, ,

ازدواج سالم

ازدواج سالم
عشق کافی نیست…

سبا مقدم

 

افراد به دلایل مختلفی تصمیم به ازدواج­کردن می­گیرند؛ به هدف تجربه دوست داشتن و دوست داشته شدن، به هدف تجربه احساس استقرار و در پیِ آن رشد و شکوفایی، به هدف تداوم نسل و پرورش فرزندان و یا حتی گریز از تنهایی و در عین حال واقعیتِ گریزناپذیر پیری!

امروزه، ما با ازدواج­های آگاه­تری، نسبت به قدیم، روبرو هستیم؛ بدین معنا که افراد زمان بیشتری به خود می­دهند تا به چراییِ ازدواج­کردن فکر کنند. از طرفی دیگر به واسطه وجود منابع مطالعاتي بيشتر در زمینه روانشناسی، ديرتر شدنِ زمان ازدواج، داشتن تجارب ارتباطى گسترده­تر پیش از ازدواج، افراد تا حدودی از نیازهای روحی و روانی خود و جنس مخالف شناخت دارند. ولي این طور به نظر می­رسد که هنوز اين عوامل، تضمين قدرتمندي براي سلامت و تداوم رابطه­ها نمي­باشند.

سوءتفاهمات، مشاجرات، دلخوري­ها از همان روز اول در رابطه، گريزناپذير هستند. ولي آنچه گريز از آن محتمل به نظر مي­رسد، كهنه شدنِ این خشم­ها و غصه­ها و كينه­هاست. شاید بتوان ادعا کرد يكي از مهم­ترين عواملي كه رابطه را از ريلِ طبيعي و سالم آن خارج مي­كند حل و فصل نشدن همین اختلافات ريز و درشت است. البته اين توضيح در ابتدا ساده مي نُمايد و پرواضح است که در عمل به این سادگی نیست.

اما پاسخ در چیست؟ شاید بتوان عوامل تاثیرگذار در این زمینه را در دو مورد خلاصه کرد:

١-توانايى صحبت كردن افراد با يكديگر و به طبعِ آن توانايي شنيدنِ ديگري:

شايد بسياري از افراد بر اين باورند كه از مهارت صحبت كردن بالايي (در معنای کلی آن) برخوردارند ولي متاسفانه لزوماً اين مهارت در زمان مشاجره و بحث و بحران در رابطه به كمكشان نمي­آيد.

ابتدا لازم است فرد بتواند احساساش را در مورد موضوعي که آزارش می­دهد شناسايي كند، سپس بتواند آن احساس را در قالب كلمات گذاشته و اصل حرف، اصل درخواست و پيغامش را منتقل کند. درواقع لازم است بتواند منظورش را به گونه­اي بيان كند که توسط طرف مقابل فهميده شود! يعني او خود، در اينكه منظورش آنگونه كه مدنظرش است، توسط طرف مقابل درک شود، نقش مهمي دارد. به طوري كه نه تنها  گارد ايجاد نكند، كه اتفاقاً در جلب همدلي موفق باشد.

همزمان با توانايي بيان احساسات و افكار آنگونه كه درست فهمیده شوند، تواناي مهم ديگري لازم است و آن، توانايي شنيدن در طرف مقابل است. گاهي يكي از طرفين نمي­تواند روشن و واضح حرفش را بزند (شايد چون دسترسي به احساساتش ندارد و یا دقيق نمي­داند چه مي­خواهد و يا حتي از ابراز آن ترس دارد) ولي طرف مقابل به واسطه شناختي كه از روحيات او دارد مي­تواند از لابه­لاي حرف­هايش دغدغه اصلي­اش را بشنود.

اين دو مهارت-صحبت كردن از منظور اصلي و شنيدن پيغام نهفته در کلام- كار آسان و بديهي نيست و مستلزم آموزش خاص و داشتن ابزارهايي در اين زمينه است (كتاب­هاي روانشناسي، زوج درمانگرها، کلاس­های خودشناسی و …) و صرفِ داشتِن عشق زیاد، تجارب ارتباطي فراوان و یا شناخت اوليه از شخصیت خود و ديگري، همچنان نمي­توان انتظار داشت ديناميك موجود در روابط بین زوجین شفافیت خاص و موثری داشته باشد.

 

٢-اهميت الگوی تعاملات فرد در کودکی؛ تعامل پدر و مادر با هم و با ديگر اعضاي خانواده:

منظور اين است كه چه فرد بخواهد و چه نخواهد، چه آگاه باشد و چه نباشد، لاجرم قدم در مسيري مي­گذارد كه در طول عمرش با آن روبرو بوده و برایش آشنا و شناخته­شده­تر است؛ نحوه حل­و­فصل كردن مشكلات توسط والدين، چگونگي ارتباط برقرار كردن آنها با هم، احساساتشان نسبت به هم، نوع نگاه و رویکردشان به زندگي زناشويي و شايد از همه مهمتر میزانِ آگاهی و تواناييِ صحبت كردنِ پدر و مادر با خود و در كل با اعضاي خانواده، خصوصاً در هنگام بروز احساسات منفي از جمله خشم و دلخوري و …

آنچه فرد در کودکی با آن روبرو بوده لاجرم در روابط بعدی­اش تكرار مي­شود (البته با درجه اي از تفاوت؛ هر چقدر فرد درون­نگرتر و آموزش­ديده­تر و نتيجتاً آگاه­تر باشد، ميزان تفاوت عملکردش با والدينش بيشتر مي­شود). ولي خصوصاً در زمان­هاي بحران و تجربه احساسات شديد و درگيري­هاي جدي بين زن و شوهر، آنچه رایج است اين است كه افراد براي بيرون آمدنِ سريع از موقعيت دردناک، ناخودآگاه رجوع مي­كنند به آنچه قديم­تر ديده­اند و باورهايي كه نسبت به خود و دیگران دروني كرده­اند و احساساتي كه تجربه كرده­اند و در پیِ آن، تعبیر و تفسیرِ تمام اتفاق­های امروز با لنزِ دیروز و یا به عبارت دقیق­تر فرافكن كردنِ[1] گذشته به آنچه در حال، رخ داده است؛ گویی که مرز حال و گذشته گم مي­شود.

البته طبيعي است تمام اين پيشنهادها، توانایی تغییر نگاه­ها و میل به آگاه­تر شدن­ها، پيش از آنكه خشم و دلخوری­ها كهنه و طولاني و فرسايشي شوند، كارآمدي دارند و در غير اين صورت، اين توصيه ها خوش­بينانه و شاید هم کمی ناباورانه بنمایند.

و در آخر ذکر چند نکته لازم است؛

مهم است که افراد با خودشان در عملِ ازدواج شفاف باشند؛ اینکه به چه دلیل تصمیم به این کار می­گیرند و مهم­تر از آن چرا با این فرد به خصوص؟ چراکه ازدواج تغییر بزرگی است در زندگی، و نمی­توان منکر آن شد! انکار نکردن و پذیرفتنِ آن بدین معنی است که فرد آگاه باشد از این تغییر و ورودش به فاز و مرحله جدیدی از زندگی. به طور کلی برای پیش رفتن در زندگی، لازم است افراد بتوانند برای آنچه پشت سر گذاشته­اند و شاید تا حدودی به نظر برگشت­ناپذیر برسند، سوگواری[2] کنند[3]! که شاید این نوع نگاه در پذیرش فازهای جدید در زندگی کمک­کننده باشد.

البته لازم به ذکر است که هدف از ازدواج و ميل به ماندن در آن مي­تواند سال به سال و دهه به دهه تغییر کند، در اين شكي نيست. ولي آنچه مهم است این است که دو طرف بتوانند حتی راجع به اين تغيير با یکدیگر صحبت كنند، نظرات يكديگر را بشنوند و به شور بگذارند. نهراسند از این تغییر که چه بسا تلاش كنند از آن زبانی مشترک بسازند.

سخن آخر؛ شاید عده­ای معتقد باشند که هيج­كس مسئول خوشبختي کس دیگری نيست، ولی شايد با این توضیحات درست­تر باشد كه بگوييم هر دو طرف، مسئولِ خوشبخت كردن خود، ديگري و ارتباطشان هستند، درست به يك اندازه و در این برابريِ وظیفه امروز شكي نيست.

 

[1] .Projection

[2] .Mourning

[3] . سوگواری در اینجا به معنی این است که فرد آگاه باشد از احساساتش بابت از دست دادنِ چیزهایی که داشته؛ چراکه تقریباً فقط بعد از این آگاهی است که می­تواند نسبت به اتفاق­های پیش­رو و فازهای جدید زندگی­اش گشوده و پذیرا باشد: سوگواری زمانی که جوان­تر بوده­اند، سوگواریِ دوره­ای که مجرد بوده­اند، سوگواری سال­هایی که بدون مسئولیت فرزند سپری کرده­اند و …

, ,

توانایی زندگی كردن با شور و شوق

                     زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
فراتر از انتخاب همسر/شريك : توانایی زندگی كردن با شور و شوق
خلاصه و برداشتی از مقاله زهرا جمشیدی نسب
دکتر نهاله مشتاق

فروید در مقاله‌ی مشهور خود ” درآمدی بر خودشیفتگی ” اساس عشق را خودشیفتگی می‌داند و می‌گوید انسان‌ها از سر ناچاری عاشق می‌شوند. به عبارت دیگر ایگوی فرد، برای اینکه از تجمع زیاد لیبیدو(انرژی حیاتی) بیمار نشود مجبور است به دنیای بیرون لیبیدو بدهد(منظور توجه نشان دادن به افرادی غیر از خود فرد می باشد). همان گونه که هینز در شعری به گونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کند که خدا نیز موجودات و دنیا راخلق کرد تا بیمار نشود (فروید،1914).
سال‌هاست نظریه پردازان روانکاوی، مطالعه‌ی عشق را محدود به مطالعه‌ی ‌نحوه انتخاب همسر/شریک کرده‌اند. در هر انتخابي، در واقع فرد به نوعي به دنبال افراد اوليه مهم زندگيش است (پدر يا مادر). و برگمان اشاره میکند که اگرچه فرد جدید بازنمایی از آن افراد اوليه مهم است و قائدتاً به آنها شبیه هست، ولی اگر بخواهد این رابطه‌ی بزرگسالی به خوبی پیش رود، نباید انقدر شبیه باشد که فرد انتخاب شده، احساس گناه زنای با محارم را بیدار کند(برگمان، 1980).
هم راستا با این نگاه، کلاین (1937) در “عشق، احساس گناه و ترمیم” می‌گوید: “روانکاوی نشان داده است که انگیزه‌ی ناهشیار عمیقی وجود دارد که در انتخاب شریک، عشق تاثیرگذار است و دو نفر را از نظر جنسی برای یکدیگر جذاب و خواستنی می‌کند. احساس یک مرد به یک زن همیشه تحت تاثیر دلبستگی اولیه‌ی او به مادرش است. ولی ممکن است کم و بیش ناهشیارانه باشد و در ظاهر تغییر شکل بدهد.” از نظر کرنبرگ نیز(2011) احساس گناه ادیپال اغلب اوقات، جرات تجربه کردن رابطه‌ی زناشویی بهتر از آن چیزی که والدین (در واقعیت یا در فانتزی) داشتند را به فرد نخواهد داد. پس میبینیم نظریه‌های مختلف تصریح کرده‌اند که بر اساس خصوصیات افراد اوليه مهم(پدر و مادر) که در سالهاي اوليه زندگي فرد وجود داشته‌اند، عشق به افراد خاصی تجربه می‌شود و راه گریزی وجود ندارد.
اما داستان اینجاست که بعد از وصال یار و با گذشت زمان، آن میزان از ایده‌آل‌سازی‌ که لازمه‌ی عاشق شدن بوده است (کرنبرگ، 2011) کم‌رنگ می‌شود و شوق و اشتیاق رابطه رو به افول می‌رود. در این وضعیت، آنهایی که توانایی ایجاد روابط بالغانه و نگهداری از آن را دارند، سعی در جایگزینی تعهد و صمیمیت به جای شور و شوق اولیه می‌کنند.
از نظر فیزیولوژیکی نیز تحقیقات نشان داده‌اند که به مرور زمان میزان ترشح دوپامین که در عشق رمانتیک تجربه می‌شود کم شده و به جای آن هورمون اکسی‌توسین افزایش می‌یابد که نشان دهنده‌ی افزایش دلبستگی است. با کاهش دوپامین، شور و حرارت عشق کم می‌شود و چون تاثیر دوپامین بر بدن، چیزی شبیه مواد اعتیادآور است، افراد میل به تجربه‌ی دوباره‌ی آن را دارند (لرد، 2007).
حال زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
در این مقاله، عشق به مثابه نوعی از بودن در نظر گرفته می‌شود تا این سوال مورد بررسی قرار بگیرد که چه چیز، زندگی یک فرد را پر از شور و شوق می‌کند؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه روانکاوانه عشق چگونه می‌تواند در زندگی تسری یابد؟
فروم معتقد است در دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خود هم نهفته است. مساله این است که آیا منظور از ابژه (همسر یا شریک) صرفاً انسان است یا با نگاهی وسیع‌تر، هر کار و فعالیت و حرکتی و در نهایت، جهان و زندگی را دربرمی‌گیرد؟ فروم در کتاب “هنر عشق ورزیدن” (1956) می‌گوید : “عشق در وهله‌ی نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهت‌گیری منش انسان است که رابطه‌ی او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین می‌کند”. لازمه‌ی عشق ورزیدن با این نگاه، تجربه‌ی نوعی از بودن در جهان است که در آن می‌توان عاشقِ زندگی کردن شد و به دنبال یافتن نوعی از شور و شوق بود که جایی برای مُردگی در روان بشر باقی نگذارد. “آنجا که عشق نیست، مرگ هست با جلوه های بسیارش” (صنعتی، 1380).
اگر یک سر طیف، زندگی با شور و شوق است، گویی سر دیگر طیف، مردگی روانی ست. ایگن(1996) در کتابش وجود این مردگی روانی را در زندگی افراد در سه سطح توصیف میکند؛ برای برخی از افراد گذراست، شبیه به شکایت و غر زدنی در پس زمينه زندگیشان باقی می ماند. برای برخی این مردگی روانی پایدارتر است و دلشان میخواست بیشتر احساس زنده بودن داشتند ولی از طرفی به این مردگی و رکود در زندگی نیز عادت کرده اند. برای دسته ی سوم فراگیر است و خودشان را مرده ی متحرکی توصیف میکنند که توانایی تجربه ی احساس را ندارند و حس خالی بودن میکنند.
از نظر فروید این مردگی روانی چیزی فراتر از تنبیه خود و تمایلات مازوخیستیک است. در این فضای بی روح، روان فرد تبدیل به چیزی خشک و سخت شده است که اجازه ی حرکت را به او نمیدهد. پررنگ ترین بخش زنده ی تئوری فروید جاری بودن و پویایی روان است، زمانی که روان فرد بین ماکسیمم و مینیمم های زندگی حرکت نمیکند و روی خط صاف و یکنواختی قرار دارد تبدیل به چیزی سفت و بی انعطاف میشود که به سمت صفر یا همان مردگی میل میکند.
در نگاه وینیکات، زمانی مردگی روانی جای بیشتری برای خود باز میکند که محیط، ظرفیت تحمل زنده بودن و بخش پرخاشگر زندگی کودک را نداشته باشد. در حالتی که محیط بتواند بخش تخریبگر روان فرد (كه در هر كسي وجود دارد) را تحمل کند و به خوبی پاسخ دهد و وحشت نكند، این نیروی تخریبگر میتواند خلاق باشد و زندگی تولید کند.
برای روشن شدن بخش پرخاشگر زندگی وینیکات مثالی از دو مدل معنا کردن پازدن بچه به سينه ی مادر می آورد. یکی زمانیست که مادر از پازدن بچه به سینه اش خوشحال میشود، چون برای او این کار به معنی زنده بودن کودک است و حالت دیگر زمانیست که مادر تفکر قالبی ای در مورد ایجاد سرطان توسط این کار دارد. طوری واکنش نشان میدهد که هر معنایی که این کار برای کودک داشته است، از بین میرود و با نگرش اخلاقی(انگ چسباندن) روبرو میشود. در این حالت است که دیگر پازدن کودک نمیتواند به عنوان ابزاری برای جا پیداکردن کودک در جهانی که به آن تعلق دارد کشف شود.
اولین ارتباط کودک با مراقبش- معمولاً مادر- اولین رابطه‌‌ی عاشقانه‌ی اوست و زمینه‌ای است برای تجربیات بعدی عشق و رضایت مطلوب او. اولین جفت عاشق، مادر و نوزاد هستند. در این رابطه زنده ماندن نوزاد به عنوان هدف فقط شامل تغذیه شدن و مراقبت بدنی نیست، بلکه ایجاد رابطه‌ی هیجانی، روانی و روانی- جنسی را هم در‌برمی‌گیرد (دیم، 2011).
یعنی با اصطلاح فرومی بعضی از مادرها به کودک شیر میدهند تا بقای فیزکی کودک حفظ شود و برخی دیگر همراه شیر، عسل هم میدهند تا شور و شوق و عشق به زندگی را نیز به کودک منتقل کنند. عشق به زنده بودن و با شوق زندگی کردن، یک توانمندی است که شاید بخشی از آن در رابطه با مادر به دست بیاید، به قول فروم (1956) اگر همراه شیر عسل هم دریافت کرده باشیم!
اما اجازه دهید تا بخش دیگری از آن را به توانایی بشر برای رشد روانی مرتبط بدانیم. درست است که مادر نقش به سزایی در رشد کودک دارد ولی از سوی دیگر میلر(1997) معتقد است ما گرفتار تابوی ایده‌آل‌سازی عشق مادر هستیم. آن کودکی که والدین خودشیفته‌ای دارد، در طول زندگی‌اش در جستجوی برآورده کردن نیاز‌هایی‌ست که والدین تامین نکرده‌اند و آنها را با روشهای دیگری جایگزین می‌کند؛ همچون گیاهی که برای زنده ماندن به سمت نور حرکت می‌کند. به نوعی اگر مادر نیازهای کودک را درک نکرده‌است، کودک تلاش می‌کند که بتواند نیازهای مادر و دیگران را درک کند (میلر، 1997). به نظر می‌رسد آنچه مسلم است عشق کودک به مادر است تا عشق مادر به کودک.
کودک در فضایی که مادر به هر دلیلی غایب یا افسرده است، در محیط جایگزینی پیدا می‌کند یا فعالانه تلاش می‌کند که مادر را بخنداند (اسپلمن،2013). به بیان دیگر زمانی که مادر، عسل فروم را نمی‌دهد، یا در محیط جایگزینی برای گرفتن شور و شوق پیدا می‌شود یا خود کودک تلاش می‌کند تا با ایجاد آن، به محیط و مادر هم شور و شوق بدهد.
این “حرکت” و جاری بودن در همه ی ابعاد زندگی ست که به آن روح می‌بخشد؛ برای زنده بودن به معنی لذت بردن از زندگی، ضروری است هر فردی در جنبه ای برای خود، حرکت و شور و شوق بیافریند. مژده این که نوشتن و حرف زدن نیز فرمهایی از حرکت هستند.
از نظر ایگن (1995) زندگی پر شور و شوق مستلزم حرکت بین حالات مختلف خویشتن است و دفاع در مقابل جریان سیال زندگی، نه تنها زندگی را از هر نوع شور و شوقی خالی می‌کند، بلکه فرد را به جایی می‌رساند که تبدیل به شبحی متحرک می‌گردد.
اشتیاق داشتن به معنی تجربه نکردن حس های منفی و همیشه سرخوش بودن نیست بلکه به معنی ظرفیت تحمل احساسات شدید، هم مثبت و هم منفی است (بندک، 1977). سرزندگی، حرکت همزمان برای افزایش و کاهش ماکسیمم و مینیمم حالات است.
اساساً جریان داشتن و حرکت بین حالتهای شدید، بخش مهمی از زندگیست که تنوع و توانمندی را به زندگی می افزاید و امکان مواجهه و تجربه کردن موقعیتهای جدید و تازه را فراهم میکند. اگر بشر باور داشته باشد که هر لحظه از زندگی، لحظه ی بعدی را تصحیح میکند، میتواند بین تجربیات زندگی اش حرکت کند، بالا و پایین رود و آنها را بازسازی کند؛ زیرا مهم نیست که یک فرد گذشته ی خود را چگونه تجربه کرده است بلکه مهم، چطور ادامه دادن دوباره ی آن تجربیات است. این جریان داشتن و حرکت است که لحظه های فوق العاده و شوق را در زندگی ایجاد میکند(ایگن، 1995).
هدف روانکاوی چیزی بیش از آنچه فروید مطرح کرد: حل کردن تعارضات ناهشیار است و آن تجربه ی شور و شوق و سرزندگی است. کیفیتی که فراتر از ظرفیتهای دیگر است و باید به عنوان یکی از جنبه های تجربیات تحلیلی قرار بگیرد. برخلاف این تصور که کیفیت زندگی به سطح سلامت روان فرد بستگی دارد، در واقع داشتن یا نداشتن سلامت روانشناختی، خود نمودی از کیفیت سرزندگی و شوق زندگی ایست که به دست می آوریم.
پس به نظر می‌رسد زیستن با شور و شوق، نوعی توانایی ست که فرد احتمالاً می‌تواند آن را به دست بیاورد حتی وقتی که از مادر خود دریافت نکرده باشد. اساساً فردی که دارای توانایی عشق ورزیدن به زندگیست، عشق به معنای انتخاب همسر/شريك را نیز مثل هر چیز دیگری در زندگی می‌تواند با شور و هیجان تجربه کند. این نوعی از زیستن است که در تضاد با مردگی روانی قرار می گیرد. به این ترتیب، عشق در معنای وسیع خود آنطور که فروم و وینیکات بحث می‌کنند، پدیده‌ای وجودی است. فرد می‌تواند عاشق زندگی باشد و در زیر مجموعه‌ی آن افراد‌ مختلفی را برای عاشقی کردن انتخاب کند.
در انتها با نقل قولی از هاولک الیس بحث رو به اتمام میرسونیم:
“اگر ما زنده‌ایم تا چیزی به خشنودی و شکوه زندگی،
به دستاوردهای بشریت، به معنویت و شادی بشر بیافزاییم
لازم است با غلبه دادن عشق بر نفرت به شور و شوق برسیم.” (هاولک الیس، 1922)

, ,

چرا رابطه جنسی مطلوب، در روابط موفق هم کم رنگ می شود؟

چرا سکس خوب، کمرنگ می شود؟

  • چرا اغلب رابطه جنسی مطلوب کم رنگ می شود، حتی برای زوج هایی که سال های سال عاشقانه زندگی مشترک را با هم ادامه می دهند؟
  • چرا برخلاف باورهای عمومی، صمیمت، ضامن یک رابطه جنسی خوب نیست؟
  • چرا عشق ممنوع انقدر جذاب است؟ و چه چیزی در این گناه است که اینقدر اشتیاق به آن را قدرتمند می کند؟
  • چرا هم خوابگی باعث تولد بچه ها می شود و از طرفی، همین بچه ها هم خوابگی یک زوج را خراب می کنند؟ آن ها مانند ناقوس مرگ هستند برای کامروایی! این طور نیست؟
  • وقتی عشق می ورزی چه احساسی داری؟ وقتی که تمنا و اشتیاق جنسی به سراغت می آید چه تفاوتی را احساس می کنی؟

چیزی که توجهم را جلب کرده، این است که به هرجا که عشق گرایی راه یافته، بحران تمنا و اشتیاق جنسی هم راه یافته است. بحران خواستن و تمنا، برای قبول کردن هوس هایمان، میل و اشتیاق به عنوان تجلی فردیت ما و انتخاب آزادمان، تشخیص اولویت هایمان، هویتمان، میل و خواستن که مفاهیم مرکزی در عشق مدرن و جوامع فردگرا شده است.

می دانید، این اولین بار در تاریخ بشر است که ما می خواهیم رابطه جنسی دراز مدت داشته باشیم، نه بخاطر اینکه 14 تا بچه بیاریم، که حتی می بایست بچه های بیشتری بدنیا بیاوریم، چون بعضی از آن ها زنده نمی مانند؛ و نه بخاطر اینکه وظیفه زناشوییِ دربست یک زن است.

این اولین بار است که ما رابطه جنسی دراز مدت، که برای ما لذت و ارتباط آفرین است و ریشه در تمنا دارد را می خواهیم؛ ولی چرا این کار دشوار است؟

برای حفظ تمایل و کام خواهی در رابطه ای متعهد، مصالحۀ دو نیاز اساسی انسان مطرح است: از یک سو ما نیاز به امنیت، قابل پیش بینی بودن، وابستگی، اعتماد و تداوم داریم؛ تمام تجاربی که به زندگی ما ثبات و دوام می دهد و جایی که آن را خانه می خوانیم را خلق می کنیم. از سویی دیگر-هم مرد و هم زن- به همان اندازه نیاز به ماجراجویی برای نوآوری دارند، نیاز به رمز و راز، نیاز به خطر کردن، نیاز به ناشناخته ها و غیر منتظره ها؛ نیاز به سفر و تحرک داریم.

پس تلفیق نیاز ما به امنیت و نیازمان به ماجراجویی (ناامنی) و مخاطره در یک رابطه یا آنچه ازدواج پرشور می نامیم، مشخصا تناقض اساسی بوده است.

پیش از این ازدواج نهادی اقتصادی بود، که در آن شریکی برای زندگی، به هدف داشتن فرزندان و موقعیت اجتماعی، وارث و همدم، انتخاب می کردیم. اما اکنون می خواهیم همسرانمان تمام این چیزها را به ما بدهند و بعلاوه می خواهیم که آن ها بهترین دوست، محرم، معتمد و معشوق پرحرارتمان هم باشند؛ به عبارت دیگر، دو برابر زندگی کنیم، دو حالت متضاد را با هم داشته باشیم!

پس ما به سراغ یک نفر می رویم و از او می خواهیم چیزهایی را که زمانی افراد متعددی تامین می کردند، یک تنه به ما بدهد؛ حس تعلق داشتن، هویت، رابطه پایدار به ما بدهد، همزمان تعالی، راز و رمز و شگفتی هم بدهد؛ به ما آرامش- حرکت روی لبه تیغ را با هم، شگفتی- جدیدی- احساس آشنایی بدهد؛ به ما آنچه انتظار داریم را در کنار غیر منتظره ها بدهد!

پس حالا به واقعیت وجودی داستان می رسیم. چون فکر می کنم به نوعی، بحران میل و اشتیاق، عمدتا بحران تخیل است. چرا هم خوابگی پرلذت اکثر وقت ها محو می شود؟ رابطۀ عشق و تمنای تن چیست؟ چطور مرتبطند؟ چطور متضادند؟

راز تمایلات شهوانی در اینجاست. اگر در عشق ورزیدن فعلی وجود داشته باشد، “داشتن” است و اگر در کام گیری فعلی وجود داشته باشد، آن “خواستن” است. در عشق می خواهیم معشوق را بشناسیم و او را داشته باشیم؛ می خواهیم فاصله را کم کنیم، هر شکافی را پر کنیم، کشمکش ها را خنثی کنیم؛ نزدیک تر بشویم.

  • اما من یک سوال دارم و به 20 کشور سفر کردم و از مردم پرسیدم: در چه هنگامی بیش از همه به همسرتان جذب می شوید؟ نه جذبه جنسی، بلکه گرایش.

در سراسر فرهنگ ها و مذاهب و جنسیت ها پاسخ های مشابهی شنیدم:

  • گروه اول: من بیشتر از همه وقتی به همسرم جذب می شوم که او از من دور است، وقتی جدا هستیم و وقتی دوباره نزدیک می شویم. اساسا وقتی بتوانم دوباره در تخیلم با او باشم؛ وقتی تخیلم به صحنه بازمی گردد و در غیبت او، میل و تمنا ریشه می گیرد، که سهم بزرگی در خواستن دارد!

گروه دوم: بیشتر از همه وقتی مجذوب یارم می شوم که او را در استودیو یا بر روی صحنه می بینم، وقتی که او خودش است و دارد کاری را با اشتیاق انجام می دهد؛ وقتی او را در جمعی می بینم که دیگران جذب او شده اند؛ وقتی در مرکز توجه است و یا در حال انجام کاریست که در آن مهارت دارد.

درواقع وقتی که یارم را درخشان و با اعتمادبه نفس می بینم، احتمالا این بیشترین جذبه را در سراسر هستی دارد؛ درخشان به معنی متکی به خود.

پس وقتی که من همسرم را می بینم که روی پای خود ایستاده و در انجام کاری که در آن مهارت دارد، غرق شده است، برای لحظه ای دیدگاهم تغییر می کند و به رازهایی پی می برم که همیشه در کنار من بوده اند.

مهم تر از همه اینکه: در میل و اشتیاق، احتیاج جایی ندارد. کسی به کسی محتاج نیست. در اشتیاق، مراقبت والدینی وجود ندارد، مراقبت کاملا با تمنای تن در تناقض است.

من هنوز کسی را ندیده ام که تمنا و میل جنسی در او نسبت به کسی که محتاج است، بیدار شود. خواستن، روشن شدن و محتاج بودن، خاموش کردن تمنای تن است. زن ها این را خیلی خوب می دانند؛ چون هر چیزی که وظیفه والدی را به دنبال داشته باشد، تمنای تن را کاهش می دهد.

گروه سوم: اغلب می گویند وقتی که غافلگیر می شوم؛ وقتی با هم می خندیم؛ پوشیدن لباس جدید؛ هر جا که نوآوری وجود دارد. البته نوآوری الزاما به معنی استفاده از تکنیک های تازه و موقعیت های جدید نیست؛ بلکه یعنی چه بخشی از وجودت را آشکار می کنی؟ چه وجه تازه ای از وجود تو دیده می شود؟

می شود گفت هم خوابگی، کاری نیست که آن را انجام می دهی؛ بلکه مکانی است که به آنجا می روی، وارد آنجا می شوی، در درون خودت و به همراه دیگری. پس در سکس به کجا می روی؟ با کدام قسمت خودت رابطه برقرار می کنی؟ چه می خواهی در آنجا ابراز کنی؟ آیا مکانی برای تعالی و اتحاد معنوی است؟ یا مکانی برای شیطنت و تاخ و تازی امن؟ یا مکانی است که می توانی نهایتا خودت را رها سازی و مسئول همه چیز نباشی؟ آیا این مکانی است که می توانید خواستۀ کودکانۀ خود را بیان کنید و از هرآنچه هست لذت ببرید؟

ما تنها موجوداتی هستیم که می توانیم برای ساعت ها عشقبازی کنیم، زمانی پر از لذت داشته باشیم، بارها ارضا شویم، بدون این که به کسی دست بزنیم، فقط چون می توانیم تصور کنیم. فقط اشاره ای کافیست. حتی نیاز به انجام دادن هیچ کاری نیست. می توانیم نیروی پرقدرتی مانند انتظار را تجربه کنیم که مَلات مورد نیاز میل است؛ توانایی تصور و تجربه چیزی، چنانکه در حال رخ دادن است؛ درحالیکه چیزی اتفاق نمی افتد و همزمان همه چیز در حال رخ دادن است.

  • مواد اصلی تمایلات جنسی چیست؟ تخیل و تصور! تمایل به بازی، تازگی داشتن، کنجکاوی، رمز و راز؛ اما عامل اصلی واقعا چیزی است که ما تخیل می نامیم.

وقتی که به داستان بدون رابطه جنسیِ زوج هایی که با ایشان کار می کردم، گوش می کردم، گاهی می شنیدم که می کفتند:”زندگی جنسی فعالتری می خواهم”. به طور کلی مردم زندگی جنسی بهتری می خواهند و نه لزوما زندگی جنسی بیشتر! بهتر یعنی با کیفیت زندگی و شور و پیوند داشتن، با طراوت و تپش با تولدی تازه، با نیروی حیات، با کام جویی، با نیرومندی که زندگی جنسی می تواند به آن ها دهد و یا امید دارند که بدهد.

  • من به جای سوال” آنچه میل جنسی من را از بین می برد… یا تو وقتی میل جنسی من را خاموش می کنی که…”، می پرسم: من، خودم وقتی میل جنسی ام را می خوابانم که….

مردم شروع کردند به پاسخ دادن: وقتی که در درونم احساس مردگی می کنم؛ وقتی بدنم را دوست ندارم؛ وقتی حس پیری می کنم؛ هنگامی که برای خودم زمان ندارم؛ وقتی کارم خوب پیش نمی رود؛ وقتی اعتماد به نفس ندارم؛ وقتی خودم را ارزشمند نمی دانم؛ وقتی احساس نمی کنم حقی برای خواستن و لذت بردن داشته باشم و ….

بعد من سوال را برعکس می کنم: من، وقتی تحریک می شوم که …به جای سوالِ تو، وقتی من را تحریک می کنی که …  خود شخص، مورد سوال نیست! من این سوال را می پرسم: من، این گونه میل جنسی ام را بیدار می کنم که … چون اگر تو در درونت احساس مردگی داری، دیگران ممکن است خیلی کارها بکنند، اما هیچ اثری نخواهد داشت، کسی در میز پذیرش نیست!

حالا پارادوکس عشق و شهوت؛ درست همان عناصری که عشق را پرورش می دهند- دو طرفه بودن، دادن و ستاندن، محافظت، نگرانی و مسئولیت برای دیگری- بیشتر اوقات همان عناصری هستند که میل و تمنای تن را فرومی نشانند!!!

چون میل و تمنای تن همراه احساساتی است که همیشه مورد علاقۀ عشق نیست: حسادت، احساس مالک بودن، تهاجم، قدرت، سلطه گری، شیطنت، شوخی و …

در ذهن ما افکار بسیاری هست که همیشه نمی دانیم چگونه به شریکمان بگوییم. چون فکر می کنیم عشق یعنی از خودگذشتگی ولی اتفاقا غریزه جنسی همراه با میزانی خودخواهی است! تواناییِ در تماس بودن با خود در حضور دیگری!

این دو گروه از نیازهای دوگانۀ ذکر شده، نیازمند تطبیق و سازگاری با هم هستند. ما اینگونه متولد شده ایم. نیازمان به پیوستن همزمان با نیازمان به جدایی و دور شدن؛ نیاز به امنیت، نیاز به ماجراجویی؛ نیاز به با هم بودن، نیاز به خودمختاری!

  • اگر به کودکی که بر روی پایتان نشسته، فکر کنید، پیش شما بسیار راحت و امن است. ولی زمانی می رسد که همۀ ما باید وارد دنیا شویم، برای اکتشاف و کاوش. این آغاز خواستن است؛ نیاز به اکتشاف، کنجکاوی و دست یافتن.

لحظه ای می رسد که آن کودک هنگام جدا شدن از شما، برمی گردد و به شما نگاه می کند. اگر به او بگویید “هی نازنین، دنیا جای باشکوهیه، برو پیداش کن! اون بیرون پر از خوش گذرانی است”. آن وقت آن بچه می تواند رویش را برگرداند، برود درحالیکه پیوند و جدایی را با هم تجربه کرده است.

اما اگر در اینجا بزرگتری بگوید: “من نگرانم، مضطربم، افسرده ام، همسرم خیلی وقته مراقبم نبوده، اون بیرون چه خبر است مگر؟ مگر ما هر آنچه می خواهیم را با هم نداریم؟

این عکس العمل هاییست که بسیاری از ما خوب می شناسیم؛ بعضی از ما دیگر به جستجو نرفتیم و برگشتیم به خانۀ اول. آن طفل کوچک که برگشته، بچه ایست که از قسمتی از خودش چشم پوشی کرده، تا دیگری عزیزی (معمولا والدین) را از دست ندهد.

من آزادی ام را قربانی می کنم تا ارتباطم را از دست ندهم و یاد می گیرم که به گونۀ خاصی عشق بورزم؛ با نگرانی اضافه بر دوش، مسئولیت بیشتر و محافظت بیشتر و نمی دانم که چطور تو را تنها بگذارم تا بروم بازی کنم، تا بتوانم کشف کنم و وارد وجود خودم بشوم.

این جملات را حالا به زبان بزرگسالانه ترجمه کنید. این قضیه در سنین کم آغاز می شود و در زندگی جنسی مان ادامه می یابد تا آخر!

بچۀ دیگری بر می گردد و به اکتشاف می رود، ولی همیشه به پشتش نگاه می کند؛ آیا پیش من خواهی بود؟ آیا من را نفرین می کنی؟ من را سرزنش می کنی؟ آیا با من عصبانی هستی؟ این کودک ممکن است برود ولی هرگز واقعا جدا نمی رود!

آن ها اغلب کسانی هستند که می گویند: در ابتدا عشقمان آتشین بود و داغ. چون در ابتدا نزدیکی و صمیمیتمان آنقدر قوی نبود که به کاهش میل و خواهش منجر شود. هرچه بیشتر متصل شدم، بیشتر مسئولیت حس کردم، کمتر توانستم در حضورش خودم و رها باشم!

  • در این معما، در مورد آشتی دادن این دو گونه نیاز اساسی، چند نکته را در عملکرد زوج هایی با عشق شهوانی می توان دید؛ دوم اینکه آن ها می دانند عشقبازی چیزی نیست که 5 دقیقه قبل عمل اصلی شروع شود؛ چه بسا عشقبازی با پایان ارگاسم قبلی شروع شود (یعنی از رابطه جنسی قبلی تا بعدی؛ در طول بین دو رابطه، با یکدیگر مهربان و نوازشگرند).
  • اول آن ها حریم خصوصی قوی دارند. آن ها متوجه هستند که فضای شهوانی وجود دارد متعلق به هر کدامشان (یعنی هر کدام در لذت جنسی سهمی دارند و محق هستند از نحوۀ لذت بردنشان، مسائلی به اشتراک بگذارند و یا بخواهند از رفتارهایی پرهیز کنند).

البته آن ها می دانند که فضای عشق شهوانی فقط در مورد نوازش کردن نیست. بلکه در مورد “ایجاد فضایی است که در آن مدیر شرکت بودن را ترک می کنی، قرار نیست فرز و چابک و باهوش به نظر بیایی؛ وارد فضایی می شوی که از شهروند نمونه و انسان خوب و پاک بودن دست برمی داری و قرار نیست اینجا هم باز مسئول همه چیز باشی”! مسئولیت و میل شهوانی داشتن، ضد هم هستند و با هم کنار نمی آیند!

و مهمتر اینکه زوج شهوانی متوجه هستند که اشتیاقشان در برهه های مختلف زمان کم و زیاد می شود و این بسیار طبیعی است و معنای کم علاقگی الزاما ندارد.

سکس در رابطۀ متعهد، سکسی عمدی و از قبل فکر شده است، عملی با اراده و با عزم است، عملی با تمرکز و حضور؛ در عین حال زنده و خودجوش و در لحظه!

the secret to desire in a long-term relationship

stherl perel

,

انواع رابطه زناشویی از نقطه نظر روانکاوی

PSYCHOANALYTIC CONCEPTION OF MARRIAGE AND MARITAL RELATIONSHIPS

                                                                                                           ZORICA MARCOVIC,1999

خلاصه ای از مقاله

انواع ازدواج از نقطه نظر روانکاوی:

بر اساس نظریه زیگموند فروید[1]، پایه گذار علم روانکاوی، چگونگی انتخاب نوع رابطه، بسیار پیش تر از خود ازدواج رقم می خورد؛ در کودکی. درواقع روابط زناشویی امروز، تکراری هستند از الگوی والدین فرد در کودکی وی.

فروید دو نوع انتخاب پارتنر به ما معرفی می کند: نوع خود دوستدارانه یا خودشیفته وارانه(narcissisticهنگامی که انتخاب شخص بر اساس مدلی است که طرف، باید شبیه خودش باشد و یا بر اساس مدل ایده آلی که همیشه فرد دوست داشته آنگونه باشد. نوع دوم، وابسته یا والدین گونه (anaclitic or incestuous) که در اینجا، انتخاب زوج تاثیر گرفته است از تصویر والدین.

زنان غالباً به گونه اول انتخاب زوج می کنند؛ مرد ایده آلی که او در کودکی آرزو داشته که آنگونه باشد.

زیر گروه های نوع خودشیفته وار:

  • مدلی که روزگاری خود فرد آن گونه بوده است (و یا تا حدودی آن گونه بوده)؛
  • مدلی که خود فرد اکنون هست؛
  • مدلی که فرد دوست می داشته که باشد؛

به نظر فروید اغلب اوقات نوع خودشیفته وار که ناشی است از ایده آل های روان فرد، منجر به عشق های رومانتیک می شود. چرا که فرد کمال و ویژگی هایی را به طرف مقابلش نسبت می دهد که هر کسی خواهان آن است. در صورتیکه طرف مقابل معمولاً بسیار متفاوت است از آنچه به وی نسبت داده شده است.

در نظر فروید زنان بیشتر به گونه اول انتخاب می کنند یعنی در مرد به دنبال آنچه همیشه آرزو داشتند می گردند؛ در حالیکه مردها اغلب به گونه دوم انتخاب می کنند، یعنی در همسرشان به دنبال مادر می گردند.

دختران در دوران پیش از بلوغ غالباً احساس مردانه راجع به خود دارند تا زمانی که این حس با بلوغ زنانه متوقف می شود و می توان گفت آن علاقه و ظرفیت برای مردانه بودن تا حدودی درآن ها باقی می ماند. بنابراین گویی آن ها تنها مردی را می توانند دوست بدارند که شبیه خودشان در آن دوران (کودکی) بوده است.

زنان، به تفکر فروید، خودشیفته هستند و ترجیحشان به دوست داشته شدن است تا دوست داشتن. خودشیفته ترین زنان، آنانی هستند که بیشترین جذابیت را برای مردان دارند؛ نه تنها چون زیبا هستند، بلکه به این دلیل که اغلب ساختار شخصیت خودشیفته را هم دارند؛ سرشار از حس خودکفایی، خود دوستداری و خود تحسینی می باشند و کاملاً آماده هستند که از هر آنچه ایگوی آن ها را تهدید می کند، دوری کنند و این برای کسی که خودشیفتگی کمتری دارد، جذاب است. آن ها به پارتنری نیاز دارند که به آن ها عشق و توجه دهد. درواقع آن ها تنها با کسی خوشحال هستند که خودشیفتگی کمتری از خودشان داشته باشد، کسی که می تواند به ایشان عشق و تحسین زیادی دهد، بسیار بیش از آنچه آن ها می توانند در جواب به طرف مقابل بدهند.

البته برای این زنان به جهت غلبه بر خود دوستداری و جدا کردن بخشی از توجه از خودشان، راهی وجود دارد؛ هنگامی که بچه دار می شوند. ایشان آماده هستند که عشق و تحسینی که فقط برای خود داشته اند را به فرزندشان بدهند؛ “چرا که خودشیفتگی در فرد از طریق دوست داشتن فرزندان احیا و تکرار می شود“.

ردپای نوع وابسته یا والدین گونه را باید در سال های اولیۀ کودکی جستجو کرد. این روش از انتخاب زوج ناشی است از نگرش کودک دربارۀ والدینش و بنابراین بعدها فرد مورد علاقه اش را براساس مدل والدینش و یا کسانی که از او مراقبت کردند، انتخاب می کند. نمونه های واضح آن مرد جوانی است که عاشق زنی بزرگتر از خودش می شود و یا دختری که با مرد میانسالی وارد رابطه می شود. این نوع انتخاب رابطه می تواند تصویر مادر یا پدر را برای فرد زنده کند. البته که نمی توان در این شکی داشت که هر گونه انتخاب زوجی تا حدی متاًثر از آن نمونه اولی (الگوی والدین) است.

Marriage is a dynamic interrelationship of husband’s and wife’s unconscious motives, who repeat the pattern of family relationships they knew in their childhood. One’s personality cannot be changed by marriage. Some events, like a child’s birth, can only arouse the repetition of the already known relationship or unconscious wishes patterns.

 

 

فروید چند نوع انتخاب همسر را در مردان این گونه توصیف می کند:

  • سوم شخصِ آسیب دیده: هیچ موقع زنی را انتخاب نمی کند که در ارتباط با دیگری نباشد! به طور قطع، زنی را می خواهد که شوهر، نامزد و یا رابطه ای دارد و تنها در این صورت است که آن زن برایش ارزشمند و خواستنی می شود، در غیر این صورت او را نمی خواهد. هر چه مانع برای رسیدن سختتر، عشق و تمنای مرد برای او بیشتر. این زن باید غیر قابل دسترس بوده و احساسات حاکم بر جریان، عدم امنیت و اطمینان خاطر باشد.

این نوع انتخاب، نیاز به رقابت و خشونت را تاًمین می کند که مرتبط است با دوران کودکی فرد و عقده ادیپ حل نشدۀ وی. چنین مردی در خانواده ای بزرگ شده که عمیقاً حس کرده است که مادرش متعلق به مرد دیگری-پدر- است. این نوع انتخاب تکرار موقعیت قدیم/کودکی است. بنابراین، سوم شخص آسیب دیده کسی نیست جز پدر! دسترسی و تملک مادر آسان نبوده؛ بنابریان او که چنین یاد گرفته، نحوۀ انتخاب شریک در روانش تنها با گذشتن از موانع بسیار امکان پذیر است.

  • عشق به روسپی: مردانی که هیچ علاقه ای به زن نجیب و پاکدامن ندارند. آن ها ترجیح می دهند زنی را انتخاب کنند که به واقع روسپی است و یا دربارۀ عفیف بودن وی شبهات و شایعاتی وجود دارد. جالب اینجاست که حسادت این مرد متوجه شوهر زن نیست، بلکه متوجه مردانی است که با این زن در ارتباط مشکوک هستند. این نوع از انتخاب تحت تاًثیر تثبیتی است که در کودکی در ارتباط با مادر رخ داده است. در هشیاری مرد، مادرش مقدس ترین و پاک ترین زن جهان است. در روانش بین “مادر” و “فاحشه” تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. با رجوع با گذشتۀ مرد، می توان لحظاتی را یافت که در روان او این دو مفهوم متضاد “مادر عفیف” و “فاحشه” با هم یکی شده اند. این زمانی رخ داده است که پسر بچه در حال کشف رازهای موجود در روابط زناشویی بین بزرگسالان بوده است. در ابتدا پسربچه احتمال هرگونه رابطه ای از “آن جنس” را بین والدینش انکار می کند. از دیگران چنین چیزی ممکن است ولی والدین “والای” او فراتر از این گونه مسائل هستند. گرچه که دیر یا زود به مستثنی نبودن پدر و مادرش پی می برد، خصوصصاً مادرش دیگر بی گناه به نظر نمی رسد و زین پس بین او و فاحشه، فاصلۀ بسیار زیادی وجود ندارد. چنین دریافت و باوری، آرزوهای پنهان کودکی او در مورد میل نزدیکی بیشتر با مادرش، را بیدار می کند، گرچه امکان داشتن او را تمام و کمال نداشته است. این قضیه عقده ادیپ را نیز از نو فعال می کند؛ پسر بچه از پدرش متنفر می شود و تمایل به مادرش پیدا می کند؛ گرچه که عمل خیانت او را هم نمی تواند ببخشد. ترکیب دو رانۀ متضاد- تمایل به مادر و تمایل به انتقام از او- خیانت مادر را در نظر او جذابتر می سازد. پارتنر مادر، همان کسی که مادر با او مرتکب خیانت می شود، ویژگی های ایگوی خود پسر یا شخصیت ایده آل وی را پیدا می کند. در این فانتزی ها پسر رشد کرده و خود را در سطح پدرش می بیند. بنابراین عشق به روسپی نوعی تثبیت است در این فانتزی که پسر در بلوغ خود شکل داده و در بزرگسالی به چنین روابطی منجر می شود.
  • نجاتِ زن(ناشاد) مورد علاقه: این گونه مردان معتقدند که پارتنرشان به کمک آن ها نیاز دارد و در غیر این صورت جایگاه اجتماعی خود را از دست می دهد و یا بدون آن ها کلاً از دست می رود. به همین دلیل است که جذب زنانی می شوند که ناشاد هستند و می خواهند آن ها را از خطر یا رنجی نجات دهند. مفهوم نجات از دل “عقدۀ والدینی” ناشی می شود. به محض اینکه پسر بچه متوجه می شود زندگیش را مدیون والدینش است و یا اینکه مادرش به او زندگی بخشیده است، مشتاق می شود که با چیزی با ارزش برابر لطف آن ها را جبران کند. او خصوصاً می خواهد با پدرش تسویه حساب کند؛ “من هیچ چیز از پدرم نمی خواهم، در عوض، می خواهم هر چه برایم هزینه کرده است را به او پس دهم”. به این شکل است که پسر فانتزی نجات پدر را شکل می دهد. به همین شکل، می خواهد در عوض اینکه مادر به او حیات بخشیده و برای نیازهای او تلاش کرده، چیزی بدهد. مثلاً به مادر فرزندی بدهد که بیشترین شباهت را به وی دارد. به قولی دیگر، او در فانتزی نجات، تماماً با پدر همانندسازی می کند. تمام غرایز او برای شفقت، قدرشناسی، شهوت، مخالفت و استقلال، تنها در یک آرزو، تبدیل شدن به پدرش، ارضا می شوند. این گونه است که او با پدر و مادرش که به او زندگی داده اند، بی حساب می شود.
  • عشق به باکره: نوعی از عشق است که با متمدن و با فرهنگ شدن بشر، ایجاد شده است. محدودیتی که بر زندگی جنسی به واسطۀ تمدن اعمال شده، باعث نوعی ریاکاری و اخلاقیت دوگانه شده است. رابطۀ زن و مرد بایستی ترکیبی از عنصر عاطفی و جنسی باشد. فرد مورد عشق کودک در ابتدا مادرش است ولی این عشق با موانع فرهنگی بازداری می شود و به ناخودآگاه می رود. درواقع پسربچه محتوای جنسی عشقش را باید سرکوب کند و تنها اجازه دارد محتوای عاطفی آن را نشان دهد. وجود همزمان این فشارها منجر می شود به نوعی از انتخاب پارتنر که می توان به آن عشق به زن باکره گفت. بین محتوای جنسی و عاطفی، دوپارگی رخ می دهد. درواقع این دو عنصر نمی توانند با هم یکی و ادغام شوند برای یک نفر. بنابراین این مرد تنها می تواند عشقش را به یک زن بیگناه بدهد-باکره- و از سوی دیگر منبع لذت جنسی اش زنی از لحاظ اخلاقی در سطح پایین تر خواهد بود. این ریشۀ علاقه اش به پارتنرهای جنسی حقیرتر است- مثلاً زنی از سطح اجتماعی پایین تر از خودش-که در غیر این صورت توان لذت بردن جنسی را ندارد. اگر این گونه تثبیت-زانی با محارمincestuous – بر مادر یا خواهر هیچ گاه برطرف و حل نشود، می تواند ریشه ناتوانی جنسی در مردان نیز باشد.

انی ریچ[2]  انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را شرح و بسط می دهد که شامل وابستگی شدید به پارتنر می باشد. چنین انتخابی به معنی بیش از حد برآورد کردن طرف مقابل است، که میزان آن بستگی دارد به اختلاف بین ویژگی های واقعی طرف و بزرگ نماییِ ایده آلِ ایگوی فرد. این زن ویژگی هایی را به پارتنر خود نسبت می دهد که در کودکی در فانتزی هایش برای خود متصور بوده است. زنانی با ایده آل های بزرگ و ایگوهای کوچک، حس خود سرزنش گری و حقارت اغراق آمیزی دارند که تنها به کمک رابطه با فردی بیش ارزیابی شده امکان فرار از این احساسات را دارند. در نتیجۀ وابستگی مبالغه آمیز به فرد آیده آل شده، چینی زنانی دچار احساسات دوگانه ای نسبت به پارتنر خود می شوند؛ عشق و محبت از یک سو و خشم و نفرت از سویی دیگر. برای نشان ندادن این احساسات خشم آلود خود، فرد روی به رفتارهای خودآزارگرایانه می آورد. جدایی از چنین پارتنری آسیب های جدی روانی برای فرد به دنبال دارد.

هلن دوچ[3] نیز انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را به نوعی دیگر توضیح می دهد. بدین شکل که این نوع انتخاب ناشی از همانندسازی ناکارآمد با مادری خودشیفته در ارتباطی مصنوعی می باشد. چنین زنانی وابستگی شدید به پارتنر، بیش برآوردن کردن وی و تعویض مکرر پارتنر، را نشان می دهند. با تغییر پارتنر، آن ها تمام باورها، ارزش ها و روش زندگی خود را نیز تغییر می دهند به شکل اعتقادات پارتنر جدید. با تغییر رابطه، نظرشان هم در مورد آن رابطه عوض می شود؛ فردی با ارزش های والا تبدیل به فردی پست و حقیر در نظرشان می شود که ناشی از کاهش حس احترام به خود است. به جهت افزایش عزت نفس، شخصی دیگر با عقایدی جدید نیاز است، که همۀ این ها گویای ایگو و سوپر ایگویی رشد نیافته می باشد.

نایت الدریچ[4] انواعی از روابط زناشویی را نام می برد.

  • رابطۀ زناشویی والد-کودک در زنان و مردانی دیده می شود که شدیداً وابسته هستند و نیاز مبرم به گرفتن بیشترین حد از عشق دارند بدون آمادگی برای پس دادن آن. در صورتی که هر دو نفر خواهان اجرای این نقش ها باشند، این رابطه تعادل خواهد داشت. مثل فرد الکلی که با زنی صبور ازدواج می کند. البته که این تعادل بسیار ضعیف است. بارداری زن یا بیماری او می تواند به طور جدی به این بالانس آسیب بزند چراکه جهت وابستگی عوض می شود و اکنون این مرد است که باید مسئولیت های لازم را به عهده بگیرد و زن باید در نقش وابسته، که همیشه از آن فرار می کرده، قرار بگیرد. این تعادل در زمان تولد بچه نیز ممکن است بهم بخورد، چراکه توجه زن اکنون معطوف نوزاد می شود.

در زمانی که هر دو نفر شدیداً وابسته هستند، رابطه ادامه پیدا نمی کند چراکه هر دو تنها تمایل دارند عشق دریافت کنند و با کوچکترین تعارضی، آمادگی ترک رابطه و بازگشت به آغوش و حمایت والدین خود را دارند و دیگری را مقصر از دست رفتن رابطه شان می دانند. ولی اگر این دو فرد وابسته بتوانند نیاز خود را نه از یکدیگر بلکه از افراد یا جای دیگری، مثل پدر، مادر، گروه های حمایتی همچون دوستان، تاًمین کنند نیز، رابطه پایدار باقی می ماند. بعضی از این زوج ها برای دریافت حمایت والدینی، به خانۀ پدر و مادر باز می گردند، که در آنجا اساساً همچون خواهر/برادر رفتار و بر سر توجه والدین با یکدیگر رقابت می کنند و تمایل جنسی اندکی نیز به همدیگر نشان می دهند. تعارض زمانی آغاز می شود که والدین می میرند و یا این زوج مجبور به ترک آن خانه می شوند. گرچه زندگی با والدین تعارض ها و مشکلات و نارضایتی های زیادی به همراه دارد ولی نتیجۀ همۀ این ها برای زوجین، استقلال نخواهد بود.

  • نوع رابطۀ متخاصم-وابسته در افرادی دیده می شود که در دوران کودکی خود نتوانسته اند نیاز به امنیت خود را تاًمین کنند و به همین جهت نیز تبدیل به افراد وابسته ای شدند با عدم اطمینان و خشمِ قویاً ریشه دار، نسبت به دیگران. رابطۀ ایشان سراسر خشونت و تمایل به کنترل دیگریست. نمونۀ آن زنی خودآزار و بی پناه و شوهری پرخاشگر و دیگرآزار است. در حالیکه شوهر خشونت آشکار نشان می دهد، زن (خشونتی غیر مستقیم:) مدام گله و شکایت می کند، غر می زند، اذیت می کند، خشونت شوهرش را تحریک می کند و از این طریق دیگرآزاری خود را به طور زیرکانه و غیر آشکاری بروز می دهد. گرچه جو حاکم بر این رابطه خشونت است، این زوج کنار یکدیکر به علت وابستگیشان می مانند.
  • در نوع رقابت های خانوادۀ گسترده، ما تعارضات حل نشدۀ خانوادگی و یا دلبستگی به نقش والدین را می بینیم، که انواعی دارد:
  • ازدواج خانه دار یا ازدواج با یک آشپز: مردانی که شدیداً به مادر خود وابسته هستند و عشق و توجه بسیار اندکی می توانند به همسر خود دهند. آن ها اغلب به دلیل داشتن رابطۀ جنسی ازدواج می کنند و با همسر خود تحقیرآمیز رفتار کرده و ازرش ها و ویژگی های او را ناچیز می شمارند. گاهاً مادر و همسر خود را با هم مقایسه می کنند و به این نتیجه می رسند که مادرشان در همه چیز برتر است و همسرشان تنها مناسب انجام وضایف خانه می باشد. زن احساس تحقیر و خشم می کند و بین این دو زن همیشه تعارض وجود دارد، درحالیکه پسر همیشه طرف مادر را می گیرد. چنین احساسات خصومت آمیزی از سوی مادرِ ایده آل شده به سمت همسر، زن را دچار حس خطر کرده و ناچار به ترک رابطه می کند.

برعکس، اگر مردی که وابسته به مادرش است، با زنی ازدواج کند که احساس ناامنی و بی ارزشی داشته باشد و یا به علت وابستگی اش به پدر احساس گناه کند، تعادل در رابطه حفظ خواهد شد و تا زمانی که یا مرد آشکارا زن را تحقیر کند و یا زن به دلایل خاصی (مثلا روان درمانی) متوجه و آگاه شود و از این نقش حقارت آمیز بیزار شده و بیرون آید، رابطه ایشان ادامه پیدا خواهد کرد.

  • نوع نقش های جابجا: از ویژگی های مردی است که به علت تعارض های حل نشده اش با پدر، با نقش مرد بودن مشکل دارد. چنین مردی یا ازدواج نمی کند یا با زنی که چندان نقش های زنانه ایفا نمی کند و احساس رقابت با مردان دارد، ازدواج می کند. در این ازدواج نقش ها جابجا شده اند. به این شکل که (اصطلاحاً) زن شلوار کار می پوشد و مرد پیشبند آشپزخانه می بندد. تعادل در این رابطه تا زمانی ادامه دارد که مرد احساس نیاز به اثبات مردانگی و یا زن احساس نیاز به اثبات زنانگی خود را نداشته باشند. البته که مواردی مثل بارداری یا بیماری که زن را در نقش منفعل قرار می دهد و نیازمند مسئولیت پذیری مرد می باشد، نیز احتمالاً تعارض ایجاد کند.
  • نوع ازدواج خودشیفته وارانه: در افرادی دیده می شود که از فاز خودشیفتگی بیرون نیامده اند و سرشار از حس خودمحوری و خود تحسینی هستند و در عشق ورزیدن به دیگران ناتوان. تصمیم به ازدواج برای ایشان عموماً سخت است و وقتی تصمیم گرفتند، عشق و توجه و تحسین بی قید و شرط از طرف مقابل خود انتظار دارند. در غیر این صورت پارتنر خود را متهم به بی توجهی، بی احساسی و بی احترامی می کنند و این آمادگی را دارند که نیازهای خود را در جایی دیگر تاًمین کنند، که این قضیه باعث بی ثباتی رابطه می شود. تعادل چنین رابطه ای ممکن است زمانی بر هم خورد که روان طرف مقابل رشد و بلوغ پیدا کند. همچنین تغییر موقعیت اجتماعی یا اقتصادی نیز ممکن است باعث از بین رفتن تعادل رابطه شود.

وجود مشکلات عاطفی در فردی که در شرف ازدواج است، نشان دهندۀ عدم آمادگی فرد برای این اقدام(ازدواج) می باشد. با نزدیک شدن روز عروسی، این افراد افزایش اضطراب، خلق افسرده و نشانه ها و عکس العمل های جسمانی تجربه می کنند.

بِلا میتلمن[5] انواعی از روابط بین زوجین را بدین ترتیب توصیف می کند:

  • نیاز ناخودآگاه به وابستگی در دو طرف: در این ازدواج ها، یکی از طرفین با پرخاشگری و سادیستیک طور، دیگری را توهین و تحقیر می نماید؛ دیگری که ساکت، تسلیم و رام می باشد.
  • توهم دوطرفه: در این رابطه، یکی از نقش ها را فردی خودکفا و از لحاظ احساسی سرد بازی می کند که معمولاً شوهر است و دیگری، زن، همیشه در تمنای عشق او به سر می برد. چه بسا نیاز شدید زن به عشق و حمایت، ترس مرد را بیشتر تحریک کرده و بیشتر باعث دوری کردن و سرد شدن با او شود و این درحالیست که زن حس می کند به طرز حقارت آمیزی طرد می شود. هر دو نفر حس گناه را به دیگری فرافکن می کنند و دیگری را مسئول مشکلات رابطه می دانند. این گونه روابط با توهمی دوطرفه ایجاد می شوند؛ زن، به دنبال مرد قوی می گردد که به آن تکیه کند و سردی و دوری او را نشان قدرت او می پندارد. از طرف دیگری زنده بودن زن، خصوصاً استقلال مالی داشتن را، مرد به عنوان مستقل بودن او در نظر می گیرد و دیگر تصور نمی کند تحت فشار انتظار عشق و حمایت زن قرار گیرد. بعد از ازدواج، هر دو با نیازها، سختی ها و سوءتفاهم های واقعی روبرو می شوند که این خود ممکن است رابطه را در خطر بیاندازد.
  • نیاز شدید به وابستگی و عشق: در رابطه ای دیده می شود که هر دو نفر قویاً اصرار به کنترل دیگری دارند، در حالیکه به هیچ عنوان نمی توانند اجازه دهند کنترل بر خودشان اعمال شود. در چنین رابطه ای دعواهای سختی در می گیرد. مدام یکدیگر را نقد و سرزنش می کنند و همزمان، حس تحقیر و توهین شدن از سوی دیگری دارند. در جوهرۀ رابطۀ ایشان نیاز ناخودآگاه شدید به عشق و وابستگی موج می زند، همزمان که به هر قیمتی، تمایل شدید به پیروزی و فرمانبرداری کامل از دیگری دارند.
  • خدمت رسانی: یکی از طرفین شدیداً آشفته و نیازمند کمک است و دیگری مدام در پی حل مشکلات او. عدم تعادل رابطه وقتی ایجاد می شود که فرد نیازمند انتظارات همه توانی از دیگری دارد و به همین دلیل ناکام و ناامید و نتیجتاً افسرده و اوضاعش بهم ریخته تر می شود. زیربنای این رابطه عشق نیست، بلکه کمبود عزت نفس و احترام به خود می باشد که خواسته های دیگری را برآورده می سازد و عمیقاً در خدمت نیازهای او قرار می گیرد. در حالیکه آن دیگری همیشه از خدمات او ناراضی است و انتظارات بیشتری دارد که این باعث کم انگیزه شدن و خسته شدن فرد خدمت رسان می شود.

 

لازمۀ یک رابطۀ هماهنگ و همسو، دو نفری می باشد که مشکلات و مسئولیت ها را تقسیم کنند، احترام دو طرفه بگذارند، به یکدیگر اعتماد داشته باشند، و توانایی دادن و گرفتن عشق و حمایت را در خود پرورش دهند، در عین حالی که یکپارچگی و عزت نفس خود را هم لحاظ می کنند. دوران کودکی شاد، روابط هماهنگ خانواده باعث رشد عاطفی سالم و یک ازدواج و رابطه سالم و هماهنگ می شود.         نایت الدریچ

:Ref

http://facta.junis.ni.ac.rs/pas/pas2000/pas2000-08.pdf

 

 

 

 

 

 

 

[1] .Sigmun Freud

[2] .Annie Reich

[3] .Helene Deutsch

[4] .Knight Aldrich

[5] .Bella Mittelmann

, ,

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

Why is marriage so difficult

Marton kissen 2003

Paper in honor of Herber S. Strean

خلاصه اي از ترجمه و تفسير مقاله

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

  1. capacity for commitment/ ظرفيت متعهد بودن: به معني از “خود مطمئن بودن” است كه ميخواهم و ميتوانم ريسك ورود به يك رابطه جدي/ متعهد را بكنم. [چه بسيارند افرادي كه اين شناخت را از خودشان دارند كه توانايي و البته ميل بودن صرفاً با يك نفر را ندارند، پس اين افراد براي اقدام و ورود به مرحله ازدواج شرط اوليه را ندارند. اين توانايي و ميل، پله اول فكر كردن راجع به ورود و يا عدم ورود به ازدواج است].
  2. emotional maturity/ بلوغ عاطفي: در ازدواج به نوعي تمام “ايده ال ها” و “نيازهاي خودشيفته وارانه” ادمي، مورد طوفان سنگين و سهمگين قرار ميگيرند. [يعني فرد با اين واقعيت روبرو مي شود كه همسرش چه بسا در ساده ترين مسائل هم مثل او فكر نميكند و حتي نيازي هم به تغيير حس نميكند و اينجاست كه تمام بايدها و نبايدهايي كه فرد از ابتداي زندگي براي درست و خوب رفتار كردن، غذا خوردن، زندگي كردن و يا اينكه همسر من بايد با من فلان مدل رفتار كند وگرنه زندگي ما محال و غيرممكن ميشود و… مورد حمله از سوي شخصي بسيار عزيز واقع مي شوند و مناسب ترين راه چاره، دوباره فكر كردن به اين ايده ال هاست و دوباره از نو تعريف كردنِ آنها؛ ولي اين بار همراه با يك ديگري كه او هم به نوع خود بسيار بايد نبايد دارد.  بنابراين نياز است راه سومي انديشيده شود]. داشتن “عزت نفس” و “توانايي خود آرام كردن” از جمله توانايي هاي مهم در برخورد با چنين طوفانهايي است. “توانايي گوش دادن به ديگري” و “همدلي كردن”با او[در اينجا منظور همسر است ولي به طور كلي اين توانايي از جمله مهمترين توانايي هاي هر نوع ارتباط موفقي است] حتي به قيمت “ناديده گرفتن نيازهاي خود” در لحظاتي خاص، نيازمند ظرفيت بالاي طرفين است كه اصولاً درصورت داشتن “فضاي گفتگو” در مورد موضوعات مختلف حاصل مي شود. از جمله مسائلي كه فرد مي تواد در اين فضا بگويد كه باعث مي شود ديگري بهتر دركش كند، “آسيب هاي دوران كودكي” و “ناكامي ها و نااميدي هاي” آن دوران است. كه علاوه بر اين كه كمك به همدلي مي كند، چه بسا با صحبت از آن ها كمي از بار سنگينشان بر روان فرد كم شود.
  3. tolerance for imperfection/ ظرفيت تحمل نقص و ناكامل بودن: افرادي كه “انتظارات بسيار بالا” از خود و ديگري دارند، جزو گروهي هستند كه اصولاً “بيشترين نارضايتي” را از ازدواج خود گزارش مي دهند. در بسياري مواقع “يادآوري دقيق” خاطرات روزهاي اول رابطه، كه همه چيز بوي شور و شوق و اعتماد و اميد مي داد، جهت ترميم مشكلات حال حاضر و “ايجاد اميد” و نيروي “دوباره ساختن”، كمك كننده است. اصولاً شكايت و نارضايتي ما از “آرزوهاي ناخوداگاه” و نه خوداگاه است كه برآورده نشدند و اينكه “تحمل ناكامل بودن” بسيار سخت و دردناك است. به نظر مي رسد در اين شرايط مناسب ترين راه چاره، “سوگواري كردن براي ايده ال هاي” از دست رفته است؛ همراه با “لذت بردن” از مجموعه ي انچه كه هست به “صورت كلي”، [و نه با نگاه موشكافانه و جزء گرايانه و سختگيرانه به نواحي و نقاط كمبود رابطه/ديگري؛ نگاهي “كل نگرانه”].
  4. unconscious wisdom/ خردمندي ناخوداگاه: بدين معني كه ناخوداگاه آدمي از آنچه انتخاب مي كند و چراييِ آن، آگاه است و گويي چنان انتخاب مي كند كه در اكثر مواقع و موارد در جهت “ترميم و جبران اتفاقات و روابط قديم” است. [مثلا انتخاب همسري دلسوز و مهربان و عاشق پيشه به جهت جبران فقدان مادري اين گونه، البته اين، بدين معني نيست كه تمام آنچه از قديم مي خواستيم همه به صورت مثبت در روابطمان جبران مي شوند. بلكه صرفاً مي توان گفت بخشي از ذهن انسان به نام ناهشيار، گاه به دنبال “تكرار” بخش هايي از گذشته است و گاه به دنبال “جبران” آن].
  5. mature dependance/ وابستگي بالغانه: بالاترين حالت رشد يك فرد در اين مورد نشان داده مي شود؛ كه هم توانايي شريك شدن صميمانه را دارد و هم، زمان هاي با كيفيتي در تنهايي خود. همانند آكاردئون، توانايي نزديكي و دوري به جا و به موقع را دارد، هم در نزديك و صميمي بودنش راحت است و هم در فاصله گرفتن و تنها بودنش شادمان.
  6. capacity for oedipal victory/ داشتن ظرفيت پيروزي اديپي: هر ازدواج موفقي، يك “برنده اديپي” است كه در ازدواج به صورت سمبليك خود را نشان مي دهد. اضطراب ناخوداگاه از موفقيت اديپي، ناشي از تروماها و آسيب هاي كودكي است. كودك موفق در اديپ، دچار احساس گناه شديدي مي شود كه اين احساس در بزرگسالي مانع از موفقيت او در ارتباطات مهمش مي شود. موفقيت در رابطه، تحمل ميزاني از “حسادت و تحسين” اطرافيان، بعلاوه ي تحمل “اميد و خوش بيني” كه به رابطه شان فرافكن و تحميل مي شود، را مي طلبد.
  7. capacity to face with existential realities/ظرفيت روبرو شدن با واقعيت هاي وجودي: احتمال “مرگ عزيزان ” واقعيتي انكار ناپذير است. مثال همسراني كه هميشه درحال شكايت و دعوا و سرزنش يكديگر هستند، از بيم اين كه اگر رابطه عالي شان، با مرگ از دست برود، حال بسيار بدي را تجربه خواهند كرد، بنابراين از ابتدا بنا را بدين طريق نمي گذارند.
  8. capacity for humor and playfulness/ ظرفيت شوخي و تفريح و بازي داشتن: بهترين اسلحه عليه نارضايتي، نااميدي و عالي نبودن، توانايي شوخي و بازي كردن است. توانايي “مفرح بودن” و شاد بودن و “بازي كردن” در هر ارتباطي موفق ترين روش در از بين بردن “كسالت و يكنواختي” در رابطه، كار و به طور كلي در زندگي است.

مشکلات موجود در ازدواج

Problems of the marriage

خلاصه مقاله:

  • هنگامی که کسی برای درمان و رفع مشکلات روحی اش ازدواج می کند، بی شک بعد از گذشت مدت کوتاهی حسِ بهتر شدن، آن مشکلات بدتر می شوند؛ ترجیحاً می بایست پیش از هر رابطۀ جدی، فکری جدي، برای درمان مشکلات کرد.
  • مشکلات روانشناختی شديد(major symptoms)، با قرار گرفتن در روتین زندگی خانوادگی، بدتر می شوند(نه بهتر).
  • برای بسیاری مردم رابطه جنسی، همانند الکل و مواد مخدر، صرفاً جهت تسکین درد، درمان مشکل بی خوابی و یا کاهش اضطراب و افسردگی است، که در این صورت لذت جنسی، آرامش روحی و صمیمیت با شریک خود را موجب نمی شود؛ چراکه اصلاً شریک هدف و مهم نیست؛ مهم رها شدن از یک نوع حسی منفی در خودِ شخص است.
  • انکار خشم یا پنهان کردنِ مخالفتها، عشق را نابود می کند و به نفرت می انجامد. از مهم ترین نشانه های خشمِ سرکوب شده: کسالت، حس بی حوصلگی و کم انرژی بودن در زندگیست؛ که یعنی فرد خشم خود را بروز نداده، و به سوی خود برگردانده است.
  • راه حل: هر از گاهی بحث و مشاجره و بلند صحبت کردن از خشم ها و ابراز نظرهای مخالف، منجر به کاهش تنش و خشم شده و عشق مدفون شده زیر آوار، از نو زنده می شود؛
  • در هر بار بحث، فقط یک نفر صحبت کند و دیگری گوش دهد، نه اینکه هر دو روی حرف خودشان پافشاری کنند بی آنکه به اصل پیام دیگری گوش دهند. بنا بر تداعی آزاد(سخن گفتن از هر چیزی، بی سانسور) نیست! دانستن یک سری مسائل نه تنها هیچ کمکی به رابطه نمی کند بلکه احساسات بدی هم تولید می کند؛ در عین حالی هم که افراد حق دارند افکار خصوصی برای خود داشته باشند.
  • خیانت: آشکارا سخن از مشکلات درون روانیِ فرد است و شریک او محق است تصمیم به رفتن بگیرد، اما؛ می تواند به این هم بیاندیشد که چطور ممکن است در این اتفاق سهمی داشته باشد؟! و در این صورت، آیا هر دو مایل به ترمیم رابطه شان هستند؟! در این مورد آنچه در ماه ها و سال اخیر رخ داده است، بسیار می تواند در این تصمیم گیری تعیين کننده باشد؛ مثلاً اگر قبل از فاش شدن خیانت، روزگار و احوالات خوشی با هم داشته اند و یا اتفاقات مهمی در زندگیشان افتاده است؛ ولی اگر دو نفر اصطکاک زیادی با هم دارند و مدت هاست حس می کنند با هم نمی توانند، بی دلیل جدایی را به تاخیر نیندازند و فرصت تلاش برای ساختن رابطۀ دیگر را از خود نگیرند.
  • در ازدواج، افراد به صورت خودکار، آنچه از والدین خود یاد گرفته اند، را پیاده می کنند و از شریک خود هم (به صورت ناخودآگاه و گاهاً خودآگاه) انتظار رفتار مشابه با والدین خود را دارند (ناخودآگاه)؛ طبیعی است که در این بین، احساساتِ (عمدتاً منفی) خفته ای هم که راجع به والدین داشته اند، بالا مي آيند و فرافکن مي شوند به همسر، و بی آنکه دو طرف بدانند دقیقاً مشکل از کجا آب می خورد، دچار تنش و دعوا مي شوند.
  • و در نهایت، بیشترین توصیه برای داشتن رابطه شاد، پایدار و روبه رشد با شریک خود: صحبت صحبت صحبت

منبع

خیانت (Infidelity)

بازنگری موضوع خیانت؛ “سخنرانی برای هرکسی که تابحال در رابطه ای عاشقانه بوده است”

خلاصه ای از سخنرانی

چرا خیانت می کنیم؟ چرا انسان های شاد هم خیانت می کنند؟ هنگامی که می گوییم خیانت، دقیقاً منظور چیست؟ آیا یک رابطه عشقی، فیزیکی، روسپی گری، اتاق چت یا ماساژی با پایانی خوش؟
چرا فکر می کنیم مردان از سر کسالت و به دور از درگیری عاطفی خیانت می کنند؟ و زنان بخاطر تنهاییشان و به دنبال صمیمیت خیانت می کنند؟
و آیا همواره این کار باعث پایان رابطه بین افراد می شود؟
یک گناه ساده است که می تواند رابطه یک زوج را برهم زند و شادی و هویتشان را از آن ها بگیرد:داشتن یک معشوق؛ و با این حال این رفتار بسیار زیاد انجام و بسیار کم درک و شناخته شده است.
بی وفایی، از زمان بوجود آمدن ازدواج وجود داشته است و همچنین تابوی علیه آن.
در حقیقت در خیانت چنان سرسختی و پافشاری هست که ازدواج فقط می تواند به آن حسادت کند.
چگونه با این ممنوعیت جهان شمول که هنوز به صورت جهانی به آن عمل می شود، مصالحه کنیم؟
در طول تاریخ مردان عملاً، دارای مجوز برای خیانت همراه با پیامدهای کم بودند و توسط مجموعه ای از نظرهای بیولوژیکی و تکاملی پشتیبانی می شدند که توجیه می کرد آن ها نیاز به زیرآبی رفتن دارند.
اما چه کسی واقعا می داند در عمق ماجرا چه می گذرد؟ زیرا وقتی موضوع رابطه فیزیکی مطرح می شود، اصرار مردان بر بزرگنمایی است و فشار زنان بر پنهان کردن، کوچک کردن و انکار آن است، که تعجب آور نیست که هنوز9 کشور وجود دارد که زنان برای خیانت در آن کشته می شوند.
تک همسری قبلاً به معنی یک نفر برای تمام عمر بود؛ امروزه تک همسری یعنی یک نفر در هر نوبت رابطه!! منظور این است که احتمالاً بسیاری از افراد می گویند:”من در تمام رابطه هایم تک زوجی هستم”! ما عادت داشتیم ازدواج کنیم و برای اولین بار رابطه جنسي را تجربه کنیم!! اما امروزه ازدواج می کنیم و رابطه فیزیکی را با دیگران متوقف می کنیم!!
حقیقت این است که تک همسری هیچ ارتباطی با عشق ندارد. مردان بر وفاداری زنان تکیه می کنند تا از تعلق فرزندانشان به آن ها و این که چه کسی وارث آن ها باشد، مطمئن شوند.
اما معنای خیانت گسترده است: رابطه فیزیکی، دیدن فیلم های غیراخلاقی، پنهانی فعال بودن در فضاهای مجازی دوست یابی. بنابراین چون یک معنای مورد پذیرش عام برای این پدیده نداریم، برآوردها و تخمین های افراد از آن زیاد است؛ بین 26% تا 75%.
تقریبا 95% از افراد می گویند که واقعا اشتباه است که به همسرتان دربارۀ داشتن رابطه با دیگری دروغ بگویید، اما درست در بین آن ها همین میزان هم خواهند گفت که اگر ما هم در این موقعیت باشیم، دقیقاً همین کار را می کنیم(دروغ ميگوييم).
به نظر من این تعریف برای خیانت مناسب باشد؛ سه عنصر کلیدی که دو نفر را کنار هم می آورد: یک “رابطه پنهانی” که هسته خیانت است؛ یک ارتباط کم و بیش عاطفی؛ و کیمیای جنسی.
کیمیای جنسی یک واژه کلیدی است. زیرا لذت شهوانی چیزی مثل یک بوسه است که تنها تصور ابرازش، می تواند فریبندگی قدرتمندی برابر با یک رابطه فیزیکی واقعی چندساعته داشته باشد.
همان طور که مارسل پروست گفت: این تصورات ما از ديگري است که مسئول عشق است؛ نه خودِ آن فرد.
هنگامی که هدف از ازدواج شراکت اقتصادی بود، خیانت، تنها تهدید امنیت اقتصادی ما بود. اما امروزه ازدواج یک تمهید عاشقانه است، پس خیانت امنیت عاطفی ما را تهدید می کند.
روزگاری بود که ما تمایل به خیانت داشتیم، چون فضایی بود تا دنبال عشق خالص بگردیم؛ اما حالا که ما به دنبال عشق ازدواج ميكنيم، چطور هنوز خیانت رخ می دهد؟!!!
امروزه خیانت به طرق مختلف  به فرد صدمه می زند؛ ما باور و ایده ال عاشقانه ای داریم که با وجود شخصی ديگر، تمامی نیازهای تمام نشدنی مان برآورده مي شود: فردي وجود دارد كه: بهترین مشوق من، بهترین دوست من، بهترین والد برای فرزندم، معتمد من، همدم من، همزاد معنوی من خواهد شد.  من هم تمام این ها براي او هستم، من انتخاب شدم، من منحصربه فردم، قابل تعویض نیستم، جایگزینی ندارم، من آن یک نفر هستم!
خیانت به من می گوید من آن یک نفر نیستم! آن فرد نیستم! بی وفایی، بزرگترین جاه طلبی عاشقانه را در هم فرومی پاشد.
در طول تاریخ خیانت همواره دردناک بوده است، و امروزه نيز اغلب صدمات روانی بسياري به دنبال دارد، زیرا درک ما از خویشتن را تهدید می کند!
یکی از بیمارانم به نام فرناندو، مبتلا به این رنج شده، دائم می گوید: :”فکر می کردم همسرم را می شناسم، این که زوج بودیم، و من که بودم و او كه بود، ولی حالا همه چیز زیر سوال رفته”.
خیانت نقض اعتماد و یک بحران هویت است؛ “آیا هرگز دوباره می توانم به تو اعتماد کنم؟ آیا هرگز می توانم به کس دیگری اعتماد کنم؟”
خیانت در عصر دیجیتال به هزار روش رسوا می شود؛ لپ تاپ و ایمیل باز مانده، پیام های مکرر در فضاهای مجازی در گوشی موبایل و …
اما امروزه با تناقض دیگری مواجه هستیم. به دلیل این ایده آل رمانتیکی، ما به وفادارای زوجمان با اشتیاق خاصی اعتماد می کنیم. اما هرگز به این میزان هم تمایل به انحراف نداشته ایم؛ نه به دلیل اینکه امروزه آزمندی جدید و بيشتري داریم، بلکه چون در عصری زندگی می کنیم که احساس می کنیم محق هستیم به دنبال آرزویمان برویم. زیرا این فرهنگ “من شایسته خوشحال بودن هستم” رایج است و اگر قبلاً جدا می شدیم چون خوشحال نبودیم، امروز طلاق می گیریم چون می خواهیم خوشحال تر باشیم!
اگر قبلاً طلاق و جدایی شرم آور بود، امروزه ماندن، زمانی که می توانی جدا شوی، شرم آور است.
خب اگر می توانیم جدا شویم، چرا باز هم معشوقه داریم؟ باورکلی این است که اگر فردی خیانت کند، یا در رابطه اش اشکالی هست یا در خودش. ولی میلیون ها نفر نمی توانند مشکل مرضی داشته باشند. منطق این را می گوید: اگر شما آنچه را که می خواهید در خانه دارید، پس نیازی برای رفتن به جای دیگری نیست. گمان می شود که یک ازدواج بدون نقص، ما را در مقابل پرسه زدن در بیرون واکسینه می کند. اما اگر این نشود و اشتیاق عمر متناهی داشته باشد چه؟ اگر چیزی باشد که حتی رابطه خوب هم نتواند آن را فراهم کند چه؟ اگر حتی افراد راضی هم خیانت کنند چه؟ موضوع چیست؟

اغلب کسانی که من با آن ها کار می کنم، زن بارگی مزمن ندارند، بیشتر آن ها به تک زوجی اعتقاد دارند، حداقل برای زوجشان. اما خودشان را درگیر بین ارزش ها و باورهایشان می یابند. اغلب آن ها برای دهه ها وفادار بوده اند؛ اما یک روز آن خط را شکستند. با اینکه هرگز فکر نمی کردند این کار را بکنند، و در خطر از دست دادن همه چیز قرار گیرند.
اما برای چی؟ داشتن معشوق یک رفتار خیانت آمیز است؛ ولی در عمق داشتن معشوق، اغلب یک اشتیاق و حسرت برای ارتباط عاطفی می یابیم، برای تازگی، برای یک رابطه فیزیکی پرحرارت، آرزویی برای بدست آوردن تکه های از دست رفته خودمان یا تلاشی برای بدست آوردن نشاط و شادی، در مقابل فاجعه ها و از دست دادن ها.
یکی از بیمارانم، عاشق همسرش و در یک ازدواج موفق، به من گفت همیشه آنچه از او انتظار می رفته را انجام داده: دختر خوب، همسر خوب، مادر خوب، مراقبت از پدر و مادر تازه مهاجرت کرده اش. ولی اخیراً نسبت به باغبانی که درخت های خانه شان را می زند، دچار احساساتی شده بود. مردی با خالکوبی و کامیونش، کاملاً برعکس پریا! اما در سن 47 سالگی، رابطه نامشروع او مانند نوجوانی است که هرگز نداشته!
داستان او، این نکته را برجسته می کند که ما در طلب نگاه دیگری هستیم؛ این طور نیست که ما می خواهیم زوجمان را کنار بگذاریم یا از او ناراضی هستیم، بلکه از خودمان ناراضی هستیم و می خواهیم آن فردی بشویم که واقعاً هستیم! و برای اینکه دنبال شخص دیگری باشیم، نیست! بلکه در روابط موازي، بیشتر به دنبال خودِ دیگرمان هستیم!
در سراسر جهان همه کسانی که معشوقه دارند، یک چیز را می گویند:”احساس زنده بودن می کنم”. و اغلب به من راجع به چیزهایی که اخیراً از دست داده اند می گویند؛ کسی که فوت کرده، دوستی که خیلی زود رفته، خبر بدی که به تازگی از پزشکشان شنیده اند و …
مرگ و فناپذیری در سایۀ معشوق داشتن است. زیرا این سوال ها را دامن می زند: همش همین است؟ آیا چیز دیگری هم هست؟ آیا تا 25 سال دیگر را هم مثل این خواهم گذراند؟ آیا هرگز دوباره این حس را خواهم داشت؟
این باعث شد فکر کنم که شاید این سوال ها افراد را به شکستن خط قرمزها سوق می دهد. برخی افراد با داشتن معشوق می خواهند تلاش کنند برای مرگ پادزهر بسازند؛ با آن مبارزه کنند. برخلاف تصور عامه، معشوق داشتن کمتر به علت رابطه فیزیکی، و بیشتر دربارۀ میل و آرزوست: میل به توجه، میل به احساس ویژه بودن، میل به مهم بودن.
این حقیقت که قادر به داشتن معشوقتان نیستید، تمایل را در شما زنده نگه می دارد. این در خودش یک ماشین میل و آرزو در بردارد؛ به این دلیل که ناتمامیت و ابهام، تمایل به داشتن آنچه نمی توانید داشته باشید را در شما ایجاد می کند. همیشه ما به دام اغوای قدرتمند “ممنوعیت” می افتیم؛ که اگر کاری را انجام دهیم که نباید انجام دهیم، احساس می کنیم که واقعاً کاری که می خواستیم را کرده ایم!!
هميشه به بیمارانم مي گويم اگر یک دهم از جسارت، تخیل و استعدادی که برای معشوقه هاشان می گذارند، در روابط با همسرشان، گذاشته بودند، احتمالاً هرگز نیاز به زوج درمانی نمي بود!!
ما چگونه از آسيب خیانت درمان می شويم؟ خیانت اتفاق بزرگیست. اما قابل التیام است. برخی خیانت ها ناقوس عزا را برای روابطِ در حال مرگ، بصدا در می آورند. اما برخی دیگر، افراد را به فرصت های جدید سوق می دهد. حقیقت این است که بیشتر زوج ها که تجربه معشوق داشتن را دارند، با هم می مانند. اما برخی از آن ها فقط بقا می یابند و گروهي هم قادر خواهد بود یک بحران را به فرصت تبدیل کنند؛ آن ها قادرند این اتفاق را به تجربه مولد تبدیل کنند.
چه بسیارند شریک های فریب خورده که اغلب می گویند:”تو فکر کردی من هم بیشتر از این نمی خواستم؟ فكر كردي من راضي بودم؟نه، اما من کسی نیستم که این کار را بکنم!” اما حالا که خیانت فاش شده، آن ها نیز ادعای بیشتری می کنند و دیگر حمایتی از موقعیت موجود نمی کنند، موقعيتي كه تا پيش از اين، از آن شكايتي نداشتند، گرچه كه كاملاً هم راضي نبودند.
متوجه شده ام که خیلی از زوج ها پس از فاش شدن خیانت، از آنجا كه این خبر غیرمتعارف منجر به یک موقعیت جدید می شود، بعد از سالها گفتگوهای عمیق، صادقانه و صریحی با هم دارند و نسبت به شریکی که بی علاقگی جنسي داشته اند، ناگهان حریص و شدیداً متمایل می شوند؛ و آن ها هیچ نمی دانند که این چگونه در آن ها ایجاد مي شود.
گاهی ترس از دست دادن، آتشی دوباره به میل جنسی می زند و راه را به طور کامل برای نوع جدیدی از حقیقت می گشاید. هنگامی که خیانت فاش می شود، چه چیزهای خاصی هست که یک زوج می توانند انجام دهند؟
ما از آسیب روحی این را می دانیم که شفا و درمان، هنگامی شروع می شود که فرد خاطی به خلاف خود اذعان  کند. برای شریکی که معشوقه داشته، یک چیز، پایان دادن به خیانت است. اما چیز دیگری که ضروریست، بیان احساس گناه و پشیمانی برای صدمه زدن به همسرش است.
اما حقیقت این است که خیلی از این افراد، گرچه حس گناه بسیار زيادي دارند که به شریکشان آسیب زدند، اما حس پشيماني برای داشتن معشوقه و خیانت نمی كنند. این تمایز مهم است.
نیک، نیاز به احیای روابط زناشویی دارد؛ او نیاز دارد برای مدتی حافظ مرزها باشد. این وظیفۀ اوست که این را احیا کند. چون اگر راجع به آن فکر کند، می تواند زنش را از وسواس و از این اطمینان که موضوع خیانت فراموش نشده، خلاص کند و این خودش شروع ایجاد دوبارۀ اعتماد است.
اما برای زنش، یا شرکایی که فریب خورده اند، ضروریست کاری بکنند که احساس با ارزش بودن را به آن ها برگرداند، و خودش را با عشق دوستان و فعالیت هایی احاطه کند تا به او شادی، معنا و هویت را برگردانند. حتی مهم تر از همه، جلوگیری از کنجکاویست نسبت به جزئیاتی مانند اینکه کجا بودی؟ كجا رفته بودید با هم؟ هر چندوقت یکبار؟ چه چیزش از من بهتر بود؟ سوالاتی که فقط ایجاد درد بیشتر می کنند و شب ها شما را بیدار نگه می دارند.
در عوض، روی آوردن به سوالاتی که معنا و انگیزه را بررسی می کنند؛ این معشوقه برای تو چه معنایی داشت؟ تو چه چیزی را می توانستی بیان و تجربه کنی با او، که با من نمی توانستی؟ وقتی به خانه مي آمدي چه حالی داشتی؟ زندگی ما چه ارزشی برای تو دارد؟ آیا راضی هستی که تمام شده؟
هر خیانت تعریف دوباره ای از روابط زناشویی خواهد داشت و هر زوجی، خودش، میراث خیانت را تعیین می کند. اما خیانت ها باقی می مانند و از بین نمی روند.
خیانت در یک رابطه زناشویی به اشکال مختلفی پدیدار می شود و شیوه های زیادی هست که ما به شریک زندگیمان خیانت می کنیم: با تحقیر، با غفلت، با بی تفاوتی و با خشونت.
خیانت جنسی تنها یک شیوه برای صدمه زدن به شریک زندگی است. به زبان دیگر، قربانی یک خیانت، همواره قربانی یک ازدواج نیست.
چون من فکر می کنم که چیز خوبی هم می تواند از خیانت حاصل شود، اغلب این سوال عجیب را از من می پرسند:”آیا هرگز خیانت را پیشنهاد می کنم؟” داشتن رابطه نامشروع را توصیه نمی کنم، همان طور که توصیه ای برای ابتلا به سرطان ندارم. گرچه می دانیم افرادی که بیمار بودند، اغلب دربارۀ اینکه چطور بیماری آن ها را به دیدگاه دیگری سوق داده، صحبت می کنند.
من به خیانت از دو وجه نگاه می کنم: صدمه و خیانت در یک وجه؛ رشد و شناخت خود و دیگری در وجه دیگر؛ آنچه که این جریان با تو کرد و آنچه که برای من معنا دارد.
بنابراین هنگامی که زوجی در پی فاش شدن خیانتی پیش من می آیند، اغلب به آن ها می گویم: امروزه، ما دو تا سه رابطه عاشقانه یا ازدواج داریم و برخی از ما با همان شخص اول این رابطه را داریم؛ ازدواج اول شما به پایان رسیده، آیا می خواهید دومی را با هم بسازید؟

منبع