مادر خوب مادر بد

خلاصه ای از سخنرانی دکتر نهاله مشتاق  در مورد فرزندپروری

مادر خوب مادر بد

با توجه به اینکه مکتب روانکاوی بیشتر با احساسات آدم ها سروکار دارد، می خواهیم ببینیم راجع به مادر بودن و عشق به فرزند چه چیزهایی تا به حال در آن مطرح شده است.
با اشتیاق مادر شروع می کنیم؛ آن قسمتی از مادر بودن که به غریزه ی ما مربوط است و از تکامل به ارث برده ایم و به طور کلی هرکسی که دست اندر کار فرزند پروری است، با لذت های پرورش فرزند و مراقبت از او و در واقع بزرگ کردنش آشنایی دارد. ولی به عنوان یک مفروضه اول می خواهیم ببینیم که در نگاه تاریخ، چه چیزهایی پیدا می کنیم. یعنی اینکه آیا عشق مادر به فرزند اصولا یک پدیده ی قطعی و آشکار بوده درطول تاریخ و یا دستخوش تغییراتی شده است.
عاشق بودن مادر آنقدری که ما فکر می کنیم اصولاً یک پدیده ی قطعی و آشکار نبوده است. در بحث های تاریخی و فلسفی گفته می شود که از حدود قرن هجدهم این ایده ال ها و استانداردهایی که امروزه ما داریم، و به نظر می رسد که گرفتاری برای بخش عظیمی از مادرها ایجاد کرده، از حدود همین قرن بود که به شکل یک ایده ال فلسفی مطرح شد و تا قبل از آن پدیده ای که در جریان بوده، نسبتاً غفلت نسبت به کودکان بوده است و توجه ویژه ای به بچه ها نمی شده و مراقبت از آنها چندان درالویت نبوده است و حتی ما می بینیم که کشتن کودکان یک پدیده ی بسیار رایجی بوده است. در متون مختلف بین بیست تا چهل درصد در قرون وسطی می باشد و با وجود اینکه می گویند از قرن هیجدهم تازه تصویر کلی شروع کرده به حرکت کردن ولی حتی تا قرن نوزدهم در شهر های بزرگ اروپایی مثل وین و پاریس و لندن آن چیزی که فراوان دیده می شده، اجساد نوزادان بوده و اینکه همچنان این اتفاق خیلی می افتاده که بچه هایشان را می کشتند.
از قرون وسطی به بعد، خصوصاً آن هایی که در طبقات بالاتر اجتماعی بودند و قدرت مالی این را داشتند که دایه ای از طبقات پایین تر اجتماع داشته باشند، اصولاً شیر دادن به فرزند را یک کار کثیف و گناه آلود تلقی می کردند به خصوص از این مایه ی جنسی آن استفاده می کردند که بچه با پستان مادر در تماس است و این گناه دارد و در نتیجه مادر نباید به بچه اش شیر بدهد و دایه را استخدام می کردند. اما با دایه هم گرفتاری هایی داشتند؛ بدین لحاظ که او هم از طبقات پایین تر اجتماع است و خونش کثیف است و هر بچه ای شیر هر کسی را بخورد شبیه او می شود و متعلق به آن طبقه است و غیره. خلاصه هیاهوی زیادی حول و حوش این جریان بوده، هیاهویی که بر خلاف بچه های امروزی که به نفعشان تمام می شود، در آن دوران خیلی به ضرر بچه ها بوده است.
اما در قرن هجدهم جامعه به سمت مدرنیزه شدن حرکت کرد و طبقه متوسط جامعه تغییر کرد و وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه رو به بهبود رفت. صنعتی شدن اتفاق افتاد، اقتصاد مبتنی بر بازار، به این دلیل بر آن تاکید دارند که معتقدند که تقریبا این یک تفکر سرمایه داری بوده: اینکه با مُردن بچه ها، نیروی کار در بازار در سال های آینده کم می شود، بنابراین به نفعمان نیست که این عمل کشتن بچه ها و غفلت نسبت به بچه ها ادامه داشته باشد.
بنابراین بحث در مورد لزوم مراقبت کودکان شروع شد و اتفاقات دیگری نیز به موازاتش افتاد از جمله این که ازدواج ها از حالت سنتی و توصیه ای درآمد و ازدواج های رمانتیک مُد شد و تعداد فرزندان کم شد و خانواده ها کوچکتر شدند و مجموع اینها به سمت این حرکت کرد که پدر و مادر فرصت علاقه و در نهایت سرمایه گذاری بیشتری بر روی فرزندان پیدا کنند، برای اینکه به بچه هایشان برسند.
ولی این بار از آن طرف بوم افتادند؛ انضباط ها سختگیرانه بود، روی آموزش توالت خیلی تاکید داشتند و خودارضایی را خیلی خیلی غلط می دانستند و تهدید می کردند به بریده شدن آلت تناسلی پسران درصورتی که خودارضایی اتفاق بیفتد و در واقع حدوداً در این فضا بود که فروید آمد و بحث روانکاوی مطرح شد.
همانطوری که ما می دانیم روانکاوی مسیر را به این سمت برد که تجارب دوران کودکی مهم تر از آن چیزی است که تا به حال می اندیشیدیم و این می تواند روی پروفایل شخصیتی کودک درآینده اثر بگذارد و اختلالات روانی اش را تعیین کند. بنابراین یک رنگ و بوی دیگری به رابطه ی کودک با والدین داد و از آنجا بود که یک تصویر ذهنی برای مادر ایده ال شکل گرفت که به مرور شکل کلیشه ای پیدا کرد.
یک زمانی بود که این کلیشه بیشتر به سمت مادر فداکار می رفت یعنی مادری که از همه ی خواسته هایش می گذرد و همیشه و در هر شرایطی به قیمت گذشتن از خودش از بچه اش مراقبت می کند، جوری که انگار در وجود فرزندش حل می شود تا حدی که دیگر وجه تمایزی بین مادر و فرزند نمی ماند. چنانکه زن، بچه دار می شود و باید خودش را وقف بزرگ کردن فرزند کند.
اما بعد از آن در کشورهای اروپایی و امریکا تصویر ذهنی به آن سمت حرکت کرد که امروزه از مادر فداکار گذشتند، به خصوص بعد از دهه ی شصت و هفتاد که فمنیست ها سروصدا کردند که چرا زن باید در وجود فرزندش حل شود و بچه دار شدن به ضرر زن است و . . . به نظر می رسد که آن اتفاقی که در اروپا می افتد و الان در شهرهای بزرگی مثل تهران می توانیم ردپایش را بیابیم، این است که یک تصویر ذهنی از یک سوپر مام یا ابرمادر شکل گرفته که این ابر مادر قرار است که همه کاری را بتواند به بهترین شکل انجام دهد یعنی اگر آن یکی قرار بود در فرزندش حل شود این یکی می تواند شغل داشته باشد ولی اگر شغل و تحصیلات و خواسته هایی برای خودش دارد، باید هم آنها را به نحو احسن انجام دهد و نمره اش در آنها صد باشد و هم اینکه فرزندپروری اش صد باشد رابطه اش با همسرش صد باشد و حتی مثلا جنبه های ظاهری زنانگی زیبایی را اگر صد نمی گیرد دیگر نودونه پایین تر نگیرد.
در نتیجه به نظر می رسد که این یک فشاری روی زن ها تحمیل می کند: متعادل کردن خواسته های خودشان با خواسته هایی که فرزند پروری به آنها تحمیل می کند و تمام این مسیر، باعث شد که آن احساس خشم و خصومت که زن به فرزند دارد را از صحنه ی خوداگاه عقب راند. در واقع اتفاقات منفی بعد از واپس زدن خشم و خصومت رخ داد. بنابراین آن چیزی که از قلم می افتد و به نظر من الان خیلی فشار روی مادران می آورد این است که علاوه بر اینکه مادر یک بازوی تغذیه کننده دارد، این میل رسیدن به فرزند و این اشتیاق مادری در کنار آن قسمتی وجود دارد که نسبت به فرزند خشم دارد یا آن فرزند را نمی خواهد.
به قول نویسنده ای، بهترین چیز در مورد بچه دار نشدن برای یک زنی که هیچ وقت بچه دار نمی شود این است که: تا آخر عمرش می تواند در این توهم زندگی کند که من چه آدم نازنینی هستم. چراکه بچه دار شدن صحنه را عوض می کند!!! بسیاری از مادران این را گزارش می دهند که لحظه های خشم و از کوره در رفتن نسبت به فرزند چقدر احساس گناه و اضطراب ایجاد می کند.
ولی به هر حال آن اتفاقی که دارد می افتد این است که ترجیح می دهیم آن وجه عصبانی مادری را از صحنه عقب برانیم. و مادرها را تنها می گذاریم با یک عالمه احساس هاس متعارض.
فروید از تصویر جوجه تیغی های شوپن هاور استفاده می کند تا توضیح دهد روابط آدم ها چقدر با یکدیگر دشوار است. شوپن هاور می گوید در فصل زمستان وقتی جوجه تیغی ها می خواهند گرم شوند، مجبورند به همدیگر نزدیک شوند. منتها اتفاقی که می افتد این است که هنگام نزدیک شدن گرما می گیرند، اما تیغ هایشان در بدن همدیگر فرو می رود و زخمی می شوند. یک راه حل برای اینکه زخمی نشوند این است که خود را کنار بکشند، درتنهایی و انزوا بمانند و احتمالاً در سرما بمیرد . بحث بر سر این است که نزدیکی آدمها با یکدیگر و سرمایه گذاری روانیشان روی همدیگر بدون تیغ و زخم امکان پذیر نیست. خب اگر قرار است که نزدیک بودن آدمها به هم تیغ و زخم داشته باشد، نمی توانیم متصور شد که به عنوان یک بشر که تیغ در ما فرو برود و زخمی شویم و خونریزی کنیم ولی خشم را تجربه نکنیم!!!
می توان ادعا کرد تا وقتی مادر زنده است، رابطه ی مادر و بچه نزدیک ترین رابطه ی بشری است و سرمایه گذاری این دو روی هم خیلی زیاد می باشد. هم بدین دلیل که از یک طرف مادر حس می کند یک نفری هست که دوستش دارد و تماماً به او تکیه دارد و می تواند نیازهایش را برآورده کند. و از طرف دیگر، در مورد بچه بدین دلیل که مادر تنها تکیه گاهش است و نیازهایش را می تواند توسط او بر طرف نماید.
حالا در یک همچین شرایط جوجه تیغی واری، در نظر بگیرید که مادر و بچه چقدر در هم فرو می روند! خب معلوم است که تیغ هایشان یکدیگر را زخم می کند و حتما در پی آن خشم رخ می دهد. ولی جای تعجب دارد احساسی که چنین آشکار است (خشم) را تمایل داریم به خاطر اضطرابی که در ما ایجاد می کند، انکار کنیم و وانمود کنیم که جز عشق اصلاً حسی وجود ندارد.
یک روانکاویی که در زمینه مادری فعالیت گسترده کرده، معتقد است که انسان عموماً تمایل دارد که راجع به این موضوع نه فکر کند نه حرف بزند. او می گوید بدین دلیل است که اگر متوجه شویم مادر خودمان هم از ما خشمگین می شده و گاهاً این حس را داشته که ما را نمی خواسته، اضطراب بسیار زیادی در ما تولید می شود.
در هر حال به نظر می رسد که این احساسات و افکار، تعارض جدی برای مادرها بوجود می آورد. در کارگاه هایی که با مادرها برگزار کردم جالب است که وقتی خجالت ها می ریزد، کم کم مثال هایی از این تجارب بیرون می آید و معلوم می شود همه تجارب مشابهی دارند:
• مثلا یکی می گوید این دقایق فرار است و
• دیگری می گوید که نه فرار نیست و مقابله با آن سخت است و تا مدت ها با آن در ذهنت درگیر می مانی.
• یکی دیگر می گوید قاشق غذا را محکم در دهانش فرو کردم،
• آن دیگری می گوید، گریه می کرد و هرکاری می کردم نمی توانستم آرامش کنم و واقعاً فکر کردم که دستم را روی دهانش بگذارم و خفه اش کنم و مثل اینکه می خواهم بکشمش، یا می خواهم از دستش خلاص شوم، یا می خواهم آزادیم را برگردانم.
اینها را در صحبت های خصوصی تر از مادرهایی که به خصوص با بچه های کوچکتر سروکار دارند می شنویم. در واقع در دو دوره خیلی پررنگ می شود:
اول وقتی که بچه خیلی کوچک است
دوم زمان نوجوانی که تعارضات دوباره بالا می زند.
اما اینها فقط احساس عذاب وجدان و بد بودن به مادر می دهد و اصولاً میلی به صحبت کردن در مورد احساسات منفی حتی در اتاق درمان و یا در فضایی خصوصی و امن وجود ندارد و این فقط باعث شکل گرفتن یک دایره ی معیوب و شدت گرفتن احساسات منفی برای مادر می شود.
مبانی نظریِ وجود داشتن احساس عشق و نفرت در کنار هم در نظریه های روانکاوی چیست؟
با فروید شروع می کنیم که در تعبیر رویا برای اولین بار اشاره می کند که رویای مرگ یک فرد مهم نشان دهنده ی آرزوی مرگش است. با دقت روی آن می توان متوجه معنی اش شد و چنین معنایی آدم ها را مضطرب می کند؛ اینکه چرا خواب دیدند یک آدمی که دوستش دارند از دست رفته و مُرده و یا بعضی وقت ها خواب می بینند که کشته شده.
فروید راجع به این حرف می زند که انرژی روانی (لیبیدو) یک بخش سادیستیک (آزارگرایانه) دارد؛ بر روی هرکسی که سرمایه گذاری لیبیدویی می کنیم، علاوه بر عشق، به هر حال می خواهیم اذیتش نیز کنیم و گاهاً هم می خواهیم از شرش خلاص شویم. در مقاله ای به طور مشخص می گوید که نفرت در کنار عشق وجود دارد ولی توسط عشق به ناخودآگاه رانده می شود. یعنی آن چیزی که در صحنه باقی می ماند عشق است و آن چیزی که حرفی در موردش زده نمی شود و از آن پشت کار خودش را انجام می دهد، نفرت است.
در سال 1915 فروید می گوید که وقتی طبیعت این دو متضاد را کنار هم قرار می دهد باعث می شود که عشق سرزنده باقی بماند و بنابراین عشق محافظت کند در مقابل عملی شدن نفرت.
بعد از فروید کسی که بیشتر در مورد دوسوگرایی (کنار هم بودن دو حس متضاد)حرف زده و نقش مرکزی در تئوری هایش به آن داده ملانی کلاین است که تاکید دارد که دو قطب عشق و نفرت اصولاً ثابت هستند و امکان این وجود ندارد که یکی از اینها دیگری را در خود حل کند، ولی رابطه آن ها مثل الاکلنگ است که در زمان های مختلفی عشق بالا می آید یا نفرت بالا می آید. اما به هر حال برای اینکه میله حرکت کند هردوقطب لازم است.
از جمله پیروان کلاین که در زمینه مادری کردن حرف های خوبی زده است وینیکات است که بحث جالبی می کند در مورد نفرت مادر به کودک که می گوید: مادر این امکان را از طریق خشمگین بودنش به کودک می دهد که بچه هم بتواند نفرت خودش را تجربه کند یعنی مثل کارت سبز دادن به بچه یا اجازه و فضا دادن به برای تجربه ی خشم و نفرت و می گوید مادری که نتواند به طور مناسب احساس خشم و نفرت کند ، رفتارهای مازوخیستسک پیدا میکند، خودآزار می شود، از خودش نمی تواند مراقبت کند و اصولاً همچین مادری نمی تواند بچه ای که مازوخیست نباشد را پرورش دهد.
در روانکاوی اصولاً حس کردنِ یک احساس را معادل عمل کردن نمیدانیم. یعنی نه اینکه مادری که حس می کند می خواهد واقعاً بچه اش را بکشد بگذاریم بُکشد! بلکه بحث بر سر این است که اگر بتواند حسش را تجربه کند و این را بداند که هر حسی اجازه ی عملی شدن ندارد به دلیل اینکه می فهمد چقدر خشمگین است تازه حواسش جمع مراقبت بهتر از بچه می شود ولی مادری که نمی داند خشمگین است ممکن است کارهای دیگری بکند مثلاً بچه را به پارک می برد و حواسش نیست و بچه با صورت از تاب به زمین می خورد یا دم مدرسه جا گذاشته شود و کلی اتفاق دیگر که به نظر غفلت می آید ولی در واقع عملی شدن آن احساس خشم و نخواستن بچه است.
از چیزهایی که اخیراً بحث زیادی در موردش می شود این است که مادر بودن را یک الگوی ترنس جنریشنال(انتقال بین نسلی) می دانند یعنی می گویند که هیچ مادری را نمی توان شناخت و نمیتوان فهمید روش های فرزند پروری اش از کجا آمده اگر که رابطه ی مادر را با مادر خودش در نظر نگیرید . بنابراین در هر اتفاق فرزند پروری یک مادربزرگ و یک مادر و یک فرزند در صحنه هست و در این طیف هست که می توان فهمید رفتارهای نادر از کجا می آید . یک سری اتفاقات در سطح ناهشیار مادر می افتد و گریزی از آن نیست. اساساً اینگونه است که مادری که بچه اش را بزرگ می کند خودش هم در حال طی کردن آن فازها می باشد؛ تمام نیازهای برآورده نشده اش، تمام کودکی ناکام مانده اش و همه ی مسائل مربوط به آن سن خودش یاداوری می شوند.
اینها از سطح ناخوداگاه می آیند و در سطح خودآگاه قرار می گیرند و می توانند روی رابطه ی مادر و بچه اثر بگذارد. یعنی مثلا آرزویی که خودش در سن پنج سالگی داشته و نرسیده برای برای بچه اش در این سن برآورده کند در صورتی که ممکن است بچه آن چیز را نخواهد و این فشار آرزوی مادر جلوی شنیدن و یک رابطه ی سالم مادروفرزند را بگیرد و در واقع با این کار مادر نیاز های بچگی خودش را به خودش دهد.
بحث دیگری هم که خیلی صحبتش هست، بحث مادر درونی است که کلاین گفت برای اینکه اصولاً فردی به بزرگسالی بالغانه و آرام برسد احتیاج به یک مادر درونی خوب دارد یعنی بتواند والدین آرامش دهنده و تغذیه کننده(دهنده) را درونی کند و در زمان های مختلف آن تصویر والدین مهربان، به دادش برسند و استرسش را کم کنند و کمک کنند که بتواند اوضاع را مدیریت کند.
اما در عین حالی که این مادر درونی می تواند امید بخش و آرام کننده باشد، می تواند محروم کننده و سختگیرانه نیز درونی شده باشد، به نسبت تجربه ای که باز مادر با مادر خودش داشته است. مثلاً زنی که خودش مادر تغذیه کننده نداشته و یا با مادرش گرفتاری های زیادی داشته، چنین مادری معمولاً با فرزندپروری چالش بیشتری تجربه می کنند و اصولاً پرورش فرزند برایش سخت تراست.
این مادر درونی مثل یک صدای درونی می ماند که در لحظات مختلف می تواند چیزهای مختلفی بگوید. به نظر می رسد که گاهی این صدا به یک صدای سرزنش کننده ی درونی تبدیل می شود یعنی وقتی بچه گریه می کند یا مریض است یا مشکلی در مدرسه یا مهدکودک تجربه می کند، مادر این صدا را می شنود که من آدم/مادر بدی هستم و مشکل بچه اضافه می شود به صدای درونی مادر که مدام می شنود تو خوب نیستی. اینها همان هایی هستند که تحملشان کم است، حملات خشمگینانه اشان بیشتر است و کمتر می توانند خشم خود را کنترل کنند.
در نهایت اینکه احساس نفرت را در کنار احساس عشق ببینیم. خوب است بدانیم که احساسات متضادی وجود دارند و به خودی خود مشکل آفرین نیستند. آن چیزی که مشکل ایجاد می کند احساس گناه و اضطراب و میل به نادیده گرفتن آن هاست. یعنی حال و روز مادری که فکر کند خشمگین شدن(نه اقدام عملی) طبیعی است، بهتر است از مادری که فکر می کند چرا خشمگین شدم؟؟ و روز ها خودش را سرزنش می کند و بعد افسرده می شود و همان کاری که قبلاً می توانسته برای بچه بکند را حتی دیگر نمی تواند انجام دهد.
بنابراین اینکه مادر بتواند به تجارب هیجانی اش فکر کند و آنها را نگه دارد و بیشتر در جهت کلامی کردنش(با کسی را جع به آن ها صحبت کند) پیش رود، در واقع باعث رشد خودش و رشد رابطه ی مادر و فرزندی می شود.
در آخر آن چیزی که به رابطه ی مادر و فرزند توان شکفتن، بازی کردن و لذت بردن می دهد، آگاهی است.

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *