ترجمه و اقتباس: سبا مقدم

کتاب: A Roadmap for Couple Therapy; Arthur C. Nielsen

  1. چالش­های فردی

انتظارات مشکل ­ساز:

سه دسته انتظار می­توان نام برد که ازدواج را دچار چالش می کنند؛ الف) انتظارات اجتماعی بالا برای انتخاب عشق ب) آرزوهای رومانتیکِ غیرواقع­گرایانه ج) آرزوهای ناخودآگاه برای درمانِ مشکلات عاطفی

 الف) انتظارات اجتماعی بالا برای انتخاب عشق                                                        

استفانی کُنز (2005) انتظارات این روزهای زوج­ها را چنین توصیف می­کند: زوج­ها باید بهترین دوستان هم باشند و عمیق­ترین احساسات و پنهانی­ترین رازهای خود را باید با هم به اشتراک بگذارند. باید آزاد و رها احساسات خود را بروز دهند و در مورد مشکلات نیز رک و صادق باشند. و البته که باید از نظر جنسی کاملاً به هم وفادار باشند. این مجموعه انتظارات از رابطه عاشقانه، ازدواج و سکس بی­نقص و عالی[1] است ولی اساساً به نظر می­رسد به شدت کمیاب است.

در آموزش­های پیش از ازدواج و مشاوره ازدواج و زوج درمانی می­توان امیدوار بود که به زوج­ها این آموزش داده شود که به “چیزی کمتر از عالی” هم راضی شوند.

ب) آرزوهای رومانتیکِ غیرواقع­ گرایانه

“انتظارات مدینۀ فاضله­گونه” از جمله مهم­ترین دلایل ناشادیِ بسیاری از زوج­هاست (آلن گورمان، 2008). بسیاری از افراد باور دارند حالت رومانتیک و خوشبختی و شادی که در اوایل رابطه احساس می­کنند، خود به خود باقی می­ماند و نیاز به توجه ندارد. و اگر باقی نماند و در حال کاسته شدن بود، پس مشکلی در رابطه یا در شریکشان وجود دارد.

بسیاری از زوج­ها غرق در فرهنگِ رومانتیکِ نمایش داده شده در کتاب­ها و فیلم­ها می­شوند و نتیجتاً باورهای عجیب و بعضاً ساده لوحانه­ای پرورش می­دهند:

  • “شریکم باید شبیه خودم باشد”؛ که این یعنی تعارض و مشکل در نطفه از بین برود.
  • ·         “زمانی که با هم می­گذرانیم باید عاری از هرگونه رقابت، مسئله­ یا موضوعی غیر از خودمان باشد”؛ به طور به خصوص منظور مسائل کاری و مسائل مربوط به بچه­هاست.
  • ·         “گرچه سر کار یا در طول روز استرس و فشار زیادی تحمل کردم، ولی وقتی به خانه می­آیم و پیش همسر و فرزندانم هستم باید از هرگونه استرس و فکر مزاحم و … رها باشم”.
  • ·         “سر کار به مدیر و همکاران یا با همکلاسی و استاد و … هر چیزی نمی­توانم بگویم ولی در رابطه با همسرم آزاد هستم که هر آنچه دلم می­خواهد به زبان بیاورم”.
  • ·         “شریکم باید مرا بشناسد و بدون آنکه من چیزی بر زبان بیاورم، نیاز من را بفهمد و انجام دهد. ولی اگر خودم به او از نیازم گفتم و او انجام داد، دیگر ارزشی ندارد”.
  • ·         “هیچ وقت از همسرت عذرخواهی نکن”! (در صورتی که تحقیقات بسیاری نشان می­دهند معذرت­خواهی و ابراز پشیمانی عنصر مهمی در یک ازدواج موفق است).

ج) آرزوهای ناخودآگاه برای درمانِ مشکلات عاطفی

بعضی افراد به طور ناخودآگاه با این امید شریک خود را انتخاب می­کنند که او بتواند مرهمی برای زخمی (قدیمی) که او نتوانسته برایش کاری کند، داشته باشد. این انتظار صد درصد دور از واقعیت نیست ولی به سادگی می­تواند منبع اختلافات و تعارضات مهمی شود. انتخاب کردن کسی درست شبیه به والدین (از لحاظ رفتار، ظاهر، عملکرد و …) که در کودکی به او آسیب­هایی زدند، آرزویی است ناخودآگاه برای برگرداندنِ گذشته و خلق پایانی متفاوت و شادتر! جمله “اجبار به تکرار” فروید (1920) حاکی از همین قضیه است؛ تلاشی آرزومندانه برای به دست آوردن قدرت و تسلط بر زخمی که پیشتر بر روان ایجاد شده است، که اغلب می­بینیم چنین اتفاقی رخ نمی­دهد.

علاوه بر این، افراد ممکن است تلاش کنند کسی را پیدا کنند که معتقدند او می­تواند نقص یا کمبود او را در فلان زمینه جبران کند؛ این حالت که به آن “سناریوی اصلاح نقص” می­گوییم، نیز به نوعی محکوم به شکست است. چراکه این ایده که یک نفر دیگر به سادگی می­تواند به جای ما ظرفیت یا مهارتی که ما دوست داریم را به دست آورد، خیالی است بس باطل (مثلاً انتخاب همسری تحصیلکرده یا همسری قوی و جسور که به جای خود شخص حق او را بستاند و …). درو اقع مثل این می­ماند که بگوییم از شهرت و موفقیت و پول یک ستاره سینما، چیزی هم نصیب طرفدارانش می­شود! این قضیه چه بسا اثر عکس دارد؛ یعنی در رشد و پرورش توانایی­های فرد اختلال ایجاد کرده و مانع رشد ظرفیت­هایش می­شود.

تلاش برای اینکه شریک ما زخم­های قدیمی ما را درمان کند، طوری رفتار کند که احساسات بدِ قدیمی در ما بیدار نشود، یا ظرفیت­های خفتۀ ما را زندگی کند، منجر به فشار زیادی در او شده و رابطه را به خطر می­اندازد. اجبار، تاثیری همچون سم دارد؛ ما نباید اجندای جنون­آمیز[2] خودمان را (که معتقدیم برای ما ضروری و مبرم است) به دیگری تحمیل کنیم.

  • 2- ذات بشر
  • در طول زندگی تکاملی­مان، ظرفیتی ذاتی در ما ایجاد شده جهت تمرکز بر خطری که از محیط بیرونی ایجاد می­شد (حمله حیوانات و سیل و …). به همین دلیل اکنون با وجود گذشت هزاران سال همچنان تا حد زیادی این رویکرد را حفظ کرده­ایم، به این شکل که اگر اتفاقی بیفتد می­توانیم خود را مسئول آن ندانیم، بلکه شرایط بیرونی و یا شخص دیگر را مقصر دانسته و از تجربه حس گناه و شرم و … اجتناب کنیم. این در حالی است که ظرفیت تحمل این احساسات برای یک رابطه موفق ضروری است.
  • روی دیگرِ انکارِ حس مسئولیت و تقصیر، این ظرفیت بشری است که وقتی اتفاق بدی می­افتد، خود را بیش از حد مسئول و مقصر بداند. یعنی بعضی افراد مدام دلایل بیرونی برای مشکلات می­آورند و بعضی دیگر دائم دلایل درونی، و خود را بیش از حد گناهکار می­دانند که این باعث می­شود افسرده شده و احساس بی­ارزش کنند و نتوانند از حق خود دفاع کنند.
  • ویژگی دیگری که ذات بشر دارد این است که تمایل دارد مسئولیت اتفاق­ها را بیشتر به انگیزۀ انسان نسبت می­دهد تا شرایط بیرونی. به عبارت دقیق­تر، ما در مورد خودمان و توجیه اشتباهاتمان به شرایط بیرونی استناد می­کنیم، ولی اگر اهمال­کاری یا تقصیر از دیگری باشد، علت را در انگیزۀ او جستجو می­کنیم و نه شرایط بیرونی.
  • در همین راستا ذات بشری تمایل دارد به چیزهایی توجه کند که خراب است و درست کار نمی­کند و آن­ها را پررنگ می­بیند، نه آنچه خوب و درست و مناسب در حال انجام شدن است.
  • همچنین این تمایل در ما وجود دارد که وقتی حالمان بد است و اوضاع خراب است، همه چیز را منفی­تر از آنچه واقعاً هست، برداشت و تفسیر کنیم و نتیجۀ این وضع این است که اگر در حالت آشفته­ای از رابطه­مان هستیم، احتمال بهبودی را پایین ارزیابی می­کنیم و امیدی به تغییر نداریم.

یک جمله معروف می­گوید: یک بدبین هیچ­وقت ناامید نمی­شود! یعنی انتظار منفی، خود-تحقق-بخش است.

  • وقتی عزت نفسمان زیر سوال می­رود، رفتار و پاسخی دفاعی از خود نشان می­دهیم.
  • با تمام شدن ماه عسل رابطه (مثلاً 6 ماه اول) تغییرات شیمیایی نیز در مغر رخ می­دهد (کاهش دوپامین) و این برای بسیاری از زوج­ها معنی بدی دارد. ولی این صرفاً بدین معنی است که زوج­ها باید برای حفظ دلبستگی و عشق در رابطه­شان، راه­های دیگری بیابند.
  • 3- بلوغ/ عدم بلوغ

فقدان بعضی ویژگی­ها در افراد مشکلات جدی در رابطه ایجاد می­کنند.

  • خود-آگاهی: بسیار ساده است؛ اگر درون­نگری نداشته باشید، اگر مشکلات خود، حساسیت­ها، ارزش­ها یا نقاط ضعف خود را نشناسید، منبع تمام مشکلات زندگی و مشکلات ارتباطی را بیرون از خود می­بینید و به سادگی دیگری یا زندگی را مورد شماتت قرار می­دهید و نارضایتی خود و دیگران را صدچندان می­کنید.
  • نسبی­ گرایی و ذهنی بودن: این باور که دیگران می­توانند دنیا را به گونه­ای متفاوت ببینند. باور به این که آنچه “واقعیت” به نظر می­رسد، لزوماً “حقیقت” نیست بلکه همه چیز کاملاً ذهنی است و بستگی به نیازها، آرزوها، ترس­ها و حساسیت­های فعلی ما دارد.
  • مسئولیت شخصی: میل به پذیرش مسئولیت و توانایی عذرخواهی بایت اشتباه­ها و زخم­ها؛ توانایی تحمل حس گناه، شرمنده بودنی که هنگام معذرت خواهی کردن ایجاد می­شود.
  • عزت نفس و تاب ­آوری: توانایی مدیریت استرس بدون نیاز به سرزنش دیگران و تخلیه اضطراب و خشم بر سر آن­ها؛ بدون نیاز به پناه بردن به الکل، دود، مواد و یا سکس خارج از ازدواج.
  • داشتنِ جسارت، خود-ابرازی و وابستگی متقابل: توانایی درخواست کردن و صحبت کردن راجع به نیازها، شکایت­ها، جراحت­ها بدون اینکه لازم باشد آن­ها را زیر انتقاد تحقیرآمیز و سرزنش و تزریق حس گناه پنهان کند. توانایی دلبسته بودن به دیگری بدون حس تحقیر و خجالت و ترسِ از رها شدن.
  • راحت بودن با رابطه جنسی و جنسیت خود
  • راحت بودن با دیده شدن: اعم از فیزیکی و روحی. روحی به معنای این که فرد بتواند تاب بیاورد افکار و احساساتش شناسایی شوند؛ عریانی بدن، فکر و حس.
  • همدلی و دغدغه داشتن: توان این که خود را جای دیگری بگذارند، حسش را درک کنند، به رسمیت بشناسند، همچنین توان اینکه برای دغدغه­های شریک خود اهمیت و ارزش قائل باشند.
  • اجتناب از دو قطبی کردن جنسیت: اجتناب از اینکه بگویند یک چیزهایی فقط مردانه است و یک چیزهایی فقط زنانه! مثلاً: جسارت مردانه است و وابستگی زنانه و …
  • 4- چالش­های بین ­فردی

مدیریت تفاوت­ها: ازدواج موفق علاوه براینکه تفاوت ها را می­پذیرد، گاهاً فداکاری هم می­کند. یعنی ممکن است فرد تن به انجام کاری دهد که خارج از حیطه علاقه­مندی­اش است ولی این کار را برای شریکش می­کند.

خیلی ساده بگوییم: برای خوشبختی در رابطه، نباید امید به تغییر یکدیگر داشت/ درعین حال نباید دست از تغییر کردن برداشت!

مدیریت تعارض­ها: مسئله مهم در رابطه این است که چطور تقسیم قدرت انجام شود و چگونه تعارض­های اجتناب ناپذیر حل شوند.

  • مشکل کمک-کاپیتان: داشتن کارایی بهینه در ازدواج همچون هر گروه دیگری، نیازمند قوانینی است برای رسیدن به اهدف و حل تعارضات. در بعضی فرهنگ­ها این قضیه به کمک سنت، مذهب یا جنسیت حل شده است ولی در بسیاری جوامع مدرن این تقسیم بندی دیگر برای افراد راضی کننده نیست. به همین دلیل هم هست که هنگام مراجعه به زوج درمانی، زوج درمانگر احساس می­کند باید تقش قاضی را بازی کند. در این گونه موارد است که می­فهمیم چرا کشتی هنگام مواجهه با کوه یخِ شناور تنها یک کاپیتانِ تمام اختیار دارد! هیچ کمک-کاپیتانی آنجا نظر نمی­دهد. منظور این نیست که ازدواج هم باید یک کاپیتان داشته باشد، بلکه منظور این است که وجود دو نفر صاحب اختیار، لاجرم مشکلات قابل پیش­بینی ایجاد می­کند و باید برای این مشکلات آماده بود.
  • راه­ حل­های معیوب: همیشه به روش یک نفر عمل کردن، در توازن قدرت مشکل ایجاد می­کند. این که یک نفر به واسطه زور فیزیکی یا فشار کلامی و تحقیر دست بالا را داشته باشد و یا یک نفر با ایجاد حس گناه مدام حرف خود را به کرسی بنشاند، و نتیجه این باشد که همیشه نیازهای فقط یک نفر در حال ارضا شدن باشد، از نظر اخلاقی غلط است.
  • تاثیر پذیرفتن: به هنگام تعارض منافع (وقتی یک نفر چیزی می­خواهد و دیگری عکس یا غیر آن را) ممکن است یکی از طرفین جا بزند؛ یعنی به هیچ عنوان نپذیرد از منفعت، علاقه یا حرف خود موقتاً برای طرف مقابل (در هنگام مریضی، در هنگام فشار روانی، در هنگام افسردگی یا داشتن مسئله­ای شخصی و …) کوتاه بیاید. این موضع که به آن تاثیر نپذیرفتن می­گوییم، یعنی به رسمیت نشناختن نیازهای شریک خود، قویاً به داشتن رابطه­ای ناشاد دامن می­زند.
  • هم-­کوک شدن: توانایی همساز و همراه شدن با نیازها و احساسات دیگری است و منظور ارتباط برقرار کردنی همدلانه است.
  • اثر تباه­ کنندۀ مشکلات حل نشده: حل کردن ناقص یا حل نکردن مشکلات اعتماد را به رابطه از بین می­برد و پیوند و هبستگی را ضعیف می­کند. اجتناب از حل مشکل، یعنی اجتناب از همدیگر! و این دو نفرِ رابطه را روز به روز نسبت به هم و دغدغه­های هم غریبه­تر می­سازد و احساس تنهایی عمیقی را دامن می­زند.
  • 5- چالش­های بیرونی

استرس­های زندگی و فشار اجتماعی: همه با مثال­های این بخش آشنا هستند؛ بعضی مسائل برای همه یکسان است: گذاشتن مرز بین خانواده و کار، فشار کارهای روزانه، مدیریت امور مالی، فرزندپروری، حفظ رضایت جنسی. بعضی مسائل هم خاص هر خانواده­ای است: ناباروری، ورشکستگی، از دست دادن فرزند، کمک به والدین سالمند، بیکاری و بازنشستگی و غیره. بعضی مشکلات نیز خاص سال­ها و دهه­های اخیر است: مشکلات روحی زوجی که هر دو باید کار کنند، دورکاری و داشتن فاصله­های جغرافیایی زوج­ها از هم و یا از خانواده­های خود و دوستان قدیمی­شان که خاص شرایط فعلی بسیاری شهرها و کشورهاست، لزوم فراهم کردن محیطی غنی برای فرزندان و بسیاری موارد جدید دیگر خاص دنیای مدرن.

دو مشکل مشکل عمده در اینجا بوجود می­آید: 1- بسیاری زوج­ها با وظایفی روبرو هستند (بر خلاف تمام نسل­های پیش از خود) که هیچ الگو و مدلی برای حل و فصل کردن و مدیریت آن­ها ندارند. 2- تعداد نقش­هایی که هر فرد در این دنیای مدرن باید بپذیرید بیشتر شده (نسبت به پدر و مادرهای خود) و این فشار زیادی برای افراد ایجاد کرده، چراکه باید در  زمان کم، کارهای زیادی انجام دهند و این موضوع باعث می­شود دچار مشکلی شوند به نام “قحطی زمان” (دورتی، 2003) و این گاهاً باعث می­شود خشم و خستگی و ناکامی خود را روی رابطه و همسر خود تخلیه کنند و غافل شوند که هر دو به واقع دشمن مشترکی دارند.

حفظ هویت و مثبت ­اندیشی: یکی از نتایج منفی فشارهای بیرونی زندگی، این است که زوج­ها زمان کمتر و یا حتی تمایل کمتری دارند که به جستجو و ایجاد تجارب مثبت با یکدیگر بپردازند. تجارب و کارهای لذت­بخش و بعضاً ساده­ای که در اوایل رابطه­شان بیشتر انجام می­دادند: گفتگو، غذای خوب، زمانی کوتاه برای دور شدن از زندگی روزمره، مباحثه­ای صمیمانه، ارتباط جنسی.

حتی گاهاً در نبود استرس­های بیرونی و کمبود وقت، ممکن است زوج­ها تجارب مثبت کمتری با هم داشته باشند به علت تعارضات زناشویی و ناامیدی­هایشان از هم. بنابراین رابطه می­تواند نه با اتفاقی سهمگین، بلکه با “ضربات مکرر چاقویی کوچک” به روح آن دچار مرگ تدریجی شود. هنگامی که زوج­ها بعد از بارها تقاضا برای تغییر رفتارشان، تغییر نمی­کنند، نتیجه­ای که فرد می­گیرد لاجرم این است که همسرش او را عمیقاً دوست ندارد و برای وجودش اهمیت قائل نیست.

این “زجر تدریجی” وقتی که همراه شود با “فقدان تجارب مثبت کوچک” امکان هرگونه جبران و بهبودی را از بین می­برد؛ “بانکی که پول ندارد محکوم است به تعطیلی”.

بنابراین دلیل دیگری که ازدواج، چالش برانگیز است این است که بسیاری زوج­ها اهمیت حس “ما-بودن” (هویتشان با هم) و “لذت مشترک” را نادیده گرفته و ساده انگارانه فکر می­کنند که رابطه به خودیِ خود پابرجا می­ماند و به کارش ادامه خواهد داد…تا زمانی که دیگر بسیار دیر می­شود.



داستان از یک سفر شروع شد! سفر ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ؛

گفته می­شود که ناصرالدین شاه یک کنجکاوی کودکانه­ ای نسبت به اروپا در سر داشته و به همین دلیل چندین بار به “فرنگ” سفر کرده که این خود بابی می­شود برای شاهان پس از او که با شعار “نوسازی و ترقی برای کشور” به این سفرها ادامه دهند که حاصل آن احداث خط‌ آهن، ورود دستگاه چاپ، تشکیل نیروهای نظامی به سبک نظام­های خارجی، فرستادن محصّل و آوردن معلم از اروپا و چند نمونه‌ی ساده از تکنولوژی غربی بوده است (دولت­ آبادی، 1362).  

در زمان رضا شاه نیز این روند پی گرفته شد و در تنها سفر خارجی­ اش به ترکیه عمیقاً تحت تاثیر آتاتورک قرار گرفته و به محض برگشت به سرعت اقداماتی را در کشور پیاده کرد؛ از دانشگاه گرفته تا ارتش و از دادگاه گرفته تا راه‌آهن. در ادامه نیز با دیدن زنان ترک بی‌حجاب که مشغول به فعالیت و کار بودند و همانند شوهران و مردانشان در صنایع مختلف کار می‌کردند به فکر کشف حجاب زنان افتاد.

به این ترتیب از اواسط قرن سیزدهم اسلامی فرستادن افراد برای تحصیل، سیاحت یا مأموریت اداری (دولت ­آبادی، 1362) به فرنگ باب شد و این موضوع باعث شد مردم در جریان توسعه و پیشرفت غرب همراه با مدنیت و دموکراسی آن­ها قرار بگیرند. درواقع این رفت‌وآمدها به غرب سبب شد تا مسافران در بازگشت، از پیشرفت و توسعه‌ی غرب سخن گفته و عده‌ای هم درباره‌ی راه‌ورسم زندگی آنان سیاحت‌نامه بنویسند و افکار توده‌ی مردم را، هرچند محدود، با وقایع غرب آشنا کنند (بهنام، 1386).

در واقع این مواجهه با پیشرفتهای غربی، هم در چشم مردم و هم درباریان، اروپا یا همان فرنگ را به محیط و ابژه­ ای (موجود یا موضوعی) خواستنی، اغواکننده و فریبنده (و یا اروتیک) تبدیل کرد و نتیجتاً کسانی را که موفق به دیدن و سفر کردن به فرنگ می­شدند را دچار نوعی “خودشیفتگی” از جنس “خودشیفتگیِ آموخته شده” نمود. البته که در عین حال نیز می­توانیم تصور کنیم که این خودشیفتگی آموخته شدۀ این افراد ممکن بود به جایی نرسد یا اهمیت چندانی نداشته باشد و تقویت نشود، اگر که در داخل کشور مخاطبانی پیدا نمی­کرد! در واقع این سفرها و به طور دقیق­تر “فرنگ” چنان اهمیت و ارزش ویژه­ای در جامعه پیدا کرده بود، که می­توان ادعا کرد معادل همان میزان خودشیفتگی، یا چه بسا بیشتر از آن، برای “ایران­ ماندگان”، به شکل “خودِ تحقیرشده” تجربه شد!

به عبارتی دیگر “غرب و غربیِ جذاب و اروتیسایزد شده” و همزمان “ایران و ایرانیِ دچارِ خود-تحقیری” در مقابل این غرب، وارد گفتمان مسلط جامعه شد و نسل به نسل انتقال پیدا کرد.

چراکه از همان زمان ناصرالدین شاه این برداشت که غرب امتیازات و پیشرفت­های زیادی نسبت به ما داشت «درست و واقع بینانه» جلوه کرد و در بین مردم جا افتاده و به خاص بودنِ غرب روزبه­روز دامن زد، که البته بخشی از آن کاملاً به حق و براساس واقعیت بود و هست.

البته خیلی هم welcome و خوشایندمان نبوده این همه تفاوت! این تصور که آنها در بسیاری بخش­ها از ما برتر هستند، احتمالاً همراه شود با “زخم خودشیفتگی“؛ که اگر رجوع کنیم به مثال­های تاریخی که پیشتر گفته شد، متوجه خواهیم شد که به نوعی این زخم و خشم ناشی از آن تاب آورده نشد. یعنی به عبارتی نه تنها آن سفرها منجر به باز شدن افکار شاهان قاجاری نشد، بلکه برعکس باعث شد تا شاهان در مقابل آن اصلاحات و نوآوری­ها موضع گرفته و از آن پس در مقابل هر گونه پیشرفتی ایستادند و هرگونه اصلاحاتی را مانع استبداد مطلق خویش پنداشتند، درنتیجه گفته‌هایشان در حد شعار باقی ماند (دولت­آبادی، 1362). 

شاید یکی از دلایلی که شاهان قاجار نتوانستند اصلاحات و مدرنیته­ای که در غرب دیده و فریفته­اش شده بودند را در کشور پیاده کنند، این موضوع بود که اصولاً مواجه شدن با یک دیگریِ بهتر و برتر برای ایگو (روان) خالی از تعارض نیست؛ چه برای فرد و چه برای جامعه، در هر حال به احتمال زیاد این مواجهه این چالش را ایجاد می­کند که با خشم ناشی از زخم خودشیفتگیِ فردی یا جمعی چه کار کند؟ (مثل وقتی که تیم ملّی یران مقابل یک تیم بهتر دیگر- مثلاً ژاپن- شکست می­خورد):

شاید بتوان گفت به نوعی دو مسیر کلی پیش رو داریم:

1-از یک طرف می­دانیم زخم خودشیفتگیِ ناشی از روبرو شدن با با نقص، کمبود و یا دیگری بهتری، درد و خشم تولید می­کند. اگر این خشم راهی به بیرون نیابد، به درون روان برگشته و تبدیل به صداهای سرزنشی علیه ایگوی فرد می­شود. (جملات سرزنش امیز: ایرانی بازی در آوردن، فقط یک ایرانی می تونه این جوری ابرو ببره، فقط یه ایرونی می تونه اینجور قانون رو دور بزنه، فقط یک ایرونی ….)

سوپرایگو ناشی از همانندسازی با پرخاشگر است، پس کارکردش هم طبق قانونِ قصاص و انتقام و ریشه­اش نیز نفرت می­باشد (ساگان، 1988) و از این جهت است که در نهایت کمکی به رشد و کنار آمدنِ سازنده با درد و زخمِ درون ­روانی نمی­کند

این همان چرخه سوپرایگویی است: تعریف یک هدف یا ایده ­آل، تجربه ناکامی (ناشی از شکست به علت ضعف خود و یا روبرو شدن با یک دیگریِ بهتر مثلاً ژاپن)، تحقیر و سرزنش محدودیت­ها و حس ناتوانیِ خود، خشم نسبت به خود و هر فرد یا مجموعه ­ای که می­توانسته به نوعی مسئول این شکست باشد (خانواده، جامعه، کشور و ….) و نتیجتاً روی­گردانی و ناامیدی از خود و هر آنچه خودی – ایرانی- است.

و در اینجا بار دیگر غرب پررنگ می­شود؛ درواقع غرب و هر آنچه از جنس آن است، تبدیل به آن معبود و آن ایده­ آلی می­گردد که تحت هر شرایطی و فارغ از توانایی­ها و محدودیت­های روان و زندگی واقعیِ فرد باید تصاحبش کرد؛ غربی که فرض می­شود با دستیابی به آن بتوان فانتزی­های آرزومندانه -و چه بسا گاهاً خودشیفته­وار خود را به آن فرافکنی کرده و باوری توهمی شکل داد مبنی بر اینکه می­توان به طور جادویی و ناگهانی، از حس نقص و کمبود درونی رهایی یافت و/یا فاصله زیادِ رویاها با حقیقت را انکار کرد. در همین راستاست که حتی درمانگران و روانکاوان غربی و یا تحصیلکردگان غرب ارجح هستند به کسانی که در داخل ولو با استانداردهای بین­ المللی آموزش دیده­ و کار می­کنند.

2- از طرف دیگر اما، می­توان راه­های دیگری هم برای تجربه زخم خودشیفتگی و خشم ناشی از آن متصور شد؛ اینجاست که صحبت از همانندسازی با الگوی به قدر کافی خوب، داشتن محیط بالقوه خوب و تعریف ایده­ آل­ هایی واقع ­بینانه به میان می­آید:

اهمیت وجود الگو و “ابژه خوب” (مادر یا مراقب خوب) برای همانندسازی (کلاین، 1946) و “محیط به قدر کافی خوب” (وینیکات، 1965) برای پرورش استعدادها، آرزوها و اشتیاق­های فرد را نمی­توان نادیده گرفت. محیط و الگو در ساختن اهداف و ایده­ آل ­ها و میل به حرکت و رشد برای فرد جایگاه ویژه دارد که در صورت فقدانش با شکل­ گیریِ چرخه باطل سوپرایگویی روبرو می­شویم که شاید به نوعی دلیل و توضیح­دهنده وضعیتی باشد که امروز شاهد آن هستیم و نتیجه­ اش بی ­اعتمادی، عصبانیت و ناامیدی از ابژه­ های ایده ­آلِ درونی –و ایرانی- و میل به تغییر الگوهای همانندسازی است.

از طرفی، محیط/ مادر به اندازه کافی خوب، در عین اینکه به فرد امکان رشد و حرکت می­دهد، همزمان ایده ­آل­هایی نیز برای وی تعریف می­کند که به نوعی نقشه راهش می­شوند. این همان مفهوم ایده ­آلِ ­ایگوست که فروید اولین بار در سال 1914 تعریف کرد و معتقد بود از آنجا که بشر قادر نیست از لذتی که پیشتر چشیده – لذت کامل و بی ­نقص بودنِ کودکانه -دست بکشد و از آن حس کمال خودشیفته وارانه چشم پوشی کند، در تلاش است که از طریق فرم جدید آن که همان ایده ­آلِ ایگوست آن را مجدداً به دست آورد.

پس با این نگاه، ایده­ آلِ ­ایگو جایگزینی برای حس کمال و خودشیفتگی از دست رفته و محصول همانندسازی با ابژه‌ های والدینی، اید‌ه ­آل‌ها و آرمان­های آن­هاست که تا آخر عمر از آن گریزی مقدور نیست. ولی امکان دارد ایده ­آل­هایی تعیین ­شوند که امکان دسترسی به آنها میسر نیست و فرد خود را بابت آن سرزنش کند؛ اینجا همان جای است که سوپرایگو و ایده­ آل ایگو به جای همکاری با هم و محافظت از ایگو، به جان هم افتاده و ایگو را سرکوب و تحقیر می­کنند. که لازمه آن تعریف ایده­ آل ­هاییست واقع ­بینانه و لحاظ کردنِ و پذیرش محدودیت­های ایگو؛ که در غیر این صورت صدای سرزنش­گر درونی بلندتر شده و به حس نارضایتی و ناکامی بیشتر دامن می­زند.

درواقع به علت ماهیت خشمگینانه سوپرایگو است که بسیاری روانکاوان به اهمیت جایگزین کردن وجدان به جای آن پرداخته ­اند. از جمله فرنزی (1927) که معتقد بود “تنها حل کامل سوپرایگو، درمانی ریشه­ای و اساسی است”، و یا به قول فرانز الکساندر (1925) “سوپرایگو از سرعت رشد تمدن بشری عقب مانده و کارکرد اتومات و نامنعطفش باعث شده سیستم روان دائماً با دنیای بیرون در تعارض قرار گیرد. از این جهت است که اساس علوم جدیدی همچون روان ­تحلیلگری نه تغییر و اصلاح محیط بلکه به دنبال اصلاح سیستم ذهنی به هدف سازگاری­های تازه­ با دنیای درونی­ (غرایز) است”. بسیاری نظریه ­پردازان بعدی نیز این خط را پی گرفتند و به دنبال جایگزین کردن وجدان و تفکر اخلاقی (بیون، 1962) به جای سوپرایگوی غیراخلاقی، سادیستیک و مرتجع (کاروت، 2010) در مسیر تحلیل بوده­اند. تا شاید بتوانیم همچنان که در جستجوی بهتر شدن و ایده­ آل ­هایمان قدم برمی­داریم، نگاهی خوددوست ­دارانه ­تر، همدلانه­ تر و کمتر در جهت تخریب و انکار وجودی­مان و گریز از بخش­های مختلف فرهنگی­مان به خود داشته باشیم.

پس به طور خلاصه، غرب و ابژه غربی- در طول تاریخ ما را با این چالش و سوال مواجه کرده که در مقابل نقص­ها و کمبودهایمان، نتیجتاً زخم خودشیفتگی­مان، موضع و انتخابمان چیست؟ برگرداندن این خشم به درون و دامن زدن به چرخه معیوب شکل­گیریِ حس حقارت و نفرت از خود و محیط و نهایتاً درجازدن؟!

و یا استفاده از این خشم به عنوان ابزار و مکانیزمی جبرانی و سازنده در جهت تغییر و همانندسازی با آنچه که اید ه­ آل می­پنداریمش و جایگزین کردن وجدان مهربان به جای سوپرایگو و از این طریق قدم نهادن در راه اشتیاق­ها؟!

[1] . ارائه شده در دومین کنگره انجمن علمی روان درمانی ایران، بهمن 1397

[2] . سبا مقدم؛ دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی saba_moghaddam2001@yahoo.com

سبا مقدم

Image result for personal ideals

اغلب انسان­ها در طول رشد تعریفی از یک “خودِ ایده ­آل” می­سازند و کل عمرشان را صرف محقق کردن آن می­کنند. به عبارتی دیگر افراد از همان سال­های اولیه بسته به خانواده، فرهنگ و مذهبی که دارند، یک سری بایدها و نبایدهای درونی، اهداف و دستاوردهایی که باید به آن­ها برسند و خلقیات و خصوصیاتی که باید صاحب آن­ها بشوند، تعریف می­کنند. به قولی تلاش می­کنند قالبی از یک خودِ بی ­نقص و عالی بسازند و در آن جای گیرند.

هر چقدر فرد در این مسیر موفق باشد، احساس رضایت درونی بیشتری کرده و نتیجتاً احساس غرور زیادی تجربه می­کند. ولی اگر به هر دلیلی دنیا، اطرافیان و یا امکانات، محدودیت­ها و خصوصیات خودش در عملی کردن این اهداف شکست بخورند، این سیستم غرور[1] ضربه سهمگینی می­خورد به طوری که زین پس انرژی زیادی لاجرم باید صرف مراقبت کردن از این زخم بشود.

این شکست در رسیدن به شکوه و افتخار عواقب جدی برای فرد دارد ولی از مهم ترین آن­ها “بیگانه شدن با خود[2]” است. یعنی فرد چه بسا داشتن یک سری خصوصیات را در خود انکار کند، فراموش سازد و احتمالاً به دیگری/دیگران فرافکن کند. البته که هر چه سیستم غرور بزرگتر و احساس بیگانه شدن بیشتر، فرد آسیب ­پذیرتر و از خودِ واقعی[3] دورتر و در رابطه خشک و نامنعطف­تر!

با این تعریف از “سیستم غرور” و “بخش­های بیگانه شده” می­توان نگاهی انداخت به ریشه تعارضات دائمیِ درونی و بیرونی افراد در روابط و تجربۀ شدید خشم، کینه و احساس بی­پناهی!

به طور کلی هر کسی از خود یک تصویر ایده ­آل دارد و نسبت به آن احساس غرور! و تمام سرمایه­ گذاری­اش این است که از این تصویر مراقب کند. در عین حال ویژگی­هایی نیز در فرد وجود دارد که با آن تصویر ایده ­آل هم­خوانی ندارد و فرد نه تنها آن ویژگی­ها را دوست ندارد که بلکه آن­ها را انکار کرده و در رابطه با همسر به طور ناخودآگاه به او فرافکن می­کند!

ریشه اختلافات بسیاری از زوجین اغلب در این مطلب خلاصه می­شود که تصویر ایده­آل فرد توسط طرف مقابل زیر سوال رفته، به آن حمله شده و مورد تحقیر قرار گرفته است!

ولی دقیقاً به علت مراقبت از این تصویرِ ایده ­آل و بی ­نقص، فرد سهم خود را نمی­بیند/ نمی­پذیرد و بیشتر مشکلات رابطه را به گردن دیگری می­اندازد (همان فرافکن کردن بخش­های بیگانه خود). به همین دلیل است که نمی­توان برای حل مشکل زوجین، آن­ها را تک­ تک و به صورت فردی مورد بررسی قرار داد؛ چرا که در این صورت ریسک این وجود دارد که یک نفر را مقصر و مسئول همه مشکلات بدانیم و در فرد احساس سرزنش و تحقیر ایجاد کنیم.

درواقع اگر طرف یکی از آن­ها را گرفته و به دیگری پیشنهاد درمان اضافه (درمان دارویی و روان­درمانی فردی و …) بدهیم، صرفاً به احساس افسردگی و شکست او افزوده ­ایم. چراکه درواقع به او این پیام را می­دهیم که تنها او باید از آنچه برایش حیاتی و مهم بوده و همه عمر برایش­ جنگیده- تصویر ایده­آل از خویش- چشم ­پوشی کند[4] و خودی دیگر بسازد!

با پیشنهاد درمانِ متفاوت و بیشتر، به او این پیام را می­دهیم که تا به حال هر چه راجع به خود می­پنداشته اشتباه بوده (فرو ریختن تصویر ایده­ آل) و مسئولیت تمام آنچه رخ داده است تا به امروز فقط و فقط به گردن اوست. این نتیجه بسیار مخربی-هم برای فرد و هم برای رابطه- دارد: کاهش شدید اعتماد به نفس و از دست دادن معیار درستی و غلطی و چه بسا تبدیل شدن به آدمی ناتوان و معذب که دیگر حتی برای کوچکترین مسائل هم نیاز به راهنمایی و کمک دارد، چراکه احتمالاً به طور ناخوداگاه با نظر و ایدۀ کسانی که به قولی از او قوی­تری بودند و یا به آن­ها باور داشته (درمانگر/همسر) همانندسازی می­کند.

سخن آخر اینکه در شخصیت و روان هر فرد حیطه ­هایی وجود دارد که تصور می­کند در آن­ها خوب و عالی است و پایه اعتماد به نفس و غرورش در آنجاست. هر گاه این فضاها از سوی دیگری/دیگران مورد حمله و تهدید قرار گیرد، خشم و زخم عمیقی ایجاد می­کند. در نتیجه در رابطه و یا زوج درمانی ایده ­آل این است که این “حیطه­ های ارزشمند برای فرد” و “قسمت­های فرافکن شده به دیگری” شناسایی شوند و در فضایی کمتر تهدیدآمیز و کمتر متخاصم مورد بررسی و حل و فصل قرار گیرند.


[1] .Pride system

[2] .Alienation with the self

[3] .Real Self

[4] . مثلاَ زنی که معتقد است بهترین مادر و همسر دنیا است، به او بگوییم نه تنها چنین نبوده که اتفاقاً برعکس، بسیار بد و مخرب و آسیب­ زننده عمل کرده است. مردی که معتقد است در لباس پوشیدن، آداب معاشرت و مراودات کاری و اداری خوب عمل می کند، زنی که حس می کند آشپز، هنرمند، یا مدیر قابلی است و…

فارغ از هر نتیجه­ای که جنگ دو کشور با هم دارد-برد یا باخت- آسیب­های روانی وارد شده چه در سطح جغرافیایی و اجتماعی، چه در سطح روانی و انفرادی قابل انکار نیست. بنابراین عجیب نخواهد بود که در مطالعه جنگ و تبعات آن به آسیب­های روحی و روانی بازماندگان آن برخوریم. از جمله تبعاتی که شایستگی بررسی و توجه در کار بالینی دارد کشمکشی درونی، با منشا درون-روانی و در رابطه با مفهوم «ایده­آل» است. نزاعِ متولد شده از جنگ بیرونی و درونی، هم زمان نقشی نابسامان کننده و در عین حال سازمان دهنده در رشد عناصر روانی ایده­آلِ ایگو[1]، دارد که هویت را تحت تاثیر قرار می­دهند. ما چنین می‌پنداریم که توجه به چگونگی تکوین ایده­آلِ ایگو و مفاهیم مرتبط با آن، در فرزندان شهدا می‌‌تواند در درک بهتر آنها و پیشرفت کار درمانی موثر واقع شود. 

کمال­گرایی[2]، در عین حال که اساس بسیاری از موفقیت‌های بشر است، منشأ زیان بخش‌ترین اشتباهات و لغزش‌هایش نیز می‌‌باشد. همانگونه که چسگه اسمیرگل (۱۹۷۳) اشاره می‌‌کند “بیماریِ ایده‌آل­طلبی در همه‌‌جا وجود دارد: اگر چه انسان‌ها را نمی‌‌کُشد ولی‌ بی­شک همگی‌ را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد؛ بنابراین بررسی‌ ایده‌آل ایگو به تاملی در مورد بشر می‌‌انجامد”(ص. ۱۳).

اگرچه همچنان مفهوم ایده‌آلِ ایگو در ادبیات روانکاوی تعریفی‌ واضح و دقیق به خود نگرفته است ولی‌ پس از مطالعه آثار روانکاوان مختلف حول این مفهوم، کلماتی‌ همچون “خودشیفتگی‌”و ” His majesty the baby” تداعی می‌‌شوند و چنین می­توان در نظر گرفت که ایده‌آلِ ایگو جایگزینی برای کمالِ از دست رفته می­باشد؛ بخشی جدا شده از انسان، که همیشه به دنبال به دست آوردنش است. فروید برای اولین بار در مقدمه‌ای بر خودشیفتگی (1914) به اید‌ه­آلِ ایگو اشاره می‌کند. در این رساله این مفهوم بدین شکل تعریف شده است: خیالی[3] از خودکفایی[4]، خود-کامل بودن و همه­توانی[5]‌ که بشر از طریق آن به دنبال به دست آوردن کمال از دست رفته دوران کودکی­اش است. ایده‌آل ایگو سازمانی خودشیفته و وارثِ خودشیفتگی اولیه می‌‌باشد، سازمانی که در طی‌ رشد شکلی‌ ثانویه به خود گرفته است.

ایده­آلِ ایگو همان طریقه بودن و رفتاری است که والدین، و بعدتر فرهنگ و جامعه از کودک انتظار دارند. این پدیده زمانی شکل می­گیرد (همچون سوپرایگو) که بین اشتیاق و ممنوعیت، اصل لذت و اصل واقعیت، در روان کودک فاصله ایجاد می­شود. به عبارت ساده­تر درست همان زمانی که کودک متوجه علاقه­مندی­اش به یک سری از چیزها می­شود ولی از طرف دیگر درمی­یابد که از سوی دیگران پسندیده نخواهند بود و نتیجتاً باید به انتظار آن­ها تن دهد.

«اتفاقات بدی که می­افته باعث می­شه حس کنی که بزرگتر نداری؛ بی­تجربگی­های زیادی داشتم تو زندگی­ام. تو اون سن تازه فهمیدم که یکی باید باشه که بعضی وقت­ها باهاش مشورت کنی، بهت بگه قرار چی کاره بشی، چی کاره نشی، یه کارهایی رو نذاره بکنی، یه کارهایی رو زوری بگه بکنی. از اون زمان تا امروز این حس و این نیاز همیشه و همه جا با من بوده»

طی رشد، خودشیفتگیِ “به جلو فرافکنی شده” (فروید، ۱۹۱۴) که ایده­آلِ ایگو را شکل می‌‌دهد، بر ابژه‌های دیگری سرمایه گذاری می‌‌شود (چهره پدرانه برای پسر در دوران ادیپ) و در “فرایند همانندسازی” (چسگه-اسمیرگل، 1973) نقش بسیار مهمی‌ می‌‌گیرد. به عبارتی ایده‌آلِ ایگو نیز همچون سوپرایگو مربوط به همانندسازی است، همانندسازی با ابژه‌ای ایده‌آل شده -ابژه‌های والدینی[6] و اید‌ه­آل‌هایشان. کودک با همانندسازی کردن با خواسته­ها، و ایده­آل­ها و آرمان­های افراد مهم زندگی­اش، سنگ بنای این بخش از روان یعنی ایده­آل­های ایگو را می­گذارد و تا آخر عمر نیز از آن گریزی ندارد. چراکه ایده­آل­های خویشتن اساساً به ترس از دست دادن عشق والد مربوط است. گویی پیغام چنین است «فقط و فقط اگر به آنچه از تو می­خواهم-به ایده­آل- دست­یابی، ارزش دوست داشته شدن داری». در حالت مرضی می­تواند چنین حالتی پیدا کند که اگر فرد در دستیابی به آرمان­ها شکست بخورد احتمالاً دروناً و به طور دائم حس از دست دادن عشق والد را خواهد داشت و نتیجتاً بابت آن، احساس عمیق بی ارزشی خواهد کرد.

درنتیجه مسیر پیچیده ایست؛ از یک طرف صداهای درونی شده­ای فرد را به سمت اهدافی- ایده­آل­های ایگو- هُل می­دهند؛ ولی از طرف دیگر، آن اهداف به هیچ عنوان 100% دست­یافتنی نیستند، چراکه ایده­آل­های خویشتن سیری ناپذیرند؛ بدین معنا که پس از تکمیل یک ایده­آل درخواست سطوح بالاتری از کمال را می­کنند. و این در حالیست که صداهای درونی فرد را برای نرسیدن، مواخذه می­کنند! و در پی آن فرد احساس شرم می کند.

«من از همه دوستانم هم شنیدم، که ما باید بهتر از اینی که هستیم، می­شدیم!  چه تو درس، چه تو کار! چون ما همه امکانات بهتر شدن رو داشتیم (اشاره به مدارس شاهد)! درسته پدر نداشتیم، ولی به هر حال باید بیشتر تلاش می­کردیم. همه از ما انتظار بیشتر داشتن و دارن، احتمالاً به خاطر کاری که پدرانمون کردن و سختی که مادرهامون کشیدن هستش!»

بازخواست­های بیرونی و فشار انتظارات به کودک این پیغام را می­دهد که به خودی خود کامل و بدون نقص نیست. ولی از طرف دیگر او ناتوان است از رها کردن لذتی که پیشتر چشیده است؛ لذت بی نقص و عالی بودن، همان گونه که بود.

او نمی­خواهد از کمال­گرایی نارسیسیستک کودکانه­اش دست بکشد. زین روی جهت حفظ آن، ناچار به تغییر شکل آن به ایده‌آلِ ایگو است، تا بتواند شکلی از آن را به دست آورد. پس می­توان گفت ایده­آلِ ایگو جایگزینی برای خودشیفتگی از دست رفته­اش است؛ متعلق به روزگارانی که خود، ایده­آلِ خویشتن بود.

«حیف شد، همه شرایط مهیا بود؛ من بچه تُقس، تهرانی، اجتماعی و با اعتماد به نفسی بودم که همه جوره برای فوتبال می­جنگیدم. خیلی از افرادی که مشهور شدن از حومه تهران و یا شهرهای دورتر اومدن. ولی من بچه تهران بودم، تو ناف و مرکزِ پیشرفت بودم! اگه اون اتفاق نمی­افتاد، شک ندارم که راحت داشتم در بهترین باشگاه­های اروپا بازی می­کردم. الان که می­گن علی کریمی تکنیکی­ترین بازیکن تاریخ فوتباله، به شما بگم که ما مقابل همدیگه بازی کردیم وقتی نوجوان بودیم. استعداد من از اون برتر بود که من تونستم تیم رو در مقابل تیمی که علی کریمی توش بود، قهرمان کنم؛ ولی قسمت نبود بتونم ادامه بدم وجهانی بشم. »

جدا از روان فرد، اعضای یک خانواده نیز میراث ناخودآگاه خانواد‌گی را به دوش می‌‌کشند و هر یک از آن­ها مسئولیتی برای تعلق به شجرنامه خانوادگی دارند. وفاداری به این شجرنامه ضامن خودشیفتگیِ گروهیِ خانواده است و به اید‌ه­آلِ ایگوی خانواد‌گی مربوط می‌‌شود (بنگزی، ۲۰۰۸).

«از وقتی که به شعور اجتماعی رسیدم، اولین چیزی که توی گوشم زنگ خورد جمله معروف و تکان­دهنده وصیت­نامه­ پدرم بود:

فرزندانم من چیزی ندارم برای شما به ارث بگذارم، جز نامم و نشانم …

کم کم متوجه شدم که نام و عنوان اونهمیشه با من بوده؛ مدرسه رفتم با عنوانش، زندگی کردم با عنوانش، عشق­های زیادی از آدم­ها گرفتم با عنوانش! همه جا بابام بوده ! انگار اصلاً زنده بوده… این نام و نشان همیشه در وجود من بوده و من بهش مفتخرم!»

«خب به­خاطر توجه زیاد و دائمی مسئولیتت زیاد بوده! انگار که یه باری رو دوش تو هست، انگار همه چشم­ها دنبال توست. همه می­خوان ببینن تو چی کاره می­شی، با کی ازدواج می­کنی، چه شغل و جایگاهی داری! چون همه می­گفتن و می­گن بابات خیلی خوب بود، چنین کرد و چنان کرد؛ جالا همه به تو چشم دوختن که ببینن تو چقدر می تونی شبیهش بشی. اصلاً انگار همه عمرم دنبال اشتراکات من با بابام بودن».

«فرق من با کسی که پدرش رو به طور عادی از دست داده، خیلی زیاده. فرقمون در نتیجه عمل پدرهامونه. پدر من رفته به اراده خودش برای یه عشقی که داشته؛ و این برای من بزرگ­ترین مسئولیته! من فرزند اونم! من حس می­کنم باید خوب باشم! باید! انتخابی در کار نیست! البته ناراحت نیستم ولی اون بچه این اجبار رو نداره، این همه نگاه دنبالش نداره».

گرچه که چاره­ای هم جز این سرنوشت نبود؛ درست است که زین پس کودک باید قدم در مسیر بدست آوردن حس کمالِ از دست رفته­اش بگذارد، ولی این سیر طبیعی زندگی است و باعث حرکت و رشد در کودک آدمی می­شود. چراکه اگر در آن وهم اولیۀ بی­نقص بودن بماند، لزومی برای رشد و کمال نمی­بیند و حاصل آن رکود است و سایه افکندن غریزه مرگ بر روی زندگی!

ولی نکته مهم این است: هر چه ایده­آل­های مطرح شده از سوی خانواده یا جامعه سخت­تر و غیرزمینی­تر باشد، و هرچه از توان واقعی فرد دورتر، صدای سرزنش­گر درونی بلندتر می­شود و نتیجتاً احساس نارضایتی، ناکامی و نهایتاً سرخوردگی بیشتر می­شود. و حتی گاهاً به جای آنکه این فشار، فرد را به حرکت وادارد چه بسا باعث توقف او و یا تغییر مسیر در جهت عکس آن اهداف شود؛ تبدیل شدن به آدمی با خصوصیات کاملاً متضاد با آن­چه از او انتظار می­رفت، همانند آنچه در بزهکاری و اعتیاد شاهدش هستیم، رخ می دهد!

هر چه این فاصله در حد بهینه باشد، یعنی فرد این احساس را داشته باشد که با تلاش و تکاپو حداقل به میزانی از آن دست پیدا می­کند-در حالی که ایده­آل­های تعریف شده انقدر افسانه­ای و دور از ذهن نباشند و از طرفی سوپرایگو آنقدر بداخلاق و تنبیه­گر نباشد- احساس نارضایتی کمتر و میل به رشد و احساس خشنودی و افتخار بیشتر.       

«من مثل بلدزر کار می­کنم. صبح تا شب. همین قضیه محدودیت­های زیادی برای زندگی­ام بوجود آورده که اصلاً خوشایند من نیست، ولی باید به اهداف بزرگی که تعیین کردم برسم، باید، راه دیگری هم ندارم!»

«ایران اون زمان سی و پنج-چهل میلیون جمعیت داشته، ولی فقط یک سری انتخاب شدن! این انتخاب از جنس الهی هستش نه زمینی. خوش بحالشون. منم دوست داشتم کاش جای اون ها بودم، اون ها راه درستی رو پیش گرفتن، حتماً روی خودشون کار کرده بودن، من فکر نمی­کنم تحت هیچ شرایطی هیچ وقت به جایگاه اون­ها برسم! و این من رو از خودم ناراضی می­کنه! ما کجا، اون­ها کجا؟»

لازم به ذکر است که اگر چه ایده‌آل کردن در خدمت همانندسازی است، و همچنین مکانیزم مرکزی در سوگواری محسوب می­شود که به فرد اجازه قبولِ «از دست دادن» را می‌دهد؛ ولی‌ می‌‌تواند مکانیزم دفاعی پرخرج و در خدمت انکار باشد که نفرت، تخریب و رشک را زیر نقاب خود پنهان می­کند. جدا از انکار نفرت و خشم، ایده­آل­ِ ­ایگو در مسیری متفاوت، در راه انکار محدودیت‌های ایگو و محدودیت‌های ابژه حرکت می‌‌کند، بدین معنی که تجربه از دست دادن ایده­آلِ از دست رفته با ابژه معبود را لاپوشانی کرده و امکان سوگواری برای کمال خود و ابژه از دست رفته را نیز محدود می‌‌سازد.

«من هفت تا عمو داشتم، فقط بابای من باید بره و شهید بشه؟ از نظر من خدا این­ها رو گلچین کرده! من که نمی­تونم مثل اون باشم. اون آدم انقدر مهم بوده واسه خدا، که خدا اون رو خواسته ببره! من این طوری با از دست دادنش کنار می آم.»

«این فکر که چرا رفت من رو خیلی ناراحت می­کنه همیشه در تعجبم از رفتنش! ولی بیشتر از اون همیشه می­خواستم بفهمم که اون چه نیرویی بوده که اون رو برده؟ چه عشقی بوده بالاتر از عشق بچه کوچک و همسر؟ حتم دارم با عشق بوده. اصلاً غیر از برای عشق نمی­شه جون داد! من از این که ما رو رها کرده خیلی ناراحتم، ولی همیشه قدرت اون عشق و قدرت اون کاری که کرده واسم بالاتر بوده. برای همین تو ذهنم همیشه یک قهرمانه». بلافاصاله بغضش تبدیل به گریه شد.»

و در آخر سوال این است: آیا قهرمان­بودنِ پدر، هویت و نوع بودنِ ایشان را از اساس تعریف می­کند، گویی که تماماً زیر سایه ابژه است؟ و یا اینکه سلف فرد، به خودی خودش نیز هویت، اعتبار و بودنی تا حدودی مجزا دارد؟

از آنجا که در روان، ساخته شدن فضای تعارضی بینا ذهنیتی و درون­روانی و یا همان درون­فردی و فرافردی، برای رشد روان و سوژه شدن الزامی و حیاتی است، اگر سوژه (فرد) نتواند به سمت چنین تعارضی پیش برود، و یا به قولی نتواند این تعارض را بربتابد، خطر پناه بردن به یک ایده ال کاذب وجود دارد با هدف پنهان کردن دردهای تحمیل شده به ایگو؛ دردی ناشی از تعارض بین خواسته­های خود و ابژه مورد عشق. در این فضا که فرد نتوانسته زیر فشار تعارض این دو دنیا دوام بیاورد، احتمال پنهان شدن زیر سایه این ایده­آل وجود دارد که او را زندانی تصویر تحمیل شده از بیرون می کند.

از این منظر، گویی که فرد به خودی خود هویتی نداشته و یکپارچگی هویت او وابسته به وفاداری به این ایده­آل هاست. با چنین تعریفی، آنچه که در کار درمانی به طور به خصوص باید مد نظر قرار گیرد، فردیت سوژه با هدف آزاد کردن او از این خنثی بودنِ وجودیِ فردی­اش است، تا بتواند آزادتر اشتیاقش را یافته و بر آن سرمایه گذاری کند.

سبا مقدم[1]

مینا حنیفی[2]


[1] . دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی saba_moghaddam2001@yahoo.com

[2] . دانشجوی دکترای آسیب شناسی و روانشناسی بالینی، دانشگاه لوزان، سوئیس. Mina.hanifi@unil.ch

[1] . ارائه شده در اولین همایش سالانه انجمن علمی روان درمانی ایران، بهمن 96

*تمامی نقل قول ها از کتاب ” زندگی ما (زندگی فرزندان شهدا بعد از پدرانشان) نشر افکار، اردیبهشت 97


[1] .Ego-Ideal

[2] .Perfectionism

[3].Fantasm

[4] .Self-sufficient

[5] .Omnipotency

[6] .Parental Objects

ازدواج سالم
عشق کافی نیست…

سبا مقدم

 

افراد به دلایل مختلفی تصمیم به ازدواج­کردن می­گیرند؛ به هدف تجربه دوست داشتن و دوست داشته شدن، به هدف تجربه احساس استقرار و در پیِ آن رشد و شکوفایی، به هدف تداوم نسل و پرورش فرزندان و یا حتی گریز از تنهایی و در عین حال واقعیتِ گریزناپذیر پیری!

امروزه، ما با ازدواج­های آگاه­تری، نسبت به قدیم، روبرو هستیم؛ بدین معنا که افراد زمان بیشتری به خود می­دهند تا به چراییِ ازدواج­کردن فکر کنند. از طرفی دیگر به واسطه وجود منابع مطالعاتي بيشتر در زمینه روانشناسی، ديرتر شدنِ زمان ازدواج، داشتن تجارب ارتباطى گسترده­تر پیش از ازدواج، افراد تا حدودی از نیازهای روحی و روانی خود و جنس مخالف شناخت دارند. ولي این طور به نظر می­رسد که هنوز اين عوامل، تضمين قدرتمندي براي سلامت و تداوم رابطه­ها نمي­باشند.

سوءتفاهمات، مشاجرات، دلخوري­ها از همان روز اول در رابطه، گريزناپذير هستند. ولي آنچه گريز از آن محتمل به نظر مي­رسد، كهنه شدنِ این خشم­ها و غصه­ها و كينه­هاست. شاید بتوان ادعا کرد يكي از مهم­ترين عواملي كه رابطه را از ريلِ طبيعي و سالم آن خارج مي­كند حل و فصل نشدن همین اختلافات ريز و درشت است. البته اين توضيح در ابتدا ساده مي نُمايد و پرواضح است که در عمل به این سادگی نیست.

اما پاسخ در چیست؟ شاید بتوان عوامل تاثیرگذار در این زمینه را در دو مورد خلاصه کرد:

١-توانايى صحبت كردن افراد با يكديگر و به طبعِ آن توانايي شنيدنِ ديگري:

شايد بسياري از افراد بر اين باورند كه از مهارت صحبت كردن بالايي (در معنای کلی آن) برخوردارند ولي متاسفانه لزوماً اين مهارت در زمان مشاجره و بحث و بحران در رابطه به كمكشان نمي­آيد.

ابتدا لازم است فرد بتواند احساساش را در مورد موضوعي که آزارش می­دهد شناسايي كند، سپس بتواند آن احساس را در قالب كلمات گذاشته و اصل حرف، اصل درخواست و پيغامش را منتقل کند. درواقع لازم است بتواند منظورش را به گونه­اي بيان كند که توسط طرف مقابل فهميده شود! يعني او خود، در اينكه منظورش آنگونه كه مدنظرش است، توسط طرف مقابل درک شود، نقش مهمي دارد. به طوري كه نه تنها  گارد ايجاد نكند، كه اتفاقاً در جلب همدلي موفق باشد.

همزمان با توانايي بيان احساسات و افكار آنگونه كه درست فهمیده شوند، تواناي مهم ديگري لازم است و آن، توانايي شنيدن در طرف مقابل است. گاهي يكي از طرفين نمي­تواند روشن و واضح حرفش را بزند (شايد چون دسترسي به احساساتش ندارد و یا دقيق نمي­داند چه مي­خواهد و يا حتي از ابراز آن ترس دارد) ولي طرف مقابل به واسطه شناختي كه از روحيات او دارد مي­تواند از لابه­لاي حرف­هايش دغدغه اصلي­اش را بشنود.

اين دو مهارت-صحبت كردن از منظور اصلي و شنيدن پيغام نهفته در کلام- كار آسان و بديهي نيست و مستلزم آموزش خاص و داشتن ابزارهايي در اين زمينه است (كتاب­هاي روانشناسي، زوج درمانگرها، کلاس­های خودشناسی و …) و صرفِ داشتِن عشق زیاد، تجارب ارتباطي فراوان و یا شناخت اوليه از شخصیت خود و ديگري، همچنان نمي­توان انتظار داشت ديناميك موجود در روابط بین زوجین شفافیت خاص و موثری داشته باشد.

 

٢-اهميت الگوی تعاملات فرد در کودکی؛ تعامل پدر و مادر با هم و با ديگر اعضاي خانواده:

منظور اين است كه چه فرد بخواهد و چه نخواهد، چه آگاه باشد و چه نباشد، لاجرم قدم در مسيري مي­گذارد كه در طول عمرش با آن روبرو بوده و برایش آشنا و شناخته­شده­تر است؛ نحوه حل­و­فصل كردن مشكلات توسط والدين، چگونگي ارتباط برقرار كردن آنها با هم، احساساتشان نسبت به هم، نوع نگاه و رویکردشان به زندگي زناشويي و شايد از همه مهمتر میزانِ آگاهی و تواناييِ صحبت كردنِ پدر و مادر با خود و در كل با اعضاي خانواده، خصوصاً در هنگام بروز احساسات منفي از جمله خشم و دلخوري و …

آنچه فرد در کودکی با آن روبرو بوده لاجرم در روابط بعدی­اش تكرار مي­شود (البته با درجه اي از تفاوت؛ هر چقدر فرد درون­نگرتر و آموزش­ديده­تر و نتيجتاً آگاه­تر باشد، ميزان تفاوت عملکردش با والدينش بيشتر مي­شود). ولي خصوصاً در زمان­هاي بحران و تجربه احساسات شديد و درگيري­هاي جدي بين زن و شوهر، آنچه رایج است اين است كه افراد براي بيرون آمدنِ سريع از موقعيت دردناک، ناخودآگاه رجوع مي­كنند به آنچه قديم­تر ديده­اند و باورهايي كه نسبت به خود و دیگران دروني كرده­اند و احساساتي كه تجربه كرده­اند و در پیِ آن، تعبیر و تفسیرِ تمام اتفاق­های امروز با لنزِ دیروز و یا به عبارت دقیق­تر فرافكن كردنِ[1] گذشته به آنچه در حال، رخ داده است؛ گویی که مرز حال و گذشته گم مي­شود.

البته طبيعي است تمام اين پيشنهادها، توانایی تغییر نگاه­ها و میل به آگاه­تر شدن­ها، پيش از آنكه خشم و دلخوری­ها كهنه و طولاني و فرسايشي شوند، كارآمدي دارند و در غير اين صورت، اين توصيه ها خوش­بينانه و شاید هم کمی ناباورانه بنمایند.

و در آخر ذکر چند نکته لازم است؛

مهم است که افراد با خودشان در عملِ ازدواج شفاف باشند؛ اینکه به چه دلیل تصمیم به این کار می­گیرند و مهم­تر از آن چرا با این فرد به خصوص؟ چراکه ازدواج تغییر بزرگی است در زندگی، و نمی­توان منکر آن شد! انکار نکردن و پذیرفتنِ آن بدین معنی است که فرد آگاه باشد از این تغییر و ورودش به فاز و مرحله جدیدی از زندگی. به طور کلی برای پیش رفتن در زندگی، لازم است افراد بتوانند برای آنچه پشت سر گذاشته­اند و شاید تا حدودی به نظر برگشت­ناپذیر برسند، سوگواری[2] کنند[3]! که شاید این نوع نگاه در پذیرش فازهای جدید در زندگی کمک­کننده باشد.

البته لازم به ذکر است که هدف از ازدواج و ميل به ماندن در آن مي­تواند سال به سال و دهه به دهه تغییر کند، در اين شكي نيست. ولي آنچه مهم است این است که دو طرف بتوانند حتی راجع به اين تغيير با یکدیگر صحبت كنند، نظرات يكديگر را بشنوند و به شور بگذارند. نهراسند از این تغییر که چه بسا تلاش كنند از آن زبانی مشترک بسازند.

سخن آخر؛ شاید عده­ای معتقد باشند که هيج­كس مسئول خوشبختي کس دیگری نيست، ولی شايد با این توضیحات درست­تر باشد كه بگوييم هر دو طرف، مسئولِ خوشبخت كردن خود، ديگري و ارتباطشان هستند، درست به يك اندازه و در این برابريِ وظیفه امروز شكي نيست.

 

[1] .Projection

[2] .Mourning

[3] . سوگواری در اینجا به معنی این است که فرد آگاه باشد از احساساتش بابت از دست دادنِ چیزهایی که داشته؛ چراکه تقریباً فقط بعد از این آگاهی است که می­تواند نسبت به اتفاق­های پیش­رو و فازهای جدید زندگی­اش گشوده و پذیرا باشد: سوگواری زمانی که جوان­تر بوده­اند، سوگواریِ دوره­ای که مجرد بوده­اند، سوگواری سال­هایی که بدون مسئولیت فرزند سپری کرده­اند و …

اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟

سبا مقدم

متن کامل مقاله:

تکنولوژی هر روز ما را با دستاوردی جدید غافلگیر می کند و از نظر بسیاری، مقاومت در مقابل جریان پر سرعت این رودخانه خروشان، تلاشی مذبوحانه است. اگر فضاهای مجازی را یکی از مصادیق این دستاوردها بدانیم، شاید بتوانیم ادعا کنیم که این روزها شاهد شیوع گسترده آن، خصوصاً فیس بوک و اینستاگرام هستیم و در هر سطح و هر طبقه ای که باشیم، قطعاً سری هر چند کوتاه به این فضا زده ایم و اگر نگوییم کامل، حداقل تاحدودی با دنیای آن آشنایی داریم. گره خوردن این دنیای مجازی با دنیای واقعی پیرامونمان، من را بر آن داشت که نه با نگاهی کاربرگونه، که با نگاهی محقق گونه به صفحات آن سری بزنم تا بتوانم از منظر روانکاوی تا حدودی به این سوال پاسخ دهم که چرا زمان بسیار زیادی از افراد در این گونه فضاها سپری می شود؟

وقتی که به صفحات اینستاگرام نگاه می کنم، وقتی پیغام ها، عکس ها و چهره های معروف آن را می بینم، مدام مفاهیم مختلف روابط ابژه ای (یکی از تئوری های روانکاوی)به خاطرم می آیند. اول از همه، مفهومی که بیش از هر چیز به ذهنم می آید، ظرفیت تنها بودن[1] (وینی کات، 1958) است. این ظرفیت، یکی از مهم ترین نشانه های بلوغ در رشد عاطفی می باشد. از نظر وینی کات اغلب همه جا ترس از تنها ماندن و یا میل به تنها ماندن مطرح است و جنبه های مثبت ظرفیت تنها بودن، مفهومی است که به آن کم توجه شده است. در این مفهوم، رابطه دو نفری با مادر بسیار مهم است. این ظرفیت، اشاره به تنهاییِ صرف نیست. چون بسیاری ممکن است در انزوا باشند و ظرفیت تنها بودن نداشته باشند و از این تنهایی در عذاب باشند. گرچه افرادی هم هستند که لذت بسیاری می برند از تنهایشان و چه بسا ممکن است تنهایشان را ارزشمندترین دارایی اشان بدانند.

نکته مهم این است: تنها بودنِ کودک در حضور مادر. در واقع اساس این مفهوم دارای پارادوکس است؛ تجربه تنها بودن درحالیکه یک نفر حضور دارد. توانایی لذت بردن از تنهایی همراه با یک دیگری که او نیز تنهاست، تجربه ای سالم است. این جنس تنهایی به معنی «کناره گرفتن» از جمع نیست، چراکه با رفع نیاز به گذراندن زمانی برای خود، فرد تمایل به اشتراک گذاشتن تنهایی اش با دیگران را دوباره باز می یابد (وینی کات، 1958).

ولی آنچه ما به وضوح در فضاهای مجازی همچون اینستاگرام شاهد هستیم، تلاش برای تنها نماندن و چه بسا فرار از حتی لحظه ای تنها بودن است. از نظر من رد پای این تلاش و فرار از ثانیه ای به حال خود بودن را می توان در لحظه به لحظه به اشتراک گذاشتن هر فکری، هر حسی، هر اتفاق و هر کاری، دید. میزانی که کاربران اینستاگرام، ثانیه ثانیه اشان را با دیگران مشتاقانه شریک می شوند، من را به این فکر وامی دارد که واقعاً چقدر تنها هستند؟ یا شاید درست تر باشد بپرسیم، واقعاً چقدر تاب تنها بودن با خود را دارند؟

دختری جوان از خود و دوستش عکسی گرفته و در زیر آن نوشته:

  • همین الان، برای اولین بار در کافه جدید دوستم

پسری در فضای بازی از خود یک سلفی گرفته و یادداشتی برای آن گذاشته که:

  • همین الان در لباس های زمستانی، خدارو شکر زمستون

دیگری، اشکی در چشم این جمله را نوشته که:

  • چقدر کم حوصله و غمگینم این روزها، کاش کسی می آمد، کاش…

حتی در بستر بیماری چنین پیغامی گذاشته شده که:

  • ویروس جدید گرفتم، تن درد و اسهال و استفراغ، فکر کردم مسموم شدم، دکترها گفتن خیر. همین الان تو بیمارستان

ظرفیت تنها بودن، مستلزم درونی کردن مادر/مراقبی حمایتگر است. وینی کات (1958) چه جالب گفته است: تنها بودن در حضور دیگری. گویی که این جماعت زیر نگاه این همه چشمی که ویدئو و عکس های شان را می بینند است که تازه می توانند تحمل کنند که تنها باشند. یا نه اتفاقاً کارکرد این همه دنبال کننده[2] این است که فرد با خودش و ابژه های درونی[3] اش(بازنمایی ذهنی از افراد مهم زندگی، از جمله مادر و پدر) تنها نباشد، یا اصلاً برعکس، این چشم ها، بازنمایی هایی از ابژه های درونی هستند که فرد بایستی در مقابل آن ها، خودش را به هر طریقی که در ارتبطشان معنادار است، ارائه کند؟

ظرفیت تنها بودن و بلوغ روانی بدین معنا هستند که فرد فرصت تجربه مادر به حد کافی خوب[4] و نتیجتاً باور به یک محیط خوب را داشته است. این باور حاصل تکرار ارضای نیازهای غریزی کودک به طرز رضایت بخش (وینی کات،1958) و همچنین مستلزم درونی کردن ابژه های خوب (همراه داشتن صدای افراد مهم زندگی) که به فرد در مورد حال، آینده و در کل، زندگی اطمینان می دهد است و اجازه می دهد که فرد موقتاً حتی در غیاب ابژه ها و تحریکات بیرونی، با خرسندی استراحت کند و در دنیای بزرگسالی که پرتر است از ناکامی، اضطراب و تنهایی، آن حضور غایب، به کمکش آید در تحمل زندگی و ملالت هایش.

به تصور من دنیای مجازی، خصوصاً فضاهایی مثل فیس بوک قدیم و اینستاگرام جدید– البته بایستی منتظر گونه های جدیدتری هم باشیم چرا که گویا هرکدام عمر چند ساله دارند- کارکردهای روانی مهمی دارند. عموم، بیشترین نقدی که به این جریان وارد می کنند، این است که دیگر کسی زمانی صرف مطالعه ی کتاب نمی کند، چراکه همه وقتشان در این فضا سپری می شود. من مثل بسیاری دیگر، معتقدم این پدیده علت های روانی متعددی دارد؛ آدم ها تنها هستند! به شدت تنها! و به طرز شدیدتری نابلد هستند در پر کردن تنهایی اشان. کتاب خواندن، اتفاقاً مستلزم تنها شدن و بعبارتی روبرو شدن با ابژه های درونی و صداهای درونی است! اگر کسی راه دیالوگ کردن با این صداها را نیاموخته باشه، اگر کسی صدای درونی سرزنش گر، قضاوت گر و یا بسیار بلندپروازی داشته باشه، و هنوز نتوانسته باشه چاره ای کارامد برایش پیدا کند، چه چیزی بهتر است از عضو شدن در یکی از فضاهای مجازی، مثل اینستاگرام؛ تمام فکر و فضا را چنان موفقیت آمیز پر می کند، که هیچ فضایی برای با خود تنها بودن به معنای واقعی وجود ندارد. همان طور که بر همگان روشن است، در صفحه جستجوی آن، تا بی نهایت ویدئو، عکس و کامنت موجود است، از کسانی که به دلیل مشابهی- فرار از با خود تنها ماندن- به آنجا پناهنده شده اند. فکر می کنم وقت آن رسیده است که این نوع بودن اینستاگرامی را به رسمیت بشناسیم!

تنهایی به قدر کافی خوب[5]، نیاز ضروری می باشد که تنها درصورت وجود حمایتی پنهان، ممکن می شود؛ نوعی از حمایت والد/مراقب که کودک از آن بی خبر است. یعنی در خلوت خودش که مشغول بازی یا هر فعالیتی است، بدون اینکه خلوت یا افکارش بهم بخورد، درصورت نیاز، حمایت یا کمکی به وی داده می شود ولی او حضور فعال کسی را در محیط حس نمی کند.

سوال این است که چند درصد ما به واقع چنین تجربه ای داشته ایم؟

اگر جامعه آماری ما اینستاگرام باشد، به نظر می رسد، محیط اولیه در این زمینه- فراهم کردن تنهایی به قدر کافی به معنی چشمانی که مراقب ما هستند تا بدون اینکه خلوت ما را بر هم زنند آنچه نیاز ماست را به صورت غیر مستقیم تامین کنند- قویاً شکست خورده است. می توان فرض کرد در کودکی این افراد، مراقب/مادر، یا به طرز ترسناکی به کل غایب بوده است و یا به طرز مزاحم گونه ای همه جا بوده است و به کودک امکان بودن با خود در آرامش را حتی برای لحظاتی نداده است.

به قول همراه اول که می گوید «هیچ کس تنها نیست»! باید تشکری کرد از مسئولین فضاهای مجازی، که هیچ کس را با ابژه ها و صداهای مزاحم درونش تنها نمی گذارد. معنا دادن به تنهایی و نهراسیدن از آن، مستلزم طی کردن راهی بس طولانی است. این طور که به نظر می رسد بسیاری از ما در زمان مناسب فرصت و شانسش را نداشته ایم. پس عجیب نیست، هر چه که بتواند این تنهایی را طوری پر کند که حتی یک روزنه هم خالی نماند، با استقبال گسترده ای روبرو می شود. همچنانکه کم نشنیده ایم از خود و اطرافیان خود که نمی دانیم روز خود را چگونه گذرانده ایم، البته که به صورت تاریک روشن، یادمان هست ساعت ها، مشغول ویدئو و عکس دیدن و یا عکس گذاشتن و نوشتن افکارمان یکی پس از دیگری، بوده ایم.

به همین دلیل فکر می کنم یکی دیگر از کارکردهای مهم فضای مجازی این است که بتوانیم در آرامش- البته با همکاری صمیمانه خودمان- از اهداف و برنامه های ریز و درشتمان، جا بمانیم و چه بسا حتی در آخر روز اصلاً فراموش کنیم چه تصمیماتی داشته ایم. برای بسیاری از ما اضطرابِ فکر کردن به آرزوهای بلند مدت، خواسته ها و جاه طلبی ها، اهداف کوتاه مدت و حتی برنامه های رزوانه (یک تماس تلفنی واجب، یک تکلیف مهم پر چالش) آن چنان زیاد است که شایسته است دست زاکربرگ[6] ها را ببوسیم که با با کم دردترین روش ما را از مسیر اضطراب و انتظارات از خودمان منحرف ساخته اند. خواباندن اضطرابِ هیچ کار نکردنِ این همه آدم، جداً دست آوردیست تحسین کردنی.

دست در دست این اضطرابِ بی کاری و اضطراب دور شدن از تبدیل شدن به آن خود ایده آل، منطقاً احساس دیگری هم هست: احساس ناکفایتی. ولی نگران نباشیم، اینستاگرام فکر همه جایش را کرده است. این حس ناکفایتی از نظر من خودش را با تعداد دنبال کننده ها و لایک ها آرام می کند. مفهوم به قدر کافی خوب بودن[7] (وینی کات، 1960) دیگر در اینجا یک دستاورد درونی نیست. به قدر کافی خوب بودن، مفهومی است که وینی کات برای توصیف مادر یا محیط دربرگیرنده کودک استفاده می کند؛ یعنی مادری که نیازمندی های کودک خود را در حد توانش، شناسایی و به طور نسبتاً مداوم تامین می کند. نتیجتاً نیز قرار است چنین مادری درونی سازی شود تا کودک نیز چنین برداشت و عملکردی در رابطه با خود و جهان داشته باشد. مادری که به خود چنین حسی را دارد، می تواند به کودکش هم منتقل کند که نیازی نیست عالی و بی نقص باشد، کافیست تلاشش را بکند و بهترینی که از او برمی آید باشد و همین کفایت می کند.

ولی وابستگی عجیب کاربرها به تعداد لایک ها، جداً جای بحث دارد. حیرت انگیز است که این افراد از لحظه به لحظه اشان عکس می گیرند و یا از ثانیه به ثانیه افکارشان نوشته می گذارند، نه چون بعداً نگاه کنند و خاطره ای زنده کنند، بلکه اغلب به این دلیل که به اشتراک بگذارند، دیگری ها در جریان سیر فکری آن ها قرار گیرند و زیر آن جمله ای بنویسند که لایک بیشتری دریافت کنند. ساده انگاریم اگر فکر کنیم کار به اینجا ختم می شود؛ نیاز جدی از آن لحظه به بعد است که فرد مدام صفحه خود را چک می کند تا ببیند چند نفر لایک زدند و در مجموع چقدر لایک دریافت کرده است. به تصور من این لایک کارکرد جدی برای روان دارد و شاید باید پرسید:

این همه لایک قرار است کدام درد را آرام کند؟ کدام خلاء روانی قرار است با آن پر شود؟ اصلاً چه کسی قرار بوده لایک کند و نکرده و این نتیجه اش شده که ساعت ها افراد در فضاهای مجازی سرگردانند تا مرهمی برای دردهای پنهانشان بیابند. کاش آن زمانی که وقتش بود، آنچه روزانه با هر پست فقدانش حس می شود، تامین شده بود.

 عکسی از چهره خود و در زیرش سوال از اینکه چقدر زیبا هستم؟

  • مدل موی جدیدم چطوره؟

دیگری فیلمی از خود در حال نواختن سازی می گذارد و زیر آن می نویسد:

  • ساز جدید شروع کردم، هر روز یک قطعه براتون ضبط می کنم و میذارم، نظر بدین.

عکس فصل پاییز را می بینیم و تصویر شخصی بلند قامت از پشت، که در حال دور شدن است:

  • دوستان گلم یه مدت حال و هوای خوبی ندارم، می خوام برم تنها باشم

و همه دنبال کننده های علاقه مند طبیعتاً زیر آن می نویسند

  • چرا می ری؟ نرو، بهت عادت کرده بودیم
  • یعنی چی شده؟ از ما کمکی بر می اد؟
  • هر جا هستی دوستت داریم.
  • من از پیغام هات آرامش می گرفتم، نرو

پُست بعدی یک عکس سلفی است که زیر آن نوشته شده: «من و همسر در آسمان» در حالیکه بسیار اتفاقی از صندلی ها معلوم است در قسمت درجه یک هواپیما نشسته اند.

عکس دیگری از یک بشقاب غذای فوق العاده جذاب و خوشمزه است بر روی یک میز رنگی همراه با دخترهای زیبا که در زیر آن نوشته شده:

  • یک روز خوب با بهترین ها
  • یک عصر دلچسب با دوستانی دلچسب

همه در این عکس ها، لبخند دارند، لباس های شاد و شیک به تن دارند و همه چیز عالی به نظر می رسد؛ یک زوج عاشق، یک خانواده مهربان و خوش بخت، یک گروه دوستی بسیار صمیمی و بی مشکل، یک محیط آرام و صد البته همه چیز قرار است به طرز غریبی فریبنده و تحریک کننده باشند! به طوری که در زیر عکس ها نظرات افراد را این طور می بینیم:

  • خوش بحالت
  • خدا شانس بده ما هم بریم!
  • ان شاءلله هرجا هستی مثل همیشه خوشحال و خندان باشی
  • مگه داریم؟! این همه خوشبخت؟

از نظر من حسی که مجموعه اینها منتقل می کنند، حسادت پرتاب شده به بیرون است. یعنی گویی ناچار می شویم برگردیم و برای بار چندم، با هر عکس زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم آیا ما هم انقدر خوشبخت هستیم؟ یعنی به نظر می رسد اتفاقی که با دیدن بسیاری از عکس هایی که یک فضای فوق العاده را تصویر می کنند رخ می دهد این است که چیزی درونمان قلقلک داده می شود، گاهاً دچار احساس نارضایتی از زندگی خودمان می شویم که دقیقاً تا پیش از عکس آن حس را نداشتیم. ولی الان درگیر می شویم با ملغمه ای از احساسات گیجی، عدم رضایت و شک کردن و حسادت که هم بخشی اش مال خودمان است که تحریک شده و بالا آمده، و هم به جانمان انداخته شده و با آن درگیر شده ایم، یا به تعبیر کلاینی(1964)[8] همانندسازی فرافکنانه[9] که منظور از آن این است که حس های شدید و غیرقابل تحمل برای خودمان، چه خوب و چه بد، به دیگری فرافکن می شوند و دیگری آن ها را گرفته، با آن ها همانندسازی کرده و همانگونه حس و یا رفتار می کند. چند نفر شاهد زندگی ما باشن و غرق حسادت و حسرت و قبطه شوند کافیست تا فرد مطمئن شود زندگی اش به قدر کافی خوب است و ارزش زیستن دارد؟

بیون[10](1964)، مفاهیم جالبی مطرح می کند تحت عنوان کانتین[11] و کانتین کننده [12] که منظور این است که ما چگونه یک تجربه و یا حس را پردازش می کنیم. از نظر بیون، انسان به دانستن واقعیت علاقه مند است و به همین دلیل فرایند فکرش مدام در حال حرکت است. ولی از نظر او برای پردازش احساسات سنگین، دو نفر/ذهن لازم است. نیروی کمکی یا همان کانتین کننده (مادر/درمانگر) قرار است آن حس و حالی که به دلیل سنگینی و قلمبه بودن برای کودک/بیمار، به بیرون فرافکن شده است را گرفته، هضم کند و به وی پس دهد. کانتین کننده، فرایند شناختن، فکر کردن، تجربه کردن، معنی دادن به تجربه و اسم دادن به احساسات است (آگدن، 2004).

من با خودم فکر می کنم چقدر فراوانند لحظالتی که توانایی هضمشان برایمان سخت است. گاهاً حس های شدیدی همچون شادی و غم، دلتنگی و کسالت، هیجان و لذت کانتین نمی شوند و کانتین کننده ای نیازی است، یک دیگری، چه بسا، فوجی از دیگری ها، اغلب لازم است تا احساست با آن ها به اشتراک گذاشته شده تا از قلمبگی درآمده و قورت داده شوند. فرقی نمی کند، چه حس خوب و چه حس بد، آنچه در صفحات اینستاگرام می بینیم این است که کاربران تقریباً تصویر همه گونه حسی را به اشتراک می گذارند- چه زمانی که در اوج احساس خوشبتی هستند و چه زمانی که بسیار حس شکست خوردگی، ناکامی و تنهایی دارند-گویی تنها از این طریق و از طریق خواندن کامنت های دیگران است که می توانند تجربه اشان را لمس کنند، شاید هضم کنند، البته گاهی هم فقط به بیرن پرتاب کنند.

حتی عشق و دوست داشتن هم به تنهایی و در خلوت حس نمی شود، باید با دیگران به اشتراک گذاشته شود:

مادری عکس خود و فرزندش را در یک روز برفی گذاشته و زیر آن نوشته:

  • این عکس برای اینه که اولین روز برفی ات رو برات ثبت کنم، برای من این لحظه ناب بودنته که با تمام وجود سعی می کنم ازش لذت ببرم و بخاطر بسپرم. مرسی که گذاشتی طعم مادر بودن رو بچشم

زوج دیگری از خود عکس گذاشته اند، در حالیکه در زیرش می خوانیم:

عزیزم خیلی دوستت دارم می خوام همه دنیا بدونه تو برای من چقدر ارزش داری

چهره ای خسته در لباس فرم کارمندی سلفی خود را چنین توصیف کرده است:

  • وقتی خسته از سر کار بر می گردی، و سر راه یه کاکتوس و یک شکلات داغ برای خودت می خری و کمی قدم می زنی در پارک، می تونی امیدوار باشی که حالت بهتر می شه، مگه نه؟

نیاز دیگری که به نظر در این فضا ارضا می شود، میل به دیده شدن است. بسیاری از اینکه به تعداد دفعات زیادی دیده[13] شوند و درموردشان نظر نوشته شود، خوب و بدش اصلاً فرق نمی کند، موقتاً خوشحالند و شاید آرام. به نظر من یکی از پدیده هایی که در اینستاگرام به کررات می بینیم و قویاً به آن دامن زده شده، میل به جلب توجه شدید است. بی انصافی نکنیم، این نیاز بشری است و همه ما این میل را داریم و بی شک تامین نشدن حداقلی از آن در روابطمان، ما را دچار مشکلات جدی خواهد کرد. ولی آنچه در این فضاها می بینیم دیگر فقط مبالغه است.

جدا از بزرگسالانی که مدام در حال عکس گرفتن از خودشان هستند، اخیراً شاهد زندگی ثانیه به ثانیه نوزادان و کودکانی هستیم که قرار است تامین کننده این نیاز در والدینشان باشند. گویی اینها قبل از اینکه فرصت انتخاب کردن نوع بودنشان را داشته باشند، نمایشی به دنیا می آیند، یعنی از لحظه ای که در بیمارستان هستند و شیر می خورند تا اولین قدم ها، اولین دندان ها و اولین کلماتشان به اشتراک گذاشته می شود.

بنیتا، دختری معروف در اینستاگرام، در هر حالت و هر شرایطی که هست، فرق نمی کند، باید با خاله اش یک ویدئو پر کنند و بفرستند، حتی وقتی می خواهد مشق بنویسد یا در حال نوشیدن چایی است، یا سفری به شمال داشته، بایستی جمله ای از پیش آموخته شده، برای تماشاچیان بگوید.

چهره معروف کوچک دیگری که به گمانم به سختی 6سال دارد، با مادرش در حال صحبت کردن در مورد عشقش به یک پسری است؛ کاملاً متوجه است که جلوی دوربین قرار دارد و خبری از خلوت مادر و دختری نیست! بنابریان لازم است حواسش را جمع کند، قشنگ حرف بزند، جالب باشد و بامزه، تا صفحه مادرش بی نهایت لایک بخورد. البته که لازم به ذکر است که این دختر بچه خودش هم صفحه اختصاصی دارد، همراه با دنبال کننده های وفادار و عاشق. او خیلی زود و خیلی خوب فهمیده است که برای این چشم ها و این نظرها زندگی می کند؛ حتی قبل از اینکه سواد خواندن نظرها را داشته باشد.

البته لازم به ذكر است كه يكي از مهم ترين كاركردهاي روابط بشري، به اشتراك گذاشتن احساسات و افكار است و شاید بتوان ادعا کرد با به اشتراک گذاشتن است که بسیاری از رخدادهاي مهم و معنادار زندگي مان به گونه ای متفاوت تجربه می شوند. يعني با صحبت كردن یا نوشتن برای دیگران درباره آنچه برايمان پيش آمده يا آنچه حس كرده ايم، مي توانیم احساس واقعي خودمان را بهتر لمس کنیم و شايد درك روشن تر و متفاوت تر و چه بسا کامل تری از آن واقعه داشته باشیم.

از این رو، هدف اين مقاله به هيچ عنوان زیر سوال بردنِ اهميت اين ويژگي ارتباطي-لذت به اشتراك گذاشتن احساسات با ديگران-نمی باشد. آنچه كه در اينجا بر آن تاكيد است و شاید بتوان با این مقیاس بین کاربران تفاوت قائل شد، بیان ثانيه به ثانيه افکار و بروز لحظه به لحظه احساسات است. در نتیجه سوالی که با دیدن این ها برای من ایجاد می شود این است که:

بعد از چند صد لایک می توان به باقی زندگی پرداخت؟ چقدر زمان برایمان می ماند که در خلوتی بنشینیم و با خود و افکارمان تنها باشیم؟ از سویی دیگر، چقدر این تلاش برای پیدا کردن دنبال کننده و درخواست دنبال کردن صفحات افراد دیگر، راجع به بودن معنادار با دیگری است و چقدر صرفاً راجع به تنها نماندن است؟ با این همه مشغولیت در فضای مجازی، چقدر انرژی باقی می ماند تا در فضای واقعی و با افراد واقعی زمان بگذرانیم؟ اصلاً با این همه دغدغۀ تنها نبودن و سوال درباره چقدر خوب و دوست داشتنی بودن خود آیا فضایی برای بودن با دیگری باقی می ماند؟ و یا در همین حد کفایت می کند که زیر عکس ها و کامنت های یکدیگر، لایک بزنیم؟

به واقع وقتی چنین غرق در فضای مجازی باشیم، چقدر انرژی روانی باقی می ماند تا به سوال و اهمیت دوست داشتنِ دیگری و عشق ورزیدنِ اصیل به دیگری بیاندیشم؟

 

منابع

Bion, W. R. (1964) Elements of psychoanalysis, Heinemann, London.

Klein, M. (1964) Notes on Some Schizoid Mechanisms. In The Writings of Melanie Klein, Vol. III, Hogarth, London.

Ogedn, T. H. (2004). On holding and containing, being and dreaming. International Journal of Psycho-Analysis. 85:1349-1364

Winnicot, D. W. (1958). The Capacity To Be Alone. International Journal of Psycho-Analysis, 39: 416-420

Winnicot, D. W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship. International Journal of Psycho-analysis, 41:585-595

 

[1] . Capacity To Be Alone

[2] .Follower

[3] .Internal Objects

[4] .Good Enough Mother

[5] .Good Enough Aloneness

[6] .Marc Elliot Zuckerberg  برنامه نویس رایانه و موسس شبکه اجتماعی آن لاین فیس بوک در آمریکا است.

[7].Good Enough

[8] . Klein

[9] . Projective Identification

[10] .Bion

[11] .Contain

[12] .Container

[13] .View

از جمله خطرات بزرگ و عجیب عاشق شدن، رفتار و پاسخ ماست وقتی که طرف مقابل به عشق ما پاسخ مثبت می دهد…

گاهی ما عاشق می شویم که از دست نقایص خودمان به یک آدم زیبا، کامل، بی عیب و نقص و حسابی پناه ببریم ولی اگر همچین آدم کاملی تصمیم بگیرد روزی به عشق ما جواب مثبت دهد، همین کافیست که بلافاصله از چشم ما بیفتد. چطور ممکن است آنطور آدم کامل که در خیال ماست اینقدر بد سلیقه باشد که از ما خوشش بیاید!!!

به نظر می آید که یکی از لوازم رابطه ی خوب این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم و این هم ریشه در کودکی دارد. لازم است که خودمان را شایسته ی عشق بدانیم وگرنه به عشق دیگران در بزرگسالی خیلی ناشیانه و بد جواب می دهیم . بدون خویشتن دوستی، ابراز عشق به آدم دیگر برای ما حال به هم زن و گیج کننده خواهد بود و ناخودآگاه این عشق را پس می زنیم و خراب می کنیم. اگر قبلاً در زندگی ندیده گرفته می شدیم یا منفور بودیم، راحت تر خواهیم بود که باز ما را ندید بگیرند و یا ابراز نفرت کنند. اگر درست و حسابی قانع نشده باشیم که دوست داشتنی هستیم، دریافت عشق مثل این می ماند که یک جایزه ای به ما داده اند که خودمان را لایقش نمی دانیم. آن بیچاره ای که عاشق کسی شده است که از خودش متنفر است، باید خودش را آماده کند که هر وقت از معشوق تعریف می کند، متهم به چاپلوسی شود.

یک طنز قدیمی هست از مارکس که می گوید هیچ وقت عضو کلوپی نمی شوم که آدم مزخرفی مثل من را به عضویت بپذیرد!!!

ما به پارادوکس این جوک می خندیم، مگر می شود که یک آدم هم بخواهد عضو یک کلوپ شود و هم بعد از اینکه عضو شد، عضویتش را نخواهد؟ چرا به خاطر عضویتمان جشن نگیریم؟! جوابش در نفرت از خود است. برای خیلی از ما عضو یک کلوپ عالی بودن چیزیست که نمی توانیم بپذیریم. اگر کلوپ یا معشوق ما را بخواهد، ما دیگر نمی توانیم آن/او را بخواهیم.

در بسیاری از رابطه ای یک چنین لحظه ی مضحکی پیش می آید که معلوم می شود قرار است که به عشق ما جواب مثبت داده شود. دیگر قرار نیست نا امیدانه آرزوی وصل داشته باشیم و می شود به معشوق رسید. برخورد ما در این لحظه بستگی دارد به تعادل بین خویشتن دوستی و نفرت از خود؛ اگر نفرت از خود پیروز شود، کسی که جواب مثبت گرفته، ناگهان سرد می شود و اعلام می کند که معشوق، از اول به اندازه ی کافی خوب نبوده ولی اگر خویشتن دوستی برنده شود، دو طرف قبول دارند که معنی عشق دو طرفه این نیست که معشوق سبک و بی کلاس بوده بلکه معنی اش این است که عاشق، خودش را هم دوست دارد.

«نتیجتاً به نظر می رسد رمانتیک ترین کاری که می توانیم برای معشوق انجام دهیم این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم»

 

برگرفته از کانال تلگرامی نگرش نو (newattitude)

خلاصه ای از سخنرانی دکتر نهاله مشتاق  در مورد فرزندپروری

مادر خوب مادر بد

با توجه به اینکه مکتب روانکاوی بیشتر با احساسات آدم ها سروکار دارد، می خواهیم ببینیم راجع به مادر بودن و عشق به فرزند چه چیزهایی تا به حال در آن مطرح شده است.
با اشتیاق مادر شروع می کنیم؛ آن قسمتی از مادر بودن که به غریزه ی ما مربوط است و از تکامل به ارث برده ایم و به طور کلی هرکسی که دست اندر کار فرزند پروری است، با لذت های پرورش فرزند و مراقبت از او و در واقع بزرگ کردنش آشنایی دارد. ولی به عنوان یک مفروضه اول می خواهیم ببینیم که در نگاه تاریخ، چه چیزهایی پیدا می کنیم. یعنی اینکه آیا عشق مادر به فرزند اصولا یک پدیده ی قطعی و آشکار بوده درطول تاریخ و یا دستخوش تغییراتی شده است.
عاشق بودن مادر آنقدری که ما فکر می کنیم اصولاً یک پدیده ی قطعی و آشکار نبوده است. در بحث های تاریخی و فلسفی گفته می شود که از حدود قرن هجدهم این ایده ال ها و استانداردهایی که امروزه ما داریم، و به نظر می رسد که گرفتاری برای بخش عظیمی از مادرها ایجاد کرده، از حدود همین قرن بود که به شکل یک ایده ال فلسفی مطرح شد و تا قبل از آن پدیده ای که در جریان بوده، نسبتاً غفلت نسبت به کودکان بوده است و توجه ویژه ای به بچه ها نمی شده و مراقبت از آنها چندان درالویت نبوده است و حتی ما می بینیم که کشتن کودکان یک پدیده ی بسیار رایجی بوده است. در متون مختلف بین بیست تا چهل درصد در قرون وسطی می باشد و با وجود اینکه می گویند از قرن هیجدهم تازه تصویر کلی شروع کرده به حرکت کردن ولی حتی تا قرن نوزدهم در شهر های بزرگ اروپایی مثل وین و پاریس و لندن آن چیزی که فراوان دیده می شده، اجساد نوزادان بوده و اینکه همچنان این اتفاق خیلی می افتاده که بچه هایشان را می کشتند.
از قرون وسطی به بعد، خصوصاً آن هایی که در طبقات بالاتر اجتماعی بودند و قدرت مالی این را داشتند که دایه ای از طبقات پایین تر اجتماع داشته باشند، اصولاً شیر دادن به فرزند را یک کار کثیف و گناه آلود تلقی می کردند به خصوص از این مایه ی جنسی آن استفاده می کردند که بچه با پستان مادر در تماس است و این گناه دارد و در نتیجه مادر نباید به بچه اش شیر بدهد و دایه را استخدام می کردند. اما با دایه هم گرفتاری هایی داشتند؛ بدین لحاظ که او هم از طبقات پایین تر اجتماع است و خونش کثیف است و هر بچه ای شیر هر کسی را بخورد شبیه او می شود و متعلق به آن طبقه است و غیره. خلاصه هیاهوی زیادی حول و حوش این جریان بوده، هیاهویی که بر خلاف بچه های امروزی که به نفعشان تمام می شود، در آن دوران خیلی به ضرر بچه ها بوده است.
اما در قرن هجدهم جامعه به سمت مدرنیزه شدن حرکت کرد و طبقه متوسط جامعه تغییر کرد و وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه رو به بهبود رفت. صنعتی شدن اتفاق افتاد، اقتصاد مبتنی بر بازار، به این دلیل بر آن تاکید دارند که معتقدند که تقریبا این یک تفکر سرمایه داری بوده: اینکه با مُردن بچه ها، نیروی کار در بازار در سال های آینده کم می شود، بنابراین به نفعمان نیست که این عمل کشتن بچه ها و غفلت نسبت به بچه ها ادامه داشته باشد.
بنابراین بحث در مورد لزوم مراقبت کودکان شروع شد و اتفاقات دیگری نیز به موازاتش افتاد از جمله این که ازدواج ها از حالت سنتی و توصیه ای درآمد و ازدواج های رمانتیک مُد شد و تعداد فرزندان کم شد و خانواده ها کوچکتر شدند و مجموع اینها به سمت این حرکت کرد که پدر و مادر فرصت علاقه و در نهایت سرمایه گذاری بیشتری بر روی فرزندان پیدا کنند، برای اینکه به بچه هایشان برسند.
ولی این بار از آن طرف بوم افتادند؛ انضباط ها سختگیرانه بود، روی آموزش توالت خیلی تاکید داشتند و خودارضایی را خیلی خیلی غلط می دانستند و تهدید می کردند به بریده شدن آلت تناسلی پسران درصورتی که خودارضایی اتفاق بیفتد و در واقع حدوداً در این فضا بود که فروید آمد و بحث روانکاوی مطرح شد.
همانطوری که ما می دانیم روانکاوی مسیر را به این سمت برد که تجارب دوران کودکی مهم تر از آن چیزی است که تا به حال می اندیشیدیم و این می تواند روی پروفایل شخصیتی کودک درآینده اثر بگذارد و اختلالات روانی اش را تعیین کند. بنابراین یک رنگ و بوی دیگری به رابطه ی کودک با والدین داد و از آنجا بود که یک تصویر ذهنی برای مادر ایده ال شکل گرفت که به مرور شکل کلیشه ای پیدا کرد.
یک زمانی بود که این کلیشه بیشتر به سمت مادر فداکار می رفت یعنی مادری که از همه ی خواسته هایش می گذرد و همیشه و در هر شرایطی به قیمت گذشتن از خودش از بچه اش مراقبت می کند، جوری که انگار در وجود فرزندش حل می شود تا حدی که دیگر وجه تمایزی بین مادر و فرزند نمی ماند. چنانکه زن، بچه دار می شود و باید خودش را وقف بزرگ کردن فرزند کند.
اما بعد از آن در کشورهای اروپایی و امریکا تصویر ذهنی به آن سمت حرکت کرد که امروزه از مادر فداکار گذشتند، به خصوص بعد از دهه ی شصت و هفتاد که فمنیست ها سروصدا کردند که چرا زن باید در وجود فرزندش حل شود و بچه دار شدن به ضرر زن است و . . . به نظر می رسد که آن اتفاقی که در اروپا می افتد و الان در شهرهای بزرگی مثل تهران می توانیم ردپایش را بیابیم، این است که یک تصویر ذهنی از یک سوپر مام یا ابرمادر شکل گرفته که این ابر مادر قرار است که همه کاری را بتواند به بهترین شکل انجام دهد یعنی اگر آن یکی قرار بود در فرزندش حل شود این یکی می تواند شغل داشته باشد ولی اگر شغل و تحصیلات و خواسته هایی برای خودش دارد، باید هم آنها را به نحو احسن انجام دهد و نمره اش در آنها صد باشد و هم اینکه فرزندپروری اش صد باشد رابطه اش با همسرش صد باشد و حتی مثلا جنبه های ظاهری زنانگی زیبایی را اگر صد نمی گیرد دیگر نودونه پایین تر نگیرد.
در نتیجه به نظر می رسد که این یک فشاری روی زن ها تحمیل می کند: متعادل کردن خواسته های خودشان با خواسته هایی که فرزند پروری به آنها تحمیل می کند و تمام این مسیر، باعث شد که آن احساس خشم و خصومت که زن به فرزند دارد را از صحنه ی خوداگاه عقب راند. در واقع اتفاقات منفی بعد از واپس زدن خشم و خصومت رخ داد. بنابراین آن چیزی که از قلم می افتد و به نظر من الان خیلی فشار روی مادران می آورد این است که علاوه بر اینکه مادر یک بازوی تغذیه کننده دارد، این میل رسیدن به فرزند و این اشتیاق مادری در کنار آن قسمتی وجود دارد که نسبت به فرزند خشم دارد یا آن فرزند را نمی خواهد.
به قول نویسنده ای، بهترین چیز در مورد بچه دار نشدن برای یک زنی که هیچ وقت بچه دار نمی شود این است که: تا آخر عمرش می تواند در این توهم زندگی کند که من چه آدم نازنینی هستم. چراکه بچه دار شدن صحنه را عوض می کند!!! بسیاری از مادران این را گزارش می دهند که لحظه های خشم و از کوره در رفتن نسبت به فرزند چقدر احساس گناه و اضطراب ایجاد می کند.
ولی به هر حال آن اتفاقی که دارد می افتد این است که ترجیح می دهیم آن وجه عصبانی مادری را از صحنه عقب برانیم. و مادرها را تنها می گذاریم با یک عالمه احساس هاس متعارض.
فروید از تصویر جوجه تیغی های شوپن هاور استفاده می کند تا توضیح دهد روابط آدم ها چقدر با یکدیگر دشوار است. شوپن هاور می گوید در فصل زمستان وقتی جوجه تیغی ها می خواهند گرم شوند، مجبورند به همدیگر نزدیک شوند. منتها اتفاقی که می افتد این است که هنگام نزدیک شدن گرما می گیرند، اما تیغ هایشان در بدن همدیگر فرو می رود و زخمی می شوند. یک راه حل برای اینکه زخمی نشوند این است که خود را کنار بکشند، درتنهایی و انزوا بمانند و احتمالاً در سرما بمیرد . بحث بر سر این است که نزدیکی آدمها با یکدیگر و سرمایه گذاری روانیشان روی همدیگر بدون تیغ و زخم امکان پذیر نیست. خب اگر قرار است که نزدیک بودن آدمها به هم تیغ و زخم داشته باشد، نمی توانیم متصور شد که به عنوان یک بشر که تیغ در ما فرو برود و زخمی شویم و خونریزی کنیم ولی خشم را تجربه نکنیم!!!
می توان ادعا کرد تا وقتی مادر زنده است، رابطه ی مادر و بچه نزدیک ترین رابطه ی بشری است و سرمایه گذاری این دو روی هم خیلی زیاد می باشد. هم بدین دلیل که از یک طرف مادر حس می کند یک نفری هست که دوستش دارد و تماماً به او تکیه دارد و می تواند نیازهایش را برآورده کند. و از طرف دیگر، در مورد بچه بدین دلیل که مادر تنها تکیه گاهش است و نیازهایش را می تواند توسط او بر طرف نماید.
حالا در یک همچین شرایط جوجه تیغی واری، در نظر بگیرید که مادر و بچه چقدر در هم فرو می روند! خب معلوم است که تیغ هایشان یکدیگر را زخم می کند و حتما در پی آن خشم رخ می دهد. ولی جای تعجب دارد احساسی که چنین آشکار است (خشم) را تمایل داریم به خاطر اضطرابی که در ما ایجاد می کند، انکار کنیم و وانمود کنیم که جز عشق اصلاً حسی وجود ندارد.
یک روانکاویی که در زمینه مادری فعالیت گسترده کرده، معتقد است که انسان عموماً تمایل دارد که راجع به این موضوع نه فکر کند نه حرف بزند. او می گوید بدین دلیل است که اگر متوجه شویم مادر خودمان هم از ما خشمگین می شده و گاهاً این حس را داشته که ما را نمی خواسته، اضطراب بسیار زیادی در ما تولید می شود.
در هر حال به نظر می رسد که این احساسات و افکار، تعارض جدی برای مادرها بوجود می آورد. در کارگاه هایی که با مادرها برگزار کردم جالب است که وقتی خجالت ها می ریزد، کم کم مثال هایی از این تجارب بیرون می آید و معلوم می شود همه تجارب مشابهی دارند:
• مثلا یکی می گوید این دقایق فرار است و
• دیگری می گوید که نه فرار نیست و مقابله با آن سخت است و تا مدت ها با آن در ذهنت درگیر می مانی.
• یکی دیگر می گوید قاشق غذا را محکم در دهانش فرو کردم،
• آن دیگری می گوید، گریه می کرد و هرکاری می کردم نمی توانستم آرامش کنم و واقعاً فکر کردم که دستم را روی دهانش بگذارم و خفه اش کنم و مثل اینکه می خواهم بکشمش، یا می خواهم از دستش خلاص شوم، یا می خواهم آزادیم را برگردانم.
اینها را در صحبت های خصوصی تر از مادرهایی که به خصوص با بچه های کوچکتر سروکار دارند می شنویم. در واقع در دو دوره خیلی پررنگ می شود:
اول وقتی که بچه خیلی کوچک است
دوم زمان نوجوانی که تعارضات دوباره بالا می زند.
اما اینها فقط احساس عذاب وجدان و بد بودن به مادر می دهد و اصولاً میلی به صحبت کردن در مورد احساسات منفی حتی در اتاق درمان و یا در فضایی خصوصی و امن وجود ندارد و این فقط باعث شکل گرفتن یک دایره ی معیوب و شدت گرفتن احساسات منفی برای مادر می شود.
مبانی نظریِ وجود داشتن احساس عشق و نفرت در کنار هم در نظریه های روانکاوی چیست؟
با فروید شروع می کنیم که در تعبیر رویا برای اولین بار اشاره می کند که رویای مرگ یک فرد مهم نشان دهنده ی آرزوی مرگش است. با دقت روی آن می توان متوجه معنی اش شد و چنین معنایی آدم ها را مضطرب می کند؛ اینکه چرا خواب دیدند یک آدمی که دوستش دارند از دست رفته و مُرده و یا بعضی وقت ها خواب می بینند که کشته شده.
فروید راجع به این حرف می زند که انرژی روانی (لیبیدو) یک بخش سادیستیک (آزارگرایانه) دارد؛ بر روی هرکسی که سرمایه گذاری لیبیدویی می کنیم، علاوه بر عشق، به هر حال می خواهیم اذیتش نیز کنیم و گاهاً هم می خواهیم از شرش خلاص شویم. در مقاله ای به طور مشخص می گوید که نفرت در کنار عشق وجود دارد ولی توسط عشق به ناخودآگاه رانده می شود. یعنی آن چیزی که در صحنه باقی می ماند عشق است و آن چیزی که حرفی در موردش زده نمی شود و از آن پشت کار خودش را انجام می دهد، نفرت است.
در سال 1915 فروید می گوید که وقتی طبیعت این دو متضاد را کنار هم قرار می دهد باعث می شود که عشق سرزنده باقی بماند و بنابراین عشق محافظت کند در مقابل عملی شدن نفرت.
بعد از فروید کسی که بیشتر در مورد دوسوگرایی (کنار هم بودن دو حس متضاد)حرف زده و نقش مرکزی در تئوری هایش به آن داده ملانی کلاین است که تاکید دارد که دو قطب عشق و نفرت اصولاً ثابت هستند و امکان این وجود ندارد که یکی از اینها دیگری را در خود حل کند، ولی رابطه آن ها مثل الاکلنگ است که در زمان های مختلفی عشق بالا می آید یا نفرت بالا می آید. اما به هر حال برای اینکه میله حرکت کند هردوقطب لازم است.
از جمله پیروان کلاین که در زمینه مادری کردن حرف های خوبی زده است وینیکات است که بحث جالبی می کند در مورد نفرت مادر به کودک که می گوید: مادر این امکان را از طریق خشمگین بودنش به کودک می دهد که بچه هم بتواند نفرت خودش را تجربه کند یعنی مثل کارت سبز دادن به بچه یا اجازه و فضا دادن به برای تجربه ی خشم و نفرت و می گوید مادری که نتواند به طور مناسب احساس خشم و نفرت کند ، رفتارهای مازوخیستسک پیدا میکند، خودآزار می شود، از خودش نمی تواند مراقبت کند و اصولاً همچین مادری نمی تواند بچه ای که مازوخیست نباشد را پرورش دهد.
در روانکاوی اصولاً حس کردنِ یک احساس را معادل عمل کردن نمیدانیم. یعنی نه اینکه مادری که حس می کند می خواهد واقعاً بچه اش را بکشد بگذاریم بُکشد! بلکه بحث بر سر این است که اگر بتواند حسش را تجربه کند و این را بداند که هر حسی اجازه ی عملی شدن ندارد به دلیل اینکه می فهمد چقدر خشمگین است تازه حواسش جمع مراقبت بهتر از بچه می شود ولی مادری که نمی داند خشمگین است ممکن است کارهای دیگری بکند مثلاً بچه را به پارک می برد و حواسش نیست و بچه با صورت از تاب به زمین می خورد یا دم مدرسه جا گذاشته شود و کلی اتفاق دیگر که به نظر غفلت می آید ولی در واقع عملی شدن آن احساس خشم و نخواستن بچه است.
از چیزهایی که اخیراً بحث زیادی در موردش می شود این است که مادر بودن را یک الگوی ترنس جنریشنال(انتقال بین نسلی) می دانند یعنی می گویند که هیچ مادری را نمی توان شناخت و نمیتوان فهمید روش های فرزند پروری اش از کجا آمده اگر که رابطه ی مادر را با مادر خودش در نظر نگیرید . بنابراین در هر اتفاق فرزند پروری یک مادربزرگ و یک مادر و یک فرزند در صحنه هست و در این طیف هست که می توان فهمید رفتارهای نادر از کجا می آید . یک سری اتفاقات در سطح ناهشیار مادر می افتد و گریزی از آن نیست. اساساً اینگونه است که مادری که بچه اش را بزرگ می کند خودش هم در حال طی کردن آن فازها می باشد؛ تمام نیازهای برآورده نشده اش، تمام کودکی ناکام مانده اش و همه ی مسائل مربوط به آن سن خودش یاداوری می شوند.
اینها از سطح ناخوداگاه می آیند و در سطح خودآگاه قرار می گیرند و می توانند روی رابطه ی مادر و بچه اثر بگذارد. یعنی مثلا آرزویی که خودش در سن پنج سالگی داشته و نرسیده برای برای بچه اش در این سن برآورده کند در صورتی که ممکن است بچه آن چیز را نخواهد و این فشار آرزوی مادر جلوی شنیدن و یک رابطه ی سالم مادروفرزند را بگیرد و در واقع با این کار مادر نیاز های بچگی خودش را به خودش دهد.
بحث دیگری هم که خیلی صحبتش هست، بحث مادر درونی است که کلاین گفت برای اینکه اصولاً فردی به بزرگسالی بالغانه و آرام برسد احتیاج به یک مادر درونی خوب دارد یعنی بتواند والدین آرامش دهنده و تغذیه کننده(دهنده) را درونی کند و در زمان های مختلف آن تصویر والدین مهربان، به دادش برسند و استرسش را کم کنند و کمک کنند که بتواند اوضاع را مدیریت کند.
اما در عین حالی که این مادر درونی می تواند امید بخش و آرام کننده باشد، می تواند محروم کننده و سختگیرانه نیز درونی شده باشد، به نسبت تجربه ای که باز مادر با مادر خودش داشته است. مثلاً زنی که خودش مادر تغذیه کننده نداشته و یا با مادرش گرفتاری های زیادی داشته، چنین مادری معمولاً با فرزندپروری چالش بیشتری تجربه می کنند و اصولاً پرورش فرزند برایش سخت تراست.
این مادر درونی مثل یک صدای درونی می ماند که در لحظات مختلف می تواند چیزهای مختلفی بگوید. به نظر می رسد که گاهی این صدا به یک صدای سرزنش کننده ی درونی تبدیل می شود یعنی وقتی بچه گریه می کند یا مریض است یا مشکلی در مدرسه یا مهدکودک تجربه می کند، مادر این صدا را می شنود که من آدم/مادر بدی هستم و مشکل بچه اضافه می شود به صدای درونی مادر که مدام می شنود تو خوب نیستی. اینها همان هایی هستند که تحملشان کم است، حملات خشمگینانه اشان بیشتر است و کمتر می توانند خشم خود را کنترل کنند.
در نهایت اینکه احساس نفرت را در کنار احساس عشق ببینیم. خوب است بدانیم که احساسات متضادی وجود دارند و به خودی خود مشکل آفرین نیستند. آن چیزی که مشکل ایجاد می کند احساس گناه و اضطراب و میل به نادیده گرفتن آن هاست. یعنی حال و روز مادری که فکر کند خشمگین شدن(نه اقدام عملی) طبیعی است، بهتر است از مادری که فکر می کند چرا خشمگین شدم؟؟ و روز ها خودش را سرزنش می کند و بعد افسرده می شود و همان کاری که قبلاً می توانسته برای بچه بکند را حتی دیگر نمی تواند انجام دهد.
بنابراین اینکه مادر بتواند به تجارب هیجانی اش فکر کند و آنها را نگه دارد و بیشتر در جهت کلامی کردنش(با کسی را جع به آن ها صحبت کند) پیش رود، در واقع باعث رشد خودش و رشد رابطه ی مادر و فرزندی می شود.
در آخر آن چیزی که به رابطه ی مادر و فرزند توان شکفتن، بازی کردن و لذت بردن می دهد، آگاهی است.

                     زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
فراتر از انتخاب همسر/شريك : توانایی زندگی كردن با شور و شوق
خلاصه و برداشتی از مقاله زهرا جمشیدی نسب
دکتر نهاله مشتاق

فروید در مقاله‌ی مشهور خود ” درآمدی بر خودشیفتگی ” اساس عشق را خودشیفتگی می‌داند و می‌گوید انسان‌ها از سر ناچاری عاشق می‌شوند. به عبارت دیگر ایگوی فرد، برای اینکه از تجمع زیاد لیبیدو(انرژی حیاتی) بیمار نشود مجبور است به دنیای بیرون لیبیدو بدهد(منظور توجه نشان دادن به افرادی غیر از خود فرد می باشد). همان گونه که هینز در شعری به گونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کند که خدا نیز موجودات و دنیا راخلق کرد تا بیمار نشود (فروید،1914).
سال‌هاست نظریه پردازان روانکاوی، مطالعه‌ی عشق را محدود به مطالعه‌ی ‌نحوه انتخاب همسر/شریک کرده‌اند. در هر انتخابي، در واقع فرد به نوعي به دنبال افراد اوليه مهم زندگيش است (پدر يا مادر). و برگمان اشاره میکند که اگرچه فرد جدید بازنمایی از آن افراد اوليه مهم است و قائدتاً به آنها شبیه هست، ولی اگر بخواهد این رابطه‌ی بزرگسالی به خوبی پیش رود، نباید انقدر شبیه باشد که فرد انتخاب شده، احساس گناه زنای با محارم را بیدار کند(برگمان، 1980).
هم راستا با این نگاه، کلاین (1937) در “عشق، احساس گناه و ترمیم” می‌گوید: “روانکاوی نشان داده است که انگیزه‌ی ناهشیار عمیقی وجود دارد که در انتخاب شریک، عشق تاثیرگذار است و دو نفر را از نظر جنسی برای یکدیگر جذاب و خواستنی می‌کند. احساس یک مرد به یک زن همیشه تحت تاثیر دلبستگی اولیه‌ی او به مادرش است. ولی ممکن است کم و بیش ناهشیارانه باشد و در ظاهر تغییر شکل بدهد.” از نظر کرنبرگ نیز(2011) احساس گناه ادیپال اغلب اوقات، جرات تجربه کردن رابطه‌ی زناشویی بهتر از آن چیزی که والدین (در واقعیت یا در فانتزی) داشتند را به فرد نخواهد داد. پس میبینیم نظریه‌های مختلف تصریح کرده‌اند که بر اساس خصوصیات افراد اوليه مهم(پدر و مادر) که در سالهاي اوليه زندگي فرد وجود داشته‌اند، عشق به افراد خاصی تجربه می‌شود و راه گریزی وجود ندارد.
اما داستان اینجاست که بعد از وصال یار و با گذشت زمان، آن میزان از ایده‌آل‌سازی‌ که لازمه‌ی عاشق شدن بوده است (کرنبرگ، 2011) کم‌رنگ می‌شود و شوق و اشتیاق رابطه رو به افول می‌رود. در این وضعیت، آنهایی که توانایی ایجاد روابط بالغانه و نگهداری از آن را دارند، سعی در جایگزینی تعهد و صمیمیت به جای شور و شوق اولیه می‌کنند.
از نظر فیزیولوژیکی نیز تحقیقات نشان داده‌اند که به مرور زمان میزان ترشح دوپامین که در عشق رمانتیک تجربه می‌شود کم شده و به جای آن هورمون اکسی‌توسین افزایش می‌یابد که نشان دهنده‌ی افزایش دلبستگی است. با کاهش دوپامین، شور و حرارت عشق کم می‌شود و چون تاثیر دوپامین بر بدن، چیزی شبیه مواد اعتیادآور است، افراد میل به تجربه‌ی دوباره‌ی آن را دارند (لرد، 2007).
حال زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
در این مقاله، عشق به مثابه نوعی از بودن در نظر گرفته می‌شود تا این سوال مورد بررسی قرار بگیرد که چه چیز، زندگی یک فرد را پر از شور و شوق می‌کند؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه روانکاوانه عشق چگونه می‌تواند در زندگی تسری یابد؟
فروم معتقد است در دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خود هم نهفته است. مساله این است که آیا منظور از ابژه (همسر یا شریک) صرفاً انسان است یا با نگاهی وسیع‌تر، هر کار و فعالیت و حرکتی و در نهایت، جهان و زندگی را دربرمی‌گیرد؟ فروم در کتاب “هنر عشق ورزیدن” (1956) می‌گوید : “عشق در وهله‌ی نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهت‌گیری منش انسان است که رابطه‌ی او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین می‌کند”. لازمه‌ی عشق ورزیدن با این نگاه، تجربه‌ی نوعی از بودن در جهان است که در آن می‌توان عاشقِ زندگی کردن شد و به دنبال یافتن نوعی از شور و شوق بود که جایی برای مُردگی در روان بشر باقی نگذارد. “آنجا که عشق نیست، مرگ هست با جلوه های بسیارش” (صنعتی، 1380).
اگر یک سر طیف، زندگی با شور و شوق است، گویی سر دیگر طیف، مردگی روانی ست. ایگن(1996) در کتابش وجود این مردگی روانی را در زندگی افراد در سه سطح توصیف میکند؛ برای برخی از افراد گذراست، شبیه به شکایت و غر زدنی در پس زمينه زندگیشان باقی می ماند. برای برخی این مردگی روانی پایدارتر است و دلشان میخواست بیشتر احساس زنده بودن داشتند ولی از طرفی به این مردگی و رکود در زندگی نیز عادت کرده اند. برای دسته ی سوم فراگیر است و خودشان را مرده ی متحرکی توصیف میکنند که توانایی تجربه ی احساس را ندارند و حس خالی بودن میکنند.
از نظر فروید این مردگی روانی چیزی فراتر از تنبیه خود و تمایلات مازوخیستیک است. در این فضای بی روح، روان فرد تبدیل به چیزی خشک و سخت شده است که اجازه ی حرکت را به او نمیدهد. پررنگ ترین بخش زنده ی تئوری فروید جاری بودن و پویایی روان است، زمانی که روان فرد بین ماکسیمم و مینیمم های زندگی حرکت نمیکند و روی خط صاف و یکنواختی قرار دارد تبدیل به چیزی سفت و بی انعطاف میشود که به سمت صفر یا همان مردگی میل میکند.
در نگاه وینیکات، زمانی مردگی روانی جای بیشتری برای خود باز میکند که محیط، ظرفیت تحمل زنده بودن و بخش پرخاشگر زندگی کودک را نداشته باشد. در حالتی که محیط بتواند بخش تخریبگر روان فرد (كه در هر كسي وجود دارد) را تحمل کند و به خوبی پاسخ دهد و وحشت نكند، این نیروی تخریبگر میتواند خلاق باشد و زندگی تولید کند.
برای روشن شدن بخش پرخاشگر زندگی وینیکات مثالی از دو مدل معنا کردن پازدن بچه به سينه ی مادر می آورد. یکی زمانیست که مادر از پازدن بچه به سینه اش خوشحال میشود، چون برای او این کار به معنی زنده بودن کودک است و حالت دیگر زمانیست که مادر تفکر قالبی ای در مورد ایجاد سرطان توسط این کار دارد. طوری واکنش نشان میدهد که هر معنایی که این کار برای کودک داشته است، از بین میرود و با نگرش اخلاقی(انگ چسباندن) روبرو میشود. در این حالت است که دیگر پازدن کودک نمیتواند به عنوان ابزاری برای جا پیداکردن کودک در جهانی که به آن تعلق دارد کشف شود.
اولین ارتباط کودک با مراقبش- معمولاً مادر- اولین رابطه‌‌ی عاشقانه‌ی اوست و زمینه‌ای است برای تجربیات بعدی عشق و رضایت مطلوب او. اولین جفت عاشق، مادر و نوزاد هستند. در این رابطه زنده ماندن نوزاد به عنوان هدف فقط شامل تغذیه شدن و مراقبت بدنی نیست، بلکه ایجاد رابطه‌ی هیجانی، روانی و روانی- جنسی را هم در‌برمی‌گیرد (دیم، 2011).
یعنی با اصطلاح فرومی بعضی از مادرها به کودک شیر میدهند تا بقای فیزکی کودک حفظ شود و برخی دیگر همراه شیر، عسل هم میدهند تا شور و شوق و عشق به زندگی را نیز به کودک منتقل کنند. عشق به زنده بودن و با شوق زندگی کردن، یک توانمندی است که شاید بخشی از آن در رابطه با مادر به دست بیاید، به قول فروم (1956) اگر همراه شیر عسل هم دریافت کرده باشیم!
اما اجازه دهید تا بخش دیگری از آن را به توانایی بشر برای رشد روانی مرتبط بدانیم. درست است که مادر نقش به سزایی در رشد کودک دارد ولی از سوی دیگر میلر(1997) معتقد است ما گرفتار تابوی ایده‌آل‌سازی عشق مادر هستیم. آن کودکی که والدین خودشیفته‌ای دارد، در طول زندگی‌اش در جستجوی برآورده کردن نیاز‌هایی‌ست که والدین تامین نکرده‌اند و آنها را با روشهای دیگری جایگزین می‌کند؛ همچون گیاهی که برای زنده ماندن به سمت نور حرکت می‌کند. به نوعی اگر مادر نیازهای کودک را درک نکرده‌است، کودک تلاش می‌کند که بتواند نیازهای مادر و دیگران را درک کند (میلر، 1997). به نظر می‌رسد آنچه مسلم است عشق کودک به مادر است تا عشق مادر به کودک.
کودک در فضایی که مادر به هر دلیلی غایب یا افسرده است، در محیط جایگزینی پیدا می‌کند یا فعالانه تلاش می‌کند که مادر را بخنداند (اسپلمن،2013). به بیان دیگر زمانی که مادر، عسل فروم را نمی‌دهد، یا در محیط جایگزینی برای گرفتن شور و شوق پیدا می‌شود یا خود کودک تلاش می‌کند تا با ایجاد آن، به محیط و مادر هم شور و شوق بدهد.
این “حرکت” و جاری بودن در همه ی ابعاد زندگی ست که به آن روح می‌بخشد؛ برای زنده بودن به معنی لذت بردن از زندگی، ضروری است هر فردی در جنبه ای برای خود، حرکت و شور و شوق بیافریند. مژده این که نوشتن و حرف زدن نیز فرمهایی از حرکت هستند.
از نظر ایگن (1995) زندگی پر شور و شوق مستلزم حرکت بین حالات مختلف خویشتن است و دفاع در مقابل جریان سیال زندگی، نه تنها زندگی را از هر نوع شور و شوقی خالی می‌کند، بلکه فرد را به جایی می‌رساند که تبدیل به شبحی متحرک می‌گردد.
اشتیاق داشتن به معنی تجربه نکردن حس های منفی و همیشه سرخوش بودن نیست بلکه به معنی ظرفیت تحمل احساسات شدید، هم مثبت و هم منفی است (بندک، 1977). سرزندگی، حرکت همزمان برای افزایش و کاهش ماکسیمم و مینیمم حالات است.
اساساً جریان داشتن و حرکت بین حالتهای شدید، بخش مهمی از زندگیست که تنوع و توانمندی را به زندگی می افزاید و امکان مواجهه و تجربه کردن موقعیتهای جدید و تازه را فراهم میکند. اگر بشر باور داشته باشد که هر لحظه از زندگی، لحظه ی بعدی را تصحیح میکند، میتواند بین تجربیات زندگی اش حرکت کند، بالا و پایین رود و آنها را بازسازی کند؛ زیرا مهم نیست که یک فرد گذشته ی خود را چگونه تجربه کرده است بلکه مهم، چطور ادامه دادن دوباره ی آن تجربیات است. این جریان داشتن و حرکت است که لحظه های فوق العاده و شوق را در زندگی ایجاد میکند(ایگن، 1995).
هدف روانکاوی چیزی بیش از آنچه فروید مطرح کرد: حل کردن تعارضات ناهشیار است و آن تجربه ی شور و شوق و سرزندگی است. کیفیتی که فراتر از ظرفیتهای دیگر است و باید به عنوان یکی از جنبه های تجربیات تحلیلی قرار بگیرد. برخلاف این تصور که کیفیت زندگی به سطح سلامت روان فرد بستگی دارد، در واقع داشتن یا نداشتن سلامت روانشناختی، خود نمودی از کیفیت سرزندگی و شوق زندگی ایست که به دست می آوریم.
پس به نظر می‌رسد زیستن با شور و شوق، نوعی توانایی ست که فرد احتمالاً می‌تواند آن را به دست بیاورد حتی وقتی که از مادر خود دریافت نکرده باشد. اساساً فردی که دارای توانایی عشق ورزیدن به زندگیست، عشق به معنای انتخاب همسر/شريك را نیز مثل هر چیز دیگری در زندگی می‌تواند با شور و هیجان تجربه کند. این نوعی از زیستن است که در تضاد با مردگی روانی قرار می گیرد. به این ترتیب، عشق در معنای وسیع خود آنطور که فروم و وینیکات بحث می‌کنند، پدیده‌ای وجودی است. فرد می‌تواند عاشق زندگی باشد و در زیر مجموعه‌ی آن افراد‌ مختلفی را برای عاشقی کردن انتخاب کند.
در انتها با نقل قولی از هاولک الیس بحث رو به اتمام میرسونیم:
“اگر ما زنده‌ایم تا چیزی به خشنودی و شکوه زندگی،
به دستاوردهای بشریت، به معنویت و شادی بشر بیافزاییم
لازم است با غلبه دادن عشق بر نفرت به شور و شوق برسیم.” (هاولک الیس، 1922)

چرا سکس خوب، کمرنگ می شود؟

  • چرا اغلب رابطه جنسی مطلوب کم رنگ می شود، حتی برای زوج هایی که سال های سال عاشقانه زندگی مشترک را با هم ادامه می دهند؟
  • چرا برخلاف باورهای عمومی، صمیمت، ضامن یک رابطه جنسی خوب نیست؟
  • چرا عشق ممنوع انقدر جذاب است؟ و چه چیزی در این گناه است که اینقدر اشتیاق به آن را قدرتمند می کند؟
  • چرا هم خوابگی باعث تولد بچه ها می شود و از طرفی، همین بچه ها هم خوابگی یک زوج را خراب می کنند؟ آن ها مانند ناقوس مرگ هستند برای کامروایی! این طور نیست؟
  • وقتی عشق می ورزی چه احساسی داری؟ وقتی که تمنا و اشتیاق جنسی به سراغت می آید چه تفاوتی را احساس می کنی؟

چیزی که توجهم را جلب کرده، این است که به هرجا که عشق گرایی راه یافته، بحران تمنا و اشتیاق جنسی هم راه یافته است. بحران خواستن و تمنا، برای قبول کردن هوس هایمان، میل و اشتیاق به عنوان تجلی فردیت ما و انتخاب آزادمان، تشخیص اولویت هایمان، هویتمان، میل و خواستن که مفاهیم مرکزی در عشق مدرن و جوامع فردگرا شده است.

می دانید، این اولین بار در تاریخ بشر است که ما می خواهیم رابطه جنسی دراز مدت داشته باشیم، نه بخاطر اینکه 14 تا بچه بیاریم، که حتی می بایست بچه های بیشتری بدنیا بیاوریم، چون بعضی از آن ها زنده نمی مانند؛ و نه بخاطر اینکه وظیفه زناشوییِ دربست یک زن است.

این اولین بار است که ما رابطه جنسی دراز مدت، که برای ما لذت و ارتباط آفرین است و ریشه در تمنا دارد را می خواهیم؛ ولی چرا این کار دشوار است؟

برای حفظ تمایل و کام خواهی در رابطه ای متعهد، مصالحۀ دو نیاز اساسی انسان مطرح است: از یک سو ما نیاز به امنیت، قابل پیش بینی بودن، وابستگی، اعتماد و تداوم داریم؛ تمام تجاربی که به زندگی ما ثبات و دوام می دهد و جایی که آن را خانه می خوانیم را خلق می کنیم. از سویی دیگر-هم مرد و هم زن- به همان اندازه نیاز به ماجراجویی برای نوآوری دارند، نیاز به رمز و راز، نیاز به خطر کردن، نیاز به ناشناخته ها و غیر منتظره ها؛ نیاز به سفر و تحرک داریم.

پس تلفیق نیاز ما به امنیت و نیازمان به ماجراجویی (ناامنی) و مخاطره در یک رابطه یا آنچه ازدواج پرشور می نامیم، مشخصا تناقض اساسی بوده است.

پیش از این ازدواج نهادی اقتصادی بود، که در آن شریکی برای زندگی، به هدف داشتن فرزندان و موقعیت اجتماعی، وارث و همدم، انتخاب می کردیم. اما اکنون می خواهیم همسرانمان تمام این چیزها را به ما بدهند و بعلاوه می خواهیم که آن ها بهترین دوست، محرم، معتمد و معشوق پرحرارتمان هم باشند؛ به عبارت دیگر، دو برابر زندگی کنیم، دو حالت متضاد را با هم داشته باشیم!

پس ما به سراغ یک نفر می رویم و از او می خواهیم چیزهایی را که زمانی افراد متعددی تامین می کردند، یک تنه به ما بدهد؛ حس تعلق داشتن، هویت، رابطه پایدار به ما بدهد، همزمان تعالی، راز و رمز و شگفتی هم بدهد؛ به ما آرامش- حرکت روی لبه تیغ را با هم، شگفتی- جدیدی- احساس آشنایی بدهد؛ به ما آنچه انتظار داریم را در کنار غیر منتظره ها بدهد!

پس حالا به واقعیت وجودی داستان می رسیم. چون فکر می کنم به نوعی، بحران میل و اشتیاق، عمدتا بحران تخیل است. چرا هم خوابگی پرلذت اکثر وقت ها محو می شود؟ رابطۀ عشق و تمنای تن چیست؟ چطور مرتبطند؟ چطور متضادند؟

راز تمایلات شهوانی در اینجاست. اگر در عشق ورزیدن فعلی وجود داشته باشد، “داشتن” است و اگر در کام گیری فعلی وجود داشته باشد، آن “خواستن” است. در عشق می خواهیم معشوق را بشناسیم و او را داشته باشیم؛ می خواهیم فاصله را کم کنیم، هر شکافی را پر کنیم، کشمکش ها را خنثی کنیم؛ نزدیک تر بشویم.

  • اما من یک سوال دارم و به 20 کشور سفر کردم و از مردم پرسیدم: در چه هنگامی بیش از همه به همسرتان جذب می شوید؟ نه جذبه جنسی، بلکه گرایش.

در سراسر فرهنگ ها و مذاهب و جنسیت ها پاسخ های مشابهی شنیدم:

  • گروه اول: من بیشتر از همه وقتی به همسرم جذب می شوم که او از من دور است، وقتی جدا هستیم و وقتی دوباره نزدیک می شویم. اساسا وقتی بتوانم دوباره در تخیلم با او باشم؛ وقتی تخیلم به صحنه بازمی گردد و در غیبت او، میل و تمنا ریشه می گیرد، که سهم بزرگی در خواستن دارد!

گروه دوم: بیشتر از همه وقتی مجذوب یارم می شوم که او را در استودیو یا بر روی صحنه می بینم، وقتی که او خودش است و دارد کاری را با اشتیاق انجام می دهد؛ وقتی او را در جمعی می بینم که دیگران جذب او شده اند؛ وقتی در مرکز توجه است و یا در حال انجام کاریست که در آن مهارت دارد.

درواقع وقتی که یارم را درخشان و با اعتمادبه نفس می بینم، احتمالا این بیشترین جذبه را در سراسر هستی دارد؛ درخشان به معنی متکی به خود.

پس وقتی که من همسرم را می بینم که روی پای خود ایستاده و در انجام کاری که در آن مهارت دارد، غرق شده است، برای لحظه ای دیدگاهم تغییر می کند و به رازهایی پی می برم که همیشه در کنار من بوده اند.

مهم تر از همه اینکه: در میل و اشتیاق، احتیاج جایی ندارد. کسی به کسی محتاج نیست. در اشتیاق، مراقبت والدینی وجود ندارد، مراقبت کاملا با تمنای تن در تناقض است.

من هنوز کسی را ندیده ام که تمنا و میل جنسی در او نسبت به کسی که محتاج است، بیدار شود. خواستن، روشن شدن و محتاج بودن، خاموش کردن تمنای تن است. زن ها این را خیلی خوب می دانند؛ چون هر چیزی که وظیفه والدی را به دنبال داشته باشد، تمنای تن را کاهش می دهد.

گروه سوم: اغلب می گویند وقتی که غافلگیر می شوم؛ وقتی با هم می خندیم؛ پوشیدن لباس جدید؛ هر جا که نوآوری وجود دارد. البته نوآوری الزاما به معنی استفاده از تکنیک های تازه و موقعیت های جدید نیست؛ بلکه یعنی چه بخشی از وجودت را آشکار می کنی؟ چه وجه تازه ای از وجود تو دیده می شود؟

می شود گفت هم خوابگی، کاری نیست که آن را انجام می دهی؛ بلکه مکانی است که به آنجا می روی، وارد آنجا می شوی، در درون خودت و به همراه دیگری. پس در سکس به کجا می روی؟ با کدام قسمت خودت رابطه برقرار می کنی؟ چه می خواهی در آنجا ابراز کنی؟ آیا مکانی برای تعالی و اتحاد معنوی است؟ یا مکانی برای شیطنت و تاخ و تازی امن؟ یا مکانی است که می توانی نهایتا خودت را رها سازی و مسئول همه چیز نباشی؟ آیا این مکانی است که می توانید خواستۀ کودکانۀ خود را بیان کنید و از هرآنچه هست لذت ببرید؟

ما تنها موجوداتی هستیم که می توانیم برای ساعت ها عشقبازی کنیم، زمانی پر از لذت داشته باشیم، بارها ارضا شویم، بدون این که به کسی دست بزنیم، فقط چون می توانیم تصور کنیم. فقط اشاره ای کافیست. حتی نیاز به انجام دادن هیچ کاری نیست. می توانیم نیروی پرقدرتی مانند انتظار را تجربه کنیم که مَلات مورد نیاز میل است؛ توانایی تصور و تجربه چیزی، چنانکه در حال رخ دادن است؛ درحالیکه چیزی اتفاق نمی افتد و همزمان همه چیز در حال رخ دادن است.

  • مواد اصلی تمایلات جنسی چیست؟ تخیل و تصور! تمایل به بازی، تازگی داشتن، کنجکاوی، رمز و راز؛ اما عامل اصلی واقعا چیزی است که ما تخیل می نامیم.

وقتی که به داستان بدون رابطه جنسیِ زوج هایی که با ایشان کار می کردم، گوش می کردم، گاهی می شنیدم که می کفتند:”زندگی جنسی فعالتری می خواهم”. به طور کلی مردم زندگی جنسی بهتری می خواهند و نه لزوما زندگی جنسی بیشتر! بهتر یعنی با کیفیت زندگی و شور و پیوند داشتن، با طراوت و تپش با تولدی تازه، با نیروی حیات، با کام جویی، با نیرومندی که زندگی جنسی می تواند به آن ها دهد و یا امید دارند که بدهد.

  • من به جای سوال” آنچه میل جنسی من را از بین می برد… یا تو وقتی میل جنسی من را خاموش می کنی که…”، می پرسم: من، خودم وقتی میل جنسی ام را می خوابانم که….

مردم شروع کردند به پاسخ دادن: وقتی که در درونم احساس مردگی می کنم؛ وقتی بدنم را دوست ندارم؛ وقتی حس پیری می کنم؛ هنگامی که برای خودم زمان ندارم؛ وقتی کارم خوب پیش نمی رود؛ وقتی اعتماد به نفس ندارم؛ وقتی خودم را ارزشمند نمی دانم؛ وقتی احساس نمی کنم حقی برای خواستن و لذت بردن داشته باشم و ….

بعد من سوال را برعکس می کنم: من، وقتی تحریک می شوم که …به جای سوالِ تو، وقتی من را تحریک می کنی که …  خود شخص، مورد سوال نیست! من این سوال را می پرسم: من، این گونه میل جنسی ام را بیدار می کنم که … چون اگر تو در درونت احساس مردگی داری، دیگران ممکن است خیلی کارها بکنند، اما هیچ اثری نخواهد داشت، کسی در میز پذیرش نیست!

حالا پارادوکس عشق و شهوت؛ درست همان عناصری که عشق را پرورش می دهند- دو طرفه بودن، دادن و ستاندن، محافظت، نگرانی و مسئولیت برای دیگری- بیشتر اوقات همان عناصری هستند که میل و تمنای تن را فرومی نشانند!!!

چون میل و تمنای تن همراه احساساتی است که همیشه مورد علاقۀ عشق نیست: حسادت، احساس مالک بودن، تهاجم، قدرت، سلطه گری، شیطنت، شوخی و …

در ذهن ما افکار بسیاری هست که همیشه نمی دانیم چگونه به شریکمان بگوییم. چون فکر می کنیم عشق یعنی از خودگذشتگی ولی اتفاقا غریزه جنسی همراه با میزانی خودخواهی است! تواناییِ در تماس بودن با خود در حضور دیگری!

این دو گروه از نیازهای دوگانۀ ذکر شده، نیازمند تطبیق و سازگاری با هم هستند. ما اینگونه متولد شده ایم. نیازمان به پیوستن همزمان با نیازمان به جدایی و دور شدن؛ نیاز به امنیت، نیاز به ماجراجویی؛ نیاز به با هم بودن، نیاز به خودمختاری!

  • اگر به کودکی که بر روی پایتان نشسته، فکر کنید، پیش شما بسیار راحت و امن است. ولی زمانی می رسد که همۀ ما باید وارد دنیا شویم، برای اکتشاف و کاوش. این آغاز خواستن است؛ نیاز به اکتشاف، کنجکاوی و دست یافتن.

لحظه ای می رسد که آن کودک هنگام جدا شدن از شما، برمی گردد و به شما نگاه می کند. اگر به او بگویید “هی نازنین، دنیا جای باشکوهیه، برو پیداش کن! اون بیرون پر از خوش گذرانی است”. آن وقت آن بچه می تواند رویش را برگرداند، برود درحالیکه پیوند و جدایی را با هم تجربه کرده است.

اما اگر در اینجا بزرگتری بگوید: “من نگرانم، مضطربم، افسرده ام، همسرم خیلی وقته مراقبم نبوده، اون بیرون چه خبر است مگر؟ مگر ما هر آنچه می خواهیم را با هم نداریم؟

این عکس العمل هاییست که بسیاری از ما خوب می شناسیم؛ بعضی از ما دیگر به جستجو نرفتیم و برگشتیم به خانۀ اول. آن طفل کوچک که برگشته، بچه ایست که از قسمتی از خودش چشم پوشی کرده، تا دیگری عزیزی (معمولا والدین) را از دست ندهد.

من آزادی ام را قربانی می کنم تا ارتباطم را از دست ندهم و یاد می گیرم که به گونۀ خاصی عشق بورزم؛ با نگرانی اضافه بر دوش، مسئولیت بیشتر و محافظت بیشتر و نمی دانم که چطور تو را تنها بگذارم تا بروم بازی کنم، تا بتوانم کشف کنم و وارد وجود خودم بشوم.

این جملات را حالا به زبان بزرگسالانه ترجمه کنید. این قضیه در سنین کم آغاز می شود و در زندگی جنسی مان ادامه می یابد تا آخر!

بچۀ دیگری بر می گردد و به اکتشاف می رود، ولی همیشه به پشتش نگاه می کند؛ آیا پیش من خواهی بود؟ آیا من را نفرین می کنی؟ من را سرزنش می کنی؟ آیا با من عصبانی هستی؟ این کودک ممکن است برود ولی هرگز واقعا جدا نمی رود!

آن ها اغلب کسانی هستند که می گویند: در ابتدا عشقمان آتشین بود و داغ. چون در ابتدا نزدیکی و صمیمیتمان آنقدر قوی نبود که به کاهش میل و خواهش منجر شود. هرچه بیشتر متصل شدم، بیشتر مسئولیت حس کردم، کمتر توانستم در حضورش خودم و رها باشم!

  • در این معما، در مورد آشتی دادن این دو گونه نیاز اساسی، چند نکته را در عملکرد زوج هایی با عشق شهوانی می توان دید؛ دوم اینکه آن ها می دانند عشقبازی چیزی نیست که 5 دقیقه قبل عمل اصلی شروع شود؛ چه بسا عشقبازی با پایان ارگاسم قبلی شروع شود (یعنی از رابطه جنسی قبلی تا بعدی؛ در طول بین دو رابطه، با یکدیگر مهربان و نوازشگرند).
  • اول آن ها حریم خصوصی قوی دارند. آن ها متوجه هستند که فضای شهوانی وجود دارد متعلق به هر کدامشان (یعنی هر کدام در لذت جنسی سهمی دارند و محق هستند از نحوۀ لذت بردنشان، مسائلی به اشتراک بگذارند و یا بخواهند از رفتارهایی پرهیز کنند).

البته آن ها می دانند که فضای عشق شهوانی فقط در مورد نوازش کردن نیست. بلکه در مورد “ایجاد فضایی است که در آن مدیر شرکت بودن را ترک می کنی، قرار نیست فرز و چابک و باهوش به نظر بیایی؛ وارد فضایی می شوی که از شهروند نمونه و انسان خوب و پاک بودن دست برمی داری و قرار نیست اینجا هم باز مسئول همه چیز باشی”! مسئولیت و میل شهوانی داشتن، ضد هم هستند و با هم کنار نمی آیند!

و مهمتر اینکه زوج شهوانی متوجه هستند که اشتیاقشان در برهه های مختلف زمان کم و زیاد می شود و این بسیار طبیعی است و معنای کم علاقگی الزاما ندارد.

سکس در رابطۀ متعهد، سکسی عمدی و از قبل فکر شده است، عملی با اراده و با عزم است، عملی با تمرکز و حضور؛ در عین حال زنده و خودجوش و در لحظه!

the secret to desire in a long-term relationship

stherl perel