,

انواع رابطه زناشویی از نقطه نظر روانکاوی

PSYCHOANALYTIC CONCEPTION OF MARRIAGE AND MARITAL RELATIONSHIPS

                                                                                                           ZORICA MARCOVIC,1999

خلاصه ای از مقاله

انواع ازدواج از نقطه نظر روانکاوی:

بر اساس نظریه زیگموند فروید[1]، پایه گذار علم روانکاوی، چگونگی انتخاب نوع رابطه، بسیار پیش تر از خود ازدواج رقم می خورد؛ در کودکی. درواقع روابط زناشویی امروز، تکراری هستند از الگوی والدین فرد در کودکی وی.

فروید دو نوع انتخاب پارتنر به ما معرفی می کند: نوع خود دوستدارانه یا خودشیفته وارانه(narcissisticهنگامی که انتخاب شخص بر اساس مدلی است که طرف، باید شبیه خودش باشد و یا بر اساس مدل ایده آلی که همیشه فرد دوست داشته آنگونه باشد. نوع دوم، وابسته یا والدین گونه (anaclitic or incestuous) که در اینجا، انتخاب زوج تاثیر گرفته است از تصویر والدین.

زنان غالباً به گونه اول انتخاب زوج می کنند؛ مرد ایده آلی که او در کودکی آرزو داشته که آنگونه باشد.

زیر گروه های نوع خودشیفته وار:

  • مدلی که روزگاری خود فرد آن گونه بوده است (و یا تا حدودی آن گونه بوده)؛
  • مدلی که خود فرد اکنون هست؛
  • مدلی که فرد دوست می داشته که باشد؛

به نظر فروید اغلب اوقات نوع خودشیفته وار که ناشی است از ایده آل های روان فرد، منجر به عشق های رومانتیک می شود. چرا که فرد کمال و ویژگی هایی را به طرف مقابلش نسبت می دهد که هر کسی خواهان آن است. در صورتیکه طرف مقابل معمولاً بسیار متفاوت است از آنچه به وی نسبت داده شده است.

در نظر فروید زنان بیشتر به گونه اول انتخاب می کنند یعنی در مرد به دنبال آنچه همیشه آرزو داشتند می گردند؛ در حالیکه مردها اغلب به گونه دوم انتخاب می کنند، یعنی در همسرشان به دنبال مادر می گردند.

دختران در دوران پیش از بلوغ غالباً احساس مردانه راجع به خود دارند تا زمانی که این حس با بلوغ زنانه متوقف می شود و می توان گفت آن علاقه و ظرفیت برای مردانه بودن تا حدودی درآن ها باقی می ماند. بنابراین گویی آن ها تنها مردی را می توانند دوست بدارند که شبیه خودشان در آن دوران (کودکی) بوده است.

زنان، به تفکر فروید، خودشیفته هستند و ترجیحشان به دوست داشته شدن است تا دوست داشتن. خودشیفته ترین زنان، آنانی هستند که بیشترین جذابیت را برای مردان دارند؛ نه تنها چون زیبا هستند، بلکه به این دلیل که اغلب ساختار شخصیت خودشیفته را هم دارند؛ سرشار از حس خودکفایی، خود دوستداری و خود تحسینی می باشند و کاملاً آماده هستند که از هر آنچه ایگوی آن ها را تهدید می کند، دوری کنند و این برای کسی که خودشیفتگی کمتری دارد، جذاب است. آن ها به پارتنری نیاز دارند که به آن ها عشق و توجه دهد. درواقع آن ها تنها با کسی خوشحال هستند که خودشیفتگی کمتری از خودشان داشته باشد، کسی که می تواند به ایشان عشق و تحسین زیادی دهد، بسیار بیش از آنچه آن ها می توانند در جواب به طرف مقابل بدهند.

البته برای این زنان به جهت غلبه بر خود دوستداری و جدا کردن بخشی از توجه از خودشان، راهی وجود دارد؛ هنگامی که بچه دار می شوند. ایشان آماده هستند که عشق و تحسینی که فقط برای خود داشته اند را به فرزندشان بدهند؛ “چرا که خودشیفتگی در فرد از طریق دوست داشتن فرزندان احیا و تکرار می شود“.

ردپای نوع وابسته یا والدین گونه را باید در سال های اولیۀ کودکی جستجو کرد. این روش از انتخاب زوج ناشی است از نگرش کودک دربارۀ والدینش و بنابراین بعدها فرد مورد علاقه اش را براساس مدل والدینش و یا کسانی که از او مراقبت کردند، انتخاب می کند. نمونه های واضح آن مرد جوانی است که عاشق زنی بزرگتر از خودش می شود و یا دختری که با مرد میانسالی وارد رابطه می شود. این نوع انتخاب رابطه می تواند تصویر مادر یا پدر را برای فرد زنده کند. البته که نمی توان در این شکی داشت که هر گونه انتخاب زوجی تا حدی متاًثر از آن نمونه اولی (الگوی والدین) است.

Marriage is a dynamic interrelationship of husband’s and wife’s unconscious motives, who repeat the pattern of family relationships they knew in their childhood. One’s personality cannot be changed by marriage. Some events, like a child’s birth, can only arouse the repetition of the already known relationship or unconscious wishes patterns.

 

 

فروید چند نوع انتخاب همسر را در مردان این گونه توصیف می کند:

  • سوم شخصِ آسیب دیده: هیچ موقع زنی را انتخاب نمی کند که در ارتباط با دیگری نباشد! به طور قطع، زنی را می خواهد که شوهر، نامزد و یا رابطه ای دارد و تنها در این صورت است که آن زن برایش ارزشمند و خواستنی می شود، در غیر این صورت او را نمی خواهد. هر چه مانع برای رسیدن سختتر، عشق و تمنای مرد برای او بیشتر. این زن باید غیر قابل دسترس بوده و احساسات حاکم بر جریان، عدم امنیت و اطمینان خاطر باشد.

این نوع انتخاب، نیاز به رقابت و خشونت را تاًمین می کند که مرتبط است با دوران کودکی فرد و عقده ادیپ حل نشدۀ وی. چنین مردی در خانواده ای بزرگ شده که عمیقاً حس کرده است که مادرش متعلق به مرد دیگری-پدر- است. این نوع انتخاب تکرار موقعیت قدیم/کودکی است. بنابراین، سوم شخص آسیب دیده کسی نیست جز پدر! دسترسی و تملک مادر آسان نبوده؛ بنابریان او که چنین یاد گرفته، نحوۀ انتخاب شریک در روانش تنها با گذشتن از موانع بسیار امکان پذیر است.

  • عشق به روسپی: مردانی که هیچ علاقه ای به زن نجیب و پاکدامن ندارند. آن ها ترجیح می دهند زنی را انتخاب کنند که به واقع روسپی است و یا دربارۀ عفیف بودن وی شبهات و شایعاتی وجود دارد. جالب اینجاست که حسادت این مرد متوجه شوهر زن نیست، بلکه متوجه مردانی است که با این زن در ارتباط مشکوک هستند. این نوع از انتخاب تحت تاًثیر تثبیتی است که در کودکی در ارتباط با مادر رخ داده است. در هشیاری مرد، مادرش مقدس ترین و پاک ترین زن جهان است. در روانش بین “مادر” و “فاحشه” تفاوت بسیار زیادی وجود دارد. با رجوع با گذشتۀ مرد، می توان لحظاتی را یافت که در روان او این دو مفهوم متضاد “مادر عفیف” و “فاحشه” با هم یکی شده اند. این زمانی رخ داده است که پسر بچه در حال کشف رازهای موجود در روابط زناشویی بین بزرگسالان بوده است. در ابتدا پسربچه احتمال هرگونه رابطه ای از “آن جنس” را بین والدینش انکار می کند. از دیگران چنین چیزی ممکن است ولی والدین “والای” او فراتر از این گونه مسائل هستند. گرچه که دیر یا زود به مستثنی نبودن پدر و مادرش پی می برد، خصوصصاً مادرش دیگر بی گناه به نظر نمی رسد و زین پس بین او و فاحشه، فاصلۀ بسیار زیادی وجود ندارد. چنین دریافت و باوری، آرزوهای پنهان کودکی او در مورد میل نزدیکی بیشتر با مادرش، را بیدار می کند، گرچه امکان داشتن او را تمام و کمال نداشته است. این قضیه عقده ادیپ را نیز از نو فعال می کند؛ پسر بچه از پدرش متنفر می شود و تمایل به مادرش پیدا می کند؛ گرچه که عمل خیانت او را هم نمی تواند ببخشد. ترکیب دو رانۀ متضاد- تمایل به مادر و تمایل به انتقام از او- خیانت مادر را در نظر او جذابتر می سازد. پارتنر مادر، همان کسی که مادر با او مرتکب خیانت می شود، ویژگی های ایگوی خود پسر یا شخصیت ایده آل وی را پیدا می کند. در این فانتزی ها پسر رشد کرده و خود را در سطح پدرش می بیند. بنابراین عشق به روسپی نوعی تثبیت است در این فانتزی که پسر در بلوغ خود شکل داده و در بزرگسالی به چنین روابطی منجر می شود.
  • نجاتِ زن(ناشاد) مورد علاقه: این گونه مردان معتقدند که پارتنرشان به کمک آن ها نیاز دارد و در غیر این صورت جایگاه اجتماعی خود را از دست می دهد و یا بدون آن ها کلاً از دست می رود. به همین دلیل است که جذب زنانی می شوند که ناشاد هستند و می خواهند آن ها را از خطر یا رنجی نجات دهند. مفهوم نجات از دل “عقدۀ والدینی” ناشی می شود. به محض اینکه پسر بچه متوجه می شود زندگیش را مدیون والدینش است و یا اینکه مادرش به او زندگی بخشیده است، مشتاق می شود که با چیزی با ارزش برابر لطف آن ها را جبران کند. او خصوصاً می خواهد با پدرش تسویه حساب کند؛ “من هیچ چیز از پدرم نمی خواهم، در عوض، می خواهم هر چه برایم هزینه کرده است را به او پس دهم”. به این شکل است که پسر فانتزی نجات پدر را شکل می دهد. به همین شکل، می خواهد در عوض اینکه مادر به او حیات بخشیده و برای نیازهای او تلاش کرده، چیزی بدهد. مثلاً به مادر فرزندی بدهد که بیشترین شباهت را به وی دارد. به قولی دیگر، او در فانتزی نجات، تماماً با پدر همانندسازی می کند. تمام غرایز او برای شفقت، قدرشناسی، شهوت، مخالفت و استقلال، تنها در یک آرزو، تبدیل شدن به پدرش، ارضا می شوند. این گونه است که او با پدر و مادرش که به او زندگی داده اند، بی حساب می شود.
  • عشق به باکره: نوعی از عشق است که با متمدن و با فرهنگ شدن بشر، ایجاد شده است. محدودیتی که بر زندگی جنسی به واسطۀ تمدن اعمال شده، باعث نوعی ریاکاری و اخلاقیت دوگانه شده است. رابطۀ زن و مرد بایستی ترکیبی از عنصر عاطفی و جنسی باشد. فرد مورد عشق کودک در ابتدا مادرش است ولی این عشق با موانع فرهنگی بازداری می شود و به ناخودآگاه می رود. درواقع پسربچه محتوای جنسی عشقش را باید سرکوب کند و تنها اجازه دارد محتوای عاطفی آن را نشان دهد. وجود همزمان این فشارها منجر می شود به نوعی از انتخاب پارتنر که می توان به آن عشق به زن باکره گفت. بین محتوای جنسی و عاطفی، دوپارگی رخ می دهد. درواقع این دو عنصر نمی توانند با هم یکی و ادغام شوند برای یک نفر. بنابراین این مرد تنها می تواند عشقش را به یک زن بیگناه بدهد-باکره- و از سوی دیگر منبع لذت جنسی اش زنی از لحاظ اخلاقی در سطح پایین تر خواهد بود. این ریشۀ علاقه اش به پارتنرهای جنسی حقیرتر است- مثلاً زنی از سطح اجتماعی پایین تر از خودش-که در غیر این صورت توان لذت بردن جنسی را ندارد. اگر این گونه تثبیت-زانی با محارمincestuous – بر مادر یا خواهر هیچ گاه برطرف و حل نشود، می تواند ریشه ناتوانی جنسی در مردان نیز باشد.

انی ریچ[2]  انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را شرح و بسط می دهد که شامل وابستگی شدید به پارتنر می باشد. چنین انتخابی به معنی بیش از حد برآورد کردن طرف مقابل است، که میزان آن بستگی دارد به اختلاف بین ویژگی های واقعی طرف و بزرگ نماییِ ایده آلِ ایگوی فرد. این زن ویژگی هایی را به پارتنر خود نسبت می دهد که در کودکی در فانتزی هایش برای خود متصور بوده است. زنانی با ایده آل های بزرگ و ایگوهای کوچک، حس خود سرزنش گری و حقارت اغراق آمیزی دارند که تنها به کمک رابطه با فردی بیش ارزیابی شده امکان فرار از این احساسات را دارند. در نتیجۀ وابستگی مبالغه آمیز به فرد آیده آل شده، چینی زنانی دچار احساسات دوگانه ای نسبت به پارتنر خود می شوند؛ عشق و محبت از یک سو و خشم و نفرت از سویی دیگر. برای نشان ندادن این احساسات خشم آلود خود، فرد روی به رفتارهای خودآزارگرایانه می آورد. جدایی از چنین پارتنری آسیب های جدی روانی برای فرد به دنبال دارد.

هلن دوچ[3] نیز انتخاب خودشیفته وارانه در زنان را به نوعی دیگر توضیح می دهد. بدین شکل که این نوع انتخاب ناشی از همانندسازی ناکارآمد با مادری خودشیفته در ارتباطی مصنوعی می باشد. چنین زنانی وابستگی شدید به پارتنر، بیش برآوردن کردن وی و تعویض مکرر پارتنر، را نشان می دهند. با تغییر پارتنر، آن ها تمام باورها، ارزش ها و روش زندگی خود را نیز تغییر می دهند به شکل اعتقادات پارتنر جدید. با تغییر رابطه، نظرشان هم در مورد آن رابطه عوض می شود؛ فردی با ارزش های والا تبدیل به فردی پست و حقیر در نظرشان می شود که ناشی از کاهش حس احترام به خود است. به جهت افزایش عزت نفس، شخصی دیگر با عقایدی جدید نیاز است، که همۀ این ها گویای ایگو و سوپر ایگویی رشد نیافته می باشد.

نایت الدریچ[4] انواعی از روابط زناشویی را نام می برد.

  • رابطۀ زناشویی والد-کودک در زنان و مردانی دیده می شود که شدیداً وابسته هستند و نیاز مبرم به گرفتن بیشترین حد از عشق دارند بدون آمادگی برای پس دادن آن. در صورتی که هر دو نفر خواهان اجرای این نقش ها باشند، این رابطه تعادل خواهد داشت. مثل فرد الکلی که با زنی صبور ازدواج می کند. البته که این تعادل بسیار ضعیف است. بارداری زن یا بیماری او می تواند به طور جدی به این بالانس آسیب بزند چراکه جهت وابستگی عوض می شود و اکنون این مرد است که باید مسئولیت های لازم را به عهده بگیرد و زن باید در نقش وابسته، که همیشه از آن فرار می کرده، قرار بگیرد. این تعادل در زمان تولد بچه نیز ممکن است بهم بخورد، چراکه توجه زن اکنون معطوف نوزاد می شود.

در زمانی که هر دو نفر شدیداً وابسته هستند، رابطه ادامه پیدا نمی کند چراکه هر دو تنها تمایل دارند عشق دریافت کنند و با کوچکترین تعارضی، آمادگی ترک رابطه و بازگشت به آغوش و حمایت والدین خود را دارند و دیگری را مقصر از دست رفتن رابطه شان می دانند. ولی اگر این دو فرد وابسته بتوانند نیاز خود را نه از یکدیگر بلکه از افراد یا جای دیگری، مثل پدر، مادر، گروه های حمایتی همچون دوستان، تاًمین کنند نیز، رابطه پایدار باقی می ماند. بعضی از این زوج ها برای دریافت حمایت والدینی، به خانۀ پدر و مادر باز می گردند، که در آنجا اساساً همچون خواهر/برادر رفتار و بر سر توجه والدین با یکدیگر رقابت می کنند و تمایل جنسی اندکی نیز به همدیگر نشان می دهند. تعارض زمانی آغاز می شود که والدین می میرند و یا این زوج مجبور به ترک آن خانه می شوند. گرچه زندگی با والدین تعارض ها و مشکلات و نارضایتی های زیادی به همراه دارد ولی نتیجۀ همۀ این ها برای زوجین، استقلال نخواهد بود.

  • نوع رابطۀ متخاصم-وابسته در افرادی دیده می شود که در دوران کودکی خود نتوانسته اند نیاز به امنیت خود را تاًمین کنند و به همین جهت نیز تبدیل به افراد وابسته ای شدند با عدم اطمینان و خشمِ قویاً ریشه دار، نسبت به دیگران. رابطۀ ایشان سراسر خشونت و تمایل به کنترل دیگریست. نمونۀ آن زنی خودآزار و بی پناه و شوهری پرخاشگر و دیگرآزار است. در حالیکه شوهر خشونت آشکار نشان می دهد، زن (خشونتی غیر مستقیم:) مدام گله و شکایت می کند، غر می زند، اذیت می کند، خشونت شوهرش را تحریک می کند و از این طریق دیگرآزاری خود را به طور زیرکانه و غیر آشکاری بروز می دهد. گرچه جو حاکم بر این رابطه خشونت است، این زوج کنار یکدیکر به علت وابستگیشان می مانند.
  • در نوع رقابت های خانوادۀ گسترده، ما تعارضات حل نشدۀ خانوادگی و یا دلبستگی به نقش والدین را می بینیم، که انواعی دارد:
  • ازدواج خانه دار یا ازدواج با یک آشپز: مردانی که شدیداً به مادر خود وابسته هستند و عشق و توجه بسیار اندکی می توانند به همسر خود دهند. آن ها اغلب به دلیل داشتن رابطۀ جنسی ازدواج می کنند و با همسر خود تحقیرآمیز رفتار کرده و ازرش ها و ویژگی های او را ناچیز می شمارند. گاهاً مادر و همسر خود را با هم مقایسه می کنند و به این نتیجه می رسند که مادرشان در همه چیز برتر است و همسرشان تنها مناسب انجام وضایف خانه می باشد. زن احساس تحقیر و خشم می کند و بین این دو زن همیشه تعارض وجود دارد، درحالیکه پسر همیشه طرف مادر را می گیرد. چنین احساسات خصومت آمیزی از سوی مادرِ ایده آل شده به سمت همسر، زن را دچار حس خطر کرده و ناچار به ترک رابطه می کند.

برعکس، اگر مردی که وابسته به مادرش است، با زنی ازدواج کند که احساس ناامنی و بی ارزشی داشته باشد و یا به علت وابستگی اش به پدر احساس گناه کند، تعادل در رابطه حفظ خواهد شد و تا زمانی که یا مرد آشکارا زن را تحقیر کند و یا زن به دلایل خاصی (مثلا روان درمانی) متوجه و آگاه شود و از این نقش حقارت آمیز بیزار شده و بیرون آید، رابطه ایشان ادامه پیدا خواهد کرد.

  • نوع نقش های جابجا: از ویژگی های مردی است که به علت تعارض های حل نشده اش با پدر، با نقش مرد بودن مشکل دارد. چنین مردی یا ازدواج نمی کند یا با زنی که چندان نقش های زنانه ایفا نمی کند و احساس رقابت با مردان دارد، ازدواج می کند. در این ازدواج نقش ها جابجا شده اند. به این شکل که (اصطلاحاً) زن شلوار کار می پوشد و مرد پیشبند آشپزخانه می بندد. تعادل در این رابطه تا زمانی ادامه دارد که مرد احساس نیاز به اثبات مردانگی و یا زن احساس نیاز به اثبات زنانگی خود را نداشته باشند. البته که مواردی مثل بارداری یا بیماری که زن را در نقش منفعل قرار می دهد و نیازمند مسئولیت پذیری مرد می باشد، نیز احتمالاً تعارض ایجاد کند.
  • نوع ازدواج خودشیفته وارانه: در افرادی دیده می شود که از فاز خودشیفتگی بیرون نیامده اند و سرشار از حس خودمحوری و خود تحسینی هستند و در عشق ورزیدن به دیگران ناتوان. تصمیم به ازدواج برای ایشان عموماً سخت است و وقتی تصمیم گرفتند، عشق و توجه و تحسین بی قید و شرط از طرف مقابل خود انتظار دارند. در غیر این صورت پارتنر خود را متهم به بی توجهی، بی احساسی و بی احترامی می کنند و این آمادگی را دارند که نیازهای خود را در جایی دیگر تاًمین کنند، که این قضیه باعث بی ثباتی رابطه می شود. تعادل چنین رابطه ای ممکن است زمانی بر هم خورد که روان طرف مقابل رشد و بلوغ پیدا کند. همچنین تغییر موقعیت اجتماعی یا اقتصادی نیز ممکن است باعث از بین رفتن تعادل رابطه شود.

وجود مشکلات عاطفی در فردی که در شرف ازدواج است، نشان دهندۀ عدم آمادگی فرد برای این اقدام(ازدواج) می باشد. با نزدیک شدن روز عروسی، این افراد افزایش اضطراب، خلق افسرده و نشانه ها و عکس العمل های جسمانی تجربه می کنند.

بِلا میتلمن[5] انواعی از روابط بین زوجین را بدین ترتیب توصیف می کند:

  • نیاز ناخودآگاه به وابستگی در دو طرف: در این ازدواج ها، یکی از طرفین با پرخاشگری و سادیستیک طور، دیگری را توهین و تحقیر می نماید؛ دیگری که ساکت، تسلیم و رام می باشد.
  • توهم دوطرفه: در این رابطه، یکی از نقش ها را فردی خودکفا و از لحاظ احساسی سرد بازی می کند که معمولاً شوهر است و دیگری، زن، همیشه در تمنای عشق او به سر می برد. چه بسا نیاز شدید زن به عشق و حمایت، ترس مرد را بیشتر تحریک کرده و بیشتر باعث دوری کردن و سرد شدن با او شود و این درحالیست که زن حس می کند به طرز حقارت آمیزی طرد می شود. هر دو نفر حس گناه را به دیگری فرافکن می کنند و دیگری را مسئول مشکلات رابطه می دانند. این گونه روابط با توهمی دوطرفه ایجاد می شوند؛ زن، به دنبال مرد قوی می گردد که به آن تکیه کند و سردی و دوری او را نشان قدرت او می پندارد. از طرف دیگری زنده بودن زن، خصوصاً استقلال مالی داشتن را، مرد به عنوان مستقل بودن او در نظر می گیرد و دیگر تصور نمی کند تحت فشار انتظار عشق و حمایت زن قرار گیرد. بعد از ازدواج، هر دو با نیازها، سختی ها و سوءتفاهم های واقعی روبرو می شوند که این خود ممکن است رابطه را در خطر بیاندازد.
  • نیاز شدید به وابستگی و عشق: در رابطه ای دیده می شود که هر دو نفر قویاً اصرار به کنترل دیگری دارند، در حالیکه به هیچ عنوان نمی توانند اجازه دهند کنترل بر خودشان اعمال شود. در چنین رابطه ای دعواهای سختی در می گیرد. مدام یکدیگر را نقد و سرزنش می کنند و همزمان، حس تحقیر و توهین شدن از سوی دیگری دارند. در جوهرۀ رابطۀ ایشان نیاز ناخودآگاه شدید به عشق و وابستگی موج می زند، همزمان که به هر قیمتی، تمایل شدید به پیروزی و فرمانبرداری کامل از دیگری دارند.
  • خدمت رسانی: یکی از طرفین شدیداً آشفته و نیازمند کمک است و دیگری مدام در پی حل مشکلات او. عدم تعادل رابطه وقتی ایجاد می شود که فرد نیازمند انتظارات همه توانی از دیگری دارد و به همین دلیل ناکام و ناامید و نتیجتاً افسرده و اوضاعش بهم ریخته تر می شود. زیربنای این رابطه عشق نیست، بلکه کمبود عزت نفس و احترام به خود می باشد که خواسته های دیگری را برآورده می سازد و عمیقاً در خدمت نیازهای او قرار می گیرد. در حالیکه آن دیگری همیشه از خدمات او ناراضی است و انتظارات بیشتری دارد که این باعث کم انگیزه شدن و خسته شدن فرد خدمت رسان می شود.

 

لازمۀ یک رابطۀ هماهنگ و همسو، دو نفری می باشد که مشکلات و مسئولیت ها را تقسیم کنند، احترام دو طرفه بگذارند، به یکدیگر اعتماد داشته باشند، و توانایی دادن و گرفتن عشق و حمایت را در خود پرورش دهند، در عین حالی که یکپارچگی و عزت نفس خود را هم لحاظ می کنند. دوران کودکی شاد، روابط هماهنگ خانواده باعث رشد عاطفی سالم و یک ازدواج و رابطه سالم و هماهنگ می شود.         نایت الدریچ

:Ref

http://facta.junis.ni.ac.rs/pas/pas2000/pas2000-08.pdf

 

 

 

 

 

 

 

[1] .Sigmun Freud

[2] .Annie Reich

[3] .Helene Deutsch

[4] .Knight Aldrich

[5] .Bella Mittelmann

3 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *