داستان از یک سفر شروع شد! سفر ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ؛

گفته می­شود که ناصرالدین شاه یک کنجکاوی کودکانه­ ای نسبت به اروپا در سر داشته و به همین دلیل چندین بار به “فرنگ” سفر کرده که این خود بابی می­شود برای شاهان پس از او که با شعار “نوسازی و ترقی برای کشور” به این سفرها ادامه دهند که حاصل آن احداث خط‌ آهن، ورود دستگاه چاپ، تشکیل نیروهای نظامی به سبک نظام­های خارجی، فرستادن محصّل و آوردن معلم از اروپا و چند نمونه‌ی ساده از تکنولوژی غربی بوده است (دولت­ آبادی، 1362).  

در زمان رضا شاه نیز این روند پی گرفته شد و در تنها سفر خارجی­ اش به ترکیه عمیقاً تحت تاثیر آتاتورک قرار گرفته و به محض برگشت به سرعت اقداماتی را در کشور پیاده کرد؛ از دانشگاه گرفته تا ارتش و از دادگاه گرفته تا راه‌آهن. در ادامه نیز با دیدن زنان ترک بی‌حجاب که مشغول به فعالیت و کار بودند و همانند شوهران و مردانشان در صنایع مختلف کار می‌کردند به فکر کشف حجاب زنان افتاد.

به این ترتیب از اواسط قرن سیزدهم اسلامی فرستادن افراد برای تحصیل، سیاحت یا مأموریت اداری (دولت ­آبادی، 1362) به فرنگ باب شد و این موضوع باعث شد مردم در جریان توسعه و پیشرفت غرب همراه با مدنیت و دموکراسی آن­ها قرار بگیرند. درواقع این رفت‌وآمدها به غرب سبب شد تا مسافران در بازگشت، از پیشرفت و توسعه‌ی غرب سخن گفته و عده‌ای هم درباره‌ی راه‌ورسم زندگی آنان سیاحت‌نامه بنویسند و افکار توده‌ی مردم را، هرچند محدود، با وقایع غرب آشنا کنند (بهنام، 1386).

در واقع این مواجهه با پیشرفتهای غربی، هم در چشم مردم و هم درباریان، اروپا یا همان فرنگ را به محیط و ابژه­ ای (موجود یا موضوعی) خواستنی، اغواکننده و فریبنده (و یا اروتیک) تبدیل کرد و نتیجتاً کسانی را که موفق به دیدن و سفر کردن به فرنگ می­شدند را دچار نوعی “خودشیفتگی” از جنس “خودشیفتگیِ آموخته شده” نمود. البته که در عین حال نیز می­توانیم تصور کنیم که این خودشیفتگی آموخته شدۀ این افراد ممکن بود به جایی نرسد یا اهمیت چندانی نداشته باشد و تقویت نشود، اگر که در داخل کشور مخاطبانی پیدا نمی­کرد! در واقع این سفرها و به طور دقیق­تر “فرنگ” چنان اهمیت و ارزش ویژه­ای در جامعه پیدا کرده بود، که می­توان ادعا کرد معادل همان میزان خودشیفتگی، یا چه بسا بیشتر از آن، برای “ایران­ ماندگان”، به شکل “خودِ تحقیرشده” تجربه شد!

به عبارتی دیگر “غرب و غربیِ جذاب و اروتیسایزد شده” و همزمان “ایران و ایرانیِ دچارِ خود-تحقیری” در مقابل این غرب، وارد گفتمان مسلط جامعه شد و نسل به نسل انتقال پیدا کرد.

چراکه از همان زمان ناصرالدین شاه این برداشت که غرب امتیازات و پیشرفت­های زیادی نسبت به ما داشت «درست و واقع بینانه» جلوه کرد و در بین مردم جا افتاده و به خاص بودنِ غرب روزبه­روز دامن زد، که البته بخشی از آن کاملاً به حق و براساس واقعیت بود و هست.

البته خیلی هم welcome و خوشایندمان نبوده این همه تفاوت! این تصور که آنها در بسیاری بخش­ها از ما برتر هستند، احتمالاً همراه شود با “زخم خودشیفتگی“؛ که اگر رجوع کنیم به مثال­های تاریخی که پیشتر گفته شد، متوجه خواهیم شد که به نوعی این زخم و خشم ناشی از آن تاب آورده نشد. یعنی به عبارتی نه تنها آن سفرها منجر به باز شدن افکار شاهان قاجاری نشد، بلکه برعکس باعث شد تا شاهان در مقابل آن اصلاحات و نوآوری­ها موضع گرفته و از آن پس در مقابل هر گونه پیشرفتی ایستادند و هرگونه اصلاحاتی را مانع استبداد مطلق خویش پنداشتند، درنتیجه گفته‌هایشان در حد شعار باقی ماند (دولت­آبادی، 1362). 

شاید یکی از دلایلی که شاهان قاجار نتوانستند اصلاحات و مدرنیته­ای که در غرب دیده و فریفته­اش شده بودند را در کشور پیاده کنند، این موضوع بود که اصولاً مواجه شدن با یک دیگریِ بهتر و برتر برای ایگو (روان) خالی از تعارض نیست؛ چه برای فرد و چه برای جامعه، در هر حال به احتمال زیاد این مواجهه این چالش را ایجاد می­کند که با خشم ناشی از زخم خودشیفتگیِ فردی یا جمعی چه کار کند؟ (مثل وقتی که تیم ملّی یران مقابل یک تیم بهتر دیگر- مثلاً ژاپن- شکست می­خورد):

شاید بتوان گفت به نوعی دو مسیر کلی پیش رو داریم:

1-از یک طرف می­دانیم زخم خودشیفتگیِ ناشی از روبرو شدن با با نقص، کمبود و یا دیگری بهتری، درد و خشم تولید می­کند. اگر این خشم راهی به بیرون نیابد، به درون روان برگشته و تبدیل به صداهای سرزنشی علیه ایگوی فرد می­شود. (جملات سرزنش امیز: ایرانی بازی در آوردن، فقط یک ایرانی می تونه این جوری ابرو ببره، فقط یه ایرونی می تونه اینجور قانون رو دور بزنه، فقط یک ایرونی ….)

سوپرایگو ناشی از همانندسازی با پرخاشگر است، پس کارکردش هم طبق قانونِ قصاص و انتقام و ریشه­اش نیز نفرت می­باشد (ساگان، 1988) و از این جهت است که در نهایت کمکی به رشد و کنار آمدنِ سازنده با درد و زخمِ درون ­روانی نمی­کند

این همان چرخه سوپرایگویی است: تعریف یک هدف یا ایده ­آل، تجربه ناکامی (ناشی از شکست به علت ضعف خود و یا روبرو شدن با یک دیگریِ بهتر مثلاً ژاپن)، تحقیر و سرزنش محدودیت­ها و حس ناتوانیِ خود، خشم نسبت به خود و هر فرد یا مجموعه ­ای که می­توانسته به نوعی مسئول این شکست باشد (خانواده، جامعه، کشور و ….) و نتیجتاً روی­گردانی و ناامیدی از خود و هر آنچه خودی – ایرانی- است.

و در اینجا بار دیگر غرب پررنگ می­شود؛ درواقع غرب و هر آنچه از جنس آن است، تبدیل به آن معبود و آن ایده­ آلی می­گردد که تحت هر شرایطی و فارغ از توانایی­ها و محدودیت­های روان و زندگی واقعیِ فرد باید تصاحبش کرد؛ غربی که فرض می­شود با دستیابی به آن بتوان فانتزی­های آرزومندانه -و چه بسا گاهاً خودشیفته­وار خود را به آن فرافکنی کرده و باوری توهمی شکل داد مبنی بر اینکه می­توان به طور جادویی و ناگهانی، از حس نقص و کمبود درونی رهایی یافت و/یا فاصله زیادِ رویاها با حقیقت را انکار کرد. در همین راستاست که حتی درمانگران و روانکاوان غربی و یا تحصیلکردگان غرب ارجح هستند به کسانی که در داخل ولو با استانداردهای بین­ المللی آموزش دیده­ و کار می­کنند.

2- از طرف دیگر اما، می­توان راه­های دیگری هم برای تجربه زخم خودشیفتگی و خشم ناشی از آن متصور شد؛ اینجاست که صحبت از همانندسازی با الگوی به قدر کافی خوب، داشتن محیط بالقوه خوب و تعریف ایده­ آل­ هایی واقع ­بینانه به میان می­آید:

اهمیت وجود الگو و “ابژه خوب” (مادر یا مراقب خوب) برای همانندسازی (کلاین، 1946) و “محیط به قدر کافی خوب” (وینیکات، 1965) برای پرورش استعدادها، آرزوها و اشتیاق­های فرد را نمی­توان نادیده گرفت. محیط و الگو در ساختن اهداف و ایده­ آل ­ها و میل به حرکت و رشد برای فرد جایگاه ویژه دارد که در صورت فقدانش با شکل­ گیریِ چرخه باطل سوپرایگویی روبرو می­شویم که شاید به نوعی دلیل و توضیح­دهنده وضعیتی باشد که امروز شاهد آن هستیم و نتیجه­ اش بی ­اعتمادی، عصبانیت و ناامیدی از ابژه­ های ایده ­آلِ درونی –و ایرانی- و میل به تغییر الگوهای همانندسازی است.

از طرفی، محیط/ مادر به اندازه کافی خوب، در عین اینکه به فرد امکان رشد و حرکت می­دهد، همزمان ایده ­آل­هایی نیز برای وی تعریف می­کند که به نوعی نقشه راهش می­شوند. این همان مفهوم ایده ­آلِ ­ایگوست که فروید اولین بار در سال 1914 تعریف کرد و معتقد بود از آنجا که بشر قادر نیست از لذتی که پیشتر چشیده – لذت کامل و بی ­نقص بودنِ کودکانه -دست بکشد و از آن حس کمال خودشیفته وارانه چشم پوشی کند، در تلاش است که از طریق فرم جدید آن که همان ایده ­آلِ ایگوست آن را مجدداً به دست آورد.

پس با این نگاه، ایده­ آلِ ­ایگو جایگزینی برای حس کمال و خودشیفتگی از دست رفته و محصول همانندسازی با ابژه‌ های والدینی، اید‌ه ­آل‌ها و آرمان­های آن­هاست که تا آخر عمر از آن گریزی مقدور نیست. ولی امکان دارد ایده ­آل­هایی تعیین ­شوند که امکان دسترسی به آنها میسر نیست و فرد خود را بابت آن سرزنش کند؛ اینجا همان جای است که سوپرایگو و ایده­ آل ایگو به جای همکاری با هم و محافظت از ایگو، به جان هم افتاده و ایگو را سرکوب و تحقیر می­کنند. که لازمه آن تعریف ایده­ آل ­هاییست واقع ­بینانه و لحاظ کردنِ و پذیرش محدودیت­های ایگو؛ که در غیر این صورت صدای سرزنش­گر درونی بلندتر شده و به حس نارضایتی و ناکامی بیشتر دامن می­زند.

درواقع به علت ماهیت خشمگینانه سوپرایگو است که بسیاری روانکاوان به اهمیت جایگزین کردن وجدان به جای آن پرداخته ­اند. از جمله فرنزی (1927) که معتقد بود “تنها حل کامل سوپرایگو، درمانی ریشه­ای و اساسی است”، و یا به قول فرانز الکساندر (1925) “سوپرایگو از سرعت رشد تمدن بشری عقب مانده و کارکرد اتومات و نامنعطفش باعث شده سیستم روان دائماً با دنیای بیرون در تعارض قرار گیرد. از این جهت است که اساس علوم جدیدی همچون روان ­تحلیلگری نه تغییر و اصلاح محیط بلکه به دنبال اصلاح سیستم ذهنی به هدف سازگاری­های تازه­ با دنیای درونی­ (غرایز) است”. بسیاری نظریه ­پردازان بعدی نیز این خط را پی گرفتند و به دنبال جایگزین کردن وجدان و تفکر اخلاقی (بیون، 1962) به جای سوپرایگوی غیراخلاقی، سادیستیک و مرتجع (کاروت، 2010) در مسیر تحلیل بوده­اند. تا شاید بتوانیم همچنان که در جستجوی بهتر شدن و ایده­ آل ­هایمان قدم برمی­داریم، نگاهی خوددوست ­دارانه ­تر، همدلانه­ تر و کمتر در جهت تخریب و انکار وجودی­مان و گریز از بخش­های مختلف فرهنگی­مان به خود داشته باشیم.

پس به طور خلاصه، غرب و ابژه غربی- در طول تاریخ ما را با این چالش و سوال مواجه کرده که در مقابل نقص­ها و کمبودهایمان، نتیجتاً زخم خودشیفتگی­مان، موضع و انتخابمان چیست؟ برگرداندن این خشم به درون و دامن زدن به چرخه معیوب شکل­گیریِ حس حقارت و نفرت از خود و محیط و نهایتاً درجازدن؟!

و یا استفاده از این خشم به عنوان ابزار و مکانیزمی جبرانی و سازنده در جهت تغییر و همانندسازی با آنچه که اید ه­ آل می­پنداریمش و جایگزین کردن وجدان مهربان به جای سوپرایگو و از این طریق قدم نهادن در راه اشتیاق­ها؟!

[1] . ارائه شده در دومین کنگره انجمن علمی روان درمانی ایران، بهمن 1397

[2] . سبا مقدم؛ دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی saba_moghaddam2001@yahoo.com

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *