شود، کسی که جواب مثبت گرفته، ناگهان سرد می شود و اعلام می کند که معشوق، از اول به اندازه ی کافی خوب نبوده ولی اگر خویشتن دوستی برنده شود، دو طرف قبول دارند که معنی عشق دو طرفه این نیست که معشوق سبک و بی کلاس بوده بلکه معنی اش این است که عاشق، خودش را هم دوست دارد.

«نتیجتاً به نظر می رسد رمانتیک ترین کاری که می توانیم برای معشوق انجام دهیم این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم»

 

برگرفته از کانال تلگرامی نگرش نو (newattitude)

, ,

توانایی زندگی كردن با شور و شوق

                     زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
فراتر از انتخاب همسر/شريك : توانایی زندگی كردن با شور و شوق
خلاصه و برداشتی از مقاله زهرا جمشیدی نسب
دکتر نهاله مشتاق

فروید در مقاله‌ی مشهور خود ” درآمدی بر خودشیفتگی ” اساس عشق را خودشیفتگی می‌داند و می‌گوید انسان‌ها از سر ناچاری عاشق می‌شوند. به عبارت دیگر ایگوی فرد، برای اینکه از تجمع زیاد لیبیدو(انرژی حیاتی) بیمار نشود مجبور است به دنیای بیرون لیبیدو بدهد(منظور توجه نشان دادن به افرادی غیر از خود فرد می باشد). همان گونه که هینز در شعری به گونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کند که خدا نیز موجودات و دنیا راخلق کرد تا بیمار نشود (فروید،1914).
سال‌هاست نظریه پردازان روانکاوی، مطالعه‌ی عشق را محدود به مطالعه‌ی ‌نحوه انتخاب همسر/شریک کرده‌اند. در هر انتخابي، در واقع فرد به نوعي به دنبال افراد اوليه مهم زندگيش است (پدر يا مادر). و برگمان اشاره میکند که اگرچه فرد جدید بازنمایی از آن افراد اوليه مهم است و قائدتاً به آنها شبیه هست، ولی اگر بخواهد این رابطه‌ی بزرگسالی به خوبی پیش رود، نباید انقدر شبیه باشد که فرد انتخاب شده، احساس گناه زنای با محارم را بیدار کند(برگمان، 1980).
هم راستا با این نگاه، کلاین (1937) در “عشق، احساس گناه و ترمیم” می‌گوید: “روانکاوی نشان داده است که انگیزه‌ی ناهشیار عمیقی وجود دارد که در انتخاب شریک، عشق تاثیرگذار است و دو نفر را از نظر جنسی برای یکدیگر جذاب و خواستنی می‌کند. احساس یک مرد به یک زن همیشه تحت تاثیر دلبستگی اولیه‌ی او به مادرش است. ولی ممکن است کم و بیش ناهشیارانه باشد و در ظاهر تغییر شکل بدهد.” از نظر کرنبرگ نیز(2011) احساس گناه ادیپال اغلب اوقات، جرات تجربه کردن رابطه‌ی زناشویی بهتر از آن چیزی که والدین (در واقعیت یا در فانتزی) داشتند را به فرد نخواهد داد. پس میبینیم نظریه‌های مختلف تصریح کرده‌اند که بر اساس خصوصیات افراد اوليه مهم(پدر و مادر) که در سالهاي اوليه زندگي فرد وجود داشته‌اند، عشق به افراد خاصی تجربه می‌شود و راه گریزی وجود ندارد.
اما داستان اینجاست که بعد از وصال یار و با گذشت زمان، آن میزان از ایده‌آل‌سازی‌ که لازمه‌ی عاشق شدن بوده است (کرنبرگ، 2011) کم‌رنگ می‌شود و شوق و اشتیاق رابطه رو به افول می‌رود. در این وضعیت، آنهایی که توانایی ایجاد روابط بالغانه و نگهداری از آن را دارند، سعی در جایگزینی تعهد و صمیمیت به جای شور و شوق اولیه می‌کنند.
از نظر فیزیولوژیکی نیز تحقیقات نشان داده‌اند که به مرور زمان میزان ترشح دوپامین که در عشق رمانتیک تجربه می‌شود کم شده و به جای آن هورمون اکسی‌توسین افزایش می‌یابد که نشان دهنده‌ی افزایش دلبستگی است. با کاهش دوپامین، شور و حرارت عشق کم می‌شود و چون تاثیر دوپامین بر بدن، چیزی شبیه مواد اعتیادآور است، افراد میل به تجربه‌ی دوباره‌ی آن را دارند (لرد، 2007).
حال زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
در این مقاله، عشق به مثابه نوعی از بودن در نظر گرفته می‌شود تا این سوال مورد بررسی قرار بگیرد که چه چیز، زندگی یک فرد را پر از شور و شوق می‌کند؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه روانکاوانه عشق چگونه می‌تواند در زندگی تسری یابد؟
فروم معتقد است در دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خود هم نهفته است. مساله این است که آیا منظور از ابژه (همسر یا شریک) صرفاً انسان است یا با نگاهی وسیع‌تر، هر کار و فعالیت و حرکتی و در نهایت، جهان و زندگی را دربرمی‌گیرد؟ فروم در کتاب “هنر عشق ورزیدن” (1956) می‌گوید : “عشق در وهله‌ی نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهت‌گیری منش انسان است که رابطه‌ی او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین می‌کند”. لازمه‌ی عشق ورزیدن با این نگاه، تجربه‌ی نوعی از بودن در جهان است که در آن می‌توان عاشقِ زندگی کردن شد و به دنبال یافتن نوعی از شور و شوق بود که جایی برای مُردگی در روان بشر باقی نگذارد. “آنجا که عشق نیست، مرگ هست با جلوه های بسیارش” (صنعتی، 1380).
اگر یک سر طیف، زندگی با شور و شوق است، گویی سر دیگر طیف، مردگی روانی ست. ایگن(1996) در کتابش وجود این مردگی روانی را در زندگی افراد در سه سطح توصیف میکند؛ برای برخی از افراد گذراست، شبیه به شکایت و غر زدنی در پس زمينه زندگیشان باقی می ماند. برای برخی این مردگی روانی پایدارتر است و دلشان میخواست بیشتر احساس زنده بودن داشتند ولی از طرفی به این مردگی و رکود در زندگی نیز عادت کرده اند. برای دسته ی سوم فراگیر است و خودشان را مرده ی متحرکی توصیف میکنند که توانایی تجربه ی احساس را ندارند و حس خالی بودن میکنند.
از نظر فروید این مردگی روانی چیزی فراتر از تنبیه خود و تمایلات مازوخیستیک است. در این فضای بی روح، روان فرد تبدیل به چیزی خشک و سخت شده است که اجازه ی حرکت را به او نمیدهد. پررنگ ترین بخش زنده ی تئوری فروید جاری بودن و پویایی روان است، زمانی که روان فرد بین ماکسیمم و مینیمم های زندگی حرکت نمیکند و روی خط صاف و یکنواختی قرار دارد تبدیل به چیزی سفت و بی انعطاف میشود که به سمت صفر یا همان مردگی میل میکند.
در نگاه وینیکات، زمانی مردگی روانی جای بیشتری برای خود باز میکند که محیط، ظرفیت تحمل زنده بودن و بخش پرخاشگر زندگی کودک را نداشته باشد. در حالتی که محیط بتواند بخش تخریبگر روان فرد (كه در هر كسي وجود دارد) را تحمل کند و به خوبی پاسخ دهد و وحشت نكند، این نیروی تخریبگر میتواند خلاق باشد و زندگی تولید کند.
برای روشن شدن بخش پرخاشگر زندگی وینیکات مثالی از دو مدل معنا کردن پازدن بچه به سينه ی مادر می آورد. یکی زمانیست که مادر از پازدن بچه به سینه اش خوشحال میشود، چون برای او این کار به معنی زنده بودن کودک است و حالت دیگر زمانیست که مادر تفکر قالبی ای در مورد ایجاد سرطان توسط این کار دارد. طوری واکنش نشان میدهد که هر معنایی که این کار برای کودک داشته است، از بین میرود و با نگرش اخلاقی(انگ چسباندن) روبرو میشود. در این حالت است که دیگر پازدن کودک نمیتواند به عنوان ابزاری برای جا پیداکردن کودک در جهانی که به آن تعلق دارد کشف شود.
اولین ارتباط کودک با مراقبش- معمولاً مادر- اولین رابطه‌‌ی عاشقانه‌ی اوست و زمینه‌ای است برای تجربیات بعدی عشق و رضایت مطلوب او. اولین جفت عاشق، مادر و نوزاد هستند. در این رابطه زنده ماندن نوزاد به عنوان هدف فقط شامل تغذیه شدن و مراقبت بدنی نیست، بلکه ایجاد رابطه‌ی هیجانی، روانی و روانی- جنسی را هم در‌برمی‌گیرد (دیم، 2011).
یعنی با اصطلاح فرومی بعضی از مادرها به کودک شیر میدهند تا بقای فیزکی کودک حفظ شود و برخی دیگر همراه شیر، عسل هم میدهند تا شور و شوق و عشق به زندگی را نیز به کودک منتقل کنند. عشق به زنده بودن و با شوق زندگی کردن، یک توانمندی است که شاید بخشی از آن در رابطه با مادر به دست بیاید، به قول فروم (1956) اگر همراه شیر عسل هم دریافت کرده باشیم!
اما اجازه دهید تا بخش دیگری از آن را به توانایی بشر برای رشد روانی مرتبط بدانیم. درست است که مادر نقش به سزایی در رشد کودک دارد ولی از سوی دیگر میلر(1997) معتقد است ما گرفتار تابوی ایده‌آل‌سازی عشق مادر هستیم. آن کودکی که والدین خودشیفته‌ای دارد، در طول زندگی‌اش در جستجوی برآورده کردن نیاز‌هایی‌ست که والدین تامین نکرده‌اند و آنها را با روشهای دیگری جایگزین می‌کند؛ همچون گیاهی که برای زنده ماندن به سمت نور حرکت می‌کند. به نوعی اگر مادر نیازهای کودک را درک نکرده‌است، کودک تلاش می‌کند که بتواند نیازهای مادر و دیگران را درک کند (میلر، 1997). به نظر می‌رسد آنچه مسلم است عشق کودک به مادر است تا عشق مادر به کودک.
کودک در فضایی که مادر به هر دلیلی غایب یا افسرده است، در محیط جایگزینی پیدا می‌کند یا فعالانه تلاش می‌کند که مادر را بخنداند (اسپلمن،2013). به بیان دیگر زمانی که مادر، عسل فروم را نمی‌دهد، یا در محیط جایگزینی برای گرفتن شور و شوق پیدا می‌شود یا خود کودک تلاش می‌کند تا با ایجاد آن، به محیط و مادر هم شور و شوق بدهد.
این “حرکت” و جاری بودن در همه ی ابعاد زندگی ست که به آن روح می‌بخشد؛ برای زنده بودن به معنی لذت بردن از زندگی، ضروری است هر فردی در جنبه ای برای خود، حرکت و شور و شوق بیافریند. مژده این که نوشتن و حرف زدن نیز فرمهایی از حرکت هستند.
از نظر ایگن (1995) زندگی پر شور و شوق مستلزم حرکت بین حالات مختلف خویشتن است و دفاع در مقابل جریان سیال زندگی، نه تنها زندگی را از هر نوع شور و شوقی خالی می‌کند، بلکه فرد را به جایی می‌رساند که تبدیل به شبحی متحرک می‌گردد.
اشتیاق داشتن به معنی تجربه نکردن حس های منفی و همیشه سرخوش بودن نیست بلکه به معنی ظرفیت تحمل احساسات شدید، هم مثبت و هم منفی است (بندک، 1977). سرزندگی، حرکت همزمان برای افزایش و کاهش ماکسیمم و مینیمم حالات است.
اساساً جریان داشتن و حرکت بین حالتهای شدید، بخش مهمی از زندگیست که تنوع و توانمندی را به زندگی می افزاید و امکان مواجهه و تجربه کردن موقعیتهای جدید و تازه را فراهم میکند. اگر بشر باور داشته باشد که هر لحظه از زندگی، لحظه ی بعدی را تصحیح میکند، میتواند بین تجربیات زندگی اش حرکت کند، بالا و پایین رود و آنها را بازسازی کند؛ زیرا مهم نیست که یک فرد گذشته ی خود را چگونه تجربه کرده است بلکه مهم، چطور ادامه دادن دوباره ی آن تجربیات است. این جریان داشتن و حرکت است که لحظه های فوق العاده و شوق را در زندگی ایجاد میکند(ایگن، 1995).
هدف روانکاوی چیزی بیش از آنچه فروید مطرح کرد: حل کردن تعارضات ناهشیار است و آن تجربه ی شور و شوق و سرزندگی است. کیفیتی که فراتر از ظرفیتهای دیگر است و باید به عنوان یکی از جنبه های تجربیات تحلیلی قرار بگیرد. برخلاف این تصور که کیفیت زندگی به سطح سلامت روان فرد بستگی دارد، در واقع داشتن یا نداشتن سلامت روانشناختی، خود نمودی از کیفیت سرزندگی و شوق زندگی ایست که به دست می آوریم.
پس به نظر می‌رسد زیستن با شور و شوق، نوعی توانایی ست که فرد احتمالاً می‌تواند آن را به دست بیاورد حتی وقتی که از مادر خود دریافت نکرده باشد. اساساً فردی که دارای توانایی عشق ورزیدن به زندگیست، عشق به معنای انتخاب همسر/شريك را نیز مثل هر چیز دیگری در زندگی می‌تواند با شور و هیجان تجربه کند. این نوعی از زیستن است که در تضاد با مردگی روانی قرار می گیرد. به این ترتیب، عشق در معنای وسیع خود آنطور که فروم و وینیکات بحث می‌کنند، پدیده‌ای وجودی است. فرد می‌تواند عاشق زندگی باشد و در زیر مجموعه‌ی آن افراد‌ مختلفی را برای عاشقی کردن انتخاب کند.
در انتها با نقل قولی از هاولک الیس بحث رو به اتمام میرسونیم:
“اگر ما زنده‌ایم تا چیزی به خشنودی و شکوه زندگی،
به دستاوردهای بشریت، به معنویت و شادی بشر بیافزاییم
لازم است با غلبه دادن عشق بر نفرت به شور و شوق برسیم.” (هاولک الیس، 1922)

, ,

چرا رابطه جنسی مطلوب، در روابط موفق هم کم رنگ می شود؟

چرا سکس خوب، کمرنگ می شود؟

  • چرا اغلب رابطه جنسی مطلوب کم رنگ می شود، حتی برای زوج هایی که سال های سال عاشقانه زندگی مشترک را با هم ادامه می دهند؟
  • چرا برخلاف باورهای عمومی، صمیمت، ضامن یک رابطه جنسی خوب نیست؟
  • چرا عشق ممنوع انقدر جذاب است؟ و چه چیزی در این گناه است که اینقدر اشتیاق به آن را قدرتمند می کند؟
  • چرا هم خوابگی باعث تولد بچه ها می شود و از طرفی، همین بچه ها هم خوابگی یک زوج را خراب می کنند؟ آن ها مانند ناقوس مرگ هستند برای کامروایی! این طور نیست؟
  • وقتی عشق می ورزی چه احساسی داری؟ وقتی که تمنا و اشتیاق جنسی به سراغت می آید چه تفاوتی را احساس می کنی؟

چیزی که توجهم را جلب کرده، این است که به هرجا که عشق گرایی راه یافته، بحران تمنا و اشتیاق جنسی هم راه یافته است. بحران خواستن و تمنا، برای قبول کردن هوس هایمان، میل و اشتیاق به عنوان تجلی فردیت ما و انتخاب آزادمان، تشخیص اولویت هایمان، هویتمان، میل و خواستن که مفاهیم مرکزی در عشق مدرن و جوامع فردگرا شده است.

می دانید، این اولین بار در تاریخ بشر است که ما می خواهیم رابطه جنسی دراز مدت داشته باشیم، نه بخاطر اینکه 14 تا بچه بیاریم، که حتی می بایست بچه های بیشتری بدنیا بیاوریم، چون بعضی از آن ها زنده نمی مانند؛ و نه بخاطر اینکه وظیفه زناشوییِ دربست یک زن است.

این اولین بار است که ما رابطه جنسی دراز مدت، که برای ما لذت و ارتباط آفرین است و ریشه در تمنا دارد را می خواهیم؛ ولی چرا این کار دشوار است؟

برای حفظ تمایل و کام خواهی در رابطه ای متعهد، مصالحۀ دو نیاز اساسی انسان مطرح است: از یک سو ما نیاز به امنیت، قابل پیش بینی بودن، وابستگی، اعتماد و تداوم داریم؛ تمام تجاربی که به زندگی ما ثبات و دوام می دهد و جایی که آن را خانه می خوانیم را خلق می کنیم. از سویی دیگر-هم مرد و هم زن- به همان اندازه نیاز به ماجراجویی برای نوآوری دارند، نیاز به رمز و راز، نیاز به خطر کردن، نیاز به ناشناخته ها و غیر منتظره ها؛ نیاز به سفر و تحرک داریم.

پس تلفیق نیاز ما به امنیت و نیازمان به ماجراجویی (ناامنی) و مخاطره در یک رابطه یا آنچه ازدواج پرشور می نامیم، مشخصا تناقض اساسی بوده است.

پیش از این ازدواج نهادی اقتصادی بود، که در آن شریکی برای زندگی، به هدف داشتن فرزندان و موقعیت اجتماعی، وارث و همدم، انتخاب می کردیم. اما اکنون می خواهیم همسرانمان تمام این چیزها را به ما بدهند و بعلاوه می خواهیم که آن ها بهترین دوست، محرم، معتمد و معشوق پرحرارتمان هم باشند؛ به عبارت دیگر، دو برابر زندگی کنیم، دو حالت متضاد را با هم داشته باشیم!

پس ما به سراغ یک نفر می رویم و از او می خواهیم چیزهایی را که زمانی افراد متعددی تامین می کردند، یک تنه به ما بدهد؛ حس تعلق داشتن، هویت، رابطه پایدار به ما بدهد، همزمان تعالی، راز و رمز و شگفتی هم بدهد؛ به ما آرامش- حرکت روی لبه تیغ را با هم، شگفتی- جدیدی- احساس آشنایی بدهد؛ به ما آنچه انتظار داریم را در کنار غیر منتظره ها بدهد!

پس حالا به واقعیت وجودی داستان می رسیم. چون فکر می کنم به نوعی، بحران میل و اشتیاق، عمدتا بحران تخیل است. چرا هم خوابگی پرلذت اکثر وقت ها محو می شود؟ رابطۀ عشق و تمنای تن چیست؟ چطور مرتبطند؟ چطور متضادند؟

راز تمایلات شهوانی در اینجاست. اگر در عشق ورزیدن فعلی وجود داشته باشد، “داشتن” است و اگر در کام گیری فعلی وجود داشته باشد، آن “خواستن” است. در عشق می خواهیم معشوق را بشناسیم و او را داشته باشیم؛ می خواهیم فاصله را کم کنیم، هر شکافی را پر کنیم، کشمکش ها را خنثی کنیم؛ نزدیک تر بشویم.

  • اما من یک سوال دارم و به 20 کشور سفر کردم و از مردم پرسیدم: در چه هنگامی بیش از همه به همسرتان جذب می شوید؟ نه جذبه جنسی، بلکه گرایش.

در سراسر فرهنگ ها و مذاهب و جنسیت ها پاسخ های مشابهی شنیدم:

  • گروه اول: من بیشتر از همه وقتی به همسرم جذب می شوم که او از من دور است، وقتی جدا هستیم و وقتی دوباره نزدیک می شویم. اساسا وقتی بتوانم دوباره در تخیلم با او باشم؛ وقتی تخیلم به صحنه بازمی گردد و در غیبت او، میل و تمنا ریشه می گیرد، که سهم بزرگی در خواستن دارد!

گروه دوم: بیشتر از همه وقتی مجذوب یارم می شوم که او را در استودیو یا بر روی صحنه می بینم، وقتی که او خودش است و دارد کاری را با اشتیاق انجام می دهد؛ وقتی او را در جمعی می بینم که دیگران جذب او شده اند؛ وقتی در مرکز توجه است و یا در حال انجام کاریست که در آن مهارت دارد.

درواقع وقتی که یارم را درخشان و با اعتمادبه نفس می بینم، احتمالا این بیشترین جذبه را در سراسر هستی دارد؛ درخشان به معنی متکی به خود.

پس وقتی که من همسرم را می بینم که روی پای خود ایستاده و در انجام کاری که در آن مهارت دارد، غرق شده است، برای لحظه ای دیدگاهم تغییر می کند و به رازهایی پی می برم که همیشه در کنار من بوده اند.

مهم تر از همه اینکه: در میل و اشتیاق، احتیاج جایی ندارد. کسی به کسی محتاج نیست. در اشتیاق، مراقبت والدینی وجود ندارد، مراقبت کاملا با تمنای تن در تناقض است.

من هنوز کسی را ندیده ام که تمنا و میل جنسی در او نسبت به کسی که محتاج است، بیدار شود. خواستن، روشن شدن و محتاج بودن، خاموش کردن تمنای تن است. زن ها این را خیلی خوب می دانند؛ چون هر چیزی که وظیفه والدی را به دنبال داشته باشد، تمنای تن را کاهش می دهد.

گروه سوم: اغلب می گویند وقتی که غافلگیر می شوم؛ وقتی با هم می خندیم؛ پوشیدن لباس جدید؛ هر جا که نوآوری وجود دارد. البته نوآوری الزاما به معنی استفاده از تکنیک های تازه و موقعیت های جدید نیست؛ بلکه یعنی چه بخشی از وجودت را آشکار می کنی؟ چه وجه تازه ای از وجود تو دیده می شود؟

می شود گفت هم خوابگی، کاری نیست که آن را انجام می دهی؛ بلکه مکانی است که به آنجا می روی، وارد آنجا می شوی، در درون خودت و به همراه دیگری. پس در سکس به کجا می روی؟ با کدام قسمت خودت رابطه برقرار می کنی؟ چه می خواهی در آنجا ابراز کنی؟ آیا مکانی برای تعالی و اتحاد معنوی است؟ یا مکانی برای شیطنت و تاخ و تازی امن؟ یا مکانی است که می توانی نهایتا خودت را رها سازی و مسئول همه چیز نباشی؟ آیا این مکانی است که می توانید خواستۀ کودکانۀ خود را بیان کنید و از هرآنچه هست لذت ببرید؟

ما تنها موجوداتی هستیم که می توانیم برای ساعت ها عشقبازی کنیم، زمانی پر از لذت داشته باشیم، بارها ارضا شویم، بدون این که به کسی دست بزنیم، فقط چون می توانیم تصور کنیم. فقط اشاره ای کافیست. حتی نیاز به انجام دادن هیچ کاری نیست. می توانیم نیروی پرقدرتی مانند انتظار را تجربه کنیم که مَلات مورد نیاز میل است؛ توانایی تصور و تجربه چیزی، چنانکه در حال رخ دادن است؛ درحالیکه چیزی اتفاق نمی افتد و همزمان همه چیز در حال رخ دادن است.

  • مواد اصلی تمایلات جنسی چیست؟ تخیل و تصور! تمایل به بازی، تازگی داشتن، کنجکاوی، رمز و راز؛ اما عامل اصلی واقعا چیزی است که ما تخیل می نامیم.

وقتی که به داستان بدون رابطه جنسیِ زوج هایی که با ایشان کار می کردم، گوش می کردم، گاهی می شنیدم که می کفتند:”زندگی جنسی فعالتری می خواهم”. به طور کلی مردم زندگی جنسی بهتری می خواهند و نه لزوما زندگی جنسی بیشتر! بهتر یعنی با کیفیت زندگی و شور و پیوند داشتن، با طراوت و تپش با تولدی تازه، با نیروی حیات، با کام جویی، با نیرومندی که زندگی جنسی می تواند به آن ها دهد و یا امید دارند که بدهد.

  • من به جای سوال” آنچه میل جنسی من را از بین می برد… یا تو وقتی میل جنسی من را خاموش می کنی که…”، می پرسم: من، خودم وقتی میل جنسی ام را می خوابانم که….

مردم شروع کردند به پاسخ دادن: وقتی که در درونم احساس مردگی می کنم؛ وقتی بدنم را دوست ندارم؛ وقتی حس پیری می کنم؛ هنگامی که برای خودم زمان ندارم؛ وقتی کارم خوب پیش نمی رود؛ وقتی اعتماد به نفس ندارم؛ وقتی خودم را ارزشمند نمی دانم؛ وقتی احساس نمی کنم حقی برای خواستن و لذت بردن داشته باشم و ….

بعد من سوال را برعکس می کنم: من، وقتی تحریک می شوم که …به جای سوالِ تو، وقتی من را تحریک می کنی که …  خود شخص، مورد سوال نیست! من این سوال را می پرسم: من، این گونه میل جنسی ام را بیدار می کنم که … چون اگر تو در درونت احساس مردگی داری، دیگران ممکن است خیلی کارها بکنند، اما هیچ اثری نخواهد داشت، کسی در میز پذیرش نیست!

حالا پارادوکس عشق و شهوت؛ درست همان عناصری که عشق را پرورش می دهند- دو طرفه بودن، دادن و ستاندن، محافظت، نگرانی و مسئولیت برای دیگری- بیشتر اوقات همان عناصری هستند که میل و تمنای تن را فرومی نشانند!!!

چون میل و تمنای تن همراه احساساتی است که همیشه مورد علاقۀ عشق نیست: حسادت، احساس مالک بودن، تهاجم، قدرت، سلطه گری، شیطنت، شوخی و …

در ذهن ما افکار بسیاری هست که همیشه نمی دانیم چگونه به شریکمان بگوییم. چون فکر می کنیم عشق یعنی از خودگذشتگی ولی اتفاقا غریزه جنسی همراه با میزانی خودخواهی است! تواناییِ در تماس بودن با خود در حضور دیگری!

این دو گروه از نیازهای دوگانۀ ذکر شده، نیازمند تطبیق و سازگاری با هم هستند. ما اینگونه متولد شده ایم. نیازمان به پیوستن همزمان با نیازمان به جدایی و دور شدن؛ نیاز به امنیت، نیاز به ماجراجویی؛ نیاز به با هم بودن، نیاز به خودمختاری!

  • اگر به کودکی که بر روی پایتان نشسته، فکر کنید، پیش شما بسیار راحت و امن است. ولی زمانی می رسد که همۀ ما باید وارد دنیا شویم، برای اکتشاف و کاوش. این آغاز خواستن است؛ نیاز به اکتشاف، کنجکاوی و دست یافتن.

لحظه ای می رسد که آن کودک هنگام جدا شدن از شما، برمی گردد و به شما نگاه می کند. اگر به او بگویید “هی نازنین، دنیا جای باشکوهیه، برو پیداش کن! اون بیرون پر از خوش گذرانی است”. آن وقت آن بچه می تواند رویش را برگرداند، برود درحالیکه پیوند و جدایی را با هم تجربه کرده است.

اما اگر در اینجا بزرگتری بگوید: “من نگرانم، مضطربم، افسرده ام، همسرم خیلی وقته مراقبم نبوده، اون بیرون چه خبر است مگر؟ مگر ما هر آنچه می خواهیم را با هم نداریم؟

این عکس العمل هاییست که بسیاری از ما خوب می شناسیم؛ بعضی از ما دیگر به جستجو نرفتیم و برگشتیم به خانۀ اول. آن طفل کوچک که برگشته، بچه ایست که از قسمتی از خودش چشم پوشی کرده، تا دیگری عزیزی (معمولا والدین) را از دست ندهد.

من آزادی ام را قربانی می کنم تا ارتباطم را از دست ندهم و یاد می گیرم که به گونۀ خاصی عشق بورزم؛ با نگرانی اضافه بر دوش، مسئولیت بیشتر و محافظت بیشتر و نمی دانم که چطور تو را تنها بگذارم تا بروم بازی کنم، تا بتوانم کشف کنم و وارد وجود خودم بشوم.

این جملات را حالا به زبان بزرگسالانه ترجمه کنید. این قضیه در سنین کم آغاز می شود و در زندگی جنسی مان ادامه می یابد تا آخر!

بچۀ دیگری بر می گردد و به اکتشاف می رود، ولی همیشه به پشتش نگاه می کند؛ آیا پیش من خواهی بود؟ آیا من را نفرین می کنی؟ من را سرزنش می کنی؟ آیا با من عصبانی هستی؟ این کودک ممکن است برود ولی هرگز واقعا جدا نمی رود!

آن ها اغلب کسانی هستند که می گویند: در ابتدا عشقمان آتشین بود و داغ. چون در ابتدا نزدیکی و صمیمیتمان آنقدر قوی نبود که به کاهش میل و خواهش منجر شود. هرچه بیشتر متصل شدم، بیشتر مسئولیت حس کردم، کمتر توانستم در حضورش خودم و رها باشم!

  • در این معما، در مورد آشتی دادن این دو گونه نیاز اساسی، چند نکته را در عملکرد زوج هایی با عشق شهوانی می توان دید؛ دوم اینکه آن ها می دانند عشقبازی چیزی نیست که 5 دقیقه قبل عمل اصلی شروع شود؛ چه بسا عشقبازی با پایان ارگاسم قبلی شروع شود (یعنی از رابطه جنسی قبلی تا بعدی؛ در طول بین دو رابطه، با یکدیگر مهربان و نوازشگرند).
  • اول آن ها حریم خصوصی قوی دارند. آن ها متوجه هستند که فضای شهوانی وجود دارد متعلق به هر کدامشان (یعنی هر کدام در لذت جنسی سهمی دارند و محق هستند از نحوۀ لذت بردنشان، مسائلی به اشتراک بگذارند و یا بخواهند از رفتارهایی پرهیز کنند).

البته آن ها می دانند که فضای عشق شهوانی فقط در مورد نوازش کردن نیست. بلکه در مورد “ایجاد فضایی است که در آن مدیر شرکت بودن را ترک می کنی، قرار نیست فرز و چابک و باهوش به نظر بیایی؛ وارد فضایی می شوی که از شهروند نمونه و انسان خوب و پاک بودن دست برمی داری و قرار نیست اینجا هم باز مسئول همه چیز باشی”! مسئولیت و میل شهوانی داشتن، ضد هم هستند و با هم کنار نمی آیند!

و مهمتر اینکه زوج شهوانی متوجه هستند که اشتیاقشان در برهه های مختلف زمان کم و زیاد می شود و این بسیار طبیعی است و معنای کم علاقگی الزاما ندارد.

سکس در رابطۀ متعهد، سکسی عمدی و از قبل فکر شده است، عملی با اراده و با عزم است، عملی با تمرکز و حضور؛ در عین حال زنده و خودجوش و در لحظه!

the secret to desire in a long-term relationship

stherl perel

, ,

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

Why is marriage so difficult

Marton kissen 2003

Paper in honor of Herber S. Strean

خلاصه اي از ترجمه و تفسير مقاله

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

  1. capacity for commitment/ ظرفيت متعهد بودن: به معني از “خود مطمئن بودن” است كه ميخواهم و ميتوانم ريسك ورود به يك رابطه جدي/ متعهد را بكنم. [چه بسيارند افرادي كه اين شناخت را از خودشان دارند كه توانايي و البته ميل بودن صرفاً با يك نفر را ندارند، پس اين افراد براي اقدام و ورود به مرحله ازدواج شرط اوليه را ندارند. اين توانايي و ميل، پله اول فكر كردن راجع به ورود و يا عدم ورود به ازدواج است].
  2. emotional maturity/ بلوغ عاطفي: در ازدواج به نوعي تمام “ايده ال ها” و “نيازهاي خودشيفته وارانه” ادمي، مورد طوفان سنگين و سهمگين قرار ميگيرند. [يعني فرد با اين واقعيت روبرو مي شود كه همسرش چه بسا در ساده ترين مسائل هم مثل او فكر نميكند و حتي نيازي هم به تغيير حس نميكند و اينجاست كه تمام بايدها و نبايدهايي كه فرد از ابتداي زندگي براي درست و خوب رفتار كردن، غذا خوردن، زندگي كردن و يا اينكه همسر من بايد با من فلان مدل رفتار كند وگرنه زندگي ما محال و غيرممكن ميشود و… مورد حمله از سوي شخصي بسيار عزيز واقع مي شوند و مناسب ترين راه چاره، دوباره فكر كردن به اين ايده ال هاست و دوباره از نو تعريف كردنِ آنها؛ ولي اين بار همراه با يك ديگري كه او هم به نوع خود بسيار بايد نبايد دارد.  بنابراين نياز است راه سومي انديشيده شود]. داشتن “عزت نفس” و “توانايي خود آرام كردن” از جمله توانايي هاي مهم در برخورد با چنين طوفانهايي است. “توانايي گوش دادن به ديگري” و “همدلي كردن”با او[در اينجا منظور همسر است ولي به طور كلي اين توانايي از جمله مهمترين توانايي هاي هر نوع ارتباط موفقي است] حتي به قيمت “ناديده گرفتن نيازهاي خود” در لحظاتي خاص، نيازمند ظرفيت بالاي طرفين است كه اصولاً درصورت داشتن “فضاي گفتگو” در مورد موضوعات مختلف حاصل مي شود. از جمله مسائلي كه فرد مي تواد در اين فضا بگويد كه باعث مي شود ديگري بهتر دركش كند، “آسيب هاي دوران كودكي” و “ناكامي ها و نااميدي هاي” آن دوران است. كه علاوه بر اين كه كمك به همدلي مي كند، چه بسا با صحبت از آن ها كمي از بار سنگينشان بر روان فرد كم شود.
  3. tolerance for imperfection/ ظرفيت تحمل نقص و ناكامل بودن: افرادي كه “انتظارات بسيار بالا” از خود و ديگري دارند، جزو گروهي هستند كه اصولاً “بيشترين نارضايتي” را از ازدواج خود گزارش مي دهند. در بسياري مواقع “يادآوري دقيق” خاطرات روزهاي اول رابطه، كه همه چيز بوي شور و شوق و اعتماد و اميد مي داد، جهت ترميم مشكلات حال حاضر و “ايجاد اميد” و نيروي “دوباره ساختن”، كمك كننده است. اصولاً شكايت و نارضايتي ما از “آرزوهاي ناخوداگاه” و نه خوداگاه است كه برآورده نشدند و اينكه “تحمل ناكامل بودن” بسيار سخت و دردناك است. به نظر مي رسد در اين شرايط مناسب ترين راه چاره، “سوگواري كردن براي ايده ال هاي” از دست رفته است؛ همراه با “لذت بردن” از مجموعه ي انچه كه هست به “صورت كلي”، [و نه با نگاه موشكافانه و جزء گرايانه و سختگيرانه به نواحي و نقاط كمبود رابطه/ديگري؛ نگاهي “كل نگرانه”].
  4. unconscious wisdom/ خردمندي ناخوداگاه: بدين معني كه ناخوداگاه آدمي از آنچه انتخاب مي كند و چراييِ آن، آگاه است و گويي چنان انتخاب مي كند كه در اكثر مواقع و موارد در جهت “ترميم و جبران اتفاقات و روابط قديم” است. [مثلا انتخاب همسري دلسوز و مهربان و عاشق پيشه به جهت جبران فقدان مادري اين گونه، البته اين، بدين معني نيست كه تمام آنچه از قديم مي خواستيم همه به صورت مثبت در روابطمان جبران مي شوند. بلكه صرفاً مي توان گفت بخشي از ذهن انسان به نام ناهشيار، گاه به دنبال “تكرار” بخش هايي از گذشته است و گاه به دنبال “جبران” آن].
  5. mature dependance/ وابستگي بالغانه: بالاترين حالت رشد يك فرد در اين مورد نشان داده مي شود؛ كه هم توانايي شريك شدن صميمانه را دارد و هم، زمان هاي با كيفيتي در تنهايي خود. همانند آكاردئون، توانايي نزديكي و دوري به جا و به موقع را دارد، هم در نزديك و صميمي بودنش راحت است و هم در فاصله گرفتن و تنها بودنش شادمان.
  6. capacity for oedipal victory/ داشتن ظرفيت پيروزي اديپي: هر ازدواج موفقي، يك “برنده اديپي” است كه در ازدواج به صورت سمبليك خود را نشان مي دهد. اضطراب ناخوداگاه از موفقيت اديپي، ناشي از تروماها و آسيب هاي كودكي است. كودك موفق در اديپ، دچار احساس گناه شديدي مي شود كه اين احساس در بزرگسالي مانع از موفقيت او در ارتباطات مهمش مي شود. موفقيت در رابطه، تحمل ميزاني از “حسادت و تحسين” اطرافيان، بعلاوه ي تحمل “اميد و خوش بيني” كه به رابطه شان فرافكن و تحميل مي شود، را مي طلبد.
  7. capacity to face with existential realities/ظرفيت روبرو شدن با واقعيت هاي وجودي: احتمال “مرگ عزيزان ” واقعيتي انكار ناپذير است. مثال همسراني كه هميشه درحال شكايت و دعوا و سرزنش يكديگر هستند، از بيم اين كه اگر رابطه عالي شان، با مرگ از دست برود، حال بسيار بدي را تجربه خواهند كرد، بنابراين از ابتدا بنا را بدين طريق نمي گذارند.
  8. capacity for humor and playfulness/ ظرفيت شوخي و تفريح و بازي داشتن: بهترين اسلحه عليه نارضايتي، نااميدي و عالي نبودن، توانايي شوخي و بازي كردن است. توانايي “مفرح بودن” و شاد بودن و “بازي كردن” در هر ارتباطي موفق ترين روش در از بين بردن “كسالت و يكنواختي” در رابطه، كار و به طور كلي در زندگي است.

رابطه عاشقانه در مقابل ازدواج؛ از نقطه نظر روانکاوی

خلاصه مقاله
همه ما از اهمیت رسانه و هنرهای بصری در یادگیری و انتقال فرهنگ آگاه هستیم، که درواقع این نحوه از آموزش هم به صورت آگاهانه است و هم عمدتاً به صورت ناآگاهانه و غیر مستقیم. بسیاری از مردم آنچه می آموزند را به چالش نمی کشند و زیر سوال نمی برند و صرفاً در پی تکرار و پیروی از آن برمی آیند، فارغ از اینکه در زندگی آن ها عملی و کارآمد باشد یا نباشد. امروزه در اکثر فرهنگ ها، یکی از عمده مسائلی که مطرح است نحوه مطلوب روابط است و در این مورد، رسانه ها گونه ای از ازدواج و رابطه را ترویج و ترغیب می کنند که به آن “ازدواج رومانتیک” می گوییم و یا همان “با عشق ازدواج کردن”.
ولی امروزه می دانیم ازدواج رومانتیک یک تعبیر گمراه کننده از ازدواج و از واقعیت است.
عشق رومانتیک به عنوان اساس ازدواج را فقط در جوامع صنعتی می توان یافت؛ که البته دائماً هم شاهد شکست این نوع از ازدواج هستیم. در دیگر فرهنگ ها اما هنوز، علت ازدواج همچنان به دلایل اقتصادی و اجتماعی صورت می گیرند.
در غرب بسیاری از نُرم های فرهنگی از طریق آنچه در سینما به تصویر کشیده می شود آموخته می شوند؛ و ازدواج رومانتیک قرن هاست که از طریق هنرهای بصری در غرب به تصویر کشیده شده است، از جمله اپرا، تئاتر، نقاشی و سینما. گرچه این هنرها اغلب  مستقیماً بر فرهنگ تاثیر می گذارند، ولی بسیاری اعتقاد دارند هنر، توهم است و راه فراری از واقعیت.
علاوه بر بررسی روانشناختی ازدواج رومانتیک و چگونگی پدید آمدن آن، این مقاله به این می پردازد که عشق رومانتیک نیاز به بررسی و آموخته شدن دارد وگرنه همچنان ازدواج ها محکوم به شکست هستند.
دکتر هلن فیشر تحقیقی انجام داده است با این پرسش که عشق چگونه تولید می شود؟ او از تکنولوژی اسکن مغزی استفاده کرده، برای ضبط فعالیتهای مغزی زنان و مردانی که عاشق هستند. ما نتایج جالبی می بینیم با این موضوع که قسمت های خاصی از مغز(هسته دمی مغز) هنگام نگاه کردن به عکس معشوق فعال می شوند. این منطقه از مغز موتور ذهن است برای تحریک، احساس لذت و انگیزه برای دریافت پاداش؛ هرچه عاشق تر، فعالیت این ناحیه بيشتر؛ که اینها تمام حالاتی است که افراد عاشق تجربه می کنند.
نتیجه دیگر این تحقیق این بوده است که قسمت دیگری نیز فعال می شود(ناحیه تگمنتال بطنی) که مرکز تولید و توزیع دوپامین است. بنابریان عشق رومانتیک همراه با ترشح میزان زیادی دوپامین است که منتج می شود به: توجه متمرکز، افزایش انرژی، انگیزه زیاد و احساس وجد و خوشی زیاد. همچنین در عشق رومانتیک با کاهش سروتونین روبرو هستیم که توضیح دهندۀ حالت های وسواسی نسبت به معشوق است.
البته این تحقیق حاکی از آن است که همچنان که حس دلبستگی شروع به ایجاد شدن و رشد می کند، عشق رومانتیک رو به محو و کم رنگ شدن می رود. درواقع افزایش هورمون اکسی توسین که تولید کنندۀ احساس دلبستگی است، اغلب باعث کاهش دوپامین می شود و نتیجه آن، کاهش عشق پر شور و حرارت است.
گرچه عشق رومانتیک در همه فرهنگ ها وجود دارد، ولی در بسیاری جوامع به آن به عنوان یک پدیدۀ زودشکن و غیرعقلانی به عنوان  اساسي براي ازدواج نگاه می کنند. ولی مثلا در امریکا ازدواج به خاطر عشق را، یک نُرم فرهنگی می دانند؛ البته كه آمار طلاق هم آنجا بسیار بالاست.
انقلاب صنعتی برای غرب سطح بالایی از آزادی، پیشرفت، دستاورد، ثروت و آسایش فیزیکی را به ارمغان آورد. این استانداردهای بالای زندگی به افراد این اجازه را داد که به ازدواج به عنوان راهی برای دستیابی به شادمانی شخصي  نگاه کنند و نه یک لزوم اقتصادی و افزایش سیستم حمایت خانواده بزرگتر. به عبارتی دیگر این تغیرات قرن 19، به افراد این اجازه را داد که از نظر “فرهنگی بتوانند آزادانه برای عشق ازدواج کنند”. با رشد این عقیده در دوران طلایی آزادی، افراد عشق را مبنای مناسبی برای ازدواج و زندگی بهتر در نظر گرفتند، فارغ از بی ثباتی و ناپایداری آن!
نیازهای سنتیِ ازدواج کم کم رنگ باختند و امروزه افراد به هیچ عنوان درکی از این که چگونه دلایلِ قدیمیِ ازدواج، منجر به روابط پایداری می شده اند، را ندارند.
اشتیاق و دلایل صرفاً فردی-و نه دیگر خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی- برای ازدواج، افراد را در مواقع ضعف، آسیب پذیرتر می سازد؛ درواقع با در نظر نگرفتن سیستم های خانوادگی و اجتماعی، زوج ها با فقدان حمایت خارجی روبرو هستند که به افول عشق رومانتیک دامن می زند.
قبل از انقلاب صنعتی، وجود عشق در ازدواج یک امتیاز بود نه لزوم! ازدواج به دلایل کاربردی و معنوی صورت می گرفت و ممکن بود عشق از آن حاصل شود یا نشود! در قرن 17 ازدواج توسط خانواده ها ترتیب داده می شد. بعبارتی دیگر، ازدواج به هدف اتحاد دو خانوادۀ مستقل از لحاظ اقتصادی بود تا اتحاد دو نفر!
این قضیه به صورت تاریخی از زمان اولین شکارچی ها و گردآورنده های اجتماع آغاز شد که ازدواج در آن زمان به هدف یکی کردن منابع غذایی بود، به خاطر بقا! مازاد غذا و ثروت، باعث کاهش اهمیت حمایت خانواده های گسترده شده و هدف از ازدواج، تامین نیازهای فردی شد.
به اين شكل پيش رفت كه مردها نان آور خانه بود و نیازی به کار کردن زن ها نبود، چراکه ماشین ها این نیاز را تامین می کردند، بنابراین مردها حمایت اقتصادی و زن ها تدارکات مربوط به منزل و پرورش کودکان را فراهم می کردند. ولی به مرور، زن ها هم وارد بازار کار شدند و توانستند نیازهای خود را،خود، تامین کنند، که منجر به کاهش نیاز اقتصادی به مردها و افزایش توجه به نیازهای فردی شد!
در اواخر قرن 18 این ایدۀ “دنبال کردن خوشحالی های فردي و ازدواج بخاطر عشق” شدیداً مورد خشم و انتقاد قرار گرفت، ولیکن هنر با این ایده ماند و بر آن قویاً تاکید داشت؛ نتیجتاً، عشق ناپایدار در بسیاری فرهنگ ها اساس ازدواج شد.
هنرهایی مثل شعر، ترانه ها، رمان ها، اپرا، تئاتر، سینما، مجسمه سازی و نقاشی همگی عشق رومانتیک را احساسی فوق العاده و عجیب غریب توصیف کردند و این ایده را القا کردند که عشق و ازدواج درهم آمیخته و جداناپذیرند.

آزمایش دیگری توسط محققین انگلیسی انجام گرفت، مشابه به آزمایش فیشر، با این تفاوت که برخلاف آزمودنی های فیشر که فقط 7 ماه از رابطه شان می گذشت، این تحقیق بر روی افرادی بود که قدمت رابطه شان 2.3 سال بود. این تحقیق نیز نشان داد که هسته دمی و دوپامین مراکز فعال در مغز این افراد هستند ولی علاوه بر این، مراکز دیگری هم هستند که در افرادی که 7 ماه از رابطه شان می گذرد، فعال نیستند. درواقع فعالیت های مغزی در روابط بلند مدت متفاوت است. درواقع احساس عشق و دلبستگی همچنان در اين روابط وجود دارند ولی وجد و هیجان و سرخوشی شدید به علت کاهش دوپامین، کمرنگ می شوند.
این کاهش (هیجانِ ناشی از دوپامین) اغلب از سوی افراد به شکل کاهش عشق و در نتیجه پایان رابطه تعبیر می شود.
چرا بعضی افراد احساس می کنند باید رابطه پایدار شده و کمتر سرخوشی آور خود را رها کنند و دوباره به دنبال رابطۀ جدیدی بروند که در آن شور و حرارت بسیار است؟ جواب آن این است که عشق رمانتیک یک نوع اعتیاد است. اثر شور و حرارت عشق (ناشی از دوپامین) در رابطۀ جدید، شبیه به حالت هایی است که اعتیاد به کوکائین و مواد مخدر حاوی تریاک، بر بدن و روان دارند؛ از جمله وابستگی عاطفی و فیزیکی، وسواس، میل شدید، تغيیرات شخصیت و از دست دادن کنترل و هچنین افزایش نیاز و میل به دیدن معشوق و کنار کشیدن در صورت پایان رابطه و بازگشت خاطرات حتی، با گذشت زمان طولانی از پایان رابطه.
بنابراین با در نظر گرفتن این که عشق، یک نوع اعتیاد است، می توان درک کرد چرا خیانت امروزه یکی از عمده ترین دلایل طلاق است: به دنبال افزایش دوپامین رفتن=دنبال افزایش لذت و سرخوشی. چراکه بعد از ازدواج و ناپدید شدن شور عشق، فرد به دنبال راه حل فوری برای آن شور و حرارت خارج از ازدواج می گردد.
البته که عشق رومانتیک می تواند پایدار و ادامه دار شود، اگر افراد هنر عشق ورزیدن را بیاموزند.
هنر عشق ورزیدن اثر مشهور اریک فروم به این می پردازد که اگر عشق را يك نوع هنر در نظر بگیریم، همانند هر هنر دیگری، نیاز به دانش و تلاش دارد و نه مثل باور رایج که هنر چیزیست که به صورت شانسی و اتفاقی رخ می دهد!
بیشتر مردم به دنبال این هستند که دوست داشته بشوند، درحالیکه فراموش می کنند موضوع اصلی توانایی عشق ورزیدن به دیگری است! مردم اصولا تمام وقت خود را صرف این می کنند که چگونه کالای مورد قبول تر و محبوب تر بشوند، در بازار رابطه شان! و فراموش می کنند بیاموزند چگونه خود و دیگری را دوست بدارند! گویی همیشه سوال این بوده است: چگونه عاشق شدن و نه چگونه عاشق ماندن…
تقریباً هر چیزی دیگری در زندگی مهم تر از عشق است: موفقیت های فردی، پرستیژ، پول، قدرت و ما تمام انرژی خود را صرف اینها می کنیم، در نتیجه انرژی کمی برای عشق ورزیدن در ما باقی می ماند؛ و فراموش می کنیم تنها عشق خوراک روح ماست درنهایت، و نه حساب بانکی و …
عشق راجع به دادن است و نه گرفتن! یک پدیدۀ فعال است و نه منفعل! و نیازمند توجه دائم، احترام، دانش و دغدغۀ آن را داشتن است؛ نیازمند اراده، نظم، تمرکز، صبر، و تعهد کامل است.
ازدواج نیاز به تفریح و شوخی دارد؛ نیاز به فعالیت های هیجان انگیز دارد؛ و نیاز به زندگی پرتحرک و مهیج دارد. همه اینها نهایتاً باعث ترشح بیشتر دوپامین و نتیجتاً ماندگاری عشق رومانتیک می شوند.

 

منبع