فارغ از هر نتیجه­ای که جنگ دو کشور با هم دارد-برد یا باخت- آسیب­های روانی وارد شده چه در سطح جغرافیایی و اجتماعی، چه در سطح روانی و انفرادی قابل انکار نیست. بنابراین عجیب نخواهد بود که در مطالعه جنگ و تبعات آن به آسیب­های روحی و روانی بازماندگان آن برخوریم. از جمله تبعاتی که شایستگی بررسی و توجه در کار بالینی دارد کشمکشی درونی، با منشا درون-روانی و در رابطه با مفهوم «ایده­آل» است. نزاعِ متولد شده از جنگ بیرونی و درونی، هم زمان نقشی نابسامان کننده و در عین حال سازمان دهنده در رشد عناصر روانی ایده­آلِ ایگو[1]، دارد که هویت را تحت تاثیر قرار می­دهند. ما چنین می‌پنداریم که توجه به چگونگی تکوین ایده­آلِ ایگو و مفاهیم مرتبط با آن، در فرزندان شهدا می‌‌تواند در درک بهتر آنها و پیشرفت کار درمانی موثر واقع شود. 

کمال­گرایی[2]، در عین حال که اساس بسیاری از موفقیت‌های بشر است، منشأ زیان بخش‌ترین اشتباهات و لغزش‌هایش نیز می‌‌باشد. همانگونه که چسگه اسمیرگل (۱۹۷۳) اشاره می‌‌کند “بیماریِ ایده‌آل­طلبی در همه‌‌جا وجود دارد: اگر چه انسان‌ها را نمی‌‌کُشد ولی‌ بی­شک همگی‌ را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد؛ بنابراین بررسی‌ ایده‌آل ایگو به تاملی در مورد بشر می‌‌انجامد”(ص. ۱۳).

اگرچه همچنان مفهوم ایده‌آلِ ایگو در ادبیات روانکاوی تعریفی‌ واضح و دقیق به خود نگرفته است ولی‌ پس از مطالعه آثار روانکاوان مختلف حول این مفهوم، کلماتی‌ همچون “خودشیفتگی‌”و ” His majesty the baby” تداعی می‌‌شوند و چنین می­توان در نظر گرفت که ایده‌آلِ ایگو جایگزینی برای کمالِ از دست رفته می­باشد؛ بخشی جدا شده از انسان، که همیشه به دنبال به دست آوردنش است. فروید برای اولین بار در مقدمه‌ای بر خودشیفتگی (1914) به اید‌ه­آلِ ایگو اشاره می‌کند. در این رساله این مفهوم بدین شکل تعریف شده است: خیالی[3] از خودکفایی[4]، خود-کامل بودن و همه­توانی[5]‌ که بشر از طریق آن به دنبال به دست آوردن کمال از دست رفته دوران کودکی­اش است. ایده‌آل ایگو سازمانی خودشیفته و وارثِ خودشیفتگی اولیه می‌‌باشد، سازمانی که در طی‌ رشد شکلی‌ ثانویه به خود گرفته است.

ایده­آلِ ایگو همان طریقه بودن و رفتاری است که والدین، و بعدتر فرهنگ و جامعه از کودک انتظار دارند. این پدیده زمانی شکل می­گیرد (همچون سوپرایگو) که بین اشتیاق و ممنوعیت، اصل لذت و اصل واقعیت، در روان کودک فاصله ایجاد می­شود. به عبارت ساده­تر درست همان زمانی که کودک متوجه علاقه­مندی­اش به یک سری از چیزها می­شود ولی از طرف دیگر درمی­یابد که از سوی دیگران پسندیده نخواهند بود و نتیجتاً باید به انتظار آن­ها تن دهد.

«اتفاقات بدی که می­افته باعث می­شه حس کنی که بزرگتر نداری؛ بی­تجربگی­های زیادی داشتم تو زندگی­ام. تو اون سن تازه فهمیدم که یکی باید باشه که بعضی وقت­ها باهاش مشورت کنی، بهت بگه قرار چی کاره بشی، چی کاره نشی، یه کارهایی رو نذاره بکنی، یه کارهایی رو زوری بگه بکنی. از اون زمان تا امروز این حس و این نیاز همیشه و همه جا با من بوده»

طی رشد، خودشیفتگیِ “به جلو فرافکنی شده” (فروید، ۱۹۱۴) که ایده­آلِ ایگو را شکل می‌‌دهد، بر ابژه‌های دیگری سرمایه گذاری می‌‌شود (چهره پدرانه برای پسر در دوران ادیپ) و در “فرایند همانندسازی” (چسگه-اسمیرگل، 1973) نقش بسیار مهمی‌ می‌‌گیرد. به عبارتی ایده‌آلِ ایگو نیز همچون سوپرایگو مربوط به همانندسازی است، همانندسازی با ابژه‌ای ایده‌آل شده -ابژه‌های والدینی[6] و اید‌ه­آل‌هایشان. کودک با همانندسازی کردن با خواسته­ها، و ایده­آل­ها و آرمان­های افراد مهم زندگی­اش، سنگ بنای این بخش از روان یعنی ایده­آل­های ایگو را می­گذارد و تا آخر عمر نیز از آن گریزی ندارد. چراکه ایده­آل­های خویشتن اساساً به ترس از دست دادن عشق والد مربوط است. گویی پیغام چنین است «فقط و فقط اگر به آنچه از تو می­خواهم-به ایده­آل- دست­یابی، ارزش دوست داشته شدن داری». در حالت مرضی می­تواند چنین حالتی پیدا کند که اگر فرد در دستیابی به آرمان­ها شکست بخورد احتمالاً دروناً و به طور دائم حس از دست دادن عشق والد را خواهد داشت و نتیجتاً بابت آن، احساس عمیق بی ارزشی خواهد کرد.

درنتیجه مسیر پیچیده ایست؛ از یک طرف صداهای درونی شده­ای فرد را به سمت اهدافی- ایده­آل­های ایگو- هُل می­دهند؛ ولی از طرف دیگر، آن اهداف به هیچ عنوان 100% دست­یافتنی نیستند، چراکه ایده­آل­های خویشتن سیری ناپذیرند؛ بدین معنا که پس از تکمیل یک ایده­آل درخواست سطوح بالاتری از کمال را می­کنند. و این در حالیست که صداهای درونی فرد را برای نرسیدن، مواخذه می­کنند! و در پی آن فرد احساس شرم می کند.

«من از همه دوستانم هم شنیدم، که ما باید بهتر از اینی که هستیم، می­شدیم!  چه تو درس، چه تو کار! چون ما همه امکانات بهتر شدن رو داشتیم (اشاره به مدارس شاهد)! درسته پدر نداشتیم، ولی به هر حال باید بیشتر تلاش می­کردیم. همه از ما انتظار بیشتر داشتن و دارن، احتمالاً به خاطر کاری که پدرانمون کردن و سختی که مادرهامون کشیدن هستش!»

بازخواست­های بیرونی و فشار انتظارات به کودک این پیغام را می­دهد که به خودی خود کامل و بدون نقص نیست. ولی از طرف دیگر او ناتوان است از رها کردن لذتی که پیشتر چشیده است؛ لذت بی نقص و عالی بودن، همان گونه که بود.

او نمی­خواهد از کمال­گرایی نارسیسیستک کودکانه­اش دست بکشد. زین روی جهت حفظ آن، ناچار به تغییر شکل آن به ایده‌آلِ ایگو است، تا بتواند شکلی از آن را به دست آورد. پس می­توان گفت ایده­آلِ ایگو جایگزینی برای خودشیفتگی از دست رفته­اش است؛ متعلق به روزگارانی که خود، ایده­آلِ خویشتن بود.

«حیف شد، همه شرایط مهیا بود؛ من بچه تُقس، تهرانی، اجتماعی و با اعتماد به نفسی بودم که همه جوره برای فوتبال می­جنگیدم. خیلی از افرادی که مشهور شدن از حومه تهران و یا شهرهای دورتر اومدن. ولی من بچه تهران بودم، تو ناف و مرکزِ پیشرفت بودم! اگه اون اتفاق نمی­افتاد، شک ندارم که راحت داشتم در بهترین باشگاه­های اروپا بازی می­کردم. الان که می­گن علی کریمی تکنیکی­ترین بازیکن تاریخ فوتباله، به شما بگم که ما مقابل همدیگه بازی کردیم وقتی نوجوان بودیم. استعداد من از اون برتر بود که من تونستم تیم رو در مقابل تیمی که علی کریمی توش بود، قهرمان کنم؛ ولی قسمت نبود بتونم ادامه بدم وجهانی بشم. »

جدا از روان فرد، اعضای یک خانواده نیز میراث ناخودآگاه خانواد‌گی را به دوش می‌‌کشند و هر یک از آن­ها مسئولیتی برای تعلق به شجرنامه خانوادگی دارند. وفاداری به این شجرنامه ضامن خودشیفتگیِ گروهیِ خانواده است و به اید‌ه­آلِ ایگوی خانواد‌گی مربوط می‌‌شود (بنگزی، ۲۰۰۸).

«از وقتی که به شعور اجتماعی رسیدم، اولین چیزی که توی گوشم زنگ خورد جمله معروف و تکان­دهنده وصیت­نامه­ پدرم بود:

فرزندانم من چیزی ندارم برای شما به ارث بگذارم، جز نامم و نشانم …

کم کم متوجه شدم که نام و عنوان اونهمیشه با من بوده؛ مدرسه رفتم با عنوانش، زندگی کردم با عنوانش، عشق­های زیادی از آدم­ها گرفتم با عنوانش! همه جا بابام بوده ! انگار اصلاً زنده بوده… این نام و نشان همیشه در وجود من بوده و من بهش مفتخرم!»

«خب به­خاطر توجه زیاد و دائمی مسئولیتت زیاد بوده! انگار که یه باری رو دوش تو هست، انگار همه چشم­ها دنبال توست. همه می­خوان ببینن تو چی کاره می­شی، با کی ازدواج می­کنی، چه شغل و جایگاهی داری! چون همه می­گفتن و می­گن بابات خیلی خوب بود، چنین کرد و چنان کرد؛ جالا همه به تو چشم دوختن که ببینن تو چقدر می تونی شبیهش بشی. اصلاً انگار همه عمرم دنبال اشتراکات من با بابام بودن».

«فرق من با کسی که پدرش رو به طور عادی از دست داده، خیلی زیاده. فرقمون در نتیجه عمل پدرهامونه. پدر من رفته به اراده خودش برای یه عشقی که داشته؛ و این برای من بزرگ­ترین مسئولیته! من فرزند اونم! من حس می­کنم باید خوب باشم! باید! انتخابی در کار نیست! البته ناراحت نیستم ولی اون بچه این اجبار رو نداره، این همه نگاه دنبالش نداره».

گرچه که چاره­ای هم جز این سرنوشت نبود؛ درست است که زین پس کودک باید قدم در مسیر بدست آوردن حس کمالِ از دست رفته­اش بگذارد، ولی این سیر طبیعی زندگی است و باعث حرکت و رشد در کودک آدمی می­شود. چراکه اگر در آن وهم اولیۀ بی­نقص بودن بماند، لزومی برای رشد و کمال نمی­بیند و حاصل آن رکود است و سایه افکندن غریزه مرگ بر روی زندگی!

ولی نکته مهم این است: هر چه ایده­آل­های مطرح شده از سوی خانواده یا جامعه سخت­تر و غیرزمینی­تر باشد، و هرچه از توان واقعی فرد دورتر، صدای سرزنش­گر درونی بلندتر می­شود و نتیجتاً احساس نارضایتی، ناکامی و نهایتاً سرخوردگی بیشتر می­شود. و حتی گاهاً به جای آنکه این فشار، فرد را به حرکت وادارد چه بسا باعث توقف او و یا تغییر مسیر در جهت عکس آن اهداف شود؛ تبدیل شدن به آدمی با خصوصیات کاملاً متضاد با آن­چه از او انتظار می­رفت، همانند آنچه در بزهکاری و اعتیاد شاهدش هستیم، رخ می دهد!

هر چه این فاصله در حد بهینه باشد، یعنی فرد این احساس را داشته باشد که با تلاش و تکاپو حداقل به میزانی از آن دست پیدا می­کند-در حالی که ایده­آل­های تعریف شده انقدر افسانه­ای و دور از ذهن نباشند و از طرفی سوپرایگو آنقدر بداخلاق و تنبیه­گر نباشد- احساس نارضایتی کمتر و میل به رشد و احساس خشنودی و افتخار بیشتر.       

«من مثل بلدزر کار می­کنم. صبح تا شب. همین قضیه محدودیت­های زیادی برای زندگی­ام بوجود آورده که اصلاً خوشایند من نیست، ولی باید به اهداف بزرگی که تعیین کردم برسم، باید، راه دیگری هم ندارم!»

«ایران اون زمان سی و پنج-چهل میلیون جمعیت داشته، ولی فقط یک سری انتخاب شدن! این انتخاب از جنس الهی هستش نه زمینی. خوش بحالشون. منم دوست داشتم کاش جای اون ها بودم، اون ها راه درستی رو پیش گرفتن، حتماً روی خودشون کار کرده بودن، من فکر نمی­کنم تحت هیچ شرایطی هیچ وقت به جایگاه اون­ها برسم! و این من رو از خودم ناراضی می­کنه! ما کجا، اون­ها کجا؟»

لازم به ذکر است که اگر چه ایده‌آل کردن در خدمت همانندسازی است، و همچنین مکانیزم مرکزی در سوگواری محسوب می­شود که به فرد اجازه قبولِ «از دست دادن» را می‌دهد؛ ولی‌ می‌‌تواند مکانیزم دفاعی پرخرج و در خدمت انکار باشد که نفرت، تخریب و رشک را زیر نقاب خود پنهان می­کند. جدا از انکار نفرت و خشم، ایده­آل­ِ ­ایگو در مسیری متفاوت، در راه انکار محدودیت‌های ایگو و محدودیت‌های ابژه حرکت می‌‌کند، بدین معنی که تجربه از دست دادن ایده­آلِ از دست رفته با ابژه معبود را لاپوشانی کرده و امکان سوگواری برای کمال خود و ابژه از دست رفته را نیز محدود می‌‌سازد.

«من هفت تا عمو داشتم، فقط بابای من باید بره و شهید بشه؟ از نظر من خدا این­ها رو گلچین کرده! من که نمی­تونم مثل اون باشم. اون آدم انقدر مهم بوده واسه خدا، که خدا اون رو خواسته ببره! من این طوری با از دست دادنش کنار می آم.»

«این فکر که چرا رفت من رو خیلی ناراحت می­کنه همیشه در تعجبم از رفتنش! ولی بیشتر از اون همیشه می­خواستم بفهمم که اون چه نیرویی بوده که اون رو برده؟ چه عشقی بوده بالاتر از عشق بچه کوچک و همسر؟ حتم دارم با عشق بوده. اصلاً غیر از برای عشق نمی­شه جون داد! من از این که ما رو رها کرده خیلی ناراحتم، ولی همیشه قدرت اون عشق و قدرت اون کاری که کرده واسم بالاتر بوده. برای همین تو ذهنم همیشه یک قهرمانه». بلافاصاله بغضش تبدیل به گریه شد.»

و در آخر سوال این است: آیا قهرمان­بودنِ پدر، هویت و نوع بودنِ ایشان را از اساس تعریف می­کند، گویی که تماماً زیر سایه ابژه است؟ و یا اینکه سلف فرد، به خودی خودش نیز هویت، اعتبار و بودنی تا حدودی مجزا دارد؟

از آنجا که در روان، ساخته شدن فضای تعارضی بینا ذهنیتی و درون­روانی و یا همان درون­فردی و فرافردی، برای رشد روان و سوژه شدن الزامی و حیاتی است، اگر سوژه (فرد) نتواند به سمت چنین تعارضی پیش برود، و یا به قولی نتواند این تعارض را بربتابد، خطر پناه بردن به یک ایده ال کاذب وجود دارد با هدف پنهان کردن دردهای تحمیل شده به ایگو؛ دردی ناشی از تعارض بین خواسته­های خود و ابژه مورد عشق. در این فضا که فرد نتوانسته زیر فشار تعارض این دو دنیا دوام بیاورد، احتمال پنهان شدن زیر سایه این ایده­آل وجود دارد که او را زندانی تصویر تحمیل شده از بیرون می کند.

از این منظر، گویی که فرد به خودی خود هویتی نداشته و یکپارچگی هویت او وابسته به وفاداری به این ایده­آل هاست. با چنین تعریفی، آنچه که در کار درمانی به طور به خصوص باید مد نظر قرار گیرد، فردیت سوژه با هدف آزاد کردن او از این خنثی بودنِ وجودیِ فردی­اش است، تا بتواند آزادتر اشتیاقش را یافته و بر آن سرمایه گذاری کند.

سبا مقدم[1]

مینا حنیفی[2]


[1] . دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی saba_moghaddam2001@yahoo.com

[2] . دانشجوی دکترای آسیب شناسی و روانشناسی بالینی، دانشگاه لوزان، سوئیس. Mina.hanifi@unil.ch

[1] . ارائه شده در اولین همایش سالانه انجمن علمی روان درمانی ایران، بهمن 96

*تمامی نقل قول ها از کتاب ” زندگی ما (زندگی فرزندان شهدا بعد از پدرانشان) نشر افکار، اردیبهشت 97


[1] .Ego-Ideal

[2] .Perfectionism

[3].Fantasm

[4] .Self-sufficient

[5] .Omnipotency

[6] .Parental Objects

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *