, ,

توانایی زندگی كردن با شور و شوق

                     زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
فراتر از انتخاب همسر/شريك : توانایی زندگی كردن با شور و شوق
خلاصه و برداشتی از مقاله زهرا جمشیدی نسب
دکتر نهاله مشتاق

فروید در مقاله‌ی مشهور خود ” درآمدی بر خودشیفتگی ” اساس عشق را خودشیفتگی می‌داند و می‌گوید انسان‌ها از سر ناچاری عاشق می‌شوند. به عبارت دیگر ایگوی فرد، برای اینکه از تجمع زیاد لیبیدو(انرژی حیاتی) بیمار نشود مجبور است به دنیای بیرون لیبیدو بدهد(منظور توجه نشان دادن به افرادی غیر از خود فرد می باشد). همان گونه که هینز در شعری به گونه‌ای تمثیلی اشاره می‌کند که خدا نیز موجودات و دنیا راخلق کرد تا بیمار نشود (فروید،1914).
سال‌هاست نظریه پردازان روانکاوی، مطالعه‌ی عشق را محدود به مطالعه‌ی ‌نحوه انتخاب همسر/شریک کرده‌اند. در هر انتخابي، در واقع فرد به نوعي به دنبال افراد اوليه مهم زندگيش است (پدر يا مادر). و برگمان اشاره میکند که اگرچه فرد جدید بازنمایی از آن افراد اوليه مهم است و قائدتاً به آنها شبیه هست، ولی اگر بخواهد این رابطه‌ی بزرگسالی به خوبی پیش رود، نباید انقدر شبیه باشد که فرد انتخاب شده، احساس گناه زنای با محارم را بیدار کند(برگمان، 1980).
هم راستا با این نگاه، کلاین (1937) در “عشق، احساس گناه و ترمیم” می‌گوید: “روانکاوی نشان داده است که انگیزه‌ی ناهشیار عمیقی وجود دارد که در انتخاب شریک، عشق تاثیرگذار است و دو نفر را از نظر جنسی برای یکدیگر جذاب و خواستنی می‌کند. احساس یک مرد به یک زن همیشه تحت تاثیر دلبستگی اولیه‌ی او به مادرش است. ولی ممکن است کم و بیش ناهشیارانه باشد و در ظاهر تغییر شکل بدهد.” از نظر کرنبرگ نیز(2011) احساس گناه ادیپال اغلب اوقات، جرات تجربه کردن رابطه‌ی زناشویی بهتر از آن چیزی که والدین (در واقعیت یا در فانتزی) داشتند را به فرد نخواهد داد. پس میبینیم نظریه‌های مختلف تصریح کرده‌اند که بر اساس خصوصیات افراد اوليه مهم(پدر و مادر) که در سالهاي اوليه زندگي فرد وجود داشته‌اند، عشق به افراد خاصی تجربه می‌شود و راه گریزی وجود ندارد.
اما داستان اینجاست که بعد از وصال یار و با گذشت زمان، آن میزان از ایده‌آل‌سازی‌ که لازمه‌ی عاشق شدن بوده است (کرنبرگ، 2011) کم‌رنگ می‌شود و شوق و اشتیاق رابطه رو به افول می‌رود. در این وضعیت، آنهایی که توانایی ایجاد روابط بالغانه و نگهداری از آن را دارند، سعی در جایگزینی تعهد و صمیمیت به جای شور و شوق اولیه می‌کنند.
از نظر فیزیولوژیکی نیز تحقیقات نشان داده‌اند که به مرور زمان میزان ترشح دوپامین که در عشق رمانتیک تجربه می‌شود کم شده و به جای آن هورمون اکسی‌توسین افزایش می‌یابد که نشان دهنده‌ی افزایش دلبستگی است. با کاهش دوپامین، شور و حرارت عشق کم می‌شود و چون تاثیر دوپامین بر بدن، چیزی شبیه مواد اعتیادآور است، افراد میل به تجربه‌ی دوباره‌ی آن را دارند (لرد، 2007).
حال زمانی که به ناچار از شور و شوق عشق رابطه کم میشود قرار است چگونه باز آن را در زندگی تجربه کنیم؟
در این مقاله، عشق به مثابه نوعی از بودن در نظر گرفته می‌شود تا این سوال مورد بررسی قرار بگیرد که چه چیز، زندگی یک فرد را پر از شور و شوق می‌کند؟ به عبارت دیگر، از دیدگاه روانکاوانه عشق چگونه می‌تواند در زندگی تسری یابد؟
فروم معتقد است در دوست داشتن دیگری، دوست داشتن خود هم نهفته است. مساله این است که آیا منظور از ابژه (همسر یا شریک) صرفاً انسان است یا با نگاهی وسیع‌تر، هر کار و فعالیت و حرکتی و در نهایت، جهان و زندگی را دربرمی‌گیرد؟ فروم در کتاب “هنر عشق ورزیدن” (1956) می‌گوید : “عشق در وهله‌ی نخست ارتباط با یک شخص خاص نیست، بلکه نگرش و جهت‌گیری منش انسان است که رابطه‌ی او را با کل جهان، و نه با یک «معشوق» خاص، تعیین می‌کند”. لازمه‌ی عشق ورزیدن با این نگاه، تجربه‌ی نوعی از بودن در جهان است که در آن می‌توان عاشقِ زندگی کردن شد و به دنبال یافتن نوعی از شور و شوق بود که جایی برای مُردگی در روان بشر باقی نگذارد. “آنجا که عشق نیست، مرگ هست با جلوه های بسیارش” (صنعتی، 1380).
اگر یک سر طیف، زندگی با شور و شوق است، گویی سر دیگر طیف، مردگی روانی ست. ایگن(1996) در کتابش وجود این مردگی روانی را در زندگی افراد در سه سطح توصیف میکند؛ برای برخی از افراد گذراست، شبیه به شکایت و غر زدنی در پس زمينه زندگیشان باقی می ماند. برای برخی این مردگی روانی پایدارتر است و دلشان میخواست بیشتر احساس زنده بودن داشتند ولی از طرفی به این مردگی و رکود در زندگی نیز عادت کرده اند. برای دسته ی سوم فراگیر است و خودشان را مرده ی متحرکی توصیف میکنند که توانایی تجربه ی احساس را ندارند و حس خالی بودن میکنند.
از نظر فروید این مردگی روانی چیزی فراتر از تنبیه خود و تمایلات مازوخیستیک است. در این فضای بی روح، روان فرد تبدیل به چیزی خشک و سخت شده است که اجازه ی حرکت را به او نمیدهد. پررنگ ترین بخش زنده ی تئوری فروید جاری بودن و پویایی روان است، زمانی که روان فرد بین ماکسیمم و مینیمم های زندگی حرکت نمیکند و روی خط صاف و یکنواختی قرار دارد تبدیل به چیزی سفت و بی انعطاف میشود که به سمت صفر یا همان مردگی میل میکند.
در نگاه وینیکات، زمانی مردگی روانی جای بیشتری برای خود باز میکند که محیط، ظرفیت تحمل زنده بودن و بخش پرخاشگر زندگی کودک را نداشته باشد. در حالتی که محیط بتواند بخش تخریبگر روان فرد (كه در هر كسي وجود دارد) را تحمل کند و به خوبی پاسخ دهد و وحشت نكند، این نیروی تخریبگر میتواند خلاق باشد و زندگی تولید کند.
برای روشن شدن بخش پرخاشگر زندگی وینیکات مثالی از دو مدل معنا کردن پازدن بچه به سينه ی مادر می آورد. یکی زمانیست که مادر از پازدن بچه به سینه اش خوشحال میشود، چون برای او این کار به معنی زنده بودن کودک است و حالت دیگر زمانیست که مادر تفکر قالبی ای در مورد ایجاد سرطان توسط این کار دارد. طوری واکنش نشان میدهد که هر معنایی که این کار برای کودک داشته است، از بین میرود و با نگرش اخلاقی(انگ چسباندن) روبرو میشود. در این حالت است که دیگر پازدن کودک نمیتواند به عنوان ابزاری برای جا پیداکردن کودک در جهانی که به آن تعلق دارد کشف شود.
اولین ارتباط کودک با مراقبش- معمولاً مادر- اولین رابطه‌‌ی عاشقانه‌ی اوست و زمینه‌ای است برای تجربیات بعدی عشق و رضایت مطلوب او. اولین جفت عاشق، مادر و نوزاد هستند. در این رابطه زنده ماندن نوزاد به عنوان هدف فقط شامل تغذیه شدن و مراقبت بدنی نیست، بلکه ایجاد رابطه‌ی هیجانی، روانی و روانی- جنسی را هم در‌برمی‌گیرد (دیم، 2011).
یعنی با اصطلاح فرومی بعضی از مادرها به کودک شیر میدهند تا بقای فیزکی کودک حفظ شود و برخی دیگر همراه شیر، عسل هم میدهند تا شور و شوق و عشق به زندگی را نیز به کودک منتقل کنند. عشق به زنده بودن و با شوق زندگی کردن، یک توانمندی است که شاید بخشی از آن در رابطه با مادر به دست بیاید، به قول فروم (1956) اگر همراه شیر عسل هم دریافت کرده باشیم!
اما اجازه دهید تا بخش دیگری از آن را به توانایی بشر برای رشد روانی مرتبط بدانیم. درست است که مادر نقش به سزایی در رشد کودک دارد ولی از سوی دیگر میلر(1997) معتقد است ما گرفتار تابوی ایده‌آل‌سازی عشق مادر هستیم. آن کودکی که والدین خودشیفته‌ای دارد، در طول زندگی‌اش در جستجوی برآورده کردن نیاز‌هایی‌ست که والدین تامین نکرده‌اند و آنها را با روشهای دیگری جایگزین می‌کند؛ همچون گیاهی که برای زنده ماندن به سمت نور حرکت می‌کند. به نوعی اگر مادر نیازهای کودک را درک نکرده‌است، کودک تلاش می‌کند که بتواند نیازهای مادر و دیگران را درک کند (میلر، 1997). به نظر می‌رسد آنچه مسلم است عشق کودک به مادر است تا عشق مادر به کودک.
کودک در فضایی که مادر به هر دلیلی غایب یا افسرده است، در محیط جایگزینی پیدا می‌کند یا فعالانه تلاش می‌کند که مادر را بخنداند (اسپلمن،2013). به بیان دیگر زمانی که مادر، عسل فروم را نمی‌دهد، یا در محیط جایگزینی برای گرفتن شور و شوق پیدا می‌شود یا خود کودک تلاش می‌کند تا با ایجاد آن، به محیط و مادر هم شور و شوق بدهد.
این “حرکت” و جاری بودن در همه ی ابعاد زندگی ست که به آن روح می‌بخشد؛ برای زنده بودن به معنی لذت بردن از زندگی، ضروری است هر فردی در جنبه ای برای خود، حرکت و شور و شوق بیافریند. مژده این که نوشتن و حرف زدن نیز فرمهایی از حرکت هستند.
از نظر ایگن (1995) زندگی پر شور و شوق مستلزم حرکت بین حالات مختلف خویشتن است و دفاع در مقابل جریان سیال زندگی، نه تنها زندگی را از هر نوع شور و شوقی خالی می‌کند، بلکه فرد را به جایی می‌رساند که تبدیل به شبحی متحرک می‌گردد.
اشتیاق داشتن به معنی تجربه نکردن حس های منفی و همیشه سرخوش بودن نیست بلکه به معنی ظرفیت تحمل احساسات شدید، هم مثبت و هم منفی است (بندک، 1977). سرزندگی، حرکت همزمان برای افزایش و کاهش ماکسیمم و مینیمم حالات است.
اساساً جریان داشتن و حرکت بین حالتهای شدید، بخش مهمی از زندگیست که تنوع و توانمندی را به زندگی می افزاید و امکان مواجهه و تجربه کردن موقعیتهای جدید و تازه را فراهم میکند. اگر بشر باور داشته باشد که هر لحظه از زندگی، لحظه ی بعدی را تصحیح میکند، میتواند بین تجربیات زندگی اش حرکت کند، بالا و پایین رود و آنها را بازسازی کند؛ زیرا مهم نیست که یک فرد گذشته ی خود را چگونه تجربه کرده است بلکه مهم، چطور ادامه دادن دوباره ی آن تجربیات است. این جریان داشتن و حرکت است که لحظه های فوق العاده و شوق را در زندگی ایجاد میکند(ایگن، 1995).
هدف روانکاوی چیزی بیش از آنچه فروید مطرح کرد: حل کردن تعارضات ناهشیار است و آن تجربه ی شور و شوق و سرزندگی است. کیفیتی که فراتر از ظرفیتهای دیگر است و باید به عنوان یکی از جنبه های تجربیات تحلیلی قرار بگیرد. برخلاف این تصور که کیفیت زندگی به سطح سلامت روان فرد بستگی دارد، در واقع داشتن یا نداشتن سلامت روانشناختی، خود نمودی از کیفیت سرزندگی و شوق زندگی ایست که به دست می آوریم.
پس به نظر می‌رسد زیستن با شور و شوق، نوعی توانایی ست که فرد احتمالاً می‌تواند آن را به دست بیاورد حتی وقتی که از مادر خود دریافت نکرده باشد. اساساً فردی که دارای توانایی عشق ورزیدن به زندگیست، عشق به معنای انتخاب همسر/شريك را نیز مثل هر چیز دیگری در زندگی می‌تواند با شور و هیجان تجربه کند. این نوعی از زیستن است که در تضاد با مردگی روانی قرار می گیرد. به این ترتیب، عشق در معنای وسیع خود آنطور که فروم و وینیکات بحث می‌کنند، پدیده‌ای وجودی است. فرد می‌تواند عاشق زندگی باشد و در زیر مجموعه‌ی آن افراد‌ مختلفی را برای عاشقی کردن انتخاب کند.
در انتها با نقل قولی از هاولک الیس بحث رو به اتمام میرسونیم:
“اگر ما زنده‌ایم تا چیزی به خشنودی و شکوه زندگی،
به دستاوردهای بشریت، به معنویت و شادی بشر بیافزاییم
لازم است با غلبه دادن عشق بر نفرت به شور و شوق برسیم.” (هاولک الیس، 1922)

2 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *