,

اینستاگرام و بشر تنها

اینستاگرام: بودن یا نبودن با دیگری؟

سبا مقدم

متن کامل مقاله:

تکنولوژی هر روز ما را با دستاوردی جدید غافلگیر می کند و از نظر بسیاری، مقاومت در مقابل جریان پر سرعت این رودخانه خروشان، تلاشی مذبوحانه است. اگر فضاهای مجازی را یکی از مصادیق این دستاوردها بدانیم، شاید بتوانیم ادعا کنیم که این روزها شاهد شیوع گسترده آن، خصوصاً فیس بوک و اینستاگرام هستیم و در هر سطح و هر طبقه ای که باشیم، قطعاً سری هر چند کوتاه به این فضا زده ایم و اگر نگوییم کامل، حداقل تاحدودی با دنیای آن آشنایی داریم. گره خوردن این دنیای مجازی با دنیای واقعی پیرامونمان، من را بر آن داشت که نه با نگاهی کاربرگونه، که با نگاهی محقق گونه به صفحات آن سری بزنم تا بتوانم از منظر روانکاوی تا حدودی به این سوال پاسخ دهم که چرا زمان بسیار زیادی از افراد در این گونه فضاها سپری می شود؟

وقتی که به صفحات اینستاگرام نگاه می کنم، وقتی پیغام ها، عکس ها و چهره های معروف آن را می بینم، مدام مفاهیم مختلف روابط ابژه ای (یکی از تئوری های روانکاوی)به خاطرم می آیند. اول از همه، مفهومی که بیش از هر چیز به ذهنم می آید، ظرفیت تنها بودن[1] (وینی کات، 1958) است. این ظرفیت، یکی از مهم ترین نشانه های بلوغ در رشد عاطفی می باشد. از نظر وینی کات اغلب همه جا ترس از تنها ماندن و یا میل به تنها ماندن مطرح است و جنبه های مثبت ظرفیت تنها بودن، مفهومی است که به آن کم توجه شده است. در این مفهوم، رابطه دو نفری با مادر بسیار مهم است. این ظرفیت، اشاره به تنهاییِ صرف نیست. چون بسیاری ممکن است در انزوا باشند و ظرفیت تنها بودن نداشته باشند و از این تنهایی در عذاب باشند. گرچه افرادی هم هستند که لذت بسیاری می برند از تنهایشان و چه بسا ممکن است تنهایشان را ارزشمندترین دارایی اشان بدانند.

نکته مهم این است: تنها بودنِ کودک در حضور مادر. در واقع اساس این مفهوم دارای پارادوکس است؛ تجربه تنها بودن درحالیکه یک نفر حضور دارد. توانایی لذت بردن از تنهایی همراه با یک دیگری که او نیز تنهاست، تجربه ای سالم است. این جنس تنهایی به معنی «کناره گرفتن» از جمع نیست، چراکه با رفع نیاز به گذراندن زمانی برای خود، فرد تمایل به اشتراک گذاشتن تنهایی اش با دیگران را دوباره باز می یابد (وینی کات، 1958).

ولی آنچه ما به وضوح در فضاهای مجازی همچون اینستاگرام شاهد هستیم، تلاش برای تنها نماندن و چه بسا فرار از حتی لحظه ای تنها بودن است. از نظر من رد پای این تلاش و فرار از ثانیه ای به حال خود بودن را می توان در لحظه به لحظه به اشتراک گذاشتن هر فکری، هر حسی، هر اتفاق و هر کاری، دید. میزانی که کاربران اینستاگرام، ثانیه ثانیه اشان را با دیگران مشتاقانه شریک می شوند، من را به این فکر وامی دارد که واقعاً چقدر تنها هستند؟ یا شاید درست تر باشد بپرسیم، واقعاً چقدر تاب تنها بودن با خود را دارند؟

دختری جوان از خود و دوستش عکسی گرفته و در زیر آن نوشته:

  • همین الان، برای اولین بار در کافه جدید دوستم

پسری در فضای بازی از خود یک سلفی گرفته و یادداشتی برای آن گذاشته که:

  • همین الان در لباس های زمستانی، خدارو شکر زمستون

دیگری، اشکی در چشم این جمله را نوشته که:

  • چقدر کم حوصله و غمگینم این روزها، کاش کسی می آمد، کاش…

حتی در بستر بیماری چنین پیغامی گذاشته شده که:

  • ویروس جدید گرفتم، تن درد و اسهال و استفراغ، فکر کردم مسموم شدم، دکترها گفتن خیر. همین الان تو بیمارستان

ظرفیت تنها بودن، مستلزم درونی کردن مادر/مراقبی حمایتگر است. وینی کات (1958) چه جالب گفته است: تنها بودن در حضور دیگری. گویی که این جماعت زیر نگاه این همه چشمی که ویدئو و عکس های شان را می بینند است که تازه می توانند تحمل کنند که تنها باشند. یا نه اتفاقاً کارکرد این همه دنبال کننده[2] این است که فرد با خودش و ابژه های درونی[3] اش(بازنمایی ذهنی از افراد مهم زندگی، از جمله مادر و پدر) تنها نباشد، یا اصلاً برعکس، این چشم ها، بازنمایی هایی از ابژه های درونی هستند که فرد بایستی در مقابل آن ها، خودش را به هر طریقی که در ارتبطشان معنادار است، ارائه کند؟

ظرفیت تنها بودن و بلوغ روانی بدین معنا هستند که فرد فرصت تجربه مادر به حد کافی خوب[4] و نتیجتاً باور به یک محیط خوب را داشته است. این باور حاصل تکرار ارضای نیازهای غریزی کودک به طرز رضایت بخش (وینی کات،1958) و همچنین مستلزم درونی کردن ابژه های خوب (همراه داشتن صدای افراد مهم زندگی) که به فرد در مورد حال، آینده و در کل، زندگی اطمینان می دهد است و اجازه می دهد که فرد موقتاً حتی در غیاب ابژه ها و تحریکات بیرونی، با خرسندی استراحت کند و در دنیای بزرگسالی که پرتر است از ناکامی، اضطراب و تنهایی، آن حضور غایب، به کمکش آید در تحمل زندگی و ملالت هایش.

به تصور من دنیای مجازی، خصوصاً فضاهایی مثل فیس بوک قدیم و اینستاگرام جدید– البته بایستی منتظر گونه های جدیدتری هم باشیم چرا که گویا هرکدام عمر چند ساله دارند- کارکردهای روانی مهمی دارند. عموم، بیشترین نقدی که به این جریان وارد می کنند، این است که دیگر کسی زمانی صرف مطالعه ی کتاب نمی کند، چراکه همه وقتشان در این فضا سپری می شود. من مثل بسیاری دیگر، معتقدم این پدیده علت های روانی متعددی دارد؛ آدم ها تنها هستند! به شدت تنها! و به طرز شدیدتری نابلد هستند در پر کردن تنهایی اشان. کتاب خواندن، اتفاقاً مستلزم تنها شدن و بعبارتی روبرو شدن با ابژه های درونی و صداهای درونی است! اگر کسی راه دیالوگ کردن با این صداها را نیاموخته باشه، اگر کسی صدای درونی سرزنش گر، قضاوت گر و یا بسیار بلندپروازی داشته باشه، و هنوز نتوانسته باشه چاره ای کارامد برایش پیدا کند، چه چیزی بهتر است از عضو شدن در یکی از فضاهای مجازی، مثل اینستاگرام؛ تمام فکر و فضا را چنان موفقیت آمیز پر می کند، که هیچ فضایی برای با خود تنها بودن به معنای واقعی وجود ندارد. همان طور که بر همگان روشن است، در صفحه جستجوی آن، تا بی نهایت ویدئو، عکس و کامنت موجود است، از کسانی که به دلیل مشابهی- فرار از با خود تنها ماندن- به آنجا پناهنده شده اند. فکر می کنم وقت آن رسیده است که این نوع بودن اینستاگرامی را به رسمیت بشناسیم!

تنهایی به قدر کافی خوب[5]، نیاز ضروری می باشد که تنها درصورت وجود حمایتی پنهان، ممکن می شود؛ نوعی از حمایت والد/مراقب که کودک از آن بی خبر است. یعنی در خلوت خودش که مشغول بازی یا هر فعالیتی است، بدون اینکه خلوت یا افکارش بهم بخورد، درصورت نیاز، حمایت یا کمکی به وی داده می شود ولی او حضور فعال کسی را در محیط حس نمی کند.

سوال این است که چند درصد ما به واقع چنین تجربه ای داشته ایم؟

اگر جامعه آماری ما اینستاگرام باشد، به نظر می رسد، محیط اولیه در این زمینه- فراهم کردن تنهایی به قدر کافی به معنی چشمانی که مراقب ما هستند تا بدون اینکه خلوت ما را بر هم زنند آنچه نیاز ماست را به صورت غیر مستقیم تامین کنند- قویاً شکست خورده است. می توان فرض کرد در کودکی این افراد، مراقب/مادر، یا به طرز ترسناکی به کل غایب بوده است و یا به طرز مزاحم گونه ای همه جا بوده است و به کودک امکان بودن با خود در آرامش را حتی برای لحظاتی نداده است.

به قول همراه اول که می گوید «هیچ کس تنها نیست»! باید تشکری کرد از مسئولین فضاهای مجازی، که هیچ کس را با ابژه ها و صداهای مزاحم درونش تنها نمی گذارد. معنا دادن به تنهایی و نهراسیدن از آن، مستلزم طی کردن راهی بس طولانی است. این طور که به نظر می رسد بسیاری از ما در زمان مناسب فرصت و شانسش را نداشته ایم. پس عجیب نیست، هر چه که بتواند این تنهایی را طوری پر کند که حتی یک روزنه هم خالی نماند، با استقبال گسترده ای روبرو می شود. همچنانکه کم نشنیده ایم از خود و اطرافیان خود که نمی دانیم روز خود را چگونه گذرانده ایم، البته که به صورت تاریک روشن، یادمان هست ساعت ها، مشغول ویدئو و عکس دیدن و یا عکس گذاشتن و نوشتن افکارمان یکی پس از دیگری، بوده ایم.

به همین دلیل فکر می کنم یکی دیگر از کارکردهای مهم فضای مجازی این است که بتوانیم در آرامش- البته با همکاری صمیمانه خودمان- از اهداف و برنامه های ریز و درشتمان، جا بمانیم و چه بسا حتی در آخر روز اصلاً فراموش کنیم چه تصمیماتی داشته ایم. برای بسیاری از ما اضطرابِ فکر کردن به آرزوهای بلند مدت، خواسته ها و جاه طلبی ها، اهداف کوتاه مدت و حتی برنامه های رزوانه (یک تماس تلفنی واجب، یک تکلیف مهم پر چالش) آن چنان زیاد است که شایسته است دست زاکربرگ[6] ها را ببوسیم که با با کم دردترین روش ما را از مسیر اضطراب و انتظارات از خودمان منحرف ساخته اند. خواباندن اضطرابِ هیچ کار نکردنِ این همه آدم، جداً دست آوردیست تحسین کردنی.

دست در دست این اضطرابِ بی کاری و اضطراب دور شدن از تبدیل شدن به آن خود ایده آل، منطقاً احساس دیگری هم هست: احساس ناکفایتی. ولی نگران نباشیم، اینستاگرام فکر همه جایش را کرده است. این حس ناکفایتی از نظر من خودش را با تعداد دنبال کننده ها و لایک ها آرام می کند. مفهوم به قدر کافی خوب بودن[7] (وینی کات، 1960) دیگر در اینجا یک دستاورد درونی نیست. به قدر کافی خوب بودن، مفهومی است که وینی کات برای توصیف مادر یا محیط دربرگیرنده کودک استفاده می کند؛ یعنی مادری که نیازمندی های کودک خود را در حد توانش، شناسایی و به طور نسبتاً مداوم تامین می کند. نتیجتاً نیز قرار است چنین مادری درونی سازی شود تا کودک نیز چنین برداشت و عملکردی در رابطه با خود و جهان داشته باشد. مادری که به خود چنین حسی را دارد، می تواند به کودکش هم منتقل کند که نیازی نیست عالی و بی نقص باشد، کافیست تلاشش را بکند و بهترینی که از او برمی آید باشد و همین کفایت می کند.

ولی وابستگی عجیب کاربرها به تعداد لایک ها، جداً جای بحث دارد. حیرت انگیز است که این افراد از لحظه به لحظه اشان عکس می گیرند و یا از ثانیه به ثانیه افکارشان نوشته می گذارند، نه چون بعداً نگاه کنند و خاطره ای زنده کنند، بلکه اغلب به این دلیل که به اشتراک بگذارند، دیگری ها در جریان سیر فکری آن ها قرار گیرند و زیر آن جمله ای بنویسند که لایک بیشتری دریافت کنند. ساده انگاریم اگر فکر کنیم کار به اینجا ختم می شود؛ نیاز جدی از آن لحظه به بعد است که فرد مدام صفحه خود را چک می کند تا ببیند چند نفر لایک زدند و در مجموع چقدر لایک دریافت کرده است. به تصور من این لایک کارکرد جدی برای روان دارد و شاید باید پرسید:

این همه لایک قرار است کدام درد را آرام کند؟ کدام خلاء روانی قرار است با آن پر شود؟ اصلاً چه کسی قرار بوده لایک کند و نکرده و این نتیجه اش شده که ساعت ها افراد در فضاهای مجازی سرگردانند تا مرهمی برای دردهای پنهانشان بیابند. کاش آن زمانی که وقتش بود، آنچه روزانه با هر پست فقدانش حس می شود، تامین شده بود.

 عکسی از چهره خود و در زیرش سوال از اینکه چقدر زیبا هستم؟

  • مدل موی جدیدم چطوره؟

دیگری فیلمی از خود در حال نواختن سازی می گذارد و زیر آن می نویسد:

  • ساز جدید شروع کردم، هر روز یک قطعه براتون ضبط می کنم و میذارم، نظر بدین.

عکس فصل پاییز را می بینیم و تصویر شخصی بلند قامت از پشت، که در حال دور شدن است:

  • دوستان گلم یه مدت حال و هوای خوبی ندارم، می خوام برم تنها باشم

و همه دنبال کننده های علاقه مند طبیعتاً زیر آن می نویسند

  • چرا می ری؟ نرو، بهت عادت کرده بودیم
  • یعنی چی شده؟ از ما کمکی بر می اد؟
  • هر جا هستی دوستت داریم.
  • من از پیغام هات آرامش می گرفتم، نرو

پُست بعدی یک عکس سلفی است که زیر آن نوشته شده: «من و همسر در آسمان» در حالیکه بسیار اتفاقی از صندلی ها معلوم است در قسمت درجه یک هواپیما نشسته اند.

عکس دیگری از یک بشقاب غذای فوق العاده جذاب و خوشمزه است بر روی یک میز رنگی همراه با دخترهای زیبا که در زیر آن نوشته شده:

  • یک روز خوب با بهترین ها
  • یک عصر دلچسب با دوستانی دلچسب

همه در این عکس ها، لبخند دارند، لباس های شاد و شیک به تن دارند و همه چیز عالی به نظر می رسد؛ یک زوج عاشق، یک خانواده مهربان و خوش بخت، یک گروه دوستی بسیار صمیمی و بی مشکل، یک محیط آرام و صد البته همه چیز قرار است به طرز غریبی فریبنده و تحریک کننده باشند! به طوری که در زیر عکس ها نظرات افراد را این طور می بینیم:

  • خوش بحالت
  • خدا شانس بده ما هم بریم!
  • ان شاءلله هرجا هستی مثل همیشه خوشحال و خندان باشی
  • مگه داریم؟! این همه خوشبخت؟

از نظر من حسی که مجموعه اینها منتقل می کنند، حسادت پرتاب شده به بیرون است. یعنی گویی ناچار می شویم برگردیم و برای بار چندم، با هر عکس زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم آیا ما هم انقدر خوشبخت هستیم؟ یعنی به نظر می رسد اتفاقی که با دیدن بسیاری از عکس هایی که یک فضای فوق العاده را تصویر می کنند رخ می دهد این است که چیزی درونمان قلقلک داده می شود، گاهاً دچار احساس نارضایتی از زندگی خودمان می شویم که دقیقاً تا پیش از عکس آن حس را نداشتیم. ولی الان درگیر می شویم با ملغمه ای از احساسات گیجی، عدم رضایت و شک کردن و حسادت که هم بخشی اش مال خودمان است که تحریک شده و بالا آمده، و هم به جانمان انداخته شده و با آن درگیر شده ایم، یا به تعبیر کلاینی(1964)[8] همانندسازی فرافکنانه[9] که منظور از آن این است که حس های شدید و غیرقابل تحمل برای خودمان، چه خوب و چه بد، به دیگری فرافکن می شوند و دیگری آن ها را گرفته، با آن ها همانندسازی کرده و همانگونه حس و یا رفتار می کند. چند نفر شاهد زندگی ما باشن و غرق حسادت و حسرت و قبطه شوند کافیست تا فرد مطمئن شود زندگی اش به قدر کافی خوب است و ارزش زیستن دارد؟

بیون[10](1964)، مفاهیم جالبی مطرح می کند تحت عنوان کانتین[11] و کانتین کننده [12] که منظور این است که ما چگونه یک تجربه و یا حس را پردازش می کنیم. از نظر بیون، انسان به دانستن واقعیت علاقه مند است و به همین دلیل فرایند فکرش مدام در حال حرکت است. ولی از نظر او برای پردازش احساسات سنگین، دو نفر/ذهن لازم است. نیروی کمکی یا همان کانتین کننده (مادر/درمانگر) قرار است آن حس و حالی که به دلیل سنگینی و قلمبه بودن برای کودک/بیمار، به بیرون فرافکن شده است را گرفته، هضم کند و به وی پس دهد. کانتین کننده، فرایند شناختن، فکر کردن، تجربه کردن، معنی دادن به تجربه و اسم دادن به احساسات است (آگدن، 2004).

من با خودم فکر می کنم چقدر فراوانند لحظالتی که توانایی هضمشان برایمان سخت است. گاهاً حس های شدیدی همچون شادی و غم، دلتنگی و کسالت، هیجان و لذت کانتین نمی شوند و کانتین کننده ای نیازی است، یک دیگری، چه بسا، فوجی از دیگری ها، اغلب لازم است تا احساست با آن ها به اشتراک گذاشته شده تا از قلمبگی درآمده و قورت داده شوند. فرقی نمی کند، چه حس خوب و چه حس بد، آنچه در صفحات اینستاگرام می بینیم این است که کاربران تقریباً تصویر همه گونه حسی را به اشتراک می گذارند- چه زمانی که در اوج احساس خوشبتی هستند و چه زمانی که بسیار حس شکست خوردگی، ناکامی و تنهایی دارند-گویی تنها از این طریق و از طریق خواندن کامنت های دیگران است که می توانند تجربه اشان را لمس کنند، شاید هضم کنند، البته گاهی هم فقط به بیرن پرتاب کنند.

حتی عشق و دوست داشتن هم به تنهایی و در خلوت حس نمی شود، باید با دیگران به اشتراک گذاشته شود:

مادری عکس خود و فرزندش را در یک روز برفی گذاشته و زیر آن نوشته:

  • این عکس برای اینه که اولین روز برفی ات رو برات ثبت کنم، برای من این لحظه ناب بودنته که با تمام وجود سعی می کنم ازش لذت ببرم و بخاطر بسپرم. مرسی که گذاشتی طعم مادر بودن رو بچشم

زوج دیگری از خود عکس گذاشته اند، در حالیکه در زیرش می خوانیم:

عزیزم خیلی دوستت دارم می خوام همه دنیا بدونه تو برای من چقدر ارزش داری

چهره ای خسته در لباس فرم کارمندی سلفی خود را چنین توصیف کرده است:

  • وقتی خسته از سر کار بر می گردی، و سر راه یه کاکتوس و یک شکلات داغ برای خودت می خری و کمی قدم می زنی در پارک، می تونی امیدوار باشی که حالت بهتر می شه، مگه نه؟

نیاز دیگری که به نظر در این فضا ارضا می شود، میل به دیده شدن است. بسیاری از اینکه به تعداد دفعات زیادی دیده[13] شوند و درموردشان نظر نوشته شود، خوب و بدش اصلاً فرق نمی کند، موقتاً خوشحالند و شاید آرام. به نظر من یکی از پدیده هایی که در اینستاگرام به کررات می بینیم و قویاً به آن دامن زده شده، میل به جلب توجه شدید است. بی انصافی نکنیم، این نیاز بشری است و همه ما این میل را داریم و بی شک تامین نشدن حداقلی از آن در روابطمان، ما را دچار مشکلات جدی خواهد کرد. ولی آنچه در این فضاها می بینیم دیگر فقط مبالغه است.

جدا از بزرگسالانی که مدام در حال عکس گرفتن از خودشان هستند، اخیراً شاهد زندگی ثانیه به ثانیه نوزادان و کودکانی هستیم که قرار است تامین کننده این نیاز در والدینشان باشند. گویی اینها قبل از اینکه فرصت انتخاب کردن نوع بودنشان را داشته باشند، نمایشی به دنیا می آیند، یعنی از لحظه ای که در بیمارستان هستند و شیر می خورند تا اولین قدم ها، اولین دندان ها و اولین کلماتشان به اشتراک گذاشته می شود.

بنیتا، دختری معروف در اینستاگرام، در هر حالت و هر شرایطی که هست، فرق نمی کند، باید با خاله اش یک ویدئو پر کنند و بفرستند، حتی وقتی می خواهد مشق بنویسد یا در حال نوشیدن چایی است، یا سفری به شمال داشته، بایستی جمله ای از پیش آموخته شده، برای تماشاچیان بگوید.

چهره معروف کوچک دیگری که به گمانم به سختی 6سال دارد، با مادرش در حال صحبت کردن در مورد عشقش به یک پسری است؛ کاملاً متوجه است که جلوی دوربین قرار دارد و خبری از خلوت مادر و دختری نیست! بنابریان لازم است حواسش را جمع کند، قشنگ حرف بزند، جالب باشد و بامزه، تا صفحه مادرش بی نهایت لایک بخورد. البته که لازم به ذکر است که این دختر بچه خودش هم صفحه اختصاصی دارد، همراه با دنبال کننده های وفادار و عاشق. او خیلی زود و خیلی خوب فهمیده است که برای این چشم ها و این نظرها زندگی می کند؛ حتی قبل از اینکه سواد خواندن نظرها را داشته باشد.

البته لازم به ذكر است كه يكي از مهم ترين كاركردهاي روابط بشري، به اشتراك گذاشتن احساسات و افكار است و شاید بتوان ادعا کرد با به اشتراک گذاشتن است که بسیاری از رخدادهاي مهم و معنادار زندگي مان به گونه ای متفاوت تجربه می شوند. يعني با صحبت كردن یا نوشتن برای دیگران درباره آنچه برايمان پيش آمده يا آنچه حس كرده ايم، مي توانیم احساس واقعي خودمان را بهتر لمس کنیم و شايد درك روشن تر و متفاوت تر و چه بسا کامل تری از آن واقعه داشته باشیم.

از این رو، هدف اين مقاله به هيچ عنوان زیر سوال بردنِ اهميت اين ويژگي ارتباطي-لذت به اشتراك گذاشتن احساسات با ديگران-نمی باشد. آنچه كه در اينجا بر آن تاكيد است و شاید بتوان با این مقیاس بین کاربران تفاوت قائل شد، بیان ثانيه به ثانيه افکار و بروز لحظه به لحظه احساسات است. در نتیجه سوالی که با دیدن این ها برای من ایجاد می شود این است که:

بعد از چند صد لایک می توان به باقی زندگی پرداخت؟ چقدر زمان برایمان می ماند که در خلوتی بنشینیم و با خود و افکارمان تنها باشیم؟ از سویی دیگر، چقدر این تلاش برای پیدا کردن دنبال کننده و درخواست دنبال کردن صفحات افراد دیگر، راجع به بودن معنادار با دیگری است و چقدر صرفاً راجع به تنها نماندن است؟ با این همه مشغولیت در فضای مجازی، چقدر انرژی باقی می ماند تا در فضای واقعی و با افراد واقعی زمان بگذرانیم؟ اصلاً با این همه دغدغۀ تنها نبودن و سوال درباره چقدر خوب و دوست داشتنی بودن خود آیا فضایی برای بودن با دیگری باقی می ماند؟ و یا در همین حد کفایت می کند که زیر عکس ها و کامنت های یکدیگر، لایک بزنیم؟

به واقع وقتی چنین غرق در فضای مجازی باشیم، چقدر انرژی روانی باقی می ماند تا به سوال و اهمیت دوست داشتنِ دیگری و عشق ورزیدنِ اصیل به دیگری بیاندیشم؟

 

منابع

Bion, W. R. (1964) Elements of psychoanalysis, Heinemann, London.

Klein, M. (1964) Notes on Some Schizoid Mechanisms. In The Writings of Melanie Klein, Vol. III, Hogarth, London.

Ogedn, T. H. (2004). On holding and containing, being and dreaming. International Journal of Psycho-Analysis. 85:1349-1364

Winnicot, D. W. (1958). The Capacity To Be Alone. International Journal of Psycho-Analysis, 39: 416-420

Winnicot, D. W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship. International Journal of Psycho-analysis, 41:585-595

 

[1] . Capacity To Be Alone

[2] .Follower

[3] .Internal Objects

[4] .Good Enough Mother

[5] .Good Enough Aloneness

[6] .Marc Elliot Zuckerberg  برنامه نویس رایانه و موسس شبکه اجتماعی آن لاین فیس بوک در آمریکا است.

[7].Good Enough

[8] . Klein

[9] . Projective Identification

[10] .Bion

[11] .Contain

[12] .Container

[13] .View

چه عاملی موجب دلزدگی ما در رابطه عاشقانه می شود؟

از جمله خطرات بزرگ و عجیب عاشق شدن، رفتار و پاسخ ماست وقتی که طرف مقابل به عشق ما پاسخ مثبت می دهد…

گاهی ما عاشق می شویم که از دست نقایص خودمان به یک آدم زیبا، کامل، بی عیب و نقص و حسابی پناه ببریم ولی اگر همچین آدم کاملی تصمیم بگیرد روزی به عشق ما جواب مثبت دهد، همین کافیست که بلافاصله از چشم ما بیفتد. چطور ممکن است آنطور آدم کامل که در خیال ماست اینقدر بد سلیقه باشد که از ما خوشش بیاید!!!

به نظر می آید که یکی از لوازم رابطه ی خوب این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم و این هم ریشه در کودکی دارد. لازم است که خودمان را شایسته ی عشق بدانیم وگرنه به عشق دیگران در بزرگسالی خیلی ناشیانه و بد جواب می دهیم . بدون خویشتن دوستی، ابراز عشق به آدم دیگر برای ما حال به هم زن و گیج کننده خواهد بود و ناخودآگاه این عشق را پس می زنیم و خراب می کنیم. اگر قبلاً در زندگی ندیده گرفته می شدیم یا منفور بودیم، راحت تر خواهیم بود که باز ما را ندید بگیرند و یا ابراز نفرت کنند. اگر درست و حسابی قانع نشده باشیم که دوست داشتنی هستیم، دریافت عشق مثل این می ماند که یک جایزه ای به ما داده اند که خودمان را لایقش نمی دانیم. آن بیچاره ای که عاشق کسی شده است که از خودش متنفر است، باید خودش را آماده کند که هر وقت از معشوق تعریف می کند، متهم به چاپلوسی شود.

یک طنز قدیمی هست از مارکس که می گوید هیچ وقت عضو کلوپی نمی شوم که آدم مزخرفی مثل من را به عضویت بپذیرد!!!

ما به پارادوکس این جوک می خندیم، مگر می شود که یک آدم هم بخواهد عضو یک کلوپ شود و هم بعد از اینکه عضو شد، عضویتش را نخواهد؟ چرا به خاطر عضویتمان جشن نگیریم؟! جوابش در نفرت از خود است. برای خیلی از ما عضو یک کلوپ عالی بودن چیزیست که نمی توانیم بپذیریم. اگر کلوپ یا معشوق ما را بخواهد، ما دیگر نمی توانیم آن/او را بخواهیم.

در بسیاری از رابطه ای یک چنین لحظه ی مضحکی پیش می آید که معلوم می شود قرار است که به عشق ما جواب مثبت داده شود. دیگر قرار نیست نا امیدانه آرزوی وصل داشته باشیم و می شود به معشوق رسید. برخورد ما در این لحظه بستگی دارد به تعادل بین خویشتن دوستی و نفرت از خود؛ اگر نفرت از خود پیروز شود، کسی که جواب مثبت گرفته، ناگهان سرد می شود و اعلام می کند که معشوق، از اول به اندازه ی کافی خوب نبوده ولی اگر خویشتن دوستی برنده شود، دو طرف قبول دارند که معنی عشق دو طرفه این نیست که معشوق سبک و بی کلاس بوده بلکه معنی اش این است که عاشق، خودش را هم دوست دارد.

«نتیجتاً به نظر می رسد رمانتیک ترین کاری که می توانیم برای معشوق انجام دهیم این است که اول خودمان را دوست داشته باشیم»

 

برگرفته از کانال تلگرامی نگرش نو (newattitude)

مادر خوب مادر بد

خلاصه ای از سخنرانی دکتر نهاله مشتاق  در مورد فرزندپروری

مادر خوب مادر بد

با توجه به اینکه مکتب روانکاوی بیشتر با احساسات آدم ها سروکار دارد، می خواهیم ببینیم راجع به مادر بودن و عشق به فرزند چه چیزهایی تا به حال در آن مطرح شده است.
با اشتیاق مادر شروع می کنیم؛ آن قسمتی از مادر بودن که به غریزه ی ما مربوط است و از تکامل به ارث برده ایم و به طور کلی هرکسی که دست اندر کار فرزند پروری است، با لذت های پرورش فرزند و مراقبت از او و در واقع بزرگ کردنش آشنایی دارد. ولی به عنوان یک مفروضه اول می خواهیم ببینیم که در نگاه تاریخ، چه چیزهایی پیدا می کنیم. یعنی اینکه آیا عشق مادر به فرزند اصولا یک پدیده ی قطعی و آشکار بوده درطول تاریخ و یا دستخوش تغییراتی شده است.
عاشق بودن مادر آنقدری که ما فکر می کنیم اصولاً یک پدیده ی قطعی و آشکار نبوده است. در بحث های تاریخی و فلسفی گفته می شود که از حدود قرن هجدهم این ایده ال ها و استانداردهایی که امروزه ما داریم، و به نظر می رسد که گرفتاری برای بخش عظیمی از مادرها ایجاد کرده، از حدود همین قرن بود که به شکل یک ایده ال فلسفی مطرح شد و تا قبل از آن پدیده ای که در جریان بوده، نسبتاً غفلت نسبت به کودکان بوده است و توجه ویژه ای به بچه ها نمی شده و مراقبت از آنها چندان درالویت نبوده است و حتی ما می بینیم که کشتن کودکان یک پدیده ی بسیار رایجی بوده است. در متون مختلف بین بیست تا چهل درصد در قرون وسطی می باشد و با وجود اینکه می گویند از قرن هیجدهم تازه تصویر کلی شروع کرده به حرکت کردن ولی حتی تا قرن نوزدهم در شهر های بزرگ اروپایی مثل وین و پاریس و لندن آن چیزی که فراوان دیده می شده، اجساد نوزادان بوده و اینکه همچنان این اتفاق خیلی می افتاده که بچه هایشان را می کشتند.
از قرون وسطی به بعد، خصوصاً آن هایی که در طبقات بالاتر اجتماعی بودند و قدرت مالی این را داشتند که دایه ای از طبقات پایین تر اجتماع داشته باشند، اصولاً شیر دادن به فرزند را یک کار کثیف و گناه آلود تلقی می کردند به خصوص از این مایه ی جنسی آن استفاده می کردند که بچه با پستان مادر در تماس است و این گناه دارد و در نتیجه مادر نباید به بچه اش شیر بدهد و دایه را استخدام می کردند. اما با دایه هم گرفتاری هایی داشتند؛ بدین لحاظ که او هم از طبقات پایین تر اجتماع است و خونش کثیف است و هر بچه ای شیر هر کسی را بخورد شبیه او می شود و متعلق به آن طبقه است و غیره. خلاصه هیاهوی زیادی حول و حوش این جریان بوده، هیاهویی که بر خلاف بچه های امروزی که به نفعشان تمام می شود، در آن دوران خیلی به ضرر بچه ها بوده است.
اما در قرن هجدهم جامعه به سمت مدرنیزه شدن حرکت کرد و طبقه متوسط جامعه تغییر کرد و وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه رو به بهبود رفت. صنعتی شدن اتفاق افتاد، اقتصاد مبتنی بر بازار، به این دلیل بر آن تاکید دارند که معتقدند که تقریبا این یک تفکر سرمایه داری بوده: اینکه با مُردن بچه ها، نیروی کار در بازار در سال های آینده کم می شود، بنابراین به نفعمان نیست که این عمل کشتن بچه ها و غفلت نسبت به بچه ها ادامه داشته باشد.
بنابراین بحث در مورد لزوم مراقبت کودکان شروع شد و اتفاقات دیگری نیز به موازاتش افتاد از جمله این که ازدواج ها از حالت سنتی و توصیه ای درآمد و ازدواج های رمانتیک مُد شد و تعداد فرزندان کم شد و خانواده ها کوچکتر شدند و مجموع اینها به سمت این حرکت کرد که پدر و مادر فرصت علاقه و در نهایت سرمایه گذاری بیشتری بر روی فرزندان پیدا کنند، برای اینکه به بچه هایشان برسند.
ولی این بار از آن طرف بوم افتادند؛ انضباط ها سختگیرانه بود، روی آموزش توالت خیلی تاکید داشتند و خودارضایی را خیلی خیلی غلط می دانستند و تهدید می کردند به بریده شدن آلت تناسلی پسران درصورتی که خودارضایی اتفاق بیفتد و در واقع حدوداً در این فضا بود که فروید آمد و بحث روانکاوی مطرح شد.
همانطوری که ما می دانیم روانکاوی مسیر را به این سمت برد که تجارب دوران کودکی مهم تر از آن چیزی است که تا به حال می اندیشیدیم و این می تواند روی پروفایل شخصیتی کودک درآینده اثر بگذارد و اختلالات روانی اش را تعیین کند. بنابراین یک رنگ و بوی دیگری به رابطه ی کودک با والدین داد و از آنجا بود که یک تصویر ذهنی برای مادر ایده ال شکل گرفت که به مرور شکل کلیشه ای پیدا کرد.
یک زمانی بود که این کلیشه بیشتر به سمت مادر فداکار می رفت یعنی مادری که از همه ی خواسته هایش می گذرد و همیشه و در هر شرایطی به قیمت گذشتن از خودش از بچه اش مراقبت می کند، جوری که انگار در وجود فرزندش حل می شود تا حدی که دیگر وجه تمایزی بین مادر و فرزند نمی ماند. چنانکه زن، بچه دار می شود و باید خودش را وقف بزرگ کردن فرزند کند.
اما بعد از آن در کشورهای اروپایی و امریکا تصویر ذهنی به آن سمت حرکت کرد که امروزه از مادر فداکار گذشتند، به خصوص بعد از دهه ی شصت و هفتاد که فمنیست ها سروصدا کردند که چرا زن باید در وجود فرزندش حل شود و بچه دار شدن به ضرر زن است و . . . به نظر می رسد که آن اتفاقی که در اروپا می افتد و الان در شهرهای بزرگی مثل تهران می توانیم ردپایش را بیابیم، این است که یک تصویر ذهنی از یک سوپر مام یا ابرمادر شکل گرفته که این ابر مادر قرار است که همه کاری را بتواند به بهترین شکل انجام دهد یعنی اگر آن یکی قرار بود در فرزندش حل شود این یکی می تواند شغل داشته باشد ولی اگر شغل و تحصیلات و خواسته هایی برای خودش دارد، باید هم آنها را به نحو احسن انجام دهد و نمره اش در آنها صد باشد و هم اینکه فرزندپروری اش صد باشد رابطه اش با همسرش صد باشد و حتی مثلا جنبه های ظاهری زنانگی زیبایی را اگر صد نمی گیرد دیگر نودونه پایین تر نگیرد.
در نتیجه به نظر می رسد که این یک فشاری روی زن ها تحمیل می کند: متعادل کردن خواسته های خودشان با خواسته هایی که فرزند پروری به آنها تحمیل می کند و تمام این مسیر، باعث شد که آن احساس خشم و خصومت که زن به فرزند دارد را از صحنه ی خوداگاه عقب راند. در واقع اتفاقات منفی بعد از واپس زدن خشم و خصومت رخ داد. بنابراین آن چیزی که از قلم می افتد و به نظر من الان خیلی فشار روی مادران می آورد این است که علاوه بر اینکه مادر یک بازوی تغذیه کننده دارد، این میل رسیدن به فرزند و این اشتیاق مادری در کنار آن قسمتی وجود دارد که نسبت به فرزند خشم دارد یا آن فرزند را نمی خواهد.
به قول نویسنده ای، بهترین چیز در مورد بچه دار نشدن برای یک زنی که هیچ وقت بچه دار نمی شود این است که: تا آخر عمرش می تواند در این توهم زندگی کند که من چه آدم نازنینی هستم. چراکه بچه دار شدن صحنه را عوض می کند!!! بسیاری از مادران این را گزارش می دهند که لحظه های خشم و از کوره در رفتن نسبت به فرزند چقدر احساس گناه و اضطراب ایجاد می کند.
ولی به هر حال آن اتفاقی که دارد می افتد این است که ترجیح می دهیم آن وجه عصبانی مادری را از صحنه عقب برانیم. و مادرها را تنها می گذاریم با یک عالمه احساس هاس متعارض.
فروید از تصویر جوجه تیغی های شوپن هاور استفاده می کند تا توضیح دهد روابط آدم ها چقدر با یکدیگر دشوار است. شوپن هاور می گوید در فصل زمستان وقتی جوجه تیغی ها می خواهند گرم شوند، مجبورند به همدیگر نزدیک شوند. منتها اتفاقی که می افتد این است که هنگام نزدیک شدن گرما می گیرند، اما تیغ هایشان در بدن همدیگر فرو می رود و زخمی می شوند. یک راه حل برای اینکه زخمی نشوند این است که خود را کنار بکشند، درتنهایی و انزوا بمانند و احتمالاً در سرما بمیرد . بحث بر سر این است که نزدیکی آدمها با یکدیگر و سرمایه گذاری روانیشان روی همدیگر بدون تیغ و زخم امکان پذیر نیست. خب اگر قرار است که نزدیک بودن آدمها به هم تیغ و زخم داشته باشد، نمی توانیم متصور شد که به عنوان یک بشر که تیغ در ما فرو برود و زخمی شویم و خونریزی کنیم ولی خشم را تجربه نکنیم!!!
می توان ادعا کرد تا وقتی مادر زنده است، رابطه ی مادر و بچه نزدیک ترین رابطه ی بشری است و سرمایه گذاری این دو روی هم خیلی زیاد می باشد. هم بدین دلیل که از یک طرف مادر حس می کند یک نفری هست که دوستش دارد و تماماً به او تکیه دارد و می تواند نیازهایش را برآورده کند. و از طرف دیگر، در مورد بچه بدین دلیل که مادر تنها تکیه گاهش است و نیازهایش را می تواند توسط او بر طرف نماید.
حالا در یک همچین شرایط جوجه تیغی واری، در نظر بگیرید که مادر و بچه چقدر در هم فرو می روند! خب معلوم است که تیغ هایشان یکدیگر را زخم می کند و حتما در پی آن خشم رخ می دهد. ولی جای تعجب دارد احساسی که چنین آشکار است (خشم) را تمایل داریم به خاطر اضطرابی که در ما ایجاد می کند، انکار کنیم و وانمود کنیم که جز عشق اصلاً حسی وجود ندارد.
یک روانکاویی که در زمینه مادری فعالیت گسترده کرده، معتقد است که انسان عموماً تمایل دارد که راجع به این موضوع نه فکر کند نه حرف بزند. او می گوید بدین دلیل است که اگر متوجه شویم مادر خودمان هم از ما خشمگین می شده و گاهاً این حس را داشته که ما را نمی خواسته، اضطراب بسیار زیادی در ما تولید می شود.
در هر حال به نظر می رسد که این احساسات و افکار، تعارض جدی برای مادرها بوجود می آورد. در کارگاه هایی که با مادرها برگزار کردم جالب است که وقتی خجالت ها می ریزد، کم کم مثال هایی از این تجارب بیرون می آید و معلوم می شود همه تجارب مشابهی دارند:
• مثلا یکی می گوید این دقایق فرار است و
• دیگری می گوید که نه فرار نیست و مقابله با آن سخت است و تا مدت ها با آن در ذهنت درگیر می مانی.
• یکی دیگر می گوید قاشق غذا را محکم در دهانش فرو کردم،
• آن دیگری می گوید، گریه می کرد و هرکاری می کردم نمی توانستم آرامش کنم و واقعاً فکر کردم که دستم را روی دهانش بگذارم و خفه اش کنم و مثل اینکه می خواهم بکشمش، یا می خواهم از دستش خلاص شوم، یا می خواهم آزادیم را برگردانم.
اینها را در صحبت های خصوصی تر از مادرهایی که به خصوص با بچه های کوچکتر سروکار دارند می شنویم. در واقع در دو دوره خیلی پررنگ می شود:
اول وقتی که بچه خیلی کوچک است
دوم زمان نوجوانی که تعارضات دوباره بالا می زند.
اما اینها فقط احساس عذاب وجدان و بد بودن به مادر می دهد و اصولاً میلی به صحبت کردن در مورد احساسات منفی حتی در اتاق درمان و یا در فضایی خصوصی و امن وجود ندارد و این فقط باعث شکل گرفتن یک دایره ی معیوب و شدت گرفتن احساسات منفی برای مادر می شود.
مبانی نظریِ وجود داشتن احساس عشق و نفرت در کنار هم در نظریه های روانکاوی چیست؟
با فروید شروع می کنیم که در تعبیر رویا برای اولین بار اشاره می کند که رویای مرگ یک فرد مهم نشان دهنده ی آرزوی مرگش است. با دقت روی آن می توان متوجه معنی اش شد و چنین معنایی آدم ها را مضطرب می کند؛ اینکه چرا خواب دیدند یک آدمی که دوستش دارند از دست رفته و مُرده و یا بعضی وقت ها خواب می بینند که کشته شده.
فروید راجع به این حرف می زند که انرژی روانی (لیبیدو) یک بخش سادیستیک (آزارگرایانه) دارد؛ بر روی هرکسی که سرمایه گذاری لیبیدویی می کنیم، علاوه بر عشق، به هر حال می خواهیم اذیتش نیز کنیم و گاهاً هم می خواهیم از شرش خلاص شویم. در مقاله ای به طور مشخص می گوید که نفرت در کنار عشق وجود دارد ولی توسط عشق به ناخودآگاه رانده می شود. یعنی آن چیزی که در صحنه باقی می ماند عشق است و آن چیزی که حرفی در موردش زده نمی شود و از آن پشت کار خودش را انجام می دهد، نفرت است.
در سال 1915 فروید می گوید که وقتی طبیعت این دو متضاد را کنار هم قرار می دهد باعث می شود که عشق سرزنده باقی بماند و بنابراین عشق محافظت کند در مقابل عملی شدن نفرت.
بعد از فروید کسی که بیشتر در مورد دوسوگرایی (کنار هم بودن دو حس متضاد)حرف زده و نقش مرکزی در تئوری هایش به آن داده ملانی کلاین است که تاکید دارد که دو قطب عشق و نفرت اصولاً ثابت هستند و امکان این وجود ندارد که یکی از اینها دیگری را در خود حل کند، ولی رابطه آن ها مثل الاکلنگ است که در زمان های مختلفی عشق بالا می آید یا نفرت بالا می آید. اما به هر حال برای اینکه میله حرکت کند هردوقطب لازم است.
از جمله پیروان کلاین که در زمینه مادری کردن حرف های خوبی زده است وینیکات است که بحث جالبی می کند در مورد نفرت مادر به کودک که می گوید: مادر این امکان را از طریق خشمگین بودنش به کودک می دهد که بچه هم بتواند نفرت خودش را تجربه کند یعنی مثل کارت سبز دادن به بچه یا اجازه و فضا دادن به برای تجربه ی خشم و نفرت و می گوید مادری که نتواند به طور مناسب احساس خشم و نفرت کند ، رفتارهای مازوخیستسک پیدا میکند، خودآزار می شود، از خودش نمی تواند مراقبت کند و اصولاً همچین مادری نمی تواند بچه ای که مازوخیست نباشد را پرورش دهد.
در روانکاوی اصولاً حس کردنِ یک احساس را معادل عمل کردن نمیدانیم. یعنی نه اینکه مادری که حس می کند می خواهد واقعاً بچه اش را بکشد بگذاریم بُکشد! بلکه بحث بر سر این است که اگر بتواند حسش را تجربه کند و این را بداند که هر حسی اجازه ی عملی شدن ندارد به دلیل اینکه می فهمد چقدر خشمگین است تازه حواسش جمع مراقبت بهتر از بچه می شود ولی مادری که نمی داند خشمگین است ممکن است کارهای دیگری بکند مثلاً بچه را به پارک می برد و حواسش نیست و بچه با صورت از تاب به زمین می خورد یا دم مدرسه جا گذاشته شود و کلی اتفاق دیگر که به نظر غفلت می آید ولی در واقع عملی شدن آن احساس خشم و نخواستن بچه است.
از چیزهایی که اخیراً بحث زیادی در موردش می شود این است که مادر بودن را یک الگوی ترنس جنریشنال(انتقال بین نسلی) می دانند یعنی می گویند که هیچ مادری را نمی توان شناخت و نمیتوان فهمید روش های فرزند پروری اش از کجا آمده اگر که رابطه ی مادر را با مادر خودش در نظر نگیرید . بنابراین در هر اتفاق فرزند پروری یک مادربزرگ و یک مادر و یک فرزند در صحنه هست و در این طیف هست که می توان فهمید رفتارهای نادر از کجا می آید . یک سری اتفاقات در سطح ناهشیار مادر می افتد و گریزی از آن نیست. اساساً اینگونه است که مادری که بچه اش را بزرگ می کند خودش هم در حال طی کردن آن فازها می باشد؛ تمام نیازهای برآورده نشده اش، تمام کودکی ناکام مانده اش و همه ی مسائل مربوط به آن سن خودش یاداوری می شوند.
اینها از سطح ناخوداگاه می آیند و در سطح خودآگاه قرار می گیرند و می توانند روی رابطه ی مادر و بچه اثر بگذارد. یعنی مثلا آرزویی که خودش در سن پنج سالگی داشته و نرسیده برای برای بچه اش در این سن برآورده کند در صورتی که ممکن است بچه آن چیز را نخواهد و این فشار آرزوی مادر جلوی شنیدن و یک رابطه ی سالم مادروفرزند را بگیرد و در واقع با این کار مادر نیاز های بچگی خودش را به خودش دهد.
بحث دیگری هم که خیلی صحبتش هست، بحث مادر درونی است که کلاین گفت برای اینکه اصولاً فردی به بزرگسالی بالغانه و آرام برسد احتیاج به یک مادر درونی خوب دارد یعنی بتواند والدین آرامش دهنده و تغذیه کننده(دهنده) را درونی کند و در زمان های مختلف آن تصویر والدین مهربان، به دادش برسند و استرسش را کم کنند و کمک کنند که بتواند اوضاع را مدیریت کند.
اما در عین حالی که این مادر درونی می تواند امید بخش و آرام کننده باشد، می تواند محروم کننده و سختگیرانه نیز درونی شده باشد، به نسبت تجربه ای که باز مادر با مادر خودش داشته است. مثلاً زنی که خودش مادر تغذیه کننده نداشته و یا با مادرش گرفتاری های زیادی داشته، چنین مادری معمولاً با فرزندپروری چالش بیشتری تجربه می کنند و اصولاً پرورش فرزند برایش سخت تراست.
این مادر درونی مثل یک صدای درونی می ماند که در لحظات مختلف می تواند چیزهای مختلفی بگوید. به نظر می رسد که گاهی این صدا به یک صدای سرزنش کننده ی درونی تبدیل می شود یعنی وقتی بچه گریه می کند یا مریض است یا مشکلی در مدرسه یا مهدکودک تجربه می کند، مادر این صدا را می شنود که من آدم/مادر بدی هستم و مشکل بچه اضافه می شود به صدای درونی مادر که مدام می شنود تو خوب نیستی. اینها همان هایی هستند که تحملشان کم است، حملات خشمگینانه اشان بیشتر است و کمتر می توانند خشم خود را کنترل کنند.
در نهایت اینکه احساس نفرت را در کنار احساس عشق ببینیم. خوب است بدانیم که احساسات متضادی وجود دارند و به خودی خود مشکل آفرین نیستند. آن چیزی که مشکل ایجاد می کند احساس گناه و اضطراب و میل به نادیده گرفتن آن هاست. یعنی حال و روز مادری که فکر کند خشمگین شدن(نه اقدام عملی) طبیعی است، بهتر است از مادری که فکر می کند چرا خشمگین شدم؟؟ و روز ها خودش را سرزنش می کند و بعد افسرده می شود و همان کاری که قبلاً می توانسته برای بچه بکند را حتی دیگر نمی تواند انجام دهد.
بنابراین اینکه مادر بتواند به تجارب هیجانی اش فکر کند و آنها را نگه دارد و بیشتر در جهت کلامی کردنش(با کسی را جع به آن ها صحبت کند) پیش رود، در واقع باعث رشد خودش و رشد رابطه ی مادر و فرزندی می شود.
در آخر آن چیزی که به رابطه ی مادر و فرزند توان شکفتن، بازی کردن و لذت بردن می دهد، آگاهی است.

, ,

توانایی زندگی كردن با شور و شوق

                     زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
فراتر از انتخاب همسر/شريك : توانایی زندگی كردن با شور و شوق
خلاصه و برداشتی از مقاله زهرا جمشیدی نسب
دکتر نهاله مشتاق

فروید در مقاله‌ی مشهور خود ” درآمدی بر خودشیفتگی ” اساس عشق را خودشیفتگی می‌داند و می‌گوید انسان‌ها از سر ناچاری عاشق می‌شوند. به عبارت دیگر ایگوی فرد، برای اینکه از تجمع زیاد لیبیدو(انرژی حیاتی) بیمار نشود مجبور است به دنیای بیرون لیبیدو بدهد(منظور توجه نشان دادن به افرادی غیر از خود فرد می باشد). همان گونه که هینز در شعری به گونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کند که خدا نیز موجودات و دنیا راخلق کرد تا بیمار نشود (فروید،1914).
سال‌هاست نظریه پردازان روانکاوی، مطالعه‌ی عشق را محدود به مطالعه‌ی ‌نحوه انتخاب همسر/شریک کرده‌اند. در هر انتخابي، در واقع فرد به نوعي به دنبال افراد اوليه مهم زندگيش است (پدر يا مادر). و برگمان اشاره میکند که اگرچه فرد جدید بازنمایی از آن افراد اوليه مهم است و قائدتاً به آنها شبیه هست، ولی اگر بخواهد این رابطه‌ی بزرگسالی به خوبی پیش رود، نباید انقدر شبیه باشد که فرد انتخاب شده، احساس گناه زنای با محارم را بیدار کند(برگمان، 1980).
هم راستا با این نگاه، کلاین (1937) در “عشق، احساس گناه و ترمیم” می‌گوید: “روانکاوی نشان داده است که انگیزه‌ی ناهشیار عمیقی وجود دارد که در انتخاب شریک، عشق تاثیرگذار است و دو نفر را از نظر جنسی برای یکدیگر جذاب و خواستنی می‌کند. احساس یک مرد به یک زن همیشه تحت تاثیر دلبستگی اولیه‌ی او به مادرش است. ولی ممکن است کم و بیش ناهشیارانه باشد و در ظاهر تغییر شکل بدهد.” از نظر کرنبرگ نیز(2011) احساس گناه ادیپال اغلب اوقات، جرات تجربه کردن رابطه‌ی زناشویی بهتر از آن چیزی که والدین (در واقعیت یا در فانتزی) داشتند را به فرد نخواهد داد. پس میبینیم نظریه‌های مختلف تصریح کرده‌اند که بر اساس خصوصیات افراد اوليه مهم(پدر و مادر) که در سالهاي اوليه زندگي فرد وجود داشته‌اند، عشق به افراد خاصی تجربه می‌شود و راه گریزی وجود ندارد.
اما داستان اینجاست که بعد از وصال یار و با گذشت زمان، آن میزان از ایده‌آل‌سازی‌ که لازمه‌ی عاشق شدن بوده است (کرنبرگ، 2011) کم‌رنگ می‌شود و شوق و اشتیاق رابطه رو به افول می‌رود. در این وضعیت، آنهایی که توانایی ایجاد روابط بالغانه و نگهداری از آن را دارند، سعی در جایگزینی تعهد و صمیمیت به جای شور و شوق اولیه می‌کنند.
از نظر فیزیولوژیکی نیز تحقیقات نشان داده‌اند که به مرور زمان میزان ترشح دوپامین که در عشق رمانتیک تجربه می‌شود کم شده و به جای آن هورمون اکسی‌توسین افزایش می‌یابد که نشان دهنده‌ی افزایش دلبستگی است. با کاهش دوپامین، شور و حرارت عشق کم می‌شود و چون تاثیر دوپامین بر بدن، چیزی شبیه مواد اعتیادآور است، افراد میل به تجربه‌ی دوباره‌ی آن را دارند (لرد، 2007).
حال زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
در این مقاله، عشق به مثابه نوعی از بودن در نظر گرفته می‌شود تا این سوال مورد بررسی قرار بگیرد که چه چیز، زندگی یک فرد را پر از شور و شوق می‌کند؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه روانکاوانه عشق چگونه می‌تواند در زندگی تسری یابد؟
فروم معتقد است در دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خود هم نهفته است. مساله این است که آیا منظور از ابژه (همسر یا شریک) صرفاً انسان است یا با نگاهی وسیع‌تر، هر کار و فعالیت و حرکتی و در نهایت، جهان و زندگی را دربرمی‌گیرد؟ فروم در کتاب “هنر عشق ورزیدن” (1956) می‌گوید : “عشق در وهله‌ی نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهت‌گیری منش انسان است که رابطه‌ی او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین می‌کند”. لازمه‌ی عشق ورزیدن با این نگاه، تجربه‌ی نوعی از بودن در جهان است که در آن می‌توان عاشقِ زندگی کردن شد و به دنبال یافتن نوعی از شور و شوق بود که جایی برای مُردگی در روان بشر باقی نگذارد. “آنجا که عشق نیست، مرگ هست با جلوه های بسیارش” (صنعتی، 1380).
اگر یک سر طیف، زندگی با شور و شوق است، گویی سر دیگر طیف، مردگی روانی ست. ایگن(1996) در کتابش وجود این مردگی روانی را در زندگی افراد در سه سطح توصیف میکند؛ برای برخی از افراد گذراست، شبیه به شکایت و غر زدنی در پس زمينه زندگیشان باقی می ماند. برای برخی این مردگی روانی پایدارتر است و دلشان میخواست بیشتر احساس زنده بودن داشتند ولی از طرفی به این مردگی و رکود در زندگی نیز عادت کرده اند. برای دسته ی سوم فراگیر است و خودشان را مرده ی متحرکی توصیف میکنند که توانایی تجربه ی احساس را ندارند و حس خالی بودن میکنند.
از نظر فروید این مردگی روانی چیزی فراتر از تنبیه خود و تمایلات مازوخیستیک است. در این فضای بی روح، روان فرد تبدیل به چیزی خشک و سخت شده است که اجازه ی حرکت را به او نمیدهد. پررنگ ترین بخش زنده ی تئوری فروید جاری بودن و پویایی روان است، زمانی که روان فرد بین ماکسیمم و مینیمم های زندگی حرکت نمیکند و روی خط صاف و یکنواختی قرار دارد تبدیل به چیزی سفت و بی انعطاف میشود که به سمت صفر یا همان مردگی میل میکند.
در نگاه وینیکات، زمانی مردگی روانی جای بیشتری برای خود باز میکند که محیط، ظرفیت تحمل زنده بودن و بخش پرخاشگر زندگی کودک را نداشته باشد. در حالتی که محیط بتواند بخش تخریبگر روان فرد (كه در هر كسي وجود دارد) را تحمل کند و به خوبی پاسخ دهد و وحشت نكند، این نیروی تخریبگر میتواند خلاق باشد و زندگی تولید کند.
برای روشن شدن بخش پرخاشگر زندگی وینیکات مثالی از دو مدل معنا کردن پازدن بچه به سينه ی مادر می آورد. یکی زمانیست که مادر از پازدن بچه به سینه اش خوشحال میشود، چون برای او این کار به معنی زنده بودن کودک است و حالت دیگر زمانیست که مادر تفکر قالبی ای در مورد ایجاد سرطان توسط این کار دارد. طوری واکنش نشان میدهد که هر معنایی که این کار برای کودک داشته است، از بین میرود و با نگرش اخلاقی(انگ چسباندن) روبرو میشود. در این حالت است که دیگر پازدن کودک نمیتواند به عنوان ابزاری برای جا پیداکردن کودک در جهانی که به آن تعلق دارد کشف شود.
اولین ارتباط کودک با مراقبش- معمولاً مادر- اولین رابطه‌‌ی عاشقانه‌ی اوست و زمینه‌ای است برای تجربیات بعدی عشق و رضایت مطلوب او. اولین جفت عاشق، مادر و نوزاد هستند. در این رابطه زنده ماندن نوزاد به عنوان هدف فقط شامل تغذیه شدن و مراقبت بدنی نیست، بلکه ایجاد رابطه‌ی هیجانی، روانی و روانی- جنسی را هم در‌برمی‌گیرد (دیم، 2011).
یعنی با اصطلاح فرومی بعضی از مادرها به کودک شیر میدهند تا بقای فیزکی کودک حفظ شود و برخی دیگر همراه شیر، عسل هم میدهند تا شور و شوق و عشق به زندگی را نیز به کودک منتقل کنند. عشق به زنده بودن و با شوق زندگی کردن، یک توانمندی است که شاید بخشی از آن در رابطه با مادر به دست بیاید، به قول فروم (1956) اگر همراه شیر عسل هم دریافت کرده باشیم!
اما اجازه دهید تا بخش دیگری از آن را به توانایی بشر برای رشد روانی مرتبط بدانیم. درست است که مادر نقش به سزایی در رشد کودک دارد ولی از سوی دیگر میلر(1997) معتقد است ما گرفتار تابوی ایده‌آل‌سازی عشق مادر هستیم. آن کودکی که والدین خودشیفته‌ای دارد، در طول زندگی‌اش در جستجوی برآورده کردن نیاز‌هایی‌ست که والدین تامین نکرده‌اند و آنها را با روشهای دیگری جایگزین می‌کند؛ همچون گیاهی که برای زنده ماندن به سمت نور حرکت می‌کند. به نوعی اگر مادر نیازهای کودک را درک نکرده‌است، کودک تلاش می‌کند که بتواند نیازهای مادر و دیگران را درک کند (میلر، 1997). به نظر می‌رسد آنچه مسلم است عشق کودک به مادر است تا عشق مادر به کودک.
کودک در فضایی که مادر به هر دلیلی غایب یا افسرده است، در محیط جایگزینی پیدا می‌کند یا فعالانه تلاش می‌کند که مادر را بخنداند (اسپلمن،2013). به بیان دیگر زمانی که مادر، عسل فروم را نمی‌دهد، یا در محیط جایگزینی برای گرفتن شور و شوق پیدا می‌شود یا خود کودک تلاش می‌کند تا با ایجاد آن، به محیط و مادر هم شور و شوق بدهد.
این “حرکت” و جاری بودن در همه ی ابعاد زندگی ست که به آن روح می‌بخشد؛ برای زنده بودن به معنی لذت بردن از زندگی، ضروری است هر فردی در جنبه ای برای خود، حرکت و شور و شوق بیافریند. مژده این که نوشتن و حرف زدن نیز فرمهایی از حرکت هستند.
از نظر ایگن (1995) زندگی پر شور و شوق مستلزم حرکت بین حالات مختلف خویشتن است و دفاع در مقابل جریان سیال زندگی، نه تنها زندگی را از هر نوع شور و شوقی خالی می‌کند، بلکه فرد را به جایی می‌رساند که تبدیل به شبحی متحرک می‌گردد.
اشتیاق داشتن به معنی تجربه نکردن حس های منفی و همیشه سرخوش بودن نیست بلکه به معنی ظرفیت تحمل احساسات شدید، هم مثبت و هم منفی است (بندک، 1977). سرزندگی، حرکت همزمان برای افزایش و کاهش ماکسیمم و مینیمم حالات است.
اساساً جریان داشتن و حرکت بین حالتهای شدید، بخش مهمی از زندگیست که تنوع و توانمندی را به زندگی می افزاید و امکان مواجهه و تجربه کردن موقعیتهای جدید و تازه را فراهم میکند. اگر بشر باور داشته باشد که هر لحظه از زندگی، لحظه ی بعدی را تصحیح میکند، میتواند بین تجربیات زندگی اش حرکت کند، بالا و پایین رود و آنها را بازسازی کند؛ زیرا مهم نیست که یک فرد گذشته ی خود را چگونه تجربه کرده است بلکه مهم، چطور ادامه دادن دوباره ی آن تجربیات است. این جریان داشتن و حرکت است که لحظه های فوق العاده و شوق را در زندگی ایجاد میکند(ایگن، 1995).
هدف روانکاوی چیزی بیش از آنچه فروید مطرح کرد: حل کردن تعارضات ناهشیار است و آن تجربه ی شور و شوق و سرزندگی است. کیفیتی که فراتر از ظرفیتهای دیگر است و باید به عنوان یکی از جنبه های تجربیات تحلیلی قرار بگیرد. برخلاف این تصور که کیفیت زندگی به سطح سلامت روان فرد بستگی دارد، در واقع داشتن یا نداشتن سلامت روانشناختی، خود نمودی از کیفیت سرزندگی و شوق زندگی ایست که به دست می آوریم.
پس به نظر می‌رسد زیستن با شور و شوق، نوعی توانایی ست که فرد احتمالاً می‌تواند آن را به دست بیاورد حتی وقتی که از مادر خود دریافت نکرده باشد. اساساً فردی که دارای توانایی عشق ورزیدن به زندگیست، عشق به معنای انتخاب همسر/شريك را نیز مثل هر چیز دیگری در زندگی می‌تواند با شور و هیجان تجربه کند. این نوعی از زیستن است که در تضاد با مردگی روانی قرار می گیرد. به این ترتیب، عشق در معنای وسیع خود آنطور که فروم و وینیکات بحث می‌کنند، پدیده‌ای وجودی است. فرد می‌تواند عاشق زندگی باشد و در زیر مجموعه‌ی آن افراد‌ مختلفی را برای عاشقی کردن انتخاب کند.
در انتها با نقل قولی از هاولک الیس بحث رو به اتمام میرسونیم:
“اگر ما زنده‌ایم تا چیزی به خشنودی و شکوه زندگی،
به دستاوردهای بشریت، به معنویت و شادی بشر بیافزاییم
لازم است با غلبه دادن عشق بر نفرت به شور و شوق برسیم.” (هاولک الیس، 1922)

, ,

چرا رابطه جنسی مطلوب، در روابط موفق هم کم رنگ می شود؟

چرا سکس خوب، کمرنگ می شود؟

  • چرا اغلب رابطه جنسی مطلوب کم رنگ می شود، حتی برای زوج هایی که سال های سال عاشقانه زندگی مشترک را با هم ادامه می دهند؟
  • چرا برخلاف باورهای عمومی، صمیمت، ضامن یک رابطه جنسی خوب نیست؟
  • چرا عشق ممنوع انقدر جذاب است؟ و چه چیزی در این گناه است که اینقدر اشتیاق به آن را قدرتمند می کند؟
  • چرا هم خوابگی باعث تولد بچه ها می شود و از طرفی، همین بچه ها هم خوابگی یک زوج را خراب می کنند؟ آن ها مانند ناقوس مرگ هستند برای کامروایی! این طور نیست؟
  • وقتی عشق می ورزی چه احساسی داری؟ وقتی که تمنا و اشتیاق جنسی به سراغت می آید چه تفاوتی را احساس می کنی؟

چیزی که توجهم را جلب کرده، این است که به هرجا که عشق گرایی راه یافته، بحران تمنا و اشتیاق جنسی هم راه یافته است. بحران خواستن و تمنا، برای قبول کردن هوس هایمان، میل و اشتیاق به عنوان تجلی فردیت ما و انتخاب آزادمان، تشخیص اولویت هایمان، هویتمان، میل و خواستن که مفاهیم مرکزی در عشق مدرن و جوامع فردگرا شده است.

می دانید، این اولین بار در تاریخ بشر است که ما می خواهیم رابطه جنسی دراز مدت داشته باشیم، نه بخاطر اینکه 14 تا بچه بیاریم، که حتی می بایست بچه های بیشتری بدنیا بیاوریم، چون بعضی از آن ها زنده نمی مانند؛ و نه بخاطر اینکه وظیفه زناشوییِ دربست یک زن است.

این اولین بار است که ما رابطه جنسی دراز مدت، که برای ما لذت و ارتباط آفرین است و ریشه در تمنا دارد را می خواهیم؛ ولی چرا این کار دشوار است؟

برای حفظ تمایل و کام خواهی در رابطه ای متعهد، مصالحۀ دو نیاز اساسی انسان مطرح است: از یک سو ما نیاز به امنیت، قابل پیش بینی بودن، وابستگی، اعتماد و تداوم داریم؛ تمام تجاربی که به زندگی ما ثبات و دوام می دهد و جایی که آن را خانه می خوانیم را خلق می کنیم. از سویی دیگر-هم مرد و هم زن- به همان اندازه نیاز به ماجراجویی برای نوآوری دارند، نیاز به رمز و راز، نیاز به خطر کردن، نیاز به ناشناخته ها و غیر منتظره ها؛ نیاز به سفر و تحرک داریم.

پس تلفیق نیاز ما به امنیت و نیازمان به ماجراجویی (ناامنی) و مخاطره در یک رابطه یا آنچه ازدواج پرشور می نامیم، مشخصا تناقض اساسی بوده است.

پیش از این ازدواج نهادی اقتصادی بود، که در آن شریکی برای زندگی، به هدف داشتن فرزندان و موقعیت اجتماعی، وارث و همدم، انتخاب می کردیم. اما اکنون می خواهیم همسرانمان تمام این چیزها را به ما بدهند و بعلاوه می خواهیم که آن ها بهترین دوست، محرم، معتمد و معشوق پرحرارتمان هم باشند؛ به عبارت دیگر، دو برابر زندگی کنیم، دو حالت متضاد را با هم داشته باشیم!

پس ما به سراغ یک نفر می رویم و از او می خواهیم چیزهایی را که زمانی افراد متعددی تامین می کردند، یک تنه به ما بدهد؛ حس تعلق داشتن، هویت، رابطه پایدار به ما بدهد، همزمان تعالی، راز و رمز و شگفتی هم بدهد؛ به ما آرامش- حرکت روی لبه تیغ را با هم، شگفتی- جدیدی- احساس آشنایی بدهد؛ به ما آنچه انتظار داریم را در کنار غیر منتظره ها بدهد!

پس حالا به واقعیت وجودی داستان می رسیم. چون فکر می کنم به نوعی، بحران میل و اشتیاق، عمدتا بحران تخیل است. چرا هم خوابگی پرلذت اکثر وقت ها محو می شود؟ رابطۀ عشق و تمنای تن چیست؟ چطور مرتبطند؟ چطور متضادند؟

راز تمایلات شهوانی در اینجاست. اگر در عشق ورزیدن فعلی وجود داشته باشد، “داشتن” است و اگر در کام گیری فعلی وجود داشته باشد، آن “خواستن” است. در عشق می خواهیم معشوق را بشناسیم و او را داشته باشیم؛ می خواهیم فاصله را کم کنیم، هر شکافی را پر کنیم، کشمکش ها را خنثی کنیم؛ نزدیک تر بشویم.

  • اما من یک سوال دارم و به 20 کشور سفر کردم و از مردم پرسیدم: در چه هنگامی بیش از همه به همسرتان جذب می شوید؟ نه جذبه جنسی، بلکه گرایش.

در سراسر فرهنگ ها و مذاهب و جنسیت ها پاسخ های مشابهی شنیدم:

  • گروه اول: من بیشتر از همه وقتی به همسرم جذب می شوم که او از من دور است، وقتی جدا هستیم و وقتی دوباره نزدیک می شویم. اساسا وقتی بتوانم دوباره در تخیلم با او باشم؛ وقتی تخیلم به صحنه بازمی گردد و در غیبت او، میل و تمنا ریشه می گیرد، که سهم بزرگی در خواستن دارد!

گروه دوم: بیشتر از همه وقتی مجذوب یارم می شوم که او را در استودیو یا بر روی صحنه می بینم، وقتی که او خودش است و دارد کاری را با اشتیاق انجام می دهد؛ وقتی او را در جمعی می بینم که دیگران جذب او شده اند؛ وقتی در مرکز توجه است و یا در حال انجام کاریست که در آن مهارت دارد.

درواقع وقتی که یارم را درخشان و با اعتمادبه نفس می بینم، احتمالا این بیشترین جذبه را در سراسر هستی دارد؛ درخشان به معنی متکی به خود.

پس وقتی که من همسرم را می بینم که روی پای خود ایستاده و در انجام کاری که در آن مهارت دارد، غرق شده است، برای لحظه ای دیدگاهم تغییر می کند و به رازهایی پی می برم که همیشه در کنار من بوده اند.

مهم تر از همه اینکه: در میل و اشتیاق، احتیاج جایی ندارد. کسی به کسی محتاج نیست. در اشتیاق، مراقبت والدینی وجود ندارد، مراقبت کاملا با تمنای تن در تناقض است.

من هنوز کسی را ندیده ام که تمنا و میل جنسی در او نسبت به کسی که محتاج است، بیدار شود. خواستن، روشن شدن و محتاج بودن، خاموش کردن تمنای تن است. زن ها این را خیلی خوب می دانند؛ چون هر چیزی که وظیفه والدی را به دنبال داشته باشد، تمنای تن را کاهش می دهد.

گروه سوم: اغلب می گویند وقتی که غافلگیر می شوم؛ وقتی با هم می خندیم؛ پوشیدن لباس جدید؛ هر جا که نوآوری وجود دارد. البته نوآوری الزاما به معنی استفاده از تکنیک های تازه و موقعیت های جدید نیست؛ بلکه یعنی چه بخشی از وجودت را آشکار می کنی؟ چه وجه تازه ای از وجود تو دیده می شود؟

می شود گفت هم خوابگی، کاری نیست که آن را انجام می دهی؛ بلکه مکانی است که به آنجا می روی، وارد آنجا می شوی، در درون خودت و به همراه دیگری. پس در سکس به کجا می روی؟ با کدام قسمت خودت رابطه برقرار می کنی؟ چه می خواهی در آنجا ابراز کنی؟ آیا مکانی برای تعالی و اتحاد معنوی است؟ یا مکانی برای شیطنت و تاخ و تازی امن؟ یا مکانی است که می توانی نهایتا خودت را رها سازی و مسئول همه چیز نباشی؟ آیا این مکانی است که می توانید خواستۀ کودکانۀ خود را بیان کنید و از هرآنچه هست لذت ببرید؟

ما تنها موجوداتی هستیم که می توانیم برای ساعت ها عشقبازی کنیم، زمانی پر از لذت داشته باشیم، بارها ارضا شویم، بدون این که به کسی دست بزنیم، فقط چون می توانیم تصور کنیم. فقط اشاره ای کافیست. حتی نیاز به انجام دادن هیچ کاری نیست. می توانیم نیروی پرقدرتی مانند انتظار را تجربه کنیم که مَلات مورد نیاز میل است؛ توانایی تصور و تجربه چیزی، چنانکه در حال رخ دادن است؛ درحالیکه چیزی اتفاق نمی افتد و همزمان همه چیز در حال رخ دادن است.

  • مواد اصلی تمایلات جنسی چیست؟ تخیل و تصور! تمایل به بازی، تازگی داشتن، کنجکاوی، رمز و راز؛ اما عامل اصلی واقعا چیزی است که ما تخیل می نامیم.

وقتی که به داستان بدون رابطه جنسیِ زوج هایی که با ایشان کار می کردم، گوش می کردم، گاهی می شنیدم که می کفتند:”زندگی جنسی فعالتری می خواهم”. به طور کلی مردم زندگی جنسی بهتری می خواهند و نه لزوما زندگی جنسی بیشتر! بهتر یعنی با کیفیت زندگی و شور و پیوند داشتن، با طراوت و تپش با تولدی تازه، با نیروی حیات، با کام جویی، با نیرومندی که زندگی جنسی می تواند به آن ها دهد و یا امید دارند که بدهد.

  • من به جای سوال” آنچه میل جنسی من را از بین می برد… یا تو وقتی میل جنسی من را خاموش می کنی که…”، می پرسم: من، خودم وقتی میل جنسی ام را می خوابانم که….

مردم شروع کردند به پاسخ دادن: وقتی که در درونم احساس مردگی می کنم؛ وقتی بدنم را دوست ندارم؛ وقتی حس پیری می کنم؛ هنگامی که برای خودم زمان ندارم؛ وقتی کارم خوب پیش نمی رود؛ وقتی اعتماد به نفس ندارم؛ وقتی خودم را ارزشمند نمی دانم؛ وقتی احساس نمی کنم حقی برای خواستن و لذت بردن داشته باشم و ….

بعد من سوال را برعکس می کنم: من، وقتی تحریک می شوم که …به جای سوالِ تو، وقتی من را تحریک می کنی که …  خود شخص، مورد سوال نیست! من این سوال را می پرسم: من، این گونه میل جنسی ام را بیدار می کنم که … چون اگر تو در درونت احساس مردگی داری، دیگران ممکن است خیلی کارها بکنند، اما هیچ اثری نخواهد داشت، کسی در میز پذیرش نیست!

حالا پارادوکس عشق و شهوت؛ درست همان عناصری که عشق را پرورش می دهند- دو طرفه بودن، دادن و ستاندن، محافظت، نگرانی و مسئولیت برای دیگری- بیشتر اوقات همان عناصری هستند که میل و تمنای تن را فرومی نشانند!!!

چون میل و تمنای تن همراه احساساتی است که همیشه مورد علاقۀ عشق نیست: حسادت، احساس مالک بودن، تهاجم، قدرت، سلطه گری، شیطنت، شوخی و …

در ذهن ما افکار بسیاری هست که همیشه نمی دانیم چگونه به شریکمان بگوییم. چون فکر می کنیم عشق یعنی از خودگذشتگی ولی اتفاقا غریزه جنسی همراه با میزانی خودخواهی است! تواناییِ در تماس بودن با خود در حضور دیگری!

این دو گروه از نیازهای دوگانۀ ذکر شده، نیازمند تطبیق و سازگاری با هم هستند. ما اینگونه متولد شده ایم. نیازمان به پیوستن همزمان با نیازمان به جدایی و دور شدن؛ نیاز به امنیت، نیاز به ماجراجویی؛ نیاز به با هم بودن، نیاز به خودمختاری!

  • اگر به کودکی که بر روی پایتان نشسته، فکر کنید، پیش شما بسیار راحت و امن است. ولی زمانی می رسد که همۀ ما باید وارد دنیا شویم، برای اکتشاف و کاوش. این آغاز خواستن است؛ نیاز به اکتشاف، کنجکاوی و دست یافتن.

لحظه ای می رسد که آن کودک هنگام جدا شدن از شما، برمی گردد و به شما نگاه می کند. اگر به او بگویید “هی نازنین، دنیا جای باشکوهیه، برو پیداش کن! اون بیرون پر از خوش گذرانی است”. آن وقت آن بچه می تواند رویش را برگرداند، برود درحالیکه پیوند و جدایی را با هم تجربه کرده است.

اما اگر در اینجا بزرگتری بگوید: “من نگرانم، مضطربم، افسرده ام، همسرم خیلی وقته مراقبم نبوده، اون بیرون چه خبر است مگر؟ مگر ما هر آنچه می خواهیم را با هم نداریم؟

این عکس العمل هاییست که بسیاری از ما خوب می شناسیم؛ بعضی از ما دیگر به جستجو نرفتیم و برگشتیم به خانۀ اول. آن طفل کوچک که برگشته، بچه ایست که از قسمتی از خودش چشم پوشی کرده، تا دیگری عزیزی (معمولا والدین) را از دست ندهد.

من آزادی ام را قربانی می کنم تا ارتباطم را از دست ندهم و یاد می گیرم که به گونۀ خاصی عشق بورزم؛ با نگرانی اضافه بر دوش، مسئولیت بیشتر و محافظت بیشتر و نمی دانم که چطور تو را تنها بگذارم تا بروم بازی کنم، تا بتوانم کشف کنم و وارد وجود خودم بشوم.

این جملات را حالا به زبان بزرگسالانه ترجمه کنید. این قضیه در سنین کم آغاز می شود و در زندگی جنسی مان ادامه می یابد تا آخر!

بچۀ دیگری بر می گردد و به اکتشاف می رود، ولی همیشه به پشتش نگاه می کند؛ آیا پیش من خواهی بود؟ آیا من را نفرین می کنی؟ من را سرزنش می کنی؟ آیا با من عصبانی هستی؟ این کودک ممکن است برود ولی هرگز واقعا جدا نمی رود!

آن ها اغلب کسانی هستند که می گویند: در ابتدا عشقمان آتشین بود و داغ. چون در ابتدا نزدیکی و صمیمیتمان آنقدر قوی نبود که به کاهش میل و خواهش منجر شود. هرچه بیشتر متصل شدم، بیشتر مسئولیت حس کردم، کمتر توانستم در حضورش خودم و رها باشم!

  • در این معما، در مورد آشتی دادن این دو گونه نیاز اساسی، چند نکته را در عملکرد زوج هایی با عشق شهوانی می توان دید؛ دوم اینکه آن ها می دانند عشقبازی چیزی نیست که 5 دقیقه قبل عمل اصلی شروع شود؛ چه بسا عشقبازی با پایان ارگاسم قبلی شروع شود (یعنی از رابطه جنسی قبلی تا بعدی؛ در طول بین دو رابطه، با یکدیگر مهربان و نوازشگرند).
  • اول آن ها حریم خصوصی قوی دارند. آن ها متوجه هستند که فضای شهوانی وجود دارد متعلق به هر کدامشان (یعنی هر کدام در لذت جنسی سهمی دارند و محق هستند از نحوۀ لذت بردنشان، مسائلی به اشتراک بگذارند و یا بخواهند از رفتارهایی پرهیز کنند).

البته آن ها می دانند که فضای عشق شهوانی فقط در مورد نوازش کردن نیست. بلکه در مورد “ایجاد فضایی است که در آن مدیر شرکت بودن را ترک می کنی، قرار نیست فرز و چابک و باهوش به نظر بیایی؛ وارد فضایی می شوی که از شهروند نمونه و انسان خوب و پاک بودن دست برمی داری و قرار نیست اینجا هم باز مسئول همه چیز باشی”! مسئولیت و میل شهوانی داشتن، ضد هم هستند و با هم کنار نمی آیند!

و مهمتر اینکه زوج شهوانی متوجه هستند که اشتیاقشان در برهه های مختلف زمان کم و زیاد می شود و این بسیار طبیعی است و معنای کم علاقگی الزاما ندارد.

سکس در رابطۀ متعهد، سکسی عمدی و از قبل فکر شده است، عملی با اراده و با عزم است، عملی با تمرکز و حضور؛ در عین حال زنده و خودجوش و در لحظه!

the secret to desire in a long-term relationship

stherl perel

,

انواع رابطه زناشویی از نقطه نظر روانکاوی

PSYCHOANALYTIC CONCEPTION OF MARRIAGE AND MARITAL RELATIONSHIPS

                                                                                                           ZORICA MARCOVIC,1999

خلاصه ای از مقاله

انواع ازدواج از نقطه نظر روانکاوی:

بر اساس نظریه زیگموند فروید[1]، پایه گذار علم روانکاوی، چگونگی انتخاب نوع رابطه، بسیار پیش تر از خود ازدواج رقم می خورد؛ در کودکی. درواقع روابط زناشویی امروز، تکراری هستند از الگوی والدین فرد در کودکی وی.

فروید دو نوع انتخاب پارتنر به ما معرفی می کند: نوع خود دوستدارانه یا خودشیفته وارانه(narcissisticهنگامی که انتخاب شخص بر اساس مدلی است که طرف، باید شبیه خودش باشد و یا بر اساس مدل ایده آلی که همیشه فرد دوست داشته آنگونه باشد. نوع دوم، وابسته یا والدین گونه (anaclitic or incestuous) که در اینجا، انتخاب زوج تاثیر گرفته است از تصویر والدین.

زنان غالباً به گونه اول انتخاب زوج می کنند؛ مرد ایده آلی که او در کودکی آرزو داشته که آنگونه باشد.

زیر گروه های نوع خودشیفته وار:

  • مدلی که روزگاری خود فرد آن گونه بوده است (و یا تا حدودی آن گونه بوده)؛
  • مدلی که خود فرد اکنون هست؛
  • مدلی که فرد دوست می داشته که باشد؛

به نظر فروید اغلب اوقات نوع خودشیفته وار که ناشی است از ایده آل های روان فرد، منجر به عشق های رومانتیک می شود. چرا که فرد کمال و ویژگی هایی را به طرف مقابلش نسبت می دهد که هر کسی خواهان آن است. در صورتیکه طرف مقابل معمولاً بسیار متفاوت است از آنچه به وی نسبت داده شده است.

در نظر فروید زنان بیشتر به گونه اول انتخاب می کنند یعنی در مرد به دنبال آنچه همیشه آرزو داشتند می گردند؛ در حالیکه مردها اغلب به گونه دوم انتخاب می کنند، یعنی در همسرشان به دنبال مادر می گردند.

دختران در دوران پیش از بلوغ غالباً احساس مردانه راجع به خود دارند تا زمانی که این حس با بلوغ زنانه متوقف می شود و می توان گفت آن علاقه و ظرفیت برای مردانه بودن تا حدودی درآن ها باقی می ماند. بنابراین گویی آن ها تنها مردی را می توانند دوست بدارند که شبیه خودشان در آن دوران (کودکی) بوده است.

زنان، به تفکر فروید، خودشیفته هستند و ترجیحشان به دوست داشته شدن است تا دوست داشتن. خودشیفته ترین زنان، آنانی هستند که بیشترین جذابیت را برای مردان دارند؛ نه تنها چون زیبا هستند، بلکه به این دلیل که اغلب ساختار شخصیت خودشیفته را هم دارند؛ سرشار از حس خودکفایی، خود دوستداری و خود تحسینی می باشند و کاملاً آماده هستند که از هر آنچه ایگوی آن ها را تهدید می کند، دوری کنند و این برای کسی که خودشیفتگی کمتری دارد، جذاب است. آن ها به پارتنری نیاز دارند که به آن ها عشق و توجه دهد. درواقع آن ها تنها با کسی خوشحال هستند که خودشیفتگی کمتری از خودشان داشته باشد، کسی که می تواند به ایشان عشق و تحسین زیادی دهد، بسیار بیش از آنچه آن ها می توانند در جواب به طرف مقابل بدهند.

البته برای این زنان به جهت غلبه بر خود دوستداری و جدا کردن بخشی از توجه از خودشان، راهی وجود دارد؛ هنگامی که بچه دار می شوند. ایشان آماده هستند که عشق و تحسینی که فقط برای خود داشته اند را به فرزندشان بدهند؛ “چرا که خودشیفتگی در فرد از طریق دوست داشتن فرزندان احیا و تکرار می شود“.

ردپای نوع وابسته یا والدین گونه را باید در سال های اولیۀ کودکی جستجو کرد. این روش از انتخاب زوج ناشی است از نگرش کودک دربارۀ والدینش و بنابراین بعدها فرد مورد علاقه اش را براساس مدل والدینش و یا کسانی که از او مراقبت کردند، انتخاب می کند. نمونه های واضح آن مرد جوانی است که عاشق زنی بزرگتر از خودش می شود و یا دختری که با مرد میانسالی وارد رابطه می شود. این نوع انتخاب رابطه می تواند تصویر مادر یا پدر را برای فرد زنده کند. البته که نمی توان در این شکی داشت که هر گونه انتخاب زوجی تا حدی متاًثر از آن نمونه اولی (الگوی والدین) است.

Marriage is a dynamic interrelationship of husband’s and wife’s unconscious motives, who repeat the pattern of family relationships they knew in their childhood. One’s personality cannot be changed by marriage. Some events, like a child’s birth, can only arouse the repetition of the already known relationship or unconscious wishes patterns.

 

 

فروید چند نوع انتخاب همسر را در مردان این گونه توصیف می کند:

  • سوم شخصِ آسیب دیده: هیچ موقع زنی را انتخاب نمی کند که در ارتباط با دیگری نباشد! به طور قطع، زنی را می خواهد که شوهر، نامزد و یا رابطه ای دارد و تنها در این صورت است که آن زن برایش ارزشمند و خواستنی می شود، در غیر این صورت او را نمی خواهد. هر چه مانع برای رسیدن سختتر، عشق و تمنای مرد برای او بیشتر. این زن باید غیر قابل دسترس بوده و احساسات حاکم بر جریان، عدم امنیت و اطمینان خاطر باشد.

این نوع انتخاب، نیاز به رقابت و خشونت را تاًمین می کند که مرتبط است با دوران کودکی فرد و عقده ادیپ حل نشدۀ وی. چنین مردی در خانواده ای بزرگ شده که عمیقاً حس کرده است که مادرش متعلق به مرد دیگری-پدر- است. این نوع انتخاب تکرار موقعیت قدیم/کودکی است. بنابراین، سوم شخص آسیب دیده کسی نیست جز پدر! دسترسی و تملک مادر آسان نبوده؛ بنابریان او که چنین یاد گرفته، نحوۀ انتخاب شریک در روانش تنها با گذشتن از موانع بسیار امکان پذیر است.

  • عشق به روسپی: مردانی که هیچ علاقه ای به زن نجیب و پاکدامن ندارند. آن ها ترجیح می دهند زنی را انتخاب کنند که به واقع روسپی است و یا دربارۀ عفیف بودن وی شبهات و شایعاتی وجود دارد. جالب اینجاست که حسادت این مرد متوجه شوهر زن نیست، بلکه متوجه مردانی است که با این زن در ارتباط مشکوک هستند. این نوع از انتخاب تحت تاًثیر تثبیتی است که در کودکی در ارتباط با مادر رخ داده است. در هشیاری مرد، مادرش مقدس ترین و پاک ترین زن جهان است. در روانش بین “مادر” و “فاحشه” تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. با رجوع با گذشتۀ مرد، می توان لحظاتی را یافت که در روان او این دو مفهوم متضاد “مادر عفیف” و “فاحشه” با هم یکی شده اند. این زمانی رخ داده است که پسر بچه در حال کشف رازهای موجود در روابط زناشویی بین بزرگسالان بوده است. در ابتدا پسربچه احتمال هرگونه رابطه ای از “آن جنس” را بین والدینش انکار می کند. از دیگران چنین چیزی ممکن است ولی والدین “والای” او فراتر از این گونه مسائل هستند. گرچه که دیر یا زود به مستثنی نبودن پدر و مادرش پی می برد، خصوصصاً مادرش دیگر بی گناه به نظر نمی رسد و زین پس بین او و فاحشه، فاصلۀ بسیار زیادی وجود ندارد. چنین دریافت و باوری، آرزوهای پنهان کودکی او در مورد میل نزدیکی بیشتر با مادرش، را بیدار می کند، گرچه امکان داشتن او را تمام و کمال نداشته است. این قضیه عقده ادیپ را نیز از نو فعال می کند؛ پسر بچه از پدرش متنفر می شود و تمایل به مادرش پیدا می کند؛ گرچه که عمل خیانت او را هم نمی تواند ببخشد. ترکیب دو رانۀ متضاد- تمایل به مادر و تمایل به انتقام از او- خیانت مادر را در نظر او جذابتر می سازد. پارتنر مادر، همان کسی که مادر با او مرتکب خیانت می شود، ویژگی های ایگوی خود پسر یا شخصیت ایده آل وی را پیدا می کند. در این فانتزی ها پسر رشد کرده و خود را در سطح پدرش می بیند. بنابراین عشق به روسپی نوعی تثبیت است در این فانتزی که پسر در بلوغ خود شکل داده و در بزرگسالی به چنین روابطی منجر می شود.
  • نجاتِ زن(ناشاد) مورد علاقه: این گونه مردان معتقدند که پارتنرشان به کمک آن ها نیاز دارد و در غیر این صورت جایگاه اجتماعی خود را از دست می دهد و یا بدون آن ها کلاً از دست می رود. به همین دلیل است که جذب زنانی می شوند که ناشاد هستند و می خواهند آن ها را از خطر یا رنجی نجات دهند. مفهوم نجات از دل “عقدۀ والدینی” ناشی می شود. به محض اینکه پسر بچه متوجه می شود زندگیش را مدیون والدینش است و یا اینکه مادرش به او زندگی بخشیده است، مشتاق می شود که با چیزی با ارزش برابر لطف آن ها را جبران کند. او خصوصاً می خواهد با پدرش تسویه حساب کند؛ “من هیچ چیز از پدرم نمی خواهم، در عوض، می خواهم هر چه برایم هزینه کرده است را به او پس دهم”. به این شکل است که پسر فانتزی نجات پدر را شکل می دهد. به همین شکل، می خواهد در عوض اینکه مادر به او حیات بخشیده و برای نیازهای او تلاش کرده، چیزی بدهد. مثلاً به مادر فرزندی بدهد که بیشترین شباهت را به وی دارد. به قولی دیگر، او در فانتزی نجات، تماماً با پدر همانندسازی می کند. تمام غرایز او برای شفقت، قدرشناسی، شهوت، مخالفت و استقلال، تنها در یک آرزو، تبدیل شدن به پدرش، ارضا می شوند. این گونه است که او با پدر و مادرش که به او زندگی داده اند، بی حساب می شود.
  • عشق به باکره: نوعی از عشق است که با متمدن و با فرهنگ شدن بشر، ایجاد شده است. محدودیتی که بر زندگی جنسی به واسطۀ تمدن اعمال شده، باعث نوعی ریاکاری و اخلاقیت دوگانه شده است. رابطۀ زن و مرد بایستی ترکیبی از عنصر عاطفی و جنسی باشد. فرد مورد عشق کودک در ابتدا مادرش است ولی این عشق با موانع فرهنگی بازداری می شود و به ناخودآگاه می رود. درواقع پسربچه محتوای جنسی عشقش را باید سرکوب کند و تنها اجازه دارد محتوای عاطفی آن را نشان دهد. وجود همزمان این فشارها منجر می شود به نوعی از انتخاب پارتنر که می توان به آن عشق به زن باکره گفت. بین محتوای جنسی و عاطفی، دوپارگی رخ می دهد. درواقع این دو عنصر نمی توانند با هم یکی و ادغام شوند برای یک نفر. بنابراین این مرد تنها می تواند عشقش را به یک زن بیگناه بدهد-باکره- و از سوی دیگر منبع لذت جنسی اش زنی از لحاظ اخلاقی در سطح پایین تر خواهد بود. این ریشۀ علاقه اش به پارتنرهای جنسی حقیرتر است- مثلاً زنی از سطح اجتماعی پایین تر از خودش-که در غیر این صورت توان لذت بردن جنسی را ندارد. اگر این گونه تثبیت-زانی با محارمincestuous – بر مادر یا خواهر هیچ گاه برطرف و حل نشود، می تواند ریشه ناتوانی جنسی در مردان نیز باشد.

انی ریچ[2]  انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را شرح و بسط می دهد که شامل وابستگی شدید به پارتنر می باشد. چنین انتخابی به معنی بیش از حد برآورد کردن طرف مقابل است، که میزان آن بستگی دارد به اختلاف بین ویژگی های واقعی طرف و بزرگ نماییِ ایده آلِ ایگوی فرد. این زن ویژگی هایی را به پارتنر خود نسبت می دهد که در کودکی در فانتزی هایش برای خود متصور بوده است. زنانی با ایده آل های بزرگ و ایگوهای کوچک، حس خود سرزنش گری و حقارت اغراق آمیزی دارند که تنها به کمک رابطه با فردی بیش ارزیابی شده امکان فرار از این احساسات را دارند. در نتیجۀ وابستگی مبالغه آمیز به فرد آیده آل شده، چینی زنانی دچار احساسات دوگانه ای نسبت به پارتنر خود می شوند؛ عشق و محبت از یک سو و خشم و نفرت از سویی دیگر. برای نشان ندادن این احساسات خشم آلود خود، فرد روی به رفتارهای خودآزارگرایانه می آورد. جدایی از چنین پارتنری آسیب های جدی روانی برای فرد به دنبال دارد.

هلن دوچ[3] نیز انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را به نوعی دیگر توضیح می دهد. بدین شکل که این نوع انتخاب ناشی از همانندسازی ناکارآمد با مادری خودشیفته در ارتباطی مصنوعی می باشد. چنین زنانی وابستگی شدید به پارتنر، بیش برآوردن کردن وی و تعویض مکرر پارتنر، را نشان می دهند. با تغییر پارتنر، آن ها تمام باورها، ارزش ها و روش زندگی خود را نیز تغییر می دهند به شکل اعتقادات پارتنر جدید. با تغییر رابطه، نظرشان هم در مورد آن رابطه عوض می شود؛ فردی با ارزش های والا تبدیل به فردی پست و حقیر در نظرشان می شود که ناشی از کاهش حس احترام به خود است. به جهت افزایش عزت نفس، شخصی دیگر با عقایدی جدید نیاز است، که همۀ این ها گویای ایگو و سوپر ایگویی رشد نیافته می باشد.

نایت الدریچ[4] انواعی از روابط زناشویی را نام می برد.

  • رابطۀ زناشویی والد-کودک در زنان و مردانی دیده می شود که شدیداً وابسته هستند و نیاز مبرم به گرفتن بیشترین حد از عشق دارند بدون آمادگی برای پس دادن آن. در صورتی که هر دو نفر خواهان اجرای این نقش ها باشند، این رابطه تعادل خواهد داشت. مثل فرد الکلی که با زنی صبور ازدواج می کند. البته که این تعادل بسیار ضعیف است. بارداری زن یا بیماری او می تواند به طور جدی به این بالانس آسیب بزند چراکه جهت وابستگی عوض می شود و اکنون این مرد است که باید مسئولیت های لازم را به عهده بگیرد و زن باید در نقش وابسته، که همیشه از آن فرار می کرده، قرار بگیرد. این تعادل در زمان تولد بچه نیز ممکن است بهم بخورد، چراکه توجه زن اکنون معطوف نوزاد می شود.

در زمانی که هر دو نفر شدیداً وابسته هستند، رابطه ادامه پیدا نمی کند چراکه هر دو تنها تمایل دارند عشق دریافت کنند و با کوچکترین تعارضی، آمادگی ترک رابطه و بازگشت به آغوش و حمایت والدین خود را دارند و دیگری را مقصر از دست رفتن رابطه شان می دانند. ولی اگر این دو فرد وابسته بتوانند نیاز خود را نه از یکدیگر بلکه از افراد یا جای دیگری، مثل پدر، مادر، گروه های حمایتی همچون دوستان، تاًمین کنند نیز، رابطه پایدار باقی می ماند. بعضی از این زوج ها برای دریافت حمایت والدینی، به خانۀ پدر و مادر باز می گردند، که در آنجا اساساً همچون خواهر/برادر رفتار و بر سر توجه والدین با یکدیگر رقابت می کنند و تمایل جنسی اندکی نیز به همدیگر نشان می دهند. تعارض زمانی آغاز می شود که والدین می میرند و یا این زوج مجبور به ترک آن خانه می شوند. گرچه زندگی با والدین تعارض ها و مشکلات و نارضایتی های زیادی به همراه دارد ولی نتیجۀ همۀ این ها برای زوجین، استقلال نخواهد بود.

  • نوع رابطۀ متخاصم-وابسته در افرادی دیده می شود که در دوران کودکی خود نتوانسته اند نیاز به امنیت خود را تاًمین کنند و به همین جهت نیز تبدیل به افراد وابسته ای شدند با عدم اطمینان و خشمِ قویاً ریشه دار، نسبت به دیگران. رابطۀ ایشان سراسر خشونت و تمایل به کنترل دیگریست. نمونۀ آن زنی خودآزار و بی پناه و شوهری پرخاشگر و دیگرآزار است. در حالیکه شوهر خشونت آشکار نشان می دهد، زن (خشونتی غیر مستقیم:) مدام گله و شکایت می کند، غر می زند، اذیت می کند، خشونت شوهرش را تحریک می کند و از این طریق دیگرآزاری خود را به طور زیرکانه و غیر آشکاری بروز می دهد. گرچه جو حاکم بر این رابطه خشونت است، این زوج کنار یکدیکر به علت وابستگیشان می مانند.
  • در نوع رقابت های خانوادۀ گسترده، ما تعارضات حل نشدۀ خانوادگی و یا دلبستگی به نقش والدین را می بینیم، که انواعی دارد:
  • ازدواج خانه دار یا ازدواج با یک آشپز: مردانی که شدیداً به مادر خود وابسته هستند و عشق و توجه بسیار اندکی می توانند به همسر خود دهند. آن ها اغلب به دلیل داشتن رابطۀ جنسی ازدواج می کنند و با همسر خود تحقیرآمیز رفتار کرده و ازرش ها و ویژگی های او را ناچیز می شمارند. گاهاً مادر و همسر خود را با هم مقایسه می کنند و به این نتیجه می رسند که مادرشان در همه چیز برتر است و همسرشان تنها مناسب انجام وضایف خانه می باشد. زن احساس تحقیر و خشم می کند و بین این دو زن همیشه تعارض وجود دارد، درحالیکه پسر همیشه طرف مادر را می گیرد. چنین احساسات خصومت آمیزی از سوی مادرِ ایده آل شده به سمت همسر، زن را دچار حس خطر کرده و ناچار به ترک رابطه می کند.

برعکس، اگر مردی که وابسته به مادرش است، با زنی ازدواج کند که احساس ناامنی و بی ارزشی داشته باشد و یا به علت وابستگی اش به پدر احساس گناه کند، تعادل در رابطه حفظ خواهد شد و تا زمانی که یا مرد آشکارا زن را تحقیر کند و یا زن به دلایل خاصی (مثلا روان درمانی) متوجه و آگاه شود و از این نقش حقارت آمیز بیزار شده و بیرون آید، رابطه ایشان ادامه پیدا خواهد کرد.

  • نوع نقش های جابجا: از ویژگی های مردی است که به علت تعارض های حل نشده اش با پدر، با نقش مرد بودن مشکل دارد. چنین مردی یا ازدواج نمی کند یا با زنی که چندان نقش های زنانه ایفا نمی کند و احساس رقابت با مردان دارد، ازدواج می کند. در این ازدواج نقش ها جابجا شده اند. به این شکل که (اصطلاحاً) زن شلوار کار می پوشد و مرد پیشبند آشپزخانه می بندد. تعادل در این رابطه تا زمانی ادامه دارد که مرد احساس نیاز به اثبات مردانگی و یا زن احساس نیاز به اثبات زنانگی خود را نداشته باشند. البته که مواردی مثل بارداری یا بیماری که زن را در نقش منفعل قرار می دهد و نیازمند مسئولیت پذیری مرد می باشد، نیز احتمالاً تعارض ایجاد کند.
  • نوع ازدواج خودشیفته وارانه: در افرادی دیده می شود که از فاز خودشیفتگی بیرون نیامده اند و سرشار از حس خودمحوری و خود تحسینی هستند و در عشق ورزیدن به دیگران ناتوان. تصمیم به ازدواج برای ایشان عموماً سخت است و وقتی تصمیم گرفتند، عشق و توجه و تحسین بی قید و شرط از طرف مقابل خود انتظار دارند. در غیر این صورت پارتنر خود را متهم به بی توجهی، بی احساسی و بی احترامی می کنند و این آمادگی را دارند که نیازهای خود را در جایی دیگر تاًمین کنند، که این قضیه باعث بی ثباتی رابطه می شود. تعادل چنین رابطه ای ممکن است زمانی بر هم خورد که روان طرف مقابل رشد و بلوغ پیدا کند. همچنین تغییر موقعیت اجتماعی یا اقتصادی نیز ممکن است باعث از بین رفتن تعادل رابطه شود.

وجود مشکلات عاطفی در فردی که در شرف ازدواج است، نشان دهندۀ عدم آمادگی فرد برای این اقدام(ازدواج) می باشد. با نزدیک شدن روز عروسی، این افراد افزایش اضطراب، خلق افسرده و نشانه ها و عکس العمل های جسمانی تجربه می کنند.

بِلا میتلمن[5] انواعی از روابط بین زوجین را بدین ترتیب توصیف می کند:

  • نیاز ناخودآگاه به وابستگی در دو طرف: در این ازدواج ها، یکی از طرفین با پرخاشگری و سادیستیک طور، دیگری را توهین و تحقیر می نماید؛ دیگری که ساکت، تسلیم و رام می باشد.
  • توهم دوطرفه: در این رابطه، یکی از نقش ها را فردی خودکفا و از لحاظ احساسی سرد بازی می کند که معمولاً شوهر است و دیگری، زن، همیشه در تمنای عشق او به سر می برد. چه بسا نیاز شدید زن به عشق و حمایت، ترس مرد را بیشتر تحریک کرده و بیشتر باعث دوری کردن و سرد شدن با او شود و این درحالیست که زن حس می کند به طرز حقارت آمیزی طرد می شود. هر دو نفر حس گناه را به دیگری فرافکن می کنند و دیگری را مسئول مشکلات رابطه می دانند. این گونه روابط با توهمی دوطرفه ایجاد می شوند؛ زن، به دنبال مرد قوی می گردد که به آن تکیه کند و سردی و دوری او را نشان قدرت او می پندارد. از طرف دیگری زنده بودن زن، خصوصاً استقلال مالی داشتن را، مرد به عنوان مستقل بودن او در نظر می گیرد و دیگر تصور نمی کند تحت فشار انتظار عشق و حمایت زن قرار گیرد. بعد از ازدواج، هر دو با نیازها، سختی ها و سوءتفاهم های واقعی روبرو می شوند که این خود ممکن است رابطه را در خطر بیاندازد.
  • نیاز شدید به وابستگی و عشق: در رابطه ای دیده می شود که هر دو نفر قویاً اصرار به کنترل دیگری دارند، در حالیکه به هیچ عنوان نمی توانند اجازه دهند کنترل بر خودشان اعمال شود. در چنین رابطه ای دعواهای سختی در می گیرد. مدام یکدیگر را نقد و سرزنش می کنند و همزمان، حس تحقیر و توهین شدن از سوی دیگری دارند. در جوهرۀ رابطۀ ایشان نیاز ناخودآگاه شدید به عشق و وابستگی موج می زند، همزمان که به هر قیمتی، تمایل شدید به پیروزی و فرمانبرداری کامل از دیگری دارند.
  • خدمت رسانی: یکی از طرفین شدیداً آشفته و نیازمند کمک است و دیگری مدام در پی حل مشکلات او. عدم تعادل رابطه وقتی ایجاد می شود که فرد نیازمند انتظارات همه توانی از دیگری دارد و به همین دلیل ناکام و ناامید و نتیجتاً افسرده و اوضاعش بهم ریخته تر می شود. زیربنای این رابطه عشق نیست، بلکه کمبود عزت نفس و احترام به خود می باشد که خواسته های دیگری را برآورده می سازد و عمیقاً در خدمت نیازهای او قرار می گیرد. در حالیکه آن دیگری همیشه از خدمات او ناراضی است و انتظارات بیشتری دارد که این باعث کم انگیزه شدن و خسته شدن فرد خدمت رسان می شود.

 

لازمۀ یک رابطۀ هماهنگ و همسو، دو نفری می باشد که مشکلات و مسئولیت ها را تقسیم کنند، احترام دو طرفه بگذارند، به یکدیگر اعتماد داشته باشند، و توانایی دادن و گرفتن عشق و حمایت را در خود پرورش دهند، در عین حالی که یکپارچگی و عزت نفس خود را هم لحاظ می کنند. دوران کودکی شاد، روابط هماهنگ خانواده باعث رشد عاطفی سالم و یک ازدواج و رابطه سالم و هماهنگ می شود.         نایت الدریچ

:Ref

http://facta.junis.ni.ac.rs/pas/pas2000/pas2000-08.pdf

 

 

 

 

 

 

 

[1] .Sigmun Freud

[2] .Annie Reich

[3] .Helene Deutsch

[4] .Knight Aldrich

[5] .Bella Mittelmann

زندگی خوب چگونه ایجاد می شود؟

What makes a good life?

Lessons from the longest study on happiness

Robert Waldinger, November 2015

زندگی خوب چگونه ایجاد می شود؟

در طول مدتی که زندگی می کنیم، چه چیزی ما را سالم و شاد نگه می دارد؟
اگر قرار بود الان برای آینده تان به بهترین نحو سرمایه گذاری کنید، چگونه زمان و انرژی خود را صرف می کردید؟

ابتدای این قرن از نسل جوان نظرسنجی بعمل آمد و از آن ها پرسیده شد مهم ترین اهداف زندگیشان چیست؟ و بیش از 80٪‏ آن ها پاسخ دادند، هدف اصلی آن ها در زندگی پولدار شدن است و 50٪‏ از همین جوان ها هدف اصلی دیگری نیز عنوان کردند، که آن مشهور شدن بود.

به ما همواره گفته شده که سخت کار کنید و بیشتر بدست آورید و این تصور داده شده است که این ها به منظور داشتن یک زندگی خوب ضروری هستند. ولی اگر بتوانیم مردم را از زمان نوجوانی تا سنین پیری مطالعه کنیم، تا دریابیم واقعاً چه چیزی مردم را شاد و سالم نگه می دارد، به چه عواملی می رسیم؟ ما این کار را انجام دادیم:

تحقیق هاروارد در باره رشد بزرگسالی، احتمالا طولانی ترین مطالعه درباره زندگی بزرگسالی است. 75 سال، زندگی 724 مرد را زیر نظر گرفتیم. هر سال در مورد کار، محل زندگی و سلامتی آن ها می پرسیدیم که البته همه این سوالات بدون اطلاع از این که چه اتفاقی در زندگی آنها رخ خواهد داد، پرسیده می شدند.

مشابه این مطالعه بسیار نادر است. چنین مطالعاتی اغلب در طول یک دهه از بین رفته اند. چراکه بسیاری از آزمودنی ها مطالعه را رها می کردند و یا بودجه پروژه قطع می شده است و یا محققین از تحقیق جدا می شدند و یا افراد می مردند و هیچ کسي مسير را ادامه نميداد.

ولی با ترکیبی از شانس و پشتکار چند نسل از پژوهشگران، این مطالعه انجام شده است. حدود 60 مرد از 724 شرکت کننده هنوز زنده هستند و در این مطالعه حضور دارند؛ بیشتر آن ها در دهه 90 عمرشان هستند و ما هم اکنون شروع به مطالعه بر روی بیش از 2000 نفر از فرزندان این مردها کرده ایم و من مدیر چهارم این مطالعه هستم.

  • از 1938 زندگی دو گروه را در نظر گرفتیم. گروه اول از این مطالعه زمانی آغاز شد که آن ها سال دوم دانشگاه هاروارد بودند و در طول جنگ جهانی دوم دانشکده را تمام کردند و تعدادی از آن ها نیز به خدمت جنگ درآمدند. گروه دومی که زیر نظر گرفتیم، گروهی از پسران فقیرترین محله هاي بوستون بودند. پسرانی که در این مطالعه انتخاب شدند، تعمداً از خانواده های مشکل دار و محروم بودند. آن ها در اتاق هایی فاقد آب گرم و سرد زندگی می کردند. هنگام ورود به مطالعه، همه این نوجوانان مصاحبه شدند، آزمایشات پزشکی انجام دادند، ما به خانه هایشان رفتیم و با والدین آن ها صحبت کردیم و به مرور زمان این نوجوانان به بزرگسالی رسیدند و پا به عرصه های مختلف زندگی گذاشتند.

آنها یا کاگر کارخانه، وکیل و یا دکتر شدند. یک نفرشان رئیس جمهور آمریکا شد. عده ای معتاد به الکل و عده ای مبتلا به اسکیزوفرنی شدند. عده اي از نردبان اجتماعی صعود کرده و تمام مسیر را تا بالا رفتند و عده اي هم مسیر خود را در جهت عکس رفتند.

برای داشتن شِمای واضحی از زندگی آن ها ما فقط به فرستادن پرسشنامه اکتفا نکردیم؛ ما از آن ها در خانۀ خودشان هم مصاحبه گرفتيم، از دکترشان، سوابق پزشکیشان را درخواست كرديم، تست خون و اسکن مغزی انجام داديم و با فرزندانشان صحبت كرديم. هنگام بیان نگرانی هاشان با همسرانشان، از آن ها فیلم گرفتيم. 10 سال پیش ما نهایتاً از همسرانشان نیز تقاضا کردیم به مطالعۀ ما بپیوندند و آن ها به ما گفتند: چه عجب!

  • خب ما چی بدست آوردیم؟ از صدها هزار صفحه اطلاعات جمع آوری شده چه نتایج و درس هایی گرفتیم؟ درس ها راجع به ثروت، شهرت یا سختکوشی نبودند! پیام واضحی که از این مطالعه 75 ساله بدست آوردیم این است: روابط خوب ما را شادتر و سالمتر نگه می دارد.
  • ما 3 درس بزرگ دربارۀ روابط بدست آوردیم؛ اول این که روابط اجتماعی واقعاً برای ما خوب است؛ تنهایی، واقعاً كشنده است!!! به نظر می رسد که افرادی با روابط اجتماعی بالا، با خانواده، دوستان و اجتماع، شادتر و از نظر فیزیکی سالمتر و عمر طولانی تر دارند،  نسبت به افرادی که روابط کمتری دارند؛ تجربۀ تنهایی سمی  و زهرآگین است. افرادی که گوشه گیرترند نسبت به افراد اجتماعی تر، حس می کنند کمتر خوشحالند و سلامتی آن ها زودتر از سنين میانسالی به خطر می افتد و کارکرد مغز خود را سریعتر از دست می دهند و زندگی کوتاه تری دارند.
  • ما می دانیم که می توان در جمع احساس تنهایی کنیم و هم می توان در یک ازدواج نيز احساس تنهایی داشت. پس دومین درس بزرگي که آموختیم این است که تعداد دوستان مهم نیست! و یا در یک رابطه متعهد هستید یا نه. بلکه موضوع کیفیت روابط نزدیک است. تحقیقات نشان می دهند که زندگی در روابط متشنج و پر از جر و بحث، برای سلامتی مضر است. مثلاً ازدواج های مشکل دار و بدون احساس، مشخصاً برای سلامتی بدتر از گرفتن طلاق هستند و زندگی در روابط گرم در سنین میانسالی سلامتی را در سطح مطلوبي حفظ می کند.

افراد تحقیقمان را تا 80 سالگی بررسی کردیم، با این هدف که ببینیم آیا با بررسی دوره میانسالی آن ها می توان پیش بینی کرد که چه کسی در دهۀ 80 زندگیش، شاد و سلامت خواهد بود و چه کسی نخواهد بود؟ به این جهت تمام اطلاعاتی که از آن ها داشتیم را کنار هم گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که سطح کلسترول در سن 50 سالگی، عامل پیش بینی کنندۀ چگونه پیر شدن افراد نیست؛ بلکه اینکه چقدر از روابط خود راضی بودند، تعین کننده است! افرادی که در سن 50 سالگی از روابطشان بیشترین رضایت را داشتند، در 80 سالگی سالم ترین ها بودند!

اغلب خوشحال ترین زوج های ما-زن و مرد- در 80 سالگی شان گزارش دادند، زمانی که درد جسمانی زیادی دارند، خُلقشان همچنان بالا و شاد می ماند، ولی افرادی که روابط خوبی نداشتند، در آن زمانی که درد جسمانی زیادی دارند، با درد عاطفی و روحی آن درد تشدید می شود.

  • سومین درس بزرگی که در مورد روابط و سلامت آموختیم، این است که روابط خوب نه فقط جسم ما، بلکه مغزمان را هم محافظت می کنند. به نظر می رسد وجود یک پیوند امن با فردي دیگر در 80 سالگی، نقش محافظت کننده دارد. افرادی که در روابطی هستند که می توانند بر روی آن در صورت نیاز حساب کنند، حافظه قوی تری دارند و افرادی که در چنین روابطی نیستند، اغلب زوال حافظه را زودتر تجربه می کنند.
  • این پیام که “روابط خوب برای سلامتی و شادمانی ما مفید است”، یک موضوع خیلی قدیمی است. پس چرا انقدر سخت فهمیده و راحت از آن چشم پوشی می شود؟ خوب، چون ما انسان هستیم. دوست داریم هرچه سریع تر هر چیزی را درست کنیم، چیزی بدست آوریم که در زمان کم باعث خوب شدن زندگی شود. روابط اما، پیچیده و گیج گننده هستند؛ رسیدگی به خانواده و دوستان کار سختی است و شاید همیشه کار لذت بخشی نباشد!!! و همچنین یک کار مادام العمر است و تمام نشدنی!
  • افراد 75 سالۀ بازنشسته ای که در مطالعه ما خوشحالترین ها بودند، آن هایی بودند که فعالانه تلاش کرده بودند تا هم-کارانشان را با هم-بازی های جدیدشان جایگزین کنند!!! در مطالعۀ ما جوانانی بودند که عمیقاً باور داشتند که شهرت، ثروت، موفقیت و کار، چیزهای لازم برای یک زندگی خوب هستند. ولی بارها و بارها در طول این 75 سال، تحقیق به ما نشان داده است که تنها افرادی خوشبخت هستند که در روابط امن و مطمئنی با خانواده، دوستان و جامعه هستند.

در مورد شما چطور؟

به قول مارک تواین: زمان زیادی نداریم! زندگی بسیار کوتاه است؛ برای بحث ها و عذرخواهی ها و دل شکستن ها….فقط برای دوست داشتن زمان هست…

“زندگی خوب با روابط خوب ساخته می شود”

421305806_153789_9712728884948601154

, ,

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

Why is marriage so difficult

Marton kissen 2003

Paper in honor of Herber S. Strean

خلاصه اي از ترجمه و تفسير مقاله

توانايي هاي لازم يك ازدواج موفق

  1. capacity for commitment/ ظرفيت متعهد بودن: به معني از “خود مطمئن بودن” است كه ميخواهم و ميتوانم ريسك ورود به يك رابطه جدي/ متعهد را بكنم. [چه بسيارند افرادي كه اين شناخت را از خودشان دارند كه توانايي و البته ميل بودن صرفاً با يك نفر را ندارند، پس اين افراد براي اقدام و ورود به مرحله ازدواج شرط اوليه را ندارند. اين توانايي و ميل، پله اول فكر كردن راجع به ورود و يا عدم ورود به ازدواج است].
  2. emotional maturity/ بلوغ عاطفي: در ازدواج به نوعي تمام “ايده ال ها” و “نيازهاي خودشيفته وارانه” ادمي، مورد طوفان سنگين و سهمگين قرار ميگيرند. [يعني فرد با اين واقعيت روبرو مي شود كه همسرش چه بسا در ساده ترين مسائل هم مثل او فكر نميكند و حتي نيازي هم به تغيير حس نميكند و اينجاست كه تمام بايدها و نبايدهايي كه فرد از ابتداي زندگي براي درست و خوب رفتار كردن، غذا خوردن، زندگي كردن و يا اينكه همسر من بايد با من فلان مدل رفتار كند وگرنه زندگي ما محال و غيرممكن ميشود و… مورد حمله از سوي شخصي بسيار عزيز واقع مي شوند و مناسب ترين راه چاره، دوباره فكر كردن به اين ايده ال هاست و دوباره از نو تعريف كردنِ آنها؛ ولي اين بار همراه با يك ديگري كه او هم به نوع خود بسيار بايد نبايد دارد.  بنابراين نياز است راه سومي انديشيده شود]. داشتن “عزت نفس” و “توانايي خود آرام كردن” از جمله توانايي هاي مهم در برخورد با چنين طوفانهايي است. “توانايي گوش دادن به ديگري” و “همدلي كردن”با او[در اينجا منظور همسر است ولي به طور كلي اين توانايي از جمله مهمترين توانايي هاي هر نوع ارتباط موفقي است] حتي به قيمت “ناديده گرفتن نيازهاي خود” در لحظاتي خاص، نيازمند ظرفيت بالاي طرفين است كه اصولاً درصورت داشتن “فضاي گفتگو” در مورد موضوعات مختلف حاصل مي شود. از جمله مسائلي كه فرد مي تواد در اين فضا بگويد كه باعث مي شود ديگري بهتر دركش كند، “آسيب هاي دوران كودكي” و “ناكامي ها و نااميدي هاي” آن دوران است. كه علاوه بر اين كه كمك به همدلي مي كند، چه بسا با صحبت از آن ها كمي از بار سنگينشان بر روان فرد كم شود.
  3. tolerance for imperfection/ ظرفيت تحمل نقص و ناكامل بودن: افرادي كه “انتظارات بسيار بالا” از خود و ديگري دارند، جزو گروهي هستند كه اصولاً “بيشترين نارضايتي” را از ازدواج خود گزارش مي دهند. در بسياري مواقع “يادآوري دقيق” خاطرات روزهاي اول رابطه، كه همه چيز بوي شور و شوق و اعتماد و اميد مي داد، جهت ترميم مشكلات حال حاضر و “ايجاد اميد” و نيروي “دوباره ساختن”، كمك كننده است. اصولاً شكايت و نارضايتي ما از “آرزوهاي ناخوداگاه” و نه خوداگاه است كه برآورده نشدند و اينكه “تحمل ناكامل بودن” بسيار سخت و دردناك است. به نظر مي رسد در اين شرايط مناسب ترين راه چاره، “سوگواري كردن براي ايده ال هاي” از دست رفته است؛ همراه با “لذت بردن” از مجموعه ي انچه كه هست به “صورت كلي”، [و نه با نگاه موشكافانه و جزء گرايانه و سختگيرانه به نواحي و نقاط كمبود رابطه/ديگري؛ نگاهي “كل نگرانه”].
  4. unconscious wisdom/ خردمندي ناخوداگاه: بدين معني كه ناخوداگاه آدمي از آنچه انتخاب مي كند و چراييِ آن، آگاه است و گويي چنان انتخاب مي كند كه در اكثر مواقع و موارد در جهت “ترميم و جبران اتفاقات و روابط قديم” است. [مثلا انتخاب همسري دلسوز و مهربان و عاشق پيشه به جهت جبران فقدان مادري اين گونه، البته اين، بدين معني نيست كه تمام آنچه از قديم مي خواستيم همه به صورت مثبت در روابطمان جبران مي شوند. بلكه صرفاً مي توان گفت بخشي از ذهن انسان به نام ناهشيار، گاه به دنبال “تكرار” بخش هايي از گذشته است و گاه به دنبال “جبران” آن].
  5. mature dependance/ وابستگي بالغانه: بالاترين حالت رشد يك فرد در اين مورد نشان داده مي شود؛ كه هم توانايي شريك شدن صميمانه را دارد و هم، زمان هاي با كيفيتي در تنهايي خود. همانند آكاردئون، توانايي نزديكي و دوري به جا و به موقع را دارد، هم در نزديك و صميمي بودنش راحت است و هم در فاصله گرفتن و تنها بودنش شادمان.
  6. capacity for oedipal victory/ داشتن ظرفيت پيروزي اديپي: هر ازدواج موفقي، يك “برنده اديپي” است كه در ازدواج به صورت سمبليك خود را نشان مي دهد. اضطراب ناخوداگاه از موفقيت اديپي، ناشي از تروماها و آسيب هاي كودكي است. كودك موفق در اديپ، دچار احساس گناه شديدي مي شود كه اين احساس در بزرگسالي مانع از موفقيت او در ارتباطات مهمش مي شود. موفقيت در رابطه، تحمل ميزاني از “حسادت و تحسين” اطرافيان، بعلاوه ي تحمل “اميد و خوش بيني” كه به رابطه شان فرافكن و تحميل مي شود، را مي طلبد.
  7. capacity to face with existential realities/ظرفيت روبرو شدن با واقعيت هاي وجودي: احتمال “مرگ عزيزان ” واقعيتي انكار ناپذير است. مثال همسراني كه هميشه درحال شكايت و دعوا و سرزنش يكديگر هستند، از بيم اين كه اگر رابطه عالي شان، با مرگ از دست برود، حال بسيار بدي را تجربه خواهند كرد، بنابراين از ابتدا بنا را بدين طريق نمي گذارند.
  8. capacity for humor and playfulness/ ظرفيت شوخي و تفريح و بازي داشتن: بهترين اسلحه عليه نارضايتي، نااميدي و عالي نبودن، توانايي شوخي و بازي كردن است. توانايي “مفرح بودن” و شاد بودن و “بازي كردن” در هر ارتباطي موفق ترين روش در از بين بردن “كسالت و يكنواختي” در رابطه، كار و به طور كلي در زندگي است.

رابطه عاشقانه در مقابل ازدواج؛ از نقطه نظر روانکاوی

خلاصه مقاله
همه ما از اهمیت رسانه و هنرهای بصری در یادگیری و انتقال فرهنگ آگاه هستیم، که درواقع این نحوه از آموزش هم به صورت آگاهانه است و هم عمدتاً به صورت ناآگاهانه و غیر مستقیم. بسیاری از مردم آنچه می آموزند را به چالش نمی کشند و زیر سوال نمی برند و صرفاً در پی تکرار و پیروی از آن برمی آیند، فارغ از اینکه در زندگی آن ها عملی و کارآمد باشد یا نباشد. امروزه در اکثر فرهنگ ها، یکی از عمده مسائلی که مطرح است نحوه مطلوب روابط است و در این مورد، رسانه ها گونه ای از ازدواج و رابطه را ترویج و ترغیب می کنند که به آن “ازدواج رومانتیک” می گوییم و یا همان “با عشق ازدواج کردن”.
ولی امروزه می دانیم ازدواج رومانتیک یک تعبیر گمراه کننده از ازدواج و از واقعیت است.
عشق رومانتیک به عنوان اساس ازدواج را فقط در جوامع صنعتی می توان یافت؛ که البته دائماً هم شاهد شکست این نوع از ازدواج هستیم. در دیگر فرهنگ ها اما هنوز، علت ازدواج همچنان به دلایل اقتصادی و اجتماعی صورت می گیرند.
در غرب بسیاری از نُرم های فرهنگی از طریق آنچه در سینما به تصویر کشیده می شود آموخته می شوند؛ و ازدواج رومانتیک قرن هاست که از طریق هنرهای بصری در غرب به تصویر کشیده شده است، از جمله اپرا، تئاتر، نقاشی و سینما. گرچه این هنرها اغلب  مستقیماً بر فرهنگ تاثیر می گذارند، ولی بسیاری اعتقاد دارند هنر، توهم است و راه فراری از واقعیت.
علاوه بر بررسی روانشناختی ازدواج رومانتیک و چگونگی پدید آمدن آن، این مقاله به این می پردازد که عشق رومانتیک نیاز به بررسی و آموخته شدن دارد وگرنه همچنان ازدواج ها محکوم به شکست هستند.
دکتر هلن فیشر تحقیقی انجام داده است با این پرسش که عشق چگونه تولید می شود؟ او از تکنولوژی اسکن مغزی استفاده کرده، برای ضبط فعالیتهای مغزی زنان و مردانی که عاشق هستند. ما نتایج جالبی می بینیم با این موضوع که قسمت های خاصی از مغز(هسته دمی مغز) هنگام نگاه کردن به عکس معشوق فعال می شوند. این منطقه از مغز موتور ذهن است برای تحریک، احساس لذت و انگیزه برای دریافت پاداش؛ هرچه عاشق تر، فعالیت این ناحیه بيشتر؛ که اینها تمام حالاتی است که افراد عاشق تجربه می کنند.
نتیجه دیگر این تحقیق این بوده است که قسمت دیگری نیز فعال می شود(ناحیه تگمنتال بطنی) که مرکز تولید و توزیع دوپامین است. بنابریان عشق رومانتیک همراه با ترشح میزان زیادی دوپامین است که منتج می شود به: توجه متمرکز، افزایش انرژی، انگیزه زیاد و احساس وجد و خوشی زیاد. همچنین در عشق رومانتیک با کاهش سروتونین روبرو هستیم که توضیح دهندۀ حالت های وسواسی نسبت به معشوق است.
البته این تحقیق حاکی از آن است که همچنان که حس دلبستگی شروع به ایجاد شدن و رشد می کند، عشق رومانتیک رو به محو و کم رنگ شدن می رود. درواقع افزایش هورمون اکسی توسین که تولید کنندۀ احساس دلبستگی است، اغلب باعث کاهش دوپامین می شود و نتیجه آن، کاهش عشق پر شور و حرارت است.
گرچه عشق رومانتیک در همه فرهنگ ها وجود دارد، ولی در بسیاری جوامع به آن به عنوان یک پدیدۀ زودشکن و غیرعقلانی به عنوان  اساسي براي ازدواج نگاه می کنند. ولی مثلا در امریکا ازدواج به خاطر عشق را، یک نُرم فرهنگی می دانند؛ البته كه آمار طلاق هم آنجا بسیار بالاست.
انقلاب صنعتی برای غرب سطح بالایی از آزادی، پیشرفت، دستاورد، ثروت و آسایش فیزیکی را به ارمغان آورد. این استانداردهای بالای زندگی به افراد این اجازه را داد که به ازدواج به عنوان راهی برای دستیابی به شادمانی شخصي  نگاه کنند و نه یک لزوم اقتصادی و افزایش سیستم حمایت خانواده بزرگتر. به عبارتی دیگر این تغیرات قرن 19، به افراد این اجازه را داد که از نظر “فرهنگی بتوانند آزادانه برای عشق ازدواج کنند”. با رشد این عقیده در دوران طلایی آزادی، افراد عشق را مبنای مناسبی برای ازدواج و زندگی بهتر در نظر گرفتند، فارغ از بی ثباتی و ناپایداری آن!
نیازهای سنتیِ ازدواج کم کم رنگ باختند و امروزه افراد به هیچ عنوان درکی از این که چگونه دلایلِ قدیمیِ ازدواج، منجر به روابط پایداری می شده اند، را ندارند.
اشتیاق و دلایل صرفاً فردی-و نه دیگر خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی- برای ازدواج، افراد را در مواقع ضعف، آسیب پذیرتر می سازد؛ درواقع با در نظر نگرفتن سیستم های خانوادگی و اجتماعی، زوج ها با فقدان حمایت خارجی روبرو هستند که به افول عشق رومانتیک دامن می زند.
قبل از انقلاب صنعتی، وجود عشق در ازدواج یک امتیاز بود نه لزوم! ازدواج به دلایل کاربردی و معنوی صورت می گرفت و ممکن بود عشق از آن حاصل شود یا نشود! در قرن 17 ازدواج توسط خانواده ها ترتیب داده می شد. بعبارتی دیگر، ازدواج به هدف اتحاد دو خانوادۀ مستقل از لحاظ اقتصادی بود تا اتحاد دو نفر!
این قضیه به صورت تاریخی از زمان اولین شکارچی ها و گردآورنده های اجتماع آغاز شد که ازدواج در آن زمان به هدف یکی کردن منابع غذایی بود، به خاطر بقا! مازاد غذا و ثروت، باعث کاهش اهمیت حمایت خانواده های گسترده شده و هدف از ازدواج، تامین نیازهای فردی شد.
به اين شكل پيش رفت كه مردها نان آور خانه بود و نیازی به کار کردن زن ها نبود، چراکه ماشین ها این نیاز را تامین می کردند، بنابراین مردها حمایت اقتصادی و زن ها تدارکات مربوط به منزل و پرورش کودکان را فراهم می کردند. ولی به مرور، زن ها هم وارد بازار کار شدند و توانستند نیازهای خود را،خود، تامین کنند، که منجر به کاهش نیاز اقتصادی به مردها و افزایش توجه به نیازهای فردی شد!
در اواخر قرن 18 این ایدۀ “دنبال کردن خوشحالی های فردي و ازدواج بخاطر عشق” شدیداً مورد خشم و انتقاد قرار گرفت، ولیکن هنر با این ایده ماند و بر آن قویاً تاکید داشت؛ نتیجتاً، عشق ناپایدار در بسیاری فرهنگ ها اساس ازدواج شد.
هنرهایی مثل شعر، ترانه ها، رمان ها، اپرا، تئاتر، سینما، مجسمه سازی و نقاشی همگی عشق رومانتیک را احساسی فوق العاده و عجیب غریب توصیف کردند و این ایده را القا کردند که عشق و ازدواج درهم آمیخته و جداناپذیرند.

آزمایش دیگری توسط محققین انگلیسی انجام گرفت، مشابه به آزمایش فیشر، با این تفاوت که برخلاف آزمودنی های فیشر که فقط 7 ماه از رابطه شان می گذشت، این تحقیق بر روی افرادی بود که قدمت رابطه شان 2.3 سال بود. این تحقیق نیز نشان داد که هسته دمی و دوپامین مراکز فعال در مغز این افراد هستند ولی علاوه بر این، مراکز دیگری هم هستند که در افرادی که 7 ماه از رابطه شان می گذرد، فعال نیستند. درواقع فعالیت های مغزی در روابط بلند مدت متفاوت است. درواقع احساس عشق و دلبستگی همچنان در اين روابط وجود دارند ولی وجد و هیجان و سرخوشی شدید به علت کاهش دوپامین، کمرنگ می شوند.
این کاهش (هیجانِ ناشی از دوپامین) اغلب از سوی افراد به شکل کاهش عشق و در نتیجه پایان رابطه تعبیر می شود.
چرا بعضی افراد احساس می کنند باید رابطه پایدار شده و کمتر سرخوشی آور خود را رها کنند و دوباره به دنبال رابطۀ جدیدی بروند که در آن شور و حرارت بسیار است؟ جواب آن این است که عشق رمانتیک یک نوع اعتیاد است. اثر شور و حرارت عشق (ناشی از دوپامین) در رابطۀ جدید، شبیه به حالت هایی است که اعتیاد به کوکائین و مواد مخدر حاوی تریاک، بر بدن و روان دارند؛ از جمله وابستگی عاطفی و فیزیکی، وسواس، میل شدید، تغيیرات شخصیت و از دست دادن کنترل و هچنین افزایش نیاز و میل به دیدن معشوق و کنار کشیدن در صورت پایان رابطه و بازگشت خاطرات حتی، با گذشت زمان طولانی از پایان رابطه.
بنابراین با در نظر گرفتن این که عشق، یک نوع اعتیاد است، می توان درک کرد چرا خیانت امروزه یکی از عمده ترین دلایل طلاق است: به دنبال افزایش دوپامین رفتن=دنبال افزایش لذت و سرخوشی. چراکه بعد از ازدواج و ناپدید شدن شور عشق، فرد به دنبال راه حل فوری برای آن شور و حرارت خارج از ازدواج می گردد.
البته که عشق رومانتیک می تواند پایدار و ادامه دار شود، اگر افراد هنر عشق ورزیدن را بیاموزند.
هنر عشق ورزیدن اثر مشهور اریک فروم به این می پردازد که اگر عشق را يك نوع هنر در نظر بگیریم، همانند هر هنر دیگری، نیاز به دانش و تلاش دارد و نه مثل باور رایج که هنر چیزیست که به صورت شانسی و اتفاقی رخ می دهد!
بیشتر مردم به دنبال این هستند که دوست داشته بشوند، درحالیکه فراموش می کنند موضوع اصلی توانایی عشق ورزیدن به دیگری است! مردم اصولا تمام وقت خود را صرف این می کنند که چگونه کالای مورد قبول تر و محبوب تر بشوند، در بازار رابطه شان! و فراموش می کنند بیاموزند چگونه خود و دیگری را دوست بدارند! گویی همیشه سوال این بوده است: چگونه عاشق شدن و نه چگونه عاشق ماندن…
تقریباً هر چیزی دیگری در زندگی مهم تر از عشق است: موفقیت های فردی، پرستیژ، پول، قدرت و ما تمام انرژی خود را صرف اینها می کنیم، در نتیجه انرژی کمی برای عشق ورزیدن در ما باقی می ماند؛ و فراموش می کنیم تنها عشق خوراک روح ماست درنهایت، و نه حساب بانکی و …
عشق راجع به دادن است و نه گرفتن! یک پدیدۀ فعال است و نه منفعل! و نیازمند توجه دائم، احترام، دانش و دغدغۀ آن را داشتن است؛ نیازمند اراده، نظم، تمرکز، صبر، و تعهد کامل است.
ازدواج نیاز به تفریح و شوخی دارد؛ نیاز به فعالیت های هیجان انگیز دارد؛ و نیاز به زندگی پرتحرک و مهیج دارد. همه اینها نهایتاً باعث ترشح بیشتر دوپامین و نتیجتاً ماندگاری عشق رومانتیک می شوند.

 

منبع

مشکلات موجود در ازدواج

Problems of the marriage

خلاصه مقاله:

  • هنگامی که کسی برای درمان و رفع مشکلات روحی اش ازدواج می کند، بی شک بعد از گذشت مدت کوتاهی حسِ بهتر شدن، آن مشکلات بدتر می شوند؛ ترجیحاً می بایست پیش از هر رابطۀ جدی، فکری جدي، برای درمان مشکلات کرد.
  • مشکلات روانشناختی شديد(major symptoms)، با قرار گرفتن در روتین زندگی خانوادگی، بدتر می شوند(نه بهتر).
  • برای بسیاری مردم رابطه جنسی، همانند الکل و مواد مخدر، صرفاً جهت تسکین درد، درمان مشکل بی خوابی و یا کاهش اضطراب و افسردگی است، که در این صورت لذت جنسی، آرامش روحی و صمیمیت با شریک خود را موجب نمی شود؛ چراکه اصلاً شریک هدف و مهم نیست؛ مهم رها شدن از یک نوع حسی منفی در خودِ شخص است.
  • انکار خشم یا پنهان کردنِ مخالفتها، عشق را نابود می کند و به نفرت می انجامد. از مهم ترین نشانه های خشمِ سرکوب شده: کسالت، حس بی حوصلگی و کم انرژی بودن در زندگیست؛ که یعنی فرد خشم خود را بروز نداده، و به سوی خود برگردانده است.
  • راه حل: هر از گاهی بحث و مشاجره و بلند صحبت کردن از خشم ها و ابراز نظرهای مخالف، منجر به کاهش تنش و خشم شده و عشق مدفون شده زیر آوار، از نو زنده می شود؛
  • در هر بار بحث، فقط یک نفر صحبت کند و دیگری گوش دهد، نه اینکه هر دو روی حرف خودشان پافشاری کنند بی آنکه به اصل پیام دیگری گوش دهند. بنا بر تداعی آزاد(سخن گفتن از هر چیزی، بی سانسور) نیست! دانستن یک سری مسائل نه تنها هیچ کمکی به رابطه نمی کند بلکه احساسات بدی هم تولید می کند؛ در عین حالی هم که افراد حق دارند افکار خصوصی برای خود داشته باشند.
  • خیانت: آشکارا سخن از مشکلات درون روانیِ فرد است و شریک او محق است تصمیم به رفتن بگیرد، اما؛ می تواند به این هم بیاندیشد که چطور ممکن است در این اتفاق سهمی داشته باشد؟! و در این صورت، آیا هر دو مایل به ترمیم رابطه شان هستند؟! در این مورد آنچه در ماه ها و سال اخیر رخ داده است، بسیار می تواند در این تصمیم گیری تعیين کننده باشد؛ مثلاً اگر قبل از فاش شدن خیانت، روزگار و احوالات خوشی با هم داشته اند و یا اتفاقات مهمی در زندگیشان افتاده است؛ ولی اگر دو نفر اصطکاک زیادی با هم دارند و مدت هاست حس می کنند با هم نمی توانند، بی دلیل جدایی را به تاخیر نیندازند و فرصت تلاش برای ساختن رابطۀ دیگر را از خود نگیرند.
  • در ازدواج، افراد به صورت خودکار، آنچه از والدین خود یاد گرفته اند، را پیاده می کنند و از شریک خود هم (به صورت ناخودآگاه و گاهاً خودآگاه) انتظار رفتار مشابه با والدین خود را دارند (ناخودآگاه)؛ طبیعی است که در این بین، احساساتِ (عمدتاً منفی) خفته ای هم که راجع به والدین داشته اند، بالا مي آيند و فرافکن مي شوند به همسر، و بی آنکه دو طرف بدانند دقیقاً مشکل از کجا آب می خورد، دچار تنش و دعوا مي شوند.
  • و در نهایت، بیشترین توصیه برای داشتن رابطه شاد، پایدار و روبه رشد با شریک خود: صحبت صحبت صحبت

منبع